آخرین مطالب

 
No Image
خوش آمديد!
راه های مبارزه با نفس پيوند ثابت

راه های مبارزه با نفس
از آن جا که انسان دائم در حرکت و سیر و سلوک است و حرکت او گاهی به سوی بالا و به اصطلاح سیر صعودی و گاهی به سوی پایین و سیر نزولی است؛ اگر زمام امور یک انسان در دست عقل و شرع باشد، قهراً سیرش صعودی خواهد بود و اگر تابع هوا و هوس باشد یعنی زمام امرش به دست نفس و هواهای نفسانی باشد سیرش نزولی و منتهی به اسفل السافلین خواهد بود. در این مقاله سعی شده که راه های پیروزی بر نفس و هواهای نفسانی نشان داده شود تا انسان ها در مبارزه با نفس آسان تر و روشن تر وارد معرکه شوند.
واژگان کلیدی: انسان، نفس، عقل، هوای نفس، عاطفه، حیات طیبه.
مقدمه
انسان موجودی است دو بعدی، از یک سو به عالم بالا نظر دارد و از سوی دیگر به عالم سفلی؛ لذا برای انسان دو نوع حیات متصور است و با توجه به این دو نوع حیات، آدمی دارای دو چهره نفسانی است: یکی نفس در مرتبه نازل آن، یعنی خود طبیعی که منشأ غرایز حیوانی و «شهوت و غضب» و عامل جلب لذت و دفع ضرر است و وجود آن برای تامین حیات مادی ضروری است و تربیت اسلامی آن را هدایت و کنترل می کند؛ اما هرگاه از مسیر صحیح خارج شود، انسان را به کفر، ظلم، جهل، طغیان، حرص، حسد، بخل، نیرنگ، تکاثر و سایر خصال ذمیمه و رذایل اخلاقی خواهد کشید و قرآن مجید از این حالت نفسانی با عنوان «نفس اماره» سخن می گوید: «ان النفس لاماره بالسوء … (یوسف / ۵۳)؛ و گاه از آن با عنوان «مسوله» یاد می کند و «کذلک سوّلت لی نفسی»» (طه / ۹۶) یعنی نفس من مرا به چنین نیرنگی وا داشت (سوّلت از تسویل به معنای زینت دادن است).
چهره دیگر نفس همان لطیفه ربانی و بارقه الهی است که از آن به خود عالی نیز می توان تعبیر کرد و منشأ کمالات عقلی و علمی و عملی و گرایش هایی چون خدا جویی، آرمان خواهی، عرفان، اخلاق، عدل، خود شناسی، احسان و ایثار و سایر فضایل می شود. حضرت امام ـ رحمه الله علیه ـ اولین گام در «خود سازی» را شناخت همه جانبه نفس بیان می فرماید، به این معنا که اگر نفس به طور شایسته شناخته نشود، توفیق تهذیب و تزکیه نفس برای انسان میسّر نخواهد شد. با توجه به اهمیت خود شناسی لازم است چند سطری درباره این موضوع اشاره شود. در روایات اسلامی به شناخت نفس توصیه فراوان شده و آن را سودمندترین معارف طریق خدا شناسی، نشانه کمال عقل، بالاترین حکمت و نردبان صعود خوانده و جهل خویش را بدترین نوع جهل، خود فراموشی، گمراهی، تباهی و نادانی نسبت به همه چیز دانسته اند.
علی ـ علیه السلام ـ می فرماید: «افضل الحکمه معرفه الانسان نفسه» (طاهری، ۱۳۶۹، ص ۱۶) یا «افضل المعرفه معرفه الانسان نفسه» ونیز می فرماید: «من عرف نفسه فقد انتهی الی غایه کل معرفه و علم».
نیز «عجبت لمن یجهل نفسه کیف یعرف ربّه». هم چنین «من لم یعرف نفسه بعد عن سبیل النجاه و خبط فی الضلال و الجهالات» (مهدوی کنی، ۱۳۷۱، ص ۵۵).
لذا علی ـ علیه السلام ـ سرانجام کسانی را که در این وادی گام ننهند و به خودشناسی نپردازند هلاکت قطعی دانسته، می فرماید: «هلک امر و لم یعرف قدره؛ آن کسی که قدر خود نشناخت هلاک خواهد شد» (صبحی صالح، ۱۳۹۵، قصار ۱۴۹).
شناخت کدام نفس لازم است؟
در این جا سوالی مطرح می شود و آن این که کدام نفس است که معرفت آن مقدمه تهذیب و تزکیه و وسیله شناخت پروردگار است. آیا مراد از نفس همان لطیفه و نفخه الهیه است که ملاک برتری انسان بر فرشتگان است و از آن تعبیر به «روح الله» می شود، که قرآن می فرماید: «ثم سوّاه فیه من روحه؛ بعد اندام او را موزون ساخت و از روح خویش در او دمید» (سجده / ۹).
«فاذا سوّیته و نفخت فیه من روحی؛ هنگامی که کار او را به پایان رساندم، و در او از روح خود در او دمیدم» (حجر / ۲۹).
آیا مراد نفس ملهمه است که خداوند به آن سوگند یاد فرمود و فجور و تقوا را به او الهام کرده است که قرآن می فرماید: «و نفس و ما سوّاها فالهمها فجورها و تقواها» (شمس / ۷ ـ ۸) این آیه از ارتباط نفس با خدا در بعد الهام پذیری سخن می گوید که زمینه ساز تحصیل فضیلت و تقواست؟ آیا مراد نفس اماره است که همواره انسان را به بدی فرمان می دهد که قرآن می فرماید: «و ما ابری نفسی انّ النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربّی ان ربی غفور رحیم هرگز نفس خویش را تبرئه نمی کنم که نفس (سرکش) بسیار به بدی ها امر می کند، مگر آن که پروردگارم رحم کند که پروردگارم غفور و رحیم است. (یوسف / ۵۳)
آیا مراد نفس لوامه است که انسان را از فساد و تباهی باز می دارد و گناهکاران را سرزنش می کند که قرآن می فرماید: «لا اقسم بیوم القیامه و لا اقسم بالنفس اللوامه؛ سوگند به روز رستاخیز و سوگند به نفس سرزنش گر (قیامت ۱ـ ۲)» این آیه از محکمه وجدان با عنوان «لوامه» سخن می گوید که انسان را هنگام ارتکاب معصیت مورد سرزنش قرار می دهد و برخی آن را از جلوه های اخلاقی دانسته و روان شناسان آن را «من برتر» نامیده اند. آیا مراد از نفس، نفس مطمئنه است که به ندای «ارجعی الی ربک راضیه مرضیه» مفتخر می شود، که قرآن می فرماید: «یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی؛ ای نفس مطمئن و آرام! بازگرد به سوی پروردگارت که هم تو از او خشنود هستی و هم او از تو خشنود است، و داخل در زمره بندگان خاص من شو و در بهشتم گام نه» (فجر ۲۷ ـ ۲۰) این آیه بازگو کننده نفس و تسلیم و رضاست که در نتیجه قرب الهی و حرکت مشتاقانه انسان به سوی حق دست می دهد.
آیا نفس فانیه است که سرانجام طعم مرگ را می چشد، که قرآن می فرماید: «کلّ نفس ذائقه الموت؛ هر کسی مرگ را می چشد» (ال عمران / ۱۸۵٫)
پاسخ سوال مذکور این است که مقصود همه آن هاست، یعنی مجموعه ای که شخصیت انسان را می سازد و او را جامع نشأتین (ملکوت و ناسوت) قرار می دهد. در مجموع نفس انسان از بعد ملکوتی اش نفخه الهی است که در سیر صعود، به مقام نفس مطمئنه و راضیه و مرضیه می رسد و تا آن جا بالا می رود که به مرتبه «قاب قوسین او ادنی» مشرف می شود، که قرآن می فرماید: «ثمّ دنی فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی، پس نزدیک شد و بسیار نزدیک شد تا (در مقام تمثیل) فاصله او به اندازه دو کمان یا کم تر بود» (نجم / ۸ ـ ۹).
از بعد ناسوتی اش تا آن جا سقوط می کند که می فرماید: «… اولئک کالانعام بل هم اضلّ» (اعراف / ۱۷۹)؛ و آن قدر پست می گردد که قرآن می فرماید: «ثمّ رددناه اسفل سافلین؛ پس او را به پایین ترین مرحله باز می گردانیم» (تین / ۵) بنابر این شناخت نفس در هر دو بعد آن لازم است تا در مقام تهذیب و تزکیه نفس، به مشکل بر نخورد.
با کدام نفس باید مبارزه کرد؟
در آیات و روایات تاکید فراوان به مبارزه و جهاد با نفس شده است. در این جا سوالی مطرح می شود که با توجه به مراتب چند گانه نفس، مقصود کدام نفس است که مجاهده با آن ضروری و اجتناب ناپذیر خواهد بود.
پاسخ این است که معلوم است که با نفس ملهمه، لوّامه و یا مطمئنه مبارزه نمی کنند، چون آن ها وسیله کمال انسانند با نفسی باید مبارزه کرد که باعث فساد و تباهی انسان می شود و آن نفس اماره است که از درون به بدی فرمان می دهد؛ چنان که قرآن می فرماید: «و ما ابرّی نفسی انّ النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربّی؛ هرگز نفس خود را تبرئه نمی کنم که نفس (سرکش) بسیار به بدی ها فرمان می دهد» (یوسف / ۵۳).
رسول گرامی اسلام مبارزه با نفس را «جهاد اکبر» نامیده و نفس را سخت ترین دشمنان خوانده است و در آیات و روایات و توصیه های اخلاقی و عرفانی و ادبیات ما، از آن نکوهشی بسیار شده و پیروی هوای نفس سرچشمه همه خطاها و گمراهی ها به شمار آمده است و سبب هلاکت و نابودی انسان می گردد. بنابر این هدف از مبارزه با نفس، نفس اماره است که البته باید نخست راه های مبارزه با آن را فرا گرفت و سپس در مقام عمل با استعانت از خدای سبحان با آن مبارزه کرد. شاید از این طریق خدمتی به راهیان ره سیر و سلوک انجام گیرد. در این مقاله کوشش شده است تا راه های مبارزه با نفس با استناد به آیات و روایات نشان داده شود.

نظرات[۱۲] | دسته: اخلاق اسلامی | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
رابطه اخلاق و دین پيوند ثابت

رابطه اخلاق و دین
منابع مقاله:فصلنامه کلام اسلامی، شماره ۳۳، سبحانی، جعفر؛
ملاک فعل اخلاقی و ویژگی های اخلاق در اسلامدر یونان باستان و در غرب امروز، نظامهای اخلاقی متعددی پی ریزی شده و به وسیله پایه گذاران آنها، معرفی گردیده است.بیشترین این نظامات ، مربوط به دوران پس از رنسانس است که در این دوره شیوه بحث و بررسی در علوم دگرگون گردید و سرانجام پدیده ای به نام «سکولاریزم » و تفکیک دین از حکومت یا به تعبیر صحیح تر« دین زدایی » خود را مطرح کرد.
در چنین شرایطی مدعیان جدایی اخلاق از دین نیز، یک رشته اصول اخلاقی را تدوین و عرضه نمودند، که ما در بحث های آینده به تبیین ملاکهای این نظامات خواهیم پرداخت، آنچه که در این جا مورد بررسی قرار می گیرد، تبیین نظام اخلاقی اسلام و ویژگی های اوست.تبیین هرنوع نظام اخلاقی در گرو شناخت انسان است و تا پایه گذار یک سیستم اخلاقی، شناخت درستی از انسان نداشته باشد نمی تواند ارزش را از ضد آن تمییز دهد، و گزاره های سعادت آفرین را از گزاره های بدبختی زا جدا سازد، زیرا هدف از نظامات اخلاقی تبیین راه سعادت و خوشبختی او است; تا خود انسان شناخته نشود ملاک سعادت و شقاوت او شناخته نمی گردد. اگر در این بررسی ها با یک رشته سیستم های اخلاقی آشنا شدیم که با یکدیگر اختلاف جوهری دارند، به خاطر اختلاف پایه گذاران آنان در شناخت انسان است، و اختلاف دیدگاهها در شناخت، مایه اختلاف در امور مربوط به ارزشهای اخلاقی خواهد شد.ما در اینجا به معرفی انسان از نظر اسلام می پردازیم، تا روشن شود چگونه مکتب اخلاقی خود را بر اساس یک شناخت عمیق از انسان بنا نهاده است ونقطه نظرهای او در اصول یاد شده خلاصه می گردد ولی لازم است ملاک فعل اخلاقی از نظر اسلام و تفاوت آن با فعل عادی بیان گردد. و این مقدمه که به عنوان مدخل بحث مطرح می گردد، از اهمیت خاصی برخوردار است.
ملاک فعل اخلاقی در اسلام در این که فعل اخلاقی چیست؟ و چگونه باید آن را از فعل عادی تمیز داد، سخن فراوان است و در عصر یونان باستان تا به امروز میان دانشمندان مورد گفتگو بوده و در نتیجه، مکتب هایی پدید آمده که به تدریج بیان می شوند.آنچه که الآن برای ما در این بحث مطرح است، تبیین ملاک فعل اخلاقی از نظر اسلام است، و این که در نظام اخلاقی اسلام مرز میان دو فعل (اخلاقی و عادی) چیست؟
۱٫ ریشه در درون داشتن
«اخلاق »، جمع «خلق » به معنی «خوی » است و گزینش این لفظ حاکی از آن است که فعل اخلاقی چیزی است که باید ریشه در درون داشته باشد، و مظهری برای یکی از احساسات گرانبهای درونی تلقی گردد، بنابراین فعلی که موضع گیری انسان را نسبت به غرایز بیان نمی کند، نمی تواند فعل اخلاقی باشد. مثلا هرگاه عاملی از خارج کسی را برای ساختن بیمارستان و مرکز علمی تحت فشار قرار دهد و او نیز پاسخ مثبت بدهد یک چنین فعل نمی تواند، یک فعل اخلاقی باشد، زیرا عاملی از درون در پدید آمدن آن مؤثر نبوده، بلکه عاملی از بیرون او را بر این کار واداشته است.
البته: این که «فعل » باید ریشه در درون داشته باشد، قید لازم است، ولی قید کافی نیست قید دیگر (حسن و زیبایی عمل) لازم است که بیان می گردد وبرای توضیح شرط دوم، لازم است به تقسیم قضایا در حکمت نظری و عملی به دو قسم «خودمعیار» و «غیر خودمعیار» اشاره کنیم، آنگاه به بیان شرط دوم بپردازیم:
فلاسفه قضایای حکمت نظری را به دو دسته تقسیم کرده اند:
الف) قضایای بدیهی.
ب) قضایای نظری.
مقصود از قضایای بدیهی، آن رشته گزاره ها است که خرد در اذعان به درستی و یا نادرستی آن، به دلیل و برهان نیازمند نبوده و گزاره از قبیل قضایای «خود معیار» باشد مانند، کوچکی «جزء» از کل، در حالی که قضایای نظری بر خلاف آن است و تصدیق به صحت و عدم صحت آن در گرو دلیل و برهان و استدلال و امعان نظر است، و در نتیجه قضایای بدیهی در حل قضایای نظری نقش کلیدی داشته و با نادیده گرفتن آنها، درهای علم و دانش به روی انسان بسته می شود.
همین تقسیم بر قضایای حکمت عملی نیز حاکم است; تفاوت قضایای دو حکمت یک چیز بیش نیست، مطلوب در گزاره های حکمت نظری، آگاهی و دانستن آنها است مثل این که بگوییم «هر پدیده ای پدید آورنده ای دارد» و سنخ قضیه به گونه ای است که نوبت به عمل نمی رسد در حالی که مطلوب نهایی در گزاره های حکمت عملی، عمل و پیاده کردن آنها می باشد، مثلا می گوییم: عدل زیبا است، ظلم و ستم نازیبا است.
در اولی کوشش می کنیم که بدانیم، در دومی می کوشیم پس از دانستن به کار ببندیم. و در هر حال، هر دو نوع از قضایا، به دو گروه بدیهی و غیر بدیهی تقسیم می شوند چیزی که هست در تقسیم قضایای حکمت نظری از الفاظ «بدیهی » و «نظری » بهره می گیریم، ولی در تقسیم قضایای حکمت عملی الفاظ «بدیهی » و «غیر بدیهی » به کار نمی بریم. و اگر بخواهیم از یک تعبیر جامع در مورد هر دو نوع حکمت، بهره بگیریم شایسته است بگوییم:
الف) قضایای «خود معیار».
ب) «قضایای غیر خود معیار».
علت این تقسیم در هر دو نوع از قضایا روشن نیست، زیرا اگر تمام قضایا در هر دو حکمت، نظری و یا «غیر بدیهی » باشند کشف حقیقت، ممتنع می گردد، زیرا مشکلی، مشکل دیگر را حل نمی کند لذا باید در میان انبوه قضایای «نظری » و «پیچیده » قضایای روشنی وجود داشته باشد که کلید حل دیگر قضایا گردد و در این قسمت میان هر دو نوع حکمت فرقی نیست.
۲٫ زیبایی و نازیبایی فعل
یادآور شدیم که هدف نهایی در تحصیل قضایای حکمت عملی به کار بستن آنها است. خرد قضایای این نوع از حکمت را به زیبا و زشت، خوب و بد تقسیم می کند، و در توصیف آنها، به حسن و قبح،بی نیاز بوده و به جایی دست دراز نمی کند، و قاطعانه گزاره ای را به صورت مطلق و کلی به یکی از دو وصف، توصیف می کند و می گوید: عدل زیبا است و باید انجام داد، و ستم نازیبا است باید پرهیز کرد، و در فاعل جز آگاهی و اختیار چیزی را شرط نمی داند، این نوع احکام در مورد عدل و ظلم، از احکام خود معیار این قوه مدرکه است.
بنابراین، اخلاق از مقوله «جمال » و «زیبایی » است و راه کشف آن، عقل و خرد است، خردی که فقط خود عمل را، مجرد از هر نوع ضمایم جز حسن و قبح آن، مورد بررسی قرار داده و ارزش و یا ضد ارزش بودن آن را اعلام می دارد.زیبایی را می توان، به زیبایی حسی و جسمی و زیبایی روحی و روانی تقسیم کرد.
زیبایی از مفاهیمی است که انسان درک می کند ولی نمی تواند آن را در قالب تعریف بریزد و به اصطلاح «یدرک ولا یوصف » است با این همه می توان گفت: واقعیت زیبایی همان توازن و هماهنگی اجزای موجود زیبا است، عین این بیان در زیبایی روح نیز مطرح است، انسان با قوا و استعدادهای گوناگون آفریده شده، و هر یک از این نیروها، به نوبه خود مایه حیات و زندگی اوست ولی مشروط بر این که میان قوا، تعادل و توازن برقرار گردد، در اشباع هر قوه ای حد اعتدال در نظر گرفته شود و از افراط و تفریط پرهیز شود در این صورت روح و روان جمال و زیبایی خود را باز یافته و زمینه حکومت عقل فراهم می شود.بنابراین: اخلاق، آن گونه رفتار انسانی است که از روح زیبا سرچشمه می گیرد، و زیبایی روح در سایه تعادل قوا و توازن تمایلات درونی انسان است.
از این بیان می توان استفاده کرد که اخلاق هم می تواند از مقوله زیبایی و هم از مقوله «عدالت » باشد; زیرا زیبایی روح جز در سایه اعتدال و به کارگیری هر قوه ای به دور از افراط وتفریط صورت نمی پذیرد، انسان باید هم از قوه شهوت و هم از قوه غضب بهره بگیرد، و گرنه نسل انسان قطع می گردد، ولی در عین حال نباید زمام زندگی را به دست آن دو بدهد، بلکه باید عقل را حاکم بر بهره گیری از این تمایلات قرار دهد.

نظرات[۰] | دسته: اخلاق اسلامی | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
دین واخلاق پيوند ثابت

