آخرین مطالب

 
No Image
خوش آمديد!
داستانهایی ازامام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشریف دراصول کافی پيوند ثابت

معصوم چهاردهم امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشریف
توفیق یک ایرانى به دیدار امام زمان (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
(مى دانیم که حضرت قائم ، امام زمان (عج ) در روز ۱۵ شعبان سال ۲۲۵ یا ۲۲۶ ه – ق در سامره به دنیا آمد، و حدود پنج سال ، تحت سرپرستى پدرش ، براى حفظ از گزند دشمن ، به طور کاملا مخفى زندگى مى کرد، ولى گاهى بعضى از اصحاب خاص و مورد اطمینان ، به توفیق زیارت آن نور دیده نائل مى شدند، به عنوان نمونه ):
ضوءبن على مى گوید: یک نفر ایرانى – که نامش رابرد – به من گفت : به شهر سامره رفتم ، و ملازم در خانه امام حسن عسکرى (ع ) شدم ، حضرت مرا طلبید، وارد خانه آن جناب شدم و سلام کردم ، فرمود: ((براى چه به اینجا آمده اى ؟))
گفتم : به خاطر شوقى که به شما دارم براى خدمت به اینجا آمده ام .
امام حسن (ع ) فرمود: بنابراین دربان من باش ، من از آن پس در خانه آن حضرت همراه سایر خادمان بودم ، گاهى به بازار مى رفتم و اجناس مورد نیاز آنان را مى خریدم ، و زمانى که مردها در خانه امام حسن (ع ) بودند، من بدون اجازه وارد خانه مى شدم ، روزى وارد خانه شدم دیدم امام حسن (ع ) با چند نفر نشسته بود، ناگاه در اطاق حرکت کرد و صدائى شنیدم ، در همین هنگام امام حسن (ع ) فریاد زد: بایست ، من همانجا توقف کردم و جرئت بیرون رفتن و وارد شدن را نداشتم ، بعد از چند لحظه ، کنیزکى ، که چیزى سرپوشیده همراه داشت از نزد من عبور کرد، آنگاه امام حسن اجازه ورود داد، من وارد خانه شدم ، کنیز را نیز صدا زد، او نزد امام باز گشت ، امام حسن (ع ) به کنیز فرمود: ((روپوش را از روى آنچه همراه دارى بردار)).
کنیز روپوش را برداشت ، کودک سفید و زیبائى دیدم ، امام حسن (ع ) روپوش ‍ روى شکم کودک را برداشت ، دیدم موى سبزى که سیاهى نداشت از زیر گلو تا نافش روئیده شده است . آنگاه به من فرمود:
((صاحب شما همین است ))
سپس به کنیز امر فرمود: ((او را ببر)) و بعدا من آن کودک را تا زمان رحلت امام حسن (ع ) ندیدم ، و بعد از رحلت آن آن حضرت ، آن کودک را بار دیگر زیارت کردم …(۳۷۶)

گواهى نایب اول امام زمان (ع ) در مورد دیدار آن حضرت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عصر غیبت صغرى بود، عبدالله بن جعفر حمیرى مى گوید:
من و شیخ ابوعمرو (عثمان بن سعد، نخستین نایب خاص امام زمان از نائبان چهارگانه ) نزد احