شب اول قبر به روایت شاهد زنده
علامه سید محمد حسین طباطبائی صاحب تفسیر المیزان نقل کردند که: استاد ما عارف برجسته «حاج میرزا علی آقا قاضی» می‏گفت:
در نجف اشرف در نزدیکی منزل ما، مادر یکی از دخترهای اَفَنْدی‏ها (سنی‏های دولت عثمانی) فوت کرد.
این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و گریه می‏کرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع کنندگان تا کنار قبر مادر آمد و آنقدر گریه و ناله کرد که همه حاضران به گریه افتادند.
هنگامی که جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می‏زد: من از مادرم جدا نمی‏شوم هر چه خواستند او را آرام کنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا کنند، ممکن است جانش به خطر بیفتد. سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند، و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند، ولی روی قبر را از خاک انباشته نکنند، و فقط روی قبر را با تخته‏ای بپوشانند و دریچه‏ای هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.
دختر در شب اول قبر، کنار مادر خوابید، فردا آمدند و سرپوش را برداشتند تا ببینند بر سر دختر چه آمده است، دیدند تمام موهای سرش سفیده شده است.
پرسیدند چرا این طور شده‏ای؟
در پاسخ گفت: شب کنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم، ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد مادرم شدند و او جواب می‏داد، سؤال از توحید نمودند، جواب درست داد، سؤال از نبوت نمودند، جواب درست داد که پیامبر من محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله و سلم)است.
تا این که پرسیدند: امام تو کیست؟
آن مرد محترم که در وسط ایستاده بود گفت: «لَسْتُ لَها بِاِمامِ؛ من امام او نیستم»
در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند که آتش آن به سوی آسمان زبانه می‏کشید.
من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع که می‏بینید که همه موهای سرم سفید شده در آمدم.
مرحوم قاضی می‏فرمود: چون تمام طایفه آن دختر، در مذهب اهل تسنن بودند، تحت تأثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند (زیرا این واقعه با مذهب تشیع، تطبیق می‏کرد و آن شخصی که همراه با فرشتگان بوده و گفته بود من امام آن زن نیستم، حضرت علی (علیه السلام) بوده‏اند) و خود آن دختر، جلوتر از آنها به مذهب تشیع، اعتقاد پیدا کرد.
شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان
علامه سید محمد حسین حسینی تهرانی، معادشناسی، ج ۳، ص ۱۱۰

معلم دامغانی

دسته: حکایتهای شنیدنی

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

ماخذ : کتابهای ناگفته های عارفان / ۲ /گزیده ای از حیات ایشان /وضع ظاهری زندگی
ارتباط امام با مرحوم معلم دامغانی/سفر مشهد /با کدام چشم به امام زمان علیه السلام نگاه کنم
فرشتگان موکل/نائب الزیاره رهبر انقلاب درحج/این سفر به صلاح نیست/از حیات مرحوم معلم دامغانی اطلاعات زیادی به دست ما نرسیده است . /آنچه که در زیر می آید گزیده ای است که با تلاش جناب آقای نورمحمدی در دفتر دوم کتاب ناگفته های عارفان جمع آوری شده است ./بیشتر آنچه که از ایشان رسیده است مربوط به اواخر حیات و رابطه ایشان با مرحوم امام می باشد .
گزیده ای از حیات ایشان
جناب سید علیرضا اتابکی درباره حیات معلم دامغانی قدس سره نقل می کنند :
پدر مرحوم معلم دامغانی میرزا محمد نام داشته است.
وی از متنفذین دامغان بود به طوری که گفته اند ایشان حد هم جاری کرده است.
مرحوم میرزا محمد معلم دارای سه پسر بوده که پسر بزرگش علی اکبر و بعد علی اصغر که ایشان پدر استاد علی معلم شاعر گرانمایه می باشد و فرزند آخر عبدالله نام داشته است.
مرحوم معلم دامغانی از شاگردان استاد آقا شیخ علی اکبر الهیان بوده اند. از کسانی که با ایشان آشنا هستند جناب آقای محمدرضا حکیمی و آیت الله زرآبادی می باشند.
مرحوم معلم صاحب سر آیت الله زرآبادی بزرگ بوده اند.
مرحوم معلم دامغانی در سال ۱۳۴۰ قمری از دامغان به قم هجرت کردند.
مرحوم سید خلیل زرآبادی که چند سال پیش فوت کردند، به آقای معلم خیلی علاقمند بودند.
همچنین میرزا مهدی اصفهانی، شیخ علی اکبر الهیان و مرحوم معلم با هم خیلی رفیق بودند. شاگردان همدرس میرزا مهدی اصفهانی آرزو داشتند که ایشان به حجره آنها بیاید، ولی میرزا مهدی خودش به حجره معلم می رفت و گاهی که مرحوم معلم دامغانی در دامغان بود ایشان از مشهد برای دیدار آقای معلم به دامغان می رفتند.
بعضی از کسانی که با ایشان مراوده داشتند، می توان به آیت الله جوادی آملی، حاج آقا مروی ، حاج آقا صدیقی، حاج آقا فاطمی نیا، حاج آقا واعظ زاده اشاره کرد.
آقای معلم می فرمودند: آقای جوادی آملی می فهمد که دارد چه می گوید.
ادامه مطلب »