دین واخلاق
منابع مقاله:فصلنامه قبسات، شماره ۱۳، مصباح یزدی، محمدتقی؛
اشاره نوشتار زیر متن سخنرانی آیت الله مصباح یزدی است که در همایش «دین و اخلاق » درسال ۱۳۷۷ القا گردیده و اینک پس از ویرایش تقدیم ارباب فضل و دانش می شود.
خدا را شکر که در عصری زندگی می کنیم که به برکت انقلاب اسلامی ایران زمینه طرح مباحث عمیق دینی و انسانی فراهم شده و این امکان برای دانش پژوهان، محققان و فضلا میسر شده است که مسائل ریشه ای فکری و اعتقادی و نظری را موردبحث و تحقیق قرار داده و به نیازهای فرهنگی جامعه پاسخ مثبتی بدهند.
در این گفتار موضوع بحث و بررسی، رابطه دین و اخلاق است. این موضوع به صورت مستقل در جامعه ما کمتر مطرح شده است. در مباحث مختلف کلامی و اخلاقی بحثهایی مربوطبه این موضوع وجود دارد ولی اینکه رابطه دین و اخلاق به عنوان یک بحث مستقل بررسی شود، کمتر مورد توجه واقع شده است. اما برخلاف جامعه ما در جوامع غربی این گونه مسائل به صورت خیلی گسترده مطرح می شود. بررسی اینکه چه عواملی موجب شد که در آنجا این مسائل خیلی مورد توجه قرار گیرد و کتابهای زیادی نوشته و بحثهای زیادی مطرح شودو چرا در جوامع ما چنین نبوده است، احتیاج به یک تحقیق جامعه شناختی دارد. اما به کنار از این مطلب، اگر بخواهیم خوشبینانه راجع به علت کمبود تحقیق در زمینه دین، اخلاق،فلسفه اخلاق و موضوعاتی از این قبیل قضاوت کنیم باید بگوییم که در کشورهای اسلامی به برکت اسلام و رواج معارف اسلامی و بخصوص معارف اهل بیت «سلام الله علیهم اجمعین » چندان نیازی به بررسی این مسائل احساس نمی شد. برای جوامع مسلمان مسائل دینی و مسائل اخلاقی روشن بود و اینکه حالادین چه پایگاهی در اجتماع یا اخلاق دارد و چه رابطه ای بین اینهاست و کدام اصالت دارد یا ندارد، اهمیتی نداشت. همچنین در شاخه های دیگر معرفت هم می شود چنین توجیهاتی کرد.شاید خیلی هم بعید از واقعیت نباشد ولی در عین حال بایداعتراف کرد که ما آنچنان که باید همت و تلاش در بررسی وتحقیق در این مسائل به خرج ندادیم. کوتاهیهایی هم انجام گرفته است که امیدواریم به برکت انقلاب و مطرح شدن مسائل اسلامی و توجه مردم به ریشه های معرفتی اسلام، کم کم این مسائل جایگاه خودش را در جامعه و به خصوص در حوزه علمیه قم پیدا کند و تحقیقات کافی و شافی انجام بگیرد.همان طور که استحضار دارید در مغرب زمین تحولات ونوسانات فکری زیادی در این زمینه انجام گرفته است. نقطه عطف مهم در تاریخ فرهنگی اجتماعی مغرب زمین رنسانس است، یعنی از آن وقتی که توجه جوامع غربی به مسائل جدیدجلب شد. تا قبل از رنسانس، دین رایج در آن دیار که همان مسیحیت بود بر همه شئون زندگی مردم از جمله علم، فرهنگ،سیاست، اجتماع، اخلاق و سایر مسائل حاکم بود و با شکست کلیسا در صحنه های مختلف، مردم نیز از دین و گرایشهای دینی بیزار شدند و به جای گرایش به خدا، گرایش به انسان مداری مطرح شد. کار به آنجا رسید که بعد از انکار الهیات و معارف دین آنها احساس نیاز به نوعی دین کردند و کسانی مانند اگوست کنت فرانسوی که دوران حضور دین را سپری شده اعلام کرده بودند دین انسان پرستی و انسان مداری را به جای آن اختراع واعلام کردند.به دنبال این تحول فکری و فرهنگی در تمام شاخه های معارف انسانی تحولات عظیمی پدید آمد و نوسانات مختلفی درخطوط مختلف پراکنده شد که هیچ جهت واحدی نداشت.امروز نیز مثل سابق هنوز خطوط مختلف فکری متعارض ومتضاد در همه زمینه های فکری، فلسفی، فرهنگی، سیاسی واخلاقی وجود دارد. البته درست است که آنچه در کشور ما ازآنها ترجمه می شود غالبا یک جهت خاص و یک خط فکری خاصی را دنبال می کند ولی در مغرب زمین این طور نیست. مکاتب بسیار مختلفی در زمینه علوم انسانی وجود دارد که هنوزموجش به ایران نرسیده یا کمتر رسیده است. بیشتر آنچه که ازکتابهای غربی تاکنون ترجمه شده است مربوط به آن مطالبی است که صبغه الحادی و ضددینی دارد. به هر حال بحثهای زیادی در زمینه ارتباط دین و اخلاق مطرح شده است که اگربخواهیم به همه آنها بپردازیم یا سیر تاریخی آن را دنبال کنیم یاحتی دسته بندی موضوعی کنیم در این فرصت کوتاه ممکن نیست و به یک فعالیت مستمر آکادمیک نیاز دارد که امیدواریم عزیزانی که در رشته های علوم انسانی کار می کنند در آینده به این مسائل بیشتر بپردازند. اما آنچه برای بنده میسر است که دراین فرصت کوتاه به آن بپردازم، یک نگرش کلی درباره نسبت دین و اخلاق است که بیشتر از یک دیدگاه تحلیلی و متکی برروش و زمینه های فکری خود ما تغذیه می کند و در واقع به دوراز روشهایی است که غربی ها در این مسائل دارند. رابطه ای که بین دین و اخلاق می شود فرض کرد در سه بخش کلی قابل طرح است، یا به تعبیر دیگر وقتی می گوییم دین با اخلاق چه رابطه ای دارد سه فرضیه تصور می شود.یکی اینکه بگوییم دین و اخلاق دو مقوله مشخص متباین ازهم هستند و هرکدام قلمرو خاصی دارند و هیچ ارتباط منطقی بین آنها وجود ندارد. اگر مسائل دینی با مسائل اخلاقی تلاقی پیدا می کند یک تلاقی عرضی و اتفاقی است و یک رابطه منطقی نیست که بین دین و اخلاق اتصالی برقرار شود. زیرا هرکدام فضای خاص خود و قلمرو مشخص دارند که از همدیگرجدا هستند و ربطی به هم ندارند. اگر به یکدیگر ارتباط پیدامی کنند مثل این است که دو مسافر هرکدام از یک مبدئی به سوی یک مقصدی حرکت کرده اند و در بین راه اتفاقا در یک نقطه ای همدیگر را ملاقات می کنند، ولی این معنایش این نیست که بین این دو مسافر یک رابطه ای وجود دارد. پس یک فرض این است که دین و اخلاق چنین وضعی دارند، مثلا گفته شود که قلمرو دین مربوط به رابطه انسان با خداست اما اخلاق مربوط به روابط رفتاری انسانها با یکدیگر است. فرضیه دوم این است که اصلا دین و اخلاق یک نوع اتحاد دارند یا یک نوع وحدت بین آنها برقرار است یا به تعبیر امروزیها یک رابطه ارگانیک بین آنها است. البته این رابطه باز به صورتهای فرعی تری قابل تصوراست ولی آنچه به فرهنگ ما نزدیکتر و قابل قبولتر می باشد این است که اخلاق به عنوان یک جزئی از دین تلقی شود ما با این تعریف آشنا هستیم که دین مجموعه ای است از عقاید و اخلاق و احکام، پس طبعا اخلاق می شود جزئی از مجموعه دین،رابطه اش هم با دین رابطه ارگانیک و رابطه یک جزء با کل است مثل رابطه سر با کل پیکر انسان. از باب تشبیه می توان گفت، اگر ما دین را به یک درختی تشبیه نماییم، این درخت دارای ریشه ها و تنه و شاخه هایی است. عقاید همان ریشه هاست و اخلاق تنه درخت است و شاخه و برگ و میوه درخت نیزهمان احکام است. رابطه تنه با خود درخت رابطه دو شی ءنیست. تنه هم جزء خود درخت است. در این تصور رابطه دین و اخلاق رابطه جز با کل است یا چیزی شبیه به اینها، می شودفرض کرد که فعلا در جزئیاتش نمی خواهم وارد بشوم منظوراین است که یک نوع اتحاد بین دین و اخلاق در نظر گرفته می شود که یکی در درون دیگری جا بگیرد. فرضیه سوم این است که هرکدام یک هویت مستقلی دارند اما هویتی است که درعین حال با هم در تعامل هستند و با یکدیگر در ارتباطند و دریکدیگر اثر می گذارند، یعنی این گونه نیست که بکلی متباین ازهم باشند و هیچ ارتباط منطقی بین آنها برقرار نباشد بلکه یک نوع رابطه علیت و معلولیت، تاثیر و تاثر یا فعل و انفعال وبه طورکلی یک نوع تعامل بین دین و اخلاق وجود دارد، ولی این معنایش این نیست که دین جزئی از اخلاق است یا اخلاق جزئی از دین است و یا اینکه اینها کاملا از هم متباینند. در دوفرضیه قبل نیز فرض شد که بین دین و اخلاق نوعی تاثیر و تاثرو فعل و انفعال و تعامل وجود دارد. مطلب را با این تعابیرمتعدد بیان می کنم برای اینکه فرضهای مختلفی در درون همین فرض کلی قابل تصور است، که حداقل پنج فرضیه فرعی رامی توان براساس آن مطرح نمود. بعضی از این رابطه ها با اینکه برای ما مانوس نیست در کتابهای کلامی و اخلاقی ما مفاهیمی ازاین قبیل را می توانیم پیدا بکنیم، مثلا یکی از این تقریرها این است که اصولا اخلاق است که ما را موظف می کند به اینکه وظایف دینی انجام بدهیم. بر مبنای این نظریه در دین اساس این است که انسان بندگی و عبادت خدا را نماید. پس رابطه انسان با خدا اصل است و اصل اساسی در دین همین است یا به تعبیری دیگر این به عنوان یک اصل است و سایر مطالب، فرع.بسیار خوب، این اصل است اما چه چیزی موجب می شود که مادر مقام عبادت و بندگی خداوند برآییم؟ پاسخ می دهیم که خدابر انسان حقی دارد، حق مولویت دارد، ما عبد او هستیم، مامخلوق او هستیم بنابراین باید حق خدا را ادا کرد. حق خدا اداکردنش به این است که او را عبادت کنیم پس آنچه ما را وادارمی کند که به دین روی بیاوریم و دستورات دینی را عمل کنیم وبالاخره خداوند را عبادت کنیم یک امر اخلاقی است که به مامی گوید که حق هرکسی را باید ادا کرد، یکی از حقوق هم حق خداست پس باید دین داشت تا حق خدا را ادا شود. این یک نوع رابطه ای بین دین و اخلاق است که اخلاق جایگاه خودش را دارد و ارزشها را تعیین می کند. دین هم رابطه انسان را با خداتنظیم می کند اما اخلاق است که می گوید باید حق خدا را ادانمایی و او را عبادت کنی. نظیر همین دیدگاه یک نظر دیگری است که ما آن را معمولا در کتابهای کلامی خود مطرح می کنیم،در آنجا گفته می شود انسان واجب است که خدا را بشناسد بعداستدلال می کنند به این مطلب که چرا معرفت خدا واجب است؟یکی از ادله ای که می آورند و شاید مهمترین دلیل، این است که شکر منعم واجب است چون خدا ولی نعمت ماست شکرولی نعمت واجب است پس ما باید به عنوان شکر منعم، منعم رابشناسیم و بعدا در مقام ادای شکرش برآییم. این خیلی به دیدگاه قبلی نزدیک است و اندکی فرق دارد، در اینجا اخلاق موجب این می شود که ما برویم خداوند را بشناسیم.]

نظرات[۰] | دسته: اخلاق اسلامی | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
نگرش بر روش تحقیق در مسلکهای عرفانی پيوند ثابت

نگرش بر روش تحقیق در مسلکهای عرفانی(مقاله برگزیده از مجموعه مقالات ارائه شده به کنگره بزرگداشت مرحوم مقدس اردبیلی)
بسم الله الرحمن الرحیم
“نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد”
“ما محرمان خلوت انسیم غم مخور
با یار آشنا سخن آشنا بگو”
حافظ
مقدمه:یکی از مباحث مهم و کلیدی فلسفه عرفان – که از اصول موضوعه عرفان نظری و عملی بحث می کند – اصول و شیوه های تحقیق در مسلکهای عرفانی است چنانکه روش تحقیق در عرصه علوم دیگر یکی از مسائل مهم علم شناسی است که از مبادی تصوریه و به خصوص از مبادی تصدیقیه آن بحث می کند; اهل روش تحقیق نیز درباره جایگاه روش شناسی گفته اند: ” پژوهشگر پس از تعیین و تنظیم موضوع تحقیق باید در فکر انتخاب روش تحقیق باشد. مراد از انتخاب روش انجام تحقیق این است که مشخص کنیم، چه روش تحقیقی برای بررسی موضوع خاصی لازم است. یکی از روانشناسان برجسته G. A Miller می گوید: “متاسفانه آنچه که در یک تحقیق علمی مورد توجه دیگران و حتی سرانجام، مد توجه خود محقق هم قرار می گیرد موضوعی است که کشف شده است، اما اغلب روش کشف که اصلی ترین نقش را در یک پژوهش علمی دارد، نادیده انگاشته می شود”. (۱)
ولی لزوم بحث روش تحقیق در فلسفه عرفان به دلایلی جایگاه ویژه ای یافته است زیرا از سویی گرایش به دنیای عرفان روز به روز در جهان و به خصوص ایران گسترش یافته است و در فضای معنوی دلکش و دلربای معنوی انقلاب اسلامی همواره شناخت دینی عمیق تر می شود و موقعیت هایی چون جنگ، مجالس شهدا، نیایشهای پرسوز و گداز مراسم دعای کمیل و . . . خواه ناخواه دلها را به دنیاهایی فراتر از دنیای معمولی و فضای عقلانی، فلسفی و ظاهری می کشاند. پس تشنگی و عطش نسل انقلاب هر روز آنان را به دنیای پر جاذبه عرفان سوق می دهد. لیکن دنیای عرفان، دنیای پرپیچ و خم و تو در تویی است، چون از طرفی مسلکها متعدد و گوناگونند و از سویی دیگر در معارف آنها حق و باطل به هم آمیخته است. اینک تنها، امید به کسانی است که مسلکهای عرفانی را نقد می کنند و سره را از ناسره جدا می نمایند، ولی با کمال تاسف نقادان مسلکهای عرفانی به علت اختلاف مبانی و خصیصه های شخصیتی در نقد مسلکها دچار افراط و تفریطهای فراوانی شده اند. یک عده، مسلکهای تصوف و عرفان را اهل بدعت، متاثر از عرفان هند و یونان می دانند و آنان را یک عده خودخواه، ریاکار و منحرف (بلکه ملحد و کافر) معرفی می کنند و عده ای دیگر با عینک خوش بینی تفریطی، راه آنان را صراط مستقیم و تنها سبیل سعادت قلمداد کرده اند. اروپائیان نیز با نگرش پلورالیسم دینی به تحلیل عقلانی آنان همت گماشته و کرامتها و مکاشفه های عرفانی را خرافات یا تجربه های شخصی معرفی می کنند. در این میان فرزانگانی از احیاگران تفکر دینی را شاهدیم که به دور از جنجالها به نقد و تحلیل عرفان و مسلکهای عرفانی پرداخته اند چون استاد مطهری، استاد حسن زاده آملی، استاد جوادی آملی، مرحوم ملاصدرا و به ویژه ولی الهی و احیاگر احیاگران، امام خمینی – قدس سره – که با بنیان نهادن عرفان مبتنی بر ثقلین – که از آن به عرفان متعالی تعبیر می کنیم – استوارترین روش و شیوه صحیح تحقیق در مسلکهای عرفانی را پیش رویمان گشوده اند.مرحوم مقدس اردبیلی – قدس سره – بخشی از کتاب شریف حدیقه الشیعه را به نقد اهل عرفان و مسلکهای تصوف اختصاص داده است. احیای نام و اندیشه آن شخصیت بزرگ، ما را بر آن داشت که مبانی و روش آن بزرگ در نقد اهل تصوف و عرفان را مورد تامل قرار دهیم ولی برای بررسی بنیادین و همه جانبه این موضوع از فلسفه عرفان، ناگزیریم اصول و شیوه به کار رفته در تحقیق تصوف را در قلمرویی وسیعتر از محدوده حدیقه الشیعه مورد بررسی قرار دهیم تا ضمن بررسی کلان روش شناسی تحقیق در عرفان، جایگاه شیوه تحقیق آن بزرگمرد الهی نیز معلوم گردد. بنابراین، مقاله حاضر در سه قلمرو اساسی به انجام می رسد: تاملی در مبانی و شیوه های نقد، نگاهی به اصول و شیوه تحقیق جامع و شیوه امام خمینی – قدس سره -.
۱٫ تاملی در مبانی و شیوه های نقدبرای نقد اهل عرفان و گرایشهای عرفانی، براساس مبانی معرفتی مختلف، شیوه های مختلفی به کار گرفته شده است که اشاره مختصر به هر یک و تامل کوتاه در هرکدام، حایز اهمیت و در خور توجه است. به طور کلی برای نقد اهل عرفان و گرایشهای عرفانی شش روش می توان شناسایی کرد:
۱-۱ برمبنای اصالت دهی به بعدی از ابعاد معارف دینی:ممکن است محقق به خاطر برجسته کردن بعدی از ابعاد علوم دینی، از فهم و شناخت عمیق ابعاد دیگر دین از جمله نکات عرفانی ناکام بماند، در نتیجه شیوه تکفیر اهل عرفان را در پیش گیرد. از همین روی گروهی از دین شناسان، نظریه وحدت وجود اهل عرفان را مصداق کفر و الحاد و گروهی دیگر، آن را غیر منافی با ثقلین تلقی کرده اند. چنانکه ممکن است عده ای براساس اصالت دادن به باطن در عرفان اسلامی، آن را به دور از دنیا و عرصه های اجتماعی تلقی کنند ولی گروهی دیگر برمبنای نگرش عمیق به پیوند میان روح و جسم و دین و دنیا به رابطه استوار و عمیق میان عرفان و سیاست یا دنیا معتقد باشند.
پس فربه و برجسته کردن بعدی از ابعاد معارف دینی موجب لاغری و فراموشی ابعاد دیگر می شود و زمینه اتخاذ شیوه انکار یا پذیرش مطلق بعدی از ابعاد دیگر را فراهم می آورد.
۲-۱ – برخورد عقلانی و علمی:گروهی، مسلکهای عرفانی را مانند شاخه های دیگرعلوم و معارف دینی، پدیده ای علمی در قلمرو تاریخ علم یا دین شناسی تلقی کرده و برای تحلیل آنها روش عقلانی و تجزیه و تحلیل علمی را در پیش گرفته اند. روش مستشرقین و برخی از فرزانگان شیعی و سنی همین است. آنان بر این باورند: همانگونه که در تحلیل تحریف یک خبر یا گزارش تاریخی، مانند نهضت عاشورا، شیوه عقلانی را در پیش می گیریم در رد یا قبول مسلکهای عرفانی نیز باید همین روش را در پیش بگیریم، در غیر این صورت دچار فت خرافه زدگی خواهیم شد. همانگونه که رد یا قبول یک نظریه یا تئوری فلسفی و کلامی، برخورد عقلانی و شیوه استدلالی می طلبد. چنانکه غالبا مستشرقین بی غرض با همین شیوه با عرفان برخورد می کنند. نخستین کسی که عرفان و عارفان را با اسلوب عمیق علمی و با میزان عقل مورد بررسی و نقد قرارداد مرحوم ابن سینا در نمط نهم و دهم اشارات بود البته وجه تمایز شیوه آن بزرگ نسبت به عقلیون دیگر همنوایی احساس با اندیشه است. از تحلیلها و اشارات او به دست می آید که نه تنها در بررسی خود با اهل عرفان همزبان است که در اندیشه و احساس نیز با آنان همگونگی دارد و همین تمایز است که نمط مقامات العارفین و اسرار الایات آن نادره روزگار را فراتر از یک اثر عقلانی صرف قرار می دهد بلکه در عین عقلانی بودن، محصول احساس و اشراق متعالی نیز هست.هرچند او درصدد است که از محدوده اوج پرواز عقل نظری فراتر نرود ولی عبور شاهین شهود و احساس او از مرز میزان عقل بر اهل معرفت پوشیده نیست.
۳-۱- برمبنای نگرش سیاسی و اجتماعی:گروهی نیز درصددند مسلکهای عرفانی را با نگرش سیاسی و اجتماعی مورد تحلیل قرار دهند نه از منظر معرفت شناسی و تحلیل علمی. آنان غالبا جامعه شناسان یا سیاستمدارانند. برمبنای این روش، فرقه های صوفیه زاییده دست سیاست یا استعمار خارجیند زیرا حکومتهای بیدادگر یا وابسته می کوشند با استفاده از مسلکهای باطنگرا جامعه را به دیار بی تفاوتی و بی دردی سوق دهند پس پیدایش و توسعه این گرایشها ماهیت سیاسی و اجتماعی دارد. در برخی از نقدهای تصوف آمده است: “بررسی تاریخ نشان می دهد که همیشه دشمنان شرق، سعی داشته اند افکار مردم شرق را به یک نوع بی تفاوتی در برابر حوادث سوق دهند، و مطمئنا هیچ چیز بهتر از افکار صوفیانه و صوفی مسلکها و خزیدن در گوشه خانقاه و پناه بردن به سلسله تخیلات نظر آنها را تامین نمی کرده است لذا آنها مروج این افکار و تعلیمات بوده و هستند و مطمئنا هرقدر مردم این سامانها به این مسلکها روی آورند بار آنها سبکتر و مقاصد آنها عملی تر خواهد شد. ” (۲)
البته تحلیلهای دیگری نیز از ماهیت اجتماعی عرفان صورت گرفته است چون یافتن پایگاه فکری برای عقاید اباحیگری و آزادی در برخورداری از تمتعات و یا گشودن عقده ها و نجات از سرخوردگیهای روحی و اجتماعی و. . .
۴-۱- برمبنای دلدادگی و مثبت نگری افراطی:گروهی از اهل فرهنگ و ادبیات شیوه برخوردشان با اهل عرفان مبتنی بر خوش بینی و خطا پوشی است. اینان اهل عرفان و مسلکها را به خاطر جنبه های مثبت و جاذبه های معنوی فوق العاده به دیدگاههایشان با دیده مثبت می نگرند گویی اسلام واقعی را فقط آنان دریافته اند و اصولا دچار خطا نمی شوند و اگر در آثار آنان، ضعف یا تناقضی مشاهده شود به ضعف فکر و اندیشه ما برمی گردد نه سخن و اندیشه آنان:چوبشنوی سخن اهل دل مگوکه خطاست سخن شناس نئی جان من خطا اینجاست پس این گروه براساس”حب الشئ یعمی و یصم”; عشق به یک چیز موجب کوری و کری می شود؟ حتی عیوب این فرقه ها را کمال می پندارند و همواره در تاویل سخن آنان می کوشند.
۵-۱- شیوه ادبی و عبارت محوری:گروهی از اهل ادبیات، کلید فهم و شناخت اندیشه و نگرش اهل عرفان را گشودن نقاب از رخ عبارت می دانند و بر این باورند که وقتی نکته های فنی عبارتهای عرفانی روشن گردید اندیشه و پیام آنها نیز خود به خود روشن می شود.دکتر داوری می نویسد: “پس حافظ کیست؟ و اگر اهل ادبیات نمی توانند با او انس پیدا کنند، کی و چگونه باید او را بشناسند؟ اگر ملامتم نکنید می گویم مردم عامی که حافظ می خوانند و با دیوان عزیزش فال می گیرند او را بهتر از اهل ادبیات می شناسند و تا حدودی همدلی و همدمی با او دارند. ” (۳)
در فرازی دیگر می گوید: “اگر ذات بشر در همزبانی است چگونه می شود که زبان اشارت نباشد؟ زبان اشارت می تواند مورد غفلت قرار گیرد و وقتی این زبان از یاد رفت و زبان منحصر به زبان عبارت انگاشته شد این یکی هم نارسا و آشفته می شود. ” (۴)
پس عده ای از اهل ادبیات می خواهند فرهنگ و فرقه های عرفانی را در آیینه عبارات و کشف رموز فنی ادبی آن جستجو کنند.
۶-۱- شیوه اهل عرفان در شناخت و نقد اهل عرفان:بزرگان اهل عرفان شاید بهترین شیوه را برای نقد مسلکهای عرفانی عرضه داشته باشند. آنان مکاشفات عرفانی را به رحمانی و شیطانی تقسیم کرده اند (۵) از همین روی حافظ گفته است:
نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشدای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد مثنوی مولوی خود بهترین آیینه نقد تصوف است. در قلمرو آفتهای عدم دقت در گزینش مرشد و خضر راه می گوید:چون بسی ابلیس آدم روی هست پس به هر دستی نباید داد دست یا:می کند شرح کلام با یزید شرم دارد از درون او یزید مولوی، هم سخنی و همزبانی اهل تحقیق با اهل عرفان را شرط لازم نقد تلقی می کند:
رو مجرد شو مجرد را ببین دیدن هر چیز را شرط است این عقل گردی عقل را دانی کمال عشق گردی عشق را بینی جمال در فراز دیگری از مثنوی رد مطلق یا پذیرش مطلق ادیان و مسلکها را به شدت نکوهش می کند:
این حقیقت دان نه حقند این همه نی بکلی گمرهانند این رمه آنکه گوید جمله حقند احمقی است و آنکه گوید جمله باطل او شقی است پس روش تحقیق در مسلکهای عرفانی را نیز می توان از اهل عرفان آموخت.