کل احمد آقا،

دسته: حکایتهای شنیدنی

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

مرحوم کربلایی یادگار مادری به نام بتول بود که در خوی مردانگی و دلیری، شهرت زیادی داشت. شاید یکی از وجوه رشد فرزند، در این سلوک پر از مرارت و ملامت، همان مادر رشید و نترس تهرانی بود، که توانست رمز عاشق بودن و حیدری زیستن را با شیره جانش، در کام این بچه بچشاند.پدرش علی اصغر نام داشت؛ و از کاسب های قدیمی تهران بود. کل احمد آقا، همیشه برای وی طلب مغفرت می کرد و دیگر هیچ نمی گفت.کل احمد آقا، در اصل بزرگ شده محله پاچنار، حوالی میدان اعدام بود؛ و رسم و راه زندگی را در همان کوچه و پس کوچه های تهران قدیم آموخت.
کودکی و نوجوانی
گاهی که کل احمد آقا، از ایام کودکی و خاطرات آن دوران تعریف می کردند، دریافته می شد، که عهد نوجوانی را بسیار پر انرژی و جسورانه سپری کرده اند، و در کودکی کردن و به قولی شیطنت های عهد شباب، گوی سبقت را از همه همزادان خویش ربوده و در این وادی، اسم و رسمی به هم زده بودند.
در روایتی آمده است که: « تستحب عرامه الصبی فی صغره، لتکون حلیما” فی کبره. ثم قال: ما ینبغی الا ان یکون هکذا »
« شایسته است که کودک در هنگام خردسالی بازیگوش باشد، تا در بزرگسالی صبور و شکیبا گردد.»خود ایشان نیز در این باره می فرمودند:نفس من از همان کودکی خیلی چموش بود و عجیب لگد می زد. همین نفس جسور بود، که هر لحظه بار مرا سنگین و سنگین تر می کرد.»
ادامه مطلب »