نظرات[۰] | دسته: عرفانی | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
پرتوى از سیره و سیماى امام مهدى(علیه السلام) پيوند ثابت

حضرت مهدى(علیه السلام) در نیمه شعبان سال ۲۵۵ هجرى در شهر سامرّا متولّد گردید.
نام مشهور مادر آن حضرت، نرجس [نرگس] است.پنج سال از زندگانى او در حیات پدر بزرگوارش امام حسن عسکرى گذشت.در آن مدّت، فعّالیّت مهمّ و اساسى امام عسکرى بر دو امر مهمّ متمرکز بود:۱ـ احتیاط کامل از دستگاه حاکم،۲ـ آشنا کردن او با یاران نزدیک خود.
امام مهدى(علیه السلام) پس از پدر، مسئولیت امامت را در سال ۲۶۰ هجرى در پنج سالگى به عهده گرفت.
خردسالى امام پدیده اى شگفت آور نیست، همان طور که حضرت یحیى در کودکى صاحب حکم نبوّت شد، چنان که خداوند در سوره مریم، آیه ۱۲ مىفرماید: «یا یَحْیى خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّه وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا»اى یحیى! کتاب آسمانى را با نیرو بگیر. و این گونه او را در کودکى حکم نبوّت دادیم.امام حسن عسکرى(علیه السلام) چند روز پیش از وفات، به دوستان خود، در مجلسى که چهل تن از یاران وفادارش حضور داشتند و از جمله آنان محمّد بن عثمان و معاویه بن حکیم و محمّد بن ایّوب بودند، چنین فرمود:«او بعد از من صاحب و خلیفه شماست، او قائمى است، که گردن ها منتظرانه، به سوى او کشیده مى شود.هنگامى که زمین از ستم و ناروا پر شد، خروج مىکند، و زمین را از قسط و عدل سرشار مى سازد.»غیبت صغرى از سال ۲۶۰ هجرى تا سال ۳۲۹ هجرى به طول انجامید.امام مهدى(علیه السلام) با بعضى از یاران نزدیک خود به طور مستقیم تماس مى گرفت و به آنان توصیه مى فرمود که مشاهدات خود را در میان مردم تبلیغ کنند و سفارش مى کرد که مکان و سایر خصوصیّاتى را که راه وصول به سوى او را براى مقامات دولتى آسان مى ساخت، پنهان دارند.آن حضرت به مسائل گوناگون مردم از طریق وکیلان و سفیران خود، که مورد اعتماد او بودند، پاسخ مى داد; فقط با کسانى که اخلاصشان محرز و مورد اطمینان کامل بودند و راز را افشا نمىکردند تماس مى گرفت.تلاش هاى پیگیر معتمد، خلیفه عبّاسى و پس از او معتضد، براى دستگیرى حضرت مهدى(علیه السلام) بى نتیجه ماند.مأموران براى چندمین بار در سامرّا خانه امام حسن عسکرى را محاصره کردند، همه جاى خانه را بازرسى نمودند، وقتى وارد خانه شدند از سرداب، بانگ تلاوت قرآن به گوش رسید. بر در سرداب فراهم آمدند و آنجا را محاصره کردند تا کسى نه در آنجا به درون رود و نه از آنجا بیرون آید. فرمانده سربازان بر در ایستاد تا همه سربازان به او پیوستند. امام(علیه السلام) از در سرداب بیرون آمد و از مقابلشان گذشت، وقتى از چشم ناپدید شد، فرمانده گفت: پایین بروید. گفتند آیا او نبود که از برابر تو گذشت؟ جواب داد: من کسى را ندیدم.پس چرا او را رها کردید؟ گفتند ما پنداشتیم که تو او را دیده اى.اموال و حقوق شرعى اى که از طرف شیعیان به امام(علیه السلام) مى رسید، توسّط نمایندگان و وکیلان توزیع مى شد و به مصرف واقعى خود مى رسید.قسمتى از اموال به طور مستقیم به دست امام(علیه السلام)مى رسید و قسمتى را نایب، بر وفق قواعد و احکام اسلامى در صرفِ حقوق، مصرف مى کرد.
وظایف نوّاب آن حضرت، علاوه بر رسیدگى به امور مالى، گرفتن سؤالات و رساندن آن به امام و رساندن پاسخ امام به مردم بود.نوّاب چهارگانهنوّاب چهارگانه کسانى بودند که در غیبت صغرى از طرف امام(علیه السلام)داراى وکالت خاصّه بودند.آنان به ترتیب و بنا به تسلسل تاریخى عبارت بودند از:۱ـ عثمان بن سعید العمرى، مدّت نیابت پنج سال،۲ـ محمّد بن عثمان العمرى، مدت نیابت حدود چهل سال،۳ـ حسین بن روح نوبختى، مدّت نیابت حدود بیست و یک سال،۴ـ و على بن محمّد سمرى، مدّت نیابت سه سال.و با پایان زندگى این چهار نفر، دوران غیبت صغرى در سال ۳۲۹ هجرى به پایان رسید و سپس دوران غیبت کبرى آغاز گردید.
تحرّکات و تلاش هاى آنان – بدون این که مأمورین را به خود جلب کنند – بسیار سرّى بود.
از جمله کوشش هاى آنها حلّ مشکلات علمى و شرکت در بحث ها و مناظرات عقیدتى بود که براى راهنمایى پایگاههاى مردمى یا براى پاسخگویى به شبهه ها و دفاع از اسلام انجام مى شد.نیابت و نمایندگى خاصّ از طرف امام مهدى(علیه السلام) ۶۹ سال و شش ماه و پانزده روز ادامه داشت و این مدّت، غیبت صغرى نام دارد.
غیبت صغرى در سال ۳۲۹ پایان یافت.در آن وقت، عمر امام مهدى(علیه السلام)۷۴ سال بود.آن گاه غیبت کبرى آغاز گردید تا خداوند حکیم در زمان و شرایط مساعد به آن حضرت اجازه ظهور دهد تا زمین را پر از عدل و داد کند و حکومت واحد جهانى را تشکیل دهد و آرزوى بشریّت را، که همان تحقّق مدینه فاضله است، محقّق گرداند.
به امید آن روز.مهدى از دیدگاه علماى اهل سنّت اعتقاد به مهدویت، اختصاص به شیعه ندارد، بلکه بر اساس روایات فراوانى که از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم)ی رسیده، علماى اهل سنّت نیز این موضوع را قبول دارند.ولى معمولا آنان، تولّد حضرت مهدى را انکار مى کنند و مى گویند: شخصیّتى که پیامبر اکرم از قیام او خبر داده، هنوز متولّد نشده است و در آینده تولّد خواهد یافت.
شبراوى شافعى در «الاتّحاف» گوید:«شیعه عقیده دارد مهدى موعود ـ که احادیث صحیحه درباره او وارد شده ـ همان پسر حسن عسکرى است و در آخر الزّمان ظهور خواهد کرد، ولى صحیح آن است که او هنوز متولّد نشده و در آینده متولّد مى شود و او از اشراف اهل بیت کریم است.»ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه، ذیل خطبه ۱۶ مى گوید: «اکثر محدّثین عقیده دارند مهدى موعود از نسل فاطمه(علیها السلام) است و اصحاب ما معتزله آن را انکار ندارند و در کتب خود به نام او تصریح کرده اند و شیوخ ما به او اعتراف نموده اند. منتها او به عقیده ما هنوز متولّد نشده و بعداً متولّد خواهد گردید.»با این حال، تعدادى از مورّخان و محدّثان اهل سنّت، تولّد آن حضرت را ذکر کرده و آن را یک واقعیت دانسته اند ، از جمله:

نظرات[۰] | دسته: امام مهدی (عج) | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
پرتوى از سیره و سیماى امام حسن عسکرى(علیه السلام) پيوند ثابت

امام حسن عسکرى، فرزند امام هادى(علیه السلام)، در روز هشتم ربیع الثّانى یا ۲۴ ربیع الاوّل سال ۲۳۲ هجرى قمرى در مدینه به دنیا آمد.نام مادر گرامى آن حضرت را، سوسن و بعضى «سلیل» و «حُدَیْث» نیز گفته اند.او در هشتم ربیع الاوّل سال ۲۶۰ هجرى قمرى با توطئه معتمد خلیفه عبّاسى در شهر سامرّا، در ۲۸ سالگى به شهادت رسید.آن حضرت بعد از شهادت پدر بزرگوارش در ۲۲ سالگى به مقام امامت رسید.برنامه و مواضع او به عنوان مرجع فکرى شیعیان قلمداد گردید و مصالح عقیدتى و اجتماعى آنان را کاملاً مراعات مى کرد.
در عصر آن حضرت، دشوارى ها و گرفتارى هایى پیش آمد که از قدرت عبّاسیان کاست، تا جایى که موالى و ترکان بر حکومت دست یافتند، ولى فشار و شکنجه و آزار نسبت به امام و یارانش تخفیف پیدا نکرد.متوکّل او را به زندان انداخت، بى آن که سبب آن کار را بگوید! عبّاسیان تلاش مى کردند که امام عسکرى(علیه السلام) را در دستگاه حکومت وارد کنند تا پیوسته مراقب او باشند و او را از پایگاه هاى خویش و از یاران و پیروانش دور سازند.آن حضرت نیز مانند پدر بزرگوارش ناچار شد در سامرّا اقامت کند و زیر نظر باشد.مواضع علمى امام عسکرى(علیه السلام) در پاسخ هاى قاطع و استوار در مورد شبهه ها و افکار کفرآمیز و بیان کردن حقّ، با روش مناظره و گفتگوهاى موضوعى و مناقشه ها و بحثهاى علمى، روز به روز شخصیّت آن حضرت را بارزتر نشان مى داد و مؤمنین را به شخصیّت مکتبى و فکرى خود مجهّز مى نمود و از طرفى پایدارى و ایستادگى آنان را در برابر جریانهاى فکرى خطرناک تضمین مى نمود.کِنْدى (ابویوسف یعقوب بن اسحاق) فیلسوف عراقى در زمان امام(علیه السلام)، به زعم خود، پیرامون متناقضات قرآنى به خیال خود، کتابى تدوین کرد، امام عسکرى(علیه السلام)به وسیله بعضى از منسوبانِ به حوزه علمى او، با او تماس گرفت و کوشش او را با شکست رو به رو کرد و کِنْدى را قانع نمود که در اشتباه بوده است، کِنْدى توبه کرد و اوراق خود را سوزانید.امام(علیه السلام) بیانات علمى قابل توجّهى در باب خلق قرآن براى ابوهاشم جعفرى ایراد فرمود و نیز مطالبى ارزشمند درباب تفسیر قرآن از او نقل شده است.براى امام عسکرى(علیه السلام) از مناطق گوناگون اسلامى که پایگاه هاى مردمى او آنجا بود، به وسیله نمایندگانش که در آن مناطق پراکنده بودند، اموالى فراهم مىآمد، و امام با دقّت بسیار و با روش هاى گوناگون مىکوشید تا آن اموال را کاملاً از چشم دولتیان بپوشاند و پنهانى به مصرف رساند.
دولت عبّاسى در برابر یاران امام(علیه السلام) و در پاگاه هایى که پشتیبان او بودند، قاطعانه و بىرحمانه ایستادگى مىکرد و براى از میان برداشتن خطّمشى و برنامه امام و پراکنده کردن و وادار کردن یاران او کوشش هاى فراوان به عمل آورد.مسأله مهدى و غیبت آن حضرت امام عسکرى به وضوح مى دید که اراده خداوند براى ایجاد دولت الهى بر روى زمین، بر این تعلّق گرفته است که فرزندش مهدى(علیه السلام)غیبت کند.
سخنان ائمّه پیشین و نصوص فراوان و پیاپى، به آمدن مهدى(علیه السلام) بشارت مى داد و در این موارد، روایات متواتر و صحیح از رسول اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) در دست است، و مؤلّفان صحاح از اهل سنّت که معاصران آن حضرت یا پیش از آن بوده اند ، روایات مربوط به مهدى موعود(علیه السلام) را نقل کرده اند که بخارى و مسلم و احمد بن حنبل از آن جمله اند.امام عسکرى تلاش مىکرد تا مردم را قانع سازد که زمان غیبت فرا رسیده است و تنفیذ آن در شخص فرزندش امام مهدى(علیه السلام)صورت گرفته است.
این امر درباره افکار افراد عادى دشوار مى نمود و امام(علیه السلام) به هر ترتیب، فکر غیبت را در اذهان و افکار، رسوخ مىداد و به مردم مىفهماند که این حقیقت را باید بپذیرند و دیگران را به این اندیشه و اعتقاد و متفرّعات آن آگاه سازند.دوستان و طرفداران امام(علیه السلام) به وسیله مکاتبه و مراسله با او تماس مىگرفتند و درباره مهدى موعود از حضرتش پرسش مىنمودند و جواب لازم و کافى را دریافت مى کردند.شیعیان وقتى اموالى را از حقوق شرعىاى که بر آنان واجب بود، براى امام عسکرى(علیه السلام)مىبردند ابتدا حضور به «عثمان بن سعید عمرى» وارد مىشدند و او که براى سرپوش گذاشتن بر فعّالیّتهاى امام(علیه السلام) و براى مصلحت او، تجارت روغن مىکرد، پول هایى را که تحویل مىگرفت در خیکهاى روغن مىگذاشت و دور از چشم حاکمان، براى امام مى فرستاد، زیرا اگر بر قضیّه واقف مى شدند همه آن را مصادره مى کردند.قیام صاحب زنج و برخورد امام عسکرى(علیه السلام)در زمان خلافت مهتدى عبّاسى، صاحب الزّنج، به اتّفاق بردگان و فقرا و مستضعفین سر به قیام برداشت و توانست بر بصره و اطراف آن چیره گردد و ادّعا داشت که او از سلاله پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) است و نسبش به امام على بن ابیطالب(علیه السلام)مى رسد.مسعودى در مروج الذّهب مى نویسد: او زاده یکى از روستاهاى رى بوده و بیشتر یارانش از موالى و زنجىها بود که دشوارى هایى براى عبّاسى ها پدید آورد و نزدیک بود بغداد، پایتخت آنها را پس از نبردهاى سختى که میان او و خلفاى عبّاسى جریان داشت به تصرّف خود درآوَرَد.امام عسکرى(علیه السلام) فرمود: صاحب الزّنج از ما اهل بیت نیست.

نظرات[۰] | دسته: امام حسن عسگری (ع) | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
پرتوى از سیره و سیماى امام علىالنّقى(علیه السلام) پيوند ثابت

حضرت امام على النّقى، ملقّب به هادى، فرزند امام جواد(علیه السلام) در ۱۵ ذىحجّه سال ۲۱۲ هجرى در مدینه به دنیا آمد.نام مادر بزرگوارش، سمانه، معروف به سیّده است.آن حضرت و در سوم رجب سال ۲۵۴ در ۴۲ سالگى در شهر «سامرّا» بر اثر زهرى که به دسیسه «معتزّ»، خلیفه عبّاسى، توسط «معتمد» عبّاسى، به آن حضرت خوراندند به شهادت رسید.امام هادى پس از شهادت پدر بزرگوارش در محیط پر از خفقان و وحشتى که متوکّل عبّاسى به وجود آورده بود به سختى مى زیست.
خلیفه غاصب با حمله به یاران امام(علیه السلام)و ویران ساختن قبر حضرت امام حسین(علیه السلام)، شیعیان را بیش از پیش، دچار رعب و وحشت کرد و امام را از آنان دور ساخت و دستور داد تا آن بزرگوار را به سامرّا آوردند.متوکّل به وسیله یحیى بن هرثمه، یکى از فرماندهان ارتش خود، نامه اى براى امام فرستاد و سپاهى را با یحیى همراه کرد تا به مدینه روند و خانه امام هادى را بازرسى کنند، بلکه مدرکى بجویند تا آن حضرت را محکوم به توطئه و اقدام علیه دولت کند.هرثمه گوید: سراى امام را بازرسى کردم و در آن جز قرآن و دعا و کتب علمى چیزى نیافتم.هدف متوکّل از احضار امام(علیه السلام) به سامرّا نزد خود و یارانش، محو کردن او در حاشیه دربار خلافت بود تا آن حضرت را زیر نظر گیرد.امام(علیه السلام) توجّه داشت که سیاست ستمگرانه آنان به او، روز به روز، تندتر و بیشتر مى شود، تا جایى که متوکّل در پایان حکومت خود، به علّت سعایتها و خبرچینى ها بر ضدّ امام(علیه السلام)، او را زندانى کرد.یحیى بن اکثم به متوکّل گفت: دوست ندارم پس از پرسش هاى من از این مرد چیزى پرسیده شود، زیرا وقتى آشکار گردد که او دانشمند است رافضیان تقویت مىگردند.امام(علیه السلام) با کوشش خستگى ناپذیر و فراوان، پایگاه هاى مردمى خود را تا سر حدّ امکان تقویت مى کرد تا در برابر مشکلات، نیرویى پایدار به دست آورد و مجهّز و آماده باشد.براى امام هادى(علیه السلام) از راههاى پنهانى و آشکار، مبالغى از بابت خمس و زکات و خراج مى رسید که آنها را در مصالح عمومى اسلام به مصرف مى رسانید تا جنبش فرو ننشیند.قیامهاى علویانیکى از نگرانى هاى فرمانروایان عبّاسى در آن روز، شورش علویان بود، که عبّاسیان در برابر آن موضعى قاطعانه مى گرفتند تا پیش از رشد و گسترش، آن را در نطفه خفّه کنند وبقایاى آن را تعقیب نموده و از بین ببرند.در آن هنگام، دولت عبّاسیان به علّت سیاست ظالمانه خود، دچار ناتوانى و گسیختگى شده بود و از اندک جنبش علویان به هراس مىافتاد.
از این روى، مقابل آنان روشى خشن پیش مىگرفتند و شورشیان را با بدترین شکنجه ها آزار مى دادند.
شورشیان علوى اگر در خود احساس قدرتى مىکردند و پیروانى فراهم مىآوردند، درمى یافتند که باید برنامه اى تهیّه کنند و نقشه اى طرح نمایند تا بر ضدِّ حکمرانان فاسد و منحرف، قیام کنند.در بیشتر شورش ها با شعار رضا از آل محمّد مردم را فرا مىخواندند و منظورشان از آن شعار، بهترین شخص از آل محمّد(صلى الله علیه وآله وسلم) بود و به اعتقاد آنان در آن زمان کسى بهتر از حضرت امام هادى(علیه السلام) وجود نداشت.موضع امام هادى درباره غالیانتمامى ائمّه(علیه السلام) و شیعیان آنها، برخوردى روشن و در عین حال قاطع با افراط و تفریط ها داشته و از کسانى که در باره اهل بیت غلوّ مى کرده و آنها را به مقام خدایى مى رساندند، به شدّت بیزارى مى جستند.امام هادى فرموده است: کفر بر چهار بنیاد استوار یافته است: فسق، غلوّ، شکّ و شبهه.
ائمه(علیهم السلام) همواره پافشارى داشتند که هیچ گونه رابطه و پیوند میان ایشان و سران غُلات وجود ندارد و اِعلام مى داشتند که این سران، بر ایشان دروغ مى بندند.غالیان، احادیث را خود وضع مى کردند و آنها را در میان گفته هاى امامان وارد مى کردند.جعل حدیث و نسبت دادن آن به ائمّه، از یک سو باعث فراهم آمدن یاران و پیروانى براى آنها مى شد و از سوى دیگر کمکشان مى کرد تا در ویران کردن شرع و مشوّه کردن آن موفّقتر باشند و همین ویژگى در تبلیغات غالیان، از همه نمایانتر بود.براى همین بود که ائمّه(علیهم السلام) همواره سعى مى کردند این جنبه ها را افشا کرده و نظر خود را در باره اهل غلوّ پخش کنند و روایات خویش را بشناسانند.بر اثر برخورد حضرت امام صادق(علیه السلام) با غالیان، مدتّى فعّالیّت آنها فروکش کرد، ولى آنان در زمان امام هادى(علیه السلام) دوباره پا گرفتند.به نظر مى رسد که آنان، محیط را در دوره امام هادى براى از سرگیرى و علنى ساختن تلاش هاى خود مناسب دیدند و این دعوت آنها، در میان دشمنان اسلام با استقبال روبه رو شد.از جمله غالیان حسن بن محمّد معروف به ابن بابا و محمّد بن نُصَیْر و فارس بن حاتم قزوینى است که امام هادى آنها را لعنت کرد و یاران خود و مسلمانان را از توطئه ها و نیرنگ هایشان برحذر داشت.

نظرات[۰] | دسته: امام علی النقی (ع) | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
پرتوى از سیره و سیماى امام جواد(علیه السلام) پيوند ثابت