۱- نامه مبارک حضرت عسکری علیه السلام به جناب ابن بابوبه قمی
به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر سپاس از آن خداوندی است که پروردگار جهانیان است و فرجام نیک از آن تقوا پیشگان و بهشت از آن یکتاپرستان و آتش دوزخ برای انکارگران حق است و ستم جز بر ستمکاران روا نیست و معبودی نیست جز خداوندی که بهترین آفریدگار است. و درود و سلام بر محمد و دودمان پاک او باد!اما بعد: ای ابوالحسن علی بن حسین قمی! که شخصیت بزرگوار و مورد اعتماد ما هستی و امید که خداوند تو را به انجام کارهایی که خود می پسندد موفق داشته و از سر مهر و رحمت خویش فرزندانی شایسته کردار روزیت سازد. من شما را به پروای از خدا و بر پا داشتن نماز و پرداخت زکات و حقوق مالی خویش، سفارش می کنم چرا که نماز کسی که حقوق مالی خود را نپردازد پذیرفته نمی شود و نیز تو را به : عفو و گذشت از گناهان و لغزشها،فرو خوردن خشم،پیوند با بستگان،مواسات با برادران دینی،تلاش در برآوردن حوایج آنان در خوشیها و ناخوشیها،بردباری در برابر نادانان,ژرف نگری در دین ،استواری در کارها،تعهد در برابر قرآن،اخلاق شایسته،دعوت به خوبیها و نهی از بدیها، توصیه می کنم. خدا در قرآن می فرماید:در بسیاری از نجواهایشان سودی نیست مگر در سخن آنان که به صدقه دادن با نیکی کردن و یا آشتی جویی و اجتناب از همه زشتیها فرمان دهند.»بر تو باد به انجام نماز شب! چرا که پیامبر گرامی سه بار امیرالمؤمنین علیه السلام را بدان سفارش فرمود و گفت:علی جان! بر تو باد به انجام نماز شب! کسی که نماز شب را سبک شمارد از ما خاندان پیامبر نیست» از این رو به سفارشهای من به خوبی عمل کن و همه شیعیان مرا به انجام این دستورات توصیه و دعوت نما تا عمل کنند. بر تو باد به شکیبایی و انتظار فرج! و بدان که شیعیان ما همواره در رنج و فشارند تا فرزندم مهدی علیه السلام ظهور نماید.همو که پیامبر گرامی نوید او را داد که زمین و زمان را لبریز از عدل و داد خواهد ساخت. آری! زمین را خداوند به هر کدام از بندگان شایسته اش که بخواهد به میراث می دهد و فرجام نیک و پیروزمندانه از آن تقواپیشگان است. درود بر تو باد و بر همه شیعیان ما و رحمت خدا و برکات او بر شما باد!
نامه امام صادق علیه السلام به فرماندار اهوازیحیی بن خالد برمکی از وزرای دستگاه عباسی و از عناصر خودکامه بود.او یکی از منشیان خویش را به عنوان فرماندار و حاکم اهواز برگزید و با قدرت و امکانات به منطقه فرستاد. این مرد پس از استقرار در اهواز به برخی از مردم از جمله جناب « یقطین» پدر علی بن یقطین مالیات سنگین و تحمل ناپذیری مقرر داشت به گونه ای که پرداخت آن برایش صعب و ناممکن می نمود. او در راه چاره جویی و دفاع از خویش ، کشف کرد که حاکم اهواز ، در دل، از ارادتمند به خاندان وحی و رسالت،از جمله حضرت صادق علیه السلام است به همین جهت از فشار مالیات سنگین او به خدا و ولی او حضرت صادق پناه برد و آن گرامی در نامه کوچکی به فرماندار اهواز چنین نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم ان لله فی ظل عرشه ظلا” لایسکنه الا من نفس عن اخیه کربه او اعانه بنفسه او صنع الیه معروفا” و لو بشق تمره و هذا اخوکو السلام. » به راستی که خداوند در زیر عرشش سایه های آرام بخش وصف ناپذیری دارد که در آن سایه ها تنها سه گروهی مسکن می گزینند: – کسی که اندوهی از برادر هم دین خود برطرف سازد. – یا کسی که او را با جان و دل خویش مدد رساند. – و یا کسی که در حق برادر مؤمن خویش احسانی نماید گرچه به اندازه یک دانه خرما. و آگاه باش که حامل نامه برادر توست! والسلام. »آنگاه آن امام معصوم نامه خویش را مهر کرد و به « یقطین» داد و فرمود: نامه را به وی برسان.» او می گوید: به سوی اهواز حرکت کردم و پس از رسیدن به مقصد شبانه به در خانه فرماندار رفتم. یکی از خدمتگزارانش درب را گشود به وسیله او پیام دادم که: « فرستاده صادق آل محمد ( ص ) هستم.» فرماندار با شنیدن نام مبارک امام صادق علیه السلام خود به سوی من شتافت و سلام کرد، میان دو چشم مرا بوسید و گفت: سرورم، شما فرستاده،مولایم امام صادق هستید؟»گفتم: « آری!» گفت: « بفرمایید!» و دست مرا گرفت و به منزل راهنمایی کرد در جای خود نشانید و در برابر من مؤدب و منظم نشست و گفت: بگو از مولایم حضرت صادق علیه السلام که چگونه بودند؟»گفتم: « سپاس خدای را بخیر و سلامت.»گفت: « شما را به خدا.» گفتم: « آری!» نامه را به او تسلیم کردم بر روی چشم خود نهاد و آن را خواند وگفت: برادر عزیز! کارت را بگو!» گفتم: « در دیوان مالیات شما برای من مبلغ سنگینی همچون یک میلیون درهم مالیات نوشته اند و این یعنی ورشکستگی من.» دفتر را خواست و مالیات را قلم گرفت و به دنبال آن دستور منع تعقیب صادر کرد.
سپس اموال شخصی، حیوانات ، احشام ، نوکر و غلام و حتی لباسهای خویش را با من به طور مساوی تقسیم کرد و پرسید:
« آیا شادمان شدی؟» گفتم: « آری ، بخدا سوگند! هم اندوهم را زدودی و هم شادمانم کردی !موسم حج فرا رسید در اندیشه پاسخ به نیکی و احسان او بودم به همین جهت به نیابت او به حج رفتم تا او را دعا کنم در مسیر راه به محضر حضرت صادق علیه السلام شرفیاب گشتم. او را بسیار شادمان دیدم از من پرسید: یقطین! کارت با فرماندار اهواز به کجا رسید؟»گفتم: « سالار من! این مرد با من بهتر و پرمهرتر از یک برادر رفتار کرد،اولا” : مرا از اندوه مالیات سنگین رهانید. ثانیا” : اموال و موجودی خویش را با اصرار با من به طور مساوی تقسیم کرد.» امام صادق علیه السلام تبسم کرد و اظهار خرسندی نمود. فتم: « سالار من! آیا کار این مرد شما راشادمان ساخت؟»فرمود: آری! نه تنها مرا که پدران گرانقدر و نیای بزرگم محمد صلی الله علیه و آله و سلم و خدای را در عرش شادمان ساخت.»
ادامه مطلب »