در تاریخ ولادت حضرت امام محمّد تقى، ملقّب به جواد، اختلاف است.
قول مشهور این است که آن حضرت در دهم رجب سال ۱۹۵ قمرى در مدینه چشم به جهان گشوده است.
کنیه آن حضرت ابوجعفر و پدر گرامىاش حضرت على بن موسى الرّضا و مادر بزرگوارش سبیکه، معروف به خیزران است.دوران زندگى جوادالأئمّه(علیه السلام)مصادف با دوران حکومت مأمون و معتصم عبّاسى بود و معتصم در بغداد تصمیم به قتل آن حضرت گرفت و سرانجام به وسیله أُمّ الفضل ، همسر امام و دختر مأمون، آن پیشواى معصوم را در ۲۵ سالگى، مسموم کرد و به شهادت رساند.زندگانى امام محمّد تقى، جوادالأَئِمّه(علیه السلام)، ادامه راه خطّ و روش پدرش حضرت امام رضا(علیه السلام) بود.
مأمون کوشش مى کرد که دل امام را به دست آورد و او را به دارالخلافه نزدیک کند.او توطئه خود را براى از میان بردن جنبش و حرکت تشیّع در چهارچوب خلافت عبّاسیان همچنان ادامه مى داد و هدفش این بود که بین امام و پایگاه مردمى او فاصله اندازد و آن حضرت را از مردم دور سازد، ولى مى خواست به طریقى این نقشه را اجرا کند که مردم تحریک نشوند.مأمون، بر اساس همان نقشه قدیمى، در جامه دوستدار امام ظاهر شد و «امّ الفضل» دختر خود را به ازدواج او درآورد تا از تأیید امام(علیه السلام)برخوردار باشد و اصرار کرد که با کمال عزّت در کاخ مجلّل او زندگى کند.امّا امام پافشارى مى ورزید که به مدینه بازگردد تا نقشه مأمون را در کسب تأیید امام براى پایدارى خلافتى که غصب کرده بود، نقش بر آب سازد و مشروعیّت حکومت او را در دل مردم خدشه دار نماید.امام جواد(علیه السلام) خطّ پدر بزرگوارش را ادامه داد و به آگاهى فکرى و عقیدتى دست یازید، فقیهان را از بغداد و شهرهاى دیگر، پیرامون خود، در مدینه فراهم آورد تا با او مناظره کنند و از او بپرسند و از راهنمایى هاى او بهره برگیرند.شیخ مفید – رضوان اللّه علیه – گوید: «مأمون، امام جواد را دوست مى داشت، زیرا با وجود کمىِ سنّ، شخصى فاضل بود و به درجه والا از علم و دانش رسیده بود و در ادب و حکمت و کمال عقل، مقامى داشت که هیچ یک از مشایخ زمان، با او برابرى نمىتوانست کرد.»صغر سنّ امام(علیه السلام) از پدیده هاى اعجازآمیز اوست که در روحیه حاکمان آن زمان اثرى فوق العاده گذاشته بود.وقتى پدر بزرگوارش درگذشت، از عمر امام جواد حدود هشت سال بیش نگذشته بود و در همان سنّ، عهده دار منصب امامت گردید.امام(علیه السلام) با پایگاههاى مردمى طرفدار و مؤمن به رهبرى و امامتش به طور مستقیم در مسائل دینى و قضایاى اجتماعى و اخلاقى در تماس بود.وقتى مأمون، امام(علیه السلام) را به بغداد یا مرکز خلافت آورد، امام(علیه السلام)اصرار ورزید تا به مدینه بازگردد، مأمون با این درخواست موافقت کرد و آن حضرت بیشتر عمر شریف خود را در مدینه گذراند.معتصم از فعّالیّت و کوشش هاى او برآشفته بود، از این رو، آن حضرت را به بغداد فراخواند و هنگامى که امام(علیه السلام) وارد عراق گردید، معتصم و جعفر، پسر مأمون، پیوسته، توطئه مى چیدند و براى قتل آن بزرگوار حیله مى اندیشیدند، تا این که آن حضرت در سال ۲۲۰ هجرى در آخر ماه ذیقعده، به شهادت رسید.از بیشتر روایات چنین برمى آید که وقتى امام رضا(علیه السلام) به درخواست مأمون به خراسان رفت، فرزندش ابوجعفر(امام جواد(علیه السلام)) را در مدینه به جاى گذاشت و مأمون پس از بازگشت به بغداد در سال ۲۰۴ هجرى امام جواد را به حضور خود فراخواند تا دخترش امّ الفضل را به ازدواج او درآورد، در آن هنگام، امام آن چنان که در روایت شیخ مفید و دیگران آمده است، در آغاز ده سالگى بود.نویسنده متتبّع و معروف، هاشم معروف الحسنى، در کتاب «زندگى دوازه امام» در این باره چنین اظهار نظر مىکند:«البته من با وجود اینکه از روایات چیزى در دست ندارم که حکایت از همراه بردن خانواده و فرزند از سوى امام رضا(علیه السلام) به خراسان، داشته باشد بعید مى دانم که ایشان را در حجاز جا گذاشته و به تنهایى عازم سفر گردیده باشد، بویژه که خود نسبت به این سفر بدبین بود و وداعش با قبر پیامبر در مدینه و با کعبه در مکّه، وداع کسى بود که امید زیارت مجدّد، نداشت.فرزند ایشان حضرت جواد(علیه السلام)، با وجود خردسالى، بیم و نگرانى پدر را به هنگام طواف وداع کاملاً درک و احساس مى کرد.همچنانکه من ازدواج ایشان را در این سنِّ اندک با دختر مأمون، پس از گفتگویى که میان مأمون و بنى عبّاس از یک سو و امام جواد و قاضى القضات از سوى دیگر به همین مناسبت جریان یافت بعید مى دانم.ترجیح مى دهم که ایشان در خراسان نیز همراه پدر بودند و جز مرگ امام رضا(علیه السلام)، چیزى ایشان را جدا نکرد.آن حضرت پس از وفات پدر با خانواده پدرى به مدینه بازگشتند و بعد از بازگشت مأمون به بغداد و محکم شدن جاى پاى او، ایشان را به بغداد فراخواند و به خود نزدیک ساخت و اظهار ارادت و دوستى نمود و دخترش را به ازدواج وى درآورد تا از تهمت ترور پدر ایشان، رهایى یابد که ناگزیر در چنین هنگامى، در سنّى باشند که بتوانند ازدواج کنند.»راویان روایت کرده اند که امام جواد(علیه السلام) پس از ازدواج با دختر مأمون، به اتّفاق همسرش «امّ الفضل» با بدرقه مردم، راهى مدینه گردید و هنگامى که به دروازه کوفه رسید با استقبال پرشور مردم روبه رو گردید، و آن چنان که در روایت شیخ مفید آمده است به دارالمسیّب وارد شدند و در آنجا به مسجد رفتند.در محوّطه این مسجد، درخت سدرى بود که هنوز به بار ننشسته بود، حضرت کوزه اى آب خواستند و پاى این درخت به وضو پرداختند و سپس برخاسته، نماز مغرب را به جاى آوردند و پس از پایان نماز، اندک زمانى به دعا پرداختند و سپس نمازهاى مستحبّى خواندند و تعقیبات آن را به جاى آوردند و در این هنگام وقتى به سوى درخت سدر بازگشتند، مردم دیدند که این درخت به بار نشسته، در شگفت ماندند و از میوه اش خوردند، میوه شیرین و بدون هسته اى بود، آن گاه امام را وداع گفته و در همان زمان، امام(علیه السلام)راهىِ مدینه شدند و تا هنگامى که معتصم در آغاز سال ۲۲۵ ایشان را به بغداد فراخواند، در آنجا اقامت داشتند; از این پس در بغداد بودند تا این که در پایان ذىالقعده همان سال، وفات یافتند.راویان، سالى را که امام، همراه همسرش امّ الفضل از بغداد عازم مدینه شدند و نیز تاریخ سال ازدواجشان را معیّن نکرده اند.
هرچند که روایت شیخ مفید گویاى این است که آن حضرت بعد از پیروزىاش بر یحیى بن اکثم در آن مناظره معروف در سنّ نُه سالگى، موفّق به ازدواج با دختر مأمون شد، ولى عبارت مسعودى در کتاب «اثبات الوصیّه» القاگر آن است که امام پس از آن که به سنّ مناسب ازدواج رسید، تن به این کار داد.در «اعیان الشّیعه» آمده است: آن گاه امام جواد(علیه السلام) از مأمون اجازه رفتن به حجّ خواست و به اتّفاق همسرش از بغداد، قصد مدینه کرد.پس از عزیمتِ امام جواد(علیه السلام) به مدینه، مأمون در طرطوس وفات یافت و با برادرش معتصم بیعت شد، سپس معتصم، امام جواد(علیه السلام) را فراخواند و ایشان را به بغداد آورد.بدین گونه مى توان گفت در مورد مدّت اقامت ایشان در مدینه و بغداد و تاریخ ازدواج و وفات ایشان در روایات، مطلب اطمینان بخش و قابل اعتمادى که به طور قطع بتوان برداشت شخصى از آن کرد، وجود ندارد.آنچه مسلّم است این که ایشان بیشترین دوره زندگى خود را در زمان مأمون طى کرد و در این فاصله در تنگنا قرار نداشت و کنترلى بر او صورت نمىگرفت.
امام، چه در بغداد و چه در مدینه، از این فرصت براى انجام رسالت خود بهره بردارى کرد; شیعیان نیز در موردامامت او اتّفاق نظر داشته و راویان، دهها روایت را در موضوع هاى مختلف از وى نقل کرده اند.

نظرات[۰] | دسته: امام جواد (ع) | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
پرتوى از سیره و سیماى امام رضا(علیه السلام) پيوند ثابت

حضرت على بن موسى، ملقّب به رضا، در سال ۱۴۸ هجرى قمرى در روز ۱۱ ذیقعده در مدینه به دنیا آمد. پدر آن حضرت، امام موسى بن جعفر و مادرش بانویى بزرگوار به نام نجمه بود. که او را سمانه و تُکْتَمْ و طاهره نیز مى گفتند. بعد از شهادت امام کاظم(علیه السلام)، آن حضرت در ۳۵ سالگى عهدار دار مسئولیت امامت و حفظ مبانى اسلامى و رهبرى شیعیان گردید.مدّت امامت امام هشتم در حدود بیست سال بود که مىتوان آن را به سه بخش جداگانه تقسیم کرد: ۱ـ ده سال اوّل امامت آن حضرت که همزمان با دوره زمامدارى هارون بود. ۲ـ پنج سال بعد از آن که مقارن با خلافت امین، فرزند هارون بود. ۳ـ پنج سال آخر امامت آن بزرگوار که مصادف با خلافت مأمون و تسلّط او بر قلمرو اسلامى آن روز بود.امام رضا(علیه السلام) در هر یک از این سه دوره، به مقتضاى مسئولیت خطیر امامت، با اوضاع و احوال پیچیده خلافت آن روز که به نام اسلام بر مردم حکومت مىشد و با وجود نابسامانى هاى زیادى که از جهات مختلف در زندگى اجتماعى مردم وجود داشت، وظایف متناسب خود را در راه خدمت به اسلام انجام مى داد.امام هشتم تا آنجا که قدرت و امکان داشت از فرصتى که در سه سال آخر عمرش پیش آمد، در بیدارى مردم و توجّه دادن آنان به اصول مسائل و پرده برداشتن از چگونگى اغفال آنان به صورت ها و عناوین گوناگون، حدّاکثر استفاده را نمود.شهادت آن حضرت در سال ۲۰۳ هجرى در سناباد نوقان، که امروز یکى از محله هاى مشهد است، در ۵۵ سالگى، به وسیله سمّى که مأمون به او خوراند، اتّفاق افتاد.
اکنون مزار و مرقد شریفش بزرگترین زیارتگاه در ایران اسلامى، در شهر مقدّس مشهد، مورد توجّه شیفتگان حضرتش مى باشد.سفر امام رضا(علیه السلام) به ایران مأمون که در زمان پدرش از طرف وى والى خراسان بود، بعد از درافتادن با برادرش امین و کشتن او، مرکز خلافت را از بغداد به مرو منتقل کرد.بعد از استقرار حکومت مطلقه، دو چیز او را واداشت که از امام على بن موسى الرّضا(علیه السلام) دعوتى مصرّانه به عمل آورد تا حضرت را به زور و اکراه هم که شده به مقرّ حاکمیّت خود بکشاند:۱ـ خالى بودن دستگاه حکومتى از وجود یک رکن مهمّ علمى و معنوى،۲ـ جلوگیرى از نفوذ چشمگیر مردم آگاه، به ویژه طرفداران آل على(علیه السلام).
مأمون گمان مىکرد با آمدن على بن موسى الرّضا(علیه السلام) به ایران، ضمن پر شدن خلأ علمى و معنوى، با عَلَم کردن ولیعهدىِ آن حضرت، در ظاهر به خواسته هاى طرفداران آل على و پیروان امام هشتم جامه عمل پوشانده مى شود و آرامشى در قلمرو حکومت ایجاد و راه بهره بردارى هاى سیاسى هم هموار مى گردد، یا دستکم با این اقدام، سرپوشى روى کارهایى که شده و یا در شرف انجام است، گذاشته مى شود.
مردم ایران و آل على(علیه السلام)اشاره به این نکته نیز لازم است که در خطّه ایران، مردم به آل على(علیه السلام) و امامان شیعه، علاقه و محبّتى خاصّ داشتند و زمینه مساعدى از نظر معنوى در دلهاى مردم ایران درباره علویان وجود داشت.ایرانیان آگاه و خیرخواه از حکومت هاى گذشته خود خاطرات خوبى نداشتند، زیرا با آنان از طرف زمامداران طورى رفتار مى شد که گویى مردم عادى براى خدمت متصدّیان امور آفریده شده اند و بایستى بدون چون و چرا فرمانبردار آنان باشند! این بود که مردم با آشنایى به اسلام و درک سادگى و طبیعى بودن مقرّرات آن، شیفته اسلام شدند و خواستار برقرارى حکومت اسلامى گردیدند.امّا با ملاحظه این که زمامداران و متصدّیان امور که پس از پیغمبر اسلام قدرتهاى عامّه را در دست داشتند، بر خلاف آنچه اسلام مى خواست عمل کردند، مردم ایران هدفهاى اسلام را عملاً در آن حکومتها نیافتند، لذا به سوى «على»(علیه السلام) که حقّ خلافت او مورد تعدّى قرار گرفته بود متوجّه شدند.روش على(علیه السلام) و سایر امامان شیعه، از امام حسن و امام حسین تا حضرت موسى بن جعفر(علیهم السلام) که سالهاى سال از اواخر عمرش را در زندان خلیفه و عمّال ستمکارش گذرانده بود، زمینه بسیار مساعدى را فراهم ساخته بود که در جامعه اسلامى و یا دستکم یک ناحیه آن، حکومتى نمونه از آنچه اسلام مى خواست تشکیل شود و تحت نظارت امام و پیشوایى از خاندان على(علیه السلام)قرار گیرد.در آن زمان چشم هاى امید شیعیان به سوى امام على بن موسى الرّضا(علیه السلام) خیره شده بود، امامى که آوازه دانش و پاکى او به همه اقطار اسلامى رسیده بود، امّا امکان بهره بردارى از افکار بلند و اهداف الهى او فراهم نبود.پدر بزرگوارش سالهاى طولانى را در زندان هارون گذرانده بود و خودش نیز مدّتها تحت نظر دستگاه هاى حاکم بود.آرى خلفاى گذشته راضى نبودند که این چهره هاى پاک در جامعه اسلامى شناخته شوند، زیرا بیم آن داشتند که اگر مردم با آنان و کمالاتشان آشنا شوند، بى مایگى خود آنان و چاپلوسانى که در دستگاه شان حاکم بر مقدَّرات مردم شده بودند و هیچ گونه صلاحیتى نداشتند ظاهر گردد.آن گروهِ عارى از اسلامى که از اسلام فقط ریاست و بهره بردارى از آن را براى خود مىخواستند و تنها به منافع خود مى اندیشیدند، طبیعى بود که صالحان و لایقان را منزوى سازند و خود بر اریکه قدرت بنشینند و مرکب هوس را بتازند و نیکان را به حساب نیاورند.مأمون مى خواست، ضمن استفاده از موقعیّت علمى و اجتماعى حضرت رضا(علیه السلام)، کارهاى او را تحت نظارت کامل خود قرار دهد.