پیش از مطالعه
ایام محرم بهانه ای است تا با ذکر مصیبت حضرت سیدالشهداء -ع – دل و جان را نور و معرفت تازه ای بخشیم .
آنچه در مجموعه طوبای کربلا و با همت انتشارات هنارس جمع آوری شده است حکایت های زیبا و عمیقی است که از اولیاء خدا و بزرگان رسیده است . خواندن این مطالب ما را به تفکر هر چه بیشتر در مورد عظمت و مقام معنوی امام حسین -ع فرا می خواند .
باشد که از جمله عزاداران و ارادتمندان آن حضرت باشیم .انشاالله .
سلطنت امام حسین علیه السلام در عالم دیگر
آقای سید محمد تقی گلستانی نقل می کند: در اوایل جوانی، چند نفر هم سال، هم دل و یک جهت بودیم. دوره ای داشتیم، هر شب در منزل یکی از دوستان می رفتیم و با هم بودیم. یکی از آنان پدرش حسینی بود؛ یعنی به حضرت سید الشهدا علیه السلام سخت علاقه مند بود تا جایی که شبی که نوبت میهمانی پسرش بود می گفت: من راضی نیستم به منزل من بیایید، مگر این که روضه خوانی هم بیاید و ذکری از حضرت سیدالشهدا علیه السلام خوانده شود؛ از این رو هر شب که نوبت آن رفیق بود، مجلس ما به روضه و تعزیه تمام می شد.پس از چندی، آن پیرمرد محترم مرحوم شد و مرگش همه ما را سخت ناراحت کرد تا اینکه شبی او را در عالم رؤیا دیدم و می دانستم که مرده است و هر کس انگشت ابهام (شست) مرده را بگیرد هر چه از او بپرسد جواب می گوید؛ از این رو انگشت ابهام او را گرفتم و گفتم: تو را رها نمی کنم تا حالات خود را برایم نقل کنی. ترس و لرز شدیدی به او دست داد و گفت: نپرس که گفتنی نیست. وقتی از گفتن حالاتش مأیوس شدم گفتم: پس چیزی را که در این عالم فهمیدی برایم بگو تا من هم بدانم. گفت: ما با اینکه امام حسین علیه السلام را در دنیا یاد می کردیم نشناختیم، اینجا که آمدم مقام و سلطنت و عزت او را مشاهده کردم، که آن را هم نمی توانم به تو بفهمانم جز این که خودت بیایی و ببینی.
قبر امام حسین علیه السلام قبله حقیقی
حاج عبدالعلی معمار نقل می کند: روزی در صحن مقدس امام حسین علیه السلام نشسته بودم، یک نفر هم نزدیک من نشسته بود. اسم او را پرسیدم، گفت: فلان خراسانی. از شغل او پرسیدم، گفت: بنا هستم. دیدم با من هم شغل است. پرسیدم: زوار هستی یا مجاور؟ گفت: سالهاست که در این مکان شریف سرگرم بنایی هستم. گفتم: در این مدت اگر چیز عجیبی دیده ای برای من نقل کن. گفت: متصل به صحن شریف سمت قبله، قبری است مشهودر به قبر «دده» و چون نزدیک بود خراب شود چند نفر حاضر شدند آن را تعمیر کنند و به من مراجعه کردند. من اقدام کردم و برای محکم شدن شالوده به کارگرها دستور دادم اطراف قبر را بکنند. قسمتی که نزدیک قبر بود هنگام کندن، فرو ریخت و جسد آشکار شد.به من خبر دادند. وقتی مشاهده کردم دیدم جسد تازه است؛ اما به سمت چپ خوابیده است؛ یعنی صورتش به طرف قبر مطهر حضرت سیدالشهدا علیه السلام و پشتش به طرف قبله است. من هم به همان حالت قبر را تعمیر کردم.حاج میرزا حسین نوری اعلی الله مقامه در کتاب دارالسلام چنین نقل کرده است که :استاد ما علامه بزرگوار شیخ عبدالحسین تهرانی – ره برای توسعه سمت غربی صحن مطهر حضرت سیدالشهدا علیه السلام خانه هایی خرید و به صحن شریف متصل کرد. نزدیک به شصت سرداب برای دفن اموات د رهمان قسمت قراردارد و روی آنها را طاق زدند و مردم مردگان خود را در آن سرداب ها دفن می کردند. چون مدتی گذشت دیدند که طاق سرداب ها بر اثر زیاد شدن عبور مردم، ممکن است فرو ریزد و سبب زحمت و هلاکت شود؛ از این رو شیخ امر فرمود که طاق را بردارند و از نو، با استحکام بیشتری بنا کنند و چون جماعت بسیاری در سرداب ها دفن شده بودند امر فرمود سردابی را خراب و بنا کنند و هر سردابی را خراب می کردند یک نفر پایین میرفت و خاک بر جسد مرده می ریخت، به مقداری که کشف نشود و هتک حرمت اموات نشود. پس مشغول شدند تا رسیدند به سردابی که مقابل ضریح مقدس بود. وقتی برای پوشاندن جسدها پایین رفتند دیدند؛ تمام جسدها سرشان به جای پای شان رو به قبر شریف قرار گرفته و پاها به سمت غرب است. مردم خبر شدند جماعت بی شماری می آمدند و این منظره عجیب را مشاهده می کردند. یکی از آنها، جسد آقا میرزا اسماعیل اصفهانی نقاش بود که در صحن مقدس نقاشی می کرد. وقتی پسرش جسد پدر را می بیند گواهی می دهند که من هنگام دفن پدرم حاضر بودم و بدن پدرم را که دفن کردم پاهایش رو به ضریح مقدس بود. خلاصه بر مردم آشکار شد که این تغییر وضع جسد، تأدیبی از طرف خداوند است که راه ادب و طریقه معاشرت با ائمه علیه السلام را بشناسند.در همان روز، فاضل صالح مقتضی حاج ملا ابوالحسن مازندرانی برای من نقل کرد: مدتی پیش از ظهور این معجزه خوابی دیدم که در تعبیر آن حیران بودم و امروز تعبیرش برایم آشکار شد و آن خواب این بود: وقتی تقیه صالحه، خاله فرزندم فوت شد او را در همین قسمت از صحن شریف دفن کردم. شبی او را در خواب دیدم و از آنچه برایش پیش آمده بود پرسیدم. گفت: خوب و سلامت هستم غیر از این که تو مرا در مکان تنگی دفن کردی که نمی توانم پایم را دراز کنم و همیشه باید سرم را به زانو گذارم. وقتی بیدار شدم جهت آن را ندانستم تا این که الان دانستم دراز کردن پا به سمت قبر مطهر، بی ادبی به ساحت مقدس امام علیه السلام است. این معجزه در ماه صفر ۱۲۷۶ هجری قمری رخ داده است.

آیت الله مرعشی و عنایت امام حسین علیه السلام
مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی نقل می کنند: در سال ۱۳۳۹ هجری قمری (یک سال پس از در گذشت پدرشان) در مدرسه قوام نجف اشرف طلبه بودم. درآن هنگام کتاب حاشیه ملا عبدالله یزدی را تدریس می کردم. زندگی ام به سختی و مشقت اداره می شد و هیچ راه فراری از دست فقر و تنگدستی نداشتم.
هجوم ناراحتی ها و رنج ها بر قلبم سنگینی می کرد؛ از جمله: اخلاق ناپسد برخی از روحانیان و کم شدن بینایی چشم هایم.احساس نوعی بیماری روحی دایمی می کردم؛ از طرفی از خداوند می خواستم که دوستی دنیا را از قلب و جان من دور سازد، همچنین امید داشتم که خداوند سفر بیت الله الحرام را نصیبم کند، به شرط آن که در مکه یا مدینه بمیرم و در یکی از آن دو شهر دفن شوم و نیز از خداوند؛ توفیق علم و عمل صالح را با همه گستره اش درخواست می کردم. این مشکلات و آرزو ها لحظه ای مرا آرام نمی گذاشت؛ از این رو به فکر توسل به سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام افتادم و به کربلا رفتم، در حالی که فقط یک روپیه بیشتر نداشتم که آن را هم بابت خرید دو قرص نان و کوزه ای آب خرج کردم و بعد از غسل کردن به حرم مشرف شدم. پس از زیارت و دعا، نزدیک غروب بود که به غرفه خادم حرم سید عبدالحسین که از دوستان پدرم بود رفتم،؛ از او اجازه خواستم که یک شب در حجره او بمانم در حالی که ممنوع بود؛ اما ایشان موافقت کرد و من آن شب را در حرم ماندم. پس از تجدید وضو به حرم مشرف شدم و فکر کردم که در کدام قسمت از حرم شریف بنشینم. معمول بود که مردم در طرف بالای سر می نشستند؛ ولی من فکر کردم که امام در حیات ظاهری خود متوجه فرزند خود علی اکبر علیه السلام بوده است و به طور قطع پس از شهادت نیز به سوی فرزند خود نظر دارد؛ از این رو در قسمت پایین پای آن حضرت در کنار قبر علی اکبر علیه السلام نشستم. اندکی نگذشته بود که صدای حزین قرائت قرآن را از پشت روضه مقدسه شنیدم، به آن طرف متوجه شدم، در آن هنگام پدرم را دیدم که نشسته بود و سیزده رحل قرآن نیز کنار وی بود.در جلوی او نیز رحلی بود که قرآنی روی آن بود و قرائت می کرد. نزد وی رفتم و دست ایشان را بوسیدم. پرسیدم: در اینجا چه می کنید؟ جواب داد: ما چهارده نفر هستیم که در اینجا قرآن مجید تلاوت می کنیم. پرسیدم: آنها کجا هستند؟
ادامه مطلب »