نظرات[۰] | دسته: امام رضا (ع) | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
پرتوى از سیره و سیماى امام موسى کاظم(علیه السلام) پيوند ثابت

حضرت امام موسى بن جعفر(علیه السلام)، معروف به کاظم و باب الحوائج و عبد صالح در روز یکشنبه ۷ صفر سال ۱۲۸ قمرى در روستاى «ابواء»، دهى در بین مکّه و مدینه، متولّد گردید.نام مادر آن حضرت، حمیده است.
آن حضرت در ۲۵ رجب سال ۱۸۳ قمرى، در زندان هارون الرّشید عبّاسى در بغداد، در ۵۵ سالگى به دستور هارون مسموم گردید و به شهادت رسید.مرقد شریفش در کاظمین، نزدیک بغداد، زیارتگاه شیفتگان حضرتش مى باشد.امام موسى بن جعفر همان راه و روش پدرش حضرت صادق(علیه السلام) را بر محور برنامه ریزى فکرى و آگاهى عقیدتى و مبارزه با عقاید انحرافى، ادامه داد.آن حضرت با دلائل استوار، بى مایگىِ افکار اِلحادى را نشان مىداد و منحرفان را به اشتباه راه و روششان آگاه مى ساخت.کم کم جنبش فکرى امام(علیه السلام)درخشندگى یافت و قدرت علمى اش دانشمندان را تحت الشعاع خود قرار داد.این کار بر حاکمان حکومت عبّاسى سخت و گران آمد و به همین دلیل با شیفتگان مکتبش با شدّت و فشار و شکنجه برخورد کردند.
از اینرو،امام کاظم(علیه السلام) به یکى از شاگردان معروفش به نام هشام هشدار داد به خاطر خطرهاى موجود، از سخن گفتن خوددارى کند و هشام هم تا هنگام مرگ خلیفه از بحث و گفتگو خوددارى کرد.
ابن حجر هیتمى گوید:«موسى کاظم وارث علوم و دانش هاى پدر و داراى فضل و کمال او بود وى در پرتو عفو و گذشت و بردبارى فوق العاده که در رفتار با مردمِ نادانِ زمان از خود نشان داد، لقب کاظم یافت، و در زمان او هیچ کس در معارف الهى و دانش و بخشش به پایه او نمى رسید.»امام کاظم(علیه السلام) در برابر دستگاه ظلم و ستم عبّاسى موضع سلبى و منفى را در پیش گرفت و دستور داد تا شیعیان در دعاوى و منازعات خود، به دستگاه دولتى روى نیارند و به آنان شکایت نبرند و سعى کنند با قرار دادن قاضى تحکیم در میان خویش، منازعات را فیصله دهند.امام(علیه السلام) درباره حاکمان غاصب زمانش فرمود: «هر کس بقاى آنان را دوست داشته باشد از آنان است و هر کس از آنان باشد وارد آتش گردد.» بدین وسیله آن حضرت، خشم و نارضایتى خود را از حکومت هارون پیاپى ابراز مىفرمود و همکارى با آنان را در هر صورت حرام مىدانست و اعتماد و تکیه بر آنان را منع مىکرد و مىفرمود: «برآنان که ستمکاراند تکیه مکنید که گرفتار دوزخ مىشوید.»امام کاظم(علیه السلام)، على بن یقطین، یکى از یاران نزدیک خویش را از این فرمان استثنا کرد و اجازت داد تا منصب وزرات را در روزگار هارون عهده دار گردد و پیش از او، منصب زمامدارى را در ایّام مهدى بپذیرد.
او نزد امام موسى(علیه السلام)رفت و از او اجازت خواست تا استعفا دهد و منصب خود را ترک کند، امّا امام او را از این کار بازداشت و به او گفت: «چنین مکن، برادران تو به سبب تو عزّت دارند و به تو افتخار مىکنند، شاید به یارى خدا بتوانى شکست ها را درمان کنى و دست بینوایى را بگیرى یا به دست تو، مخالفان خدا درهم شکسته شوند.اى على! کفّاره و تاوان شما، خوبى کردن به برادران است، یک مورد را براى من تضمین کن، سه مورد را برایت تضمین مىکنم، نزد من ضامن شو که هر یک از دوستان ما را دیدى نیاز او را برآورى و او را گرامى دارى و من ضامن مىشوم که هرگز سقف زندانى بر تو سایه نیفکند و دم هیچ شمشیر به تو نرسد و هرگز فقر به سراى تو پاى نگذارد.اى على! هر کس مؤمنى را شاد سازد، اوّل خداى را و دوم پیامبر را و در مرحله سوم ما را شاد کرده است.»سخن چینى درباره امام(علیه السلام)پاره اى از فعّالیّت هاى امام کاظم(علیه السلام) به وسیله سخن چینان به هارون الرّشید مىرسید و این امر، کینه و خشم او را برمى انگیخت.یک بار به او خبر دادند که از سراسر جهان اسلام، اموالى هنگفت نزد امام موسى بن جعفر(علیه السلام) جمع آورى مىگردد و از شرق و غرب براى او حمل مى شود و او را چندین بیت المال است.هارون به دستگیرى امام(علیه السلام) و زندانى کردن او فرمان داد، یحیى برمکى آگاه شد که امام(علیه السلام) در پى کار خلافت براى خویش افتاده است و به پایگاه هاى خود در همه نقاط کشور اسلامى نامه مىنویسد و آنان را به سوى خویش دعوت مىکند و از مردم مىخواهد که بر ضدّ حکومت قیام کنند، یحیى به هارون خبر داد و او را علیه امام(علیه السلام) تحریک کرد.هارون امام را به زندان افکند و از شیعیانش جدا ساخت و امام(علیه السلام) روزگارى دراز، شاید حدود چهارده سال، در زندان هارون گذراند.امام(علیه السلام) در زندان نامه اى به هارون فرستاد و در آن نامه نفرت و خشم خود را به او ابراز فرمود، متن نامه چنین است:«هرگز بر من روزى پربلا نمى گذرد، که بر تو روزى شاد سپرى مى گردد، ما همه در روزى که پایان ندارد مورد حساب قرار مى گیریم و آنجاست که مردم فاسد زیان خواهند دید.»امام کاظم(علیه السلام) در زندان، شکنجه ها و رنجهاى فراوان را تحمّل کرد، دست و پاى مبارکش را به زنجیر مى بستند و آزارهاى کشنده بر او روا مى داشتند.سرانجام زهرى کشنده به او خوراندند و مظلومانه او را به شهادت رساندند.
صفات برجسته امام کاظم(علیه السلام)
حضرت امام موسى کاظم(علیه السلام) عابدترین و زاهدترین، فقیه ترین، سخى ترین و کریمترین مردم زمان خود بود، هر گاه دو سوم از شب مى گذشت نمازهاى نافله را به جا مى آورد و تا سپیده صبح به نماز خواندن ادامه مى داد و هنگامى که وقت نماز صبح فرا مى رسید، بعد از نماز شروع به دعا مى کرد و از ترس خدا آن چنان گریه مى کرد که تمام محاسن شریفش به اشک آمیخته مى شد و هر گاه قرآن مى خواند مردم پیرامونش جمع مى شدند و از صداى خوش او لذّت مى بردند.آن حضرت، صابر، صالح، امین و کاظم لقب یافته بود و به عبد صالح شناخته مىشد، و به خاطر تسلّط بر نفس و فروبردن خشم، به کاظم مشهور گردید.مردى از تبار عمر بن الخطاب در مدینه بود که او را مى آزرد و على(علیه السلام) را دشنام مىداد.برخى از اطرافیان به حضرت گفتند: اجازه ده تا او را بکشیم، ولى حضرت به شدّت از این کار نهى کرد و آنان را شدیداً سرزنش فرمود.روزى سراغ آن مرد را گرفت، گفتند: در اطراف مدینه، به کار زراعت مشغول است.حضرت سوار بر الاغ خود وارد مزرعه وى شد.
آن مرد فریاد برآورد: زراعت ما را خراب مکن، ولى امام به حرکت خود در مزرعه ادامه داد وقتى به او رسید، پیاده شد و نزد وى نشست و با او به شوخى پرداخت، آن گاه به او فرمود: چقدر در زراعت خود از این بابت زیان دیدى؟ گفت: صد دینار.فرمود: حال انتظار دارى چه مبلغ از آن عایدت شود؟ گفت: من از غیب خبر ندارم.

نظرات[۰] | دسته: امام موسی کاظم (ع) | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

بایگانی شمسی

تقویم شمسی

فروردین ۱۳۹۰
د س چ پ ج ش ی
« اسفند   اردیبهشت »
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰۳۱  
No Image No Image