حکایتهای شنیدنی

دسته: حکایتهای شنیدنی

۲۲ فروردین ۱۳۸۹

حکایتهای شنیدنی
دوستی قضای الهی
از ابوذر نقل شده که می گفته: سه چیز را مردم مکروه و ناپسند دارند ولیکن من دوست دارم; من مرگ را دوست دارم و من فقر را و بلا را نیز دوست دارم . (معانی الاخبار، ص ۱۶۵)
سرخ جامگان
آورده اند که پادشاهی عادل در سرزمین چین حکومت می کرد . تا اینکه بر اثر بیماری حس شنوایی خود را از دست داد . پس در نزد وزیران سخت بگریست . آنان برای آرامش پادشاه گفتند اگر حس شنوایی رفت خدا به شما عمر زیاد دهد .
پس پادشاه گفت: شما را غلط افتاده است من بر آن می گریم که اگر مظلومی برای دادخواهی آید آواز او نشنوم . پس بفرمود تا در همه سرزمین او ندا کنند که هیچ کس جامه سرخ نپوشد جز مظلوم، تا چون لباس سرخ او را از دور بیند، بداند که مظلوم است، و در دادن داد او کوشد . (جوامع الحکایات محمد عوفی)
ادامه مطلب »

حکایتهای شنیدنی

دسته: حکایتهای شنیدنی

۲۲ فروردین ۱۳۸۹

حکایتهای شنیدنی
«پرهیز از حیف و میل بیت المال مسلمین»
روز حرکت از سرزمین خیبر ناگهان بر غلامی که مأمور بستن کجاوه های پیامبر بود تیری اصابت کرد و همان دم جان سپرد همگی گفتند بهشت بر او گوارا باشد، ولی پیامبر فرمود: من با شما هم عقیده نیستم. زیرا عبائی که بر تن اوست از غنائم است و او آن را به خیانت برده و روز رستاخیز به صورت آتش او را احاطه خواهد کرد. در این لحظه یک نفر از یاران پیامبر گفت: من دو بند کفش بدون اجازه از غنائم برداشته ام پیامبر فرمود: آن را برگردان و گرنه روز رستاخیز به صورت آتش در پای تو قرار می گیرد.
(فروغ ابدیت، ج ۲، ص ۲۶۱)
ادامه مطلب »

درباره‌ی این وبلاگ

این پایگاه توسط تبیان گیلان برای واحد مبلغین طراحی و راه اندازی شده است. تمام حقوق آن متعلق به مرکز تحقیقات اینترنتی تبیان گیلان و اداره کل تبلیغات اسلامی استان گیلان است..

تصاویر

دسته‌ها

بایگانی

  • admin: سلام ازحسن نظرجنابعالی تشکرمی کنم مدیروب [...]
  • admin: علیک سلام آنانکه خاک رابه نظرکیما کنند آیاشود که گوش [...]
  • رامین نظری: با عرض سلام و خداقوت بسیار عالی بود در عین اختصار جامع [...]
  • جعفر: با سلام، من همیشه وقتی زندگی این افراد را مطالعه میکنم [...]
  • admin: قران کریم می فرماید قدافلح من تزکی کسی که خودراازآلودگ [...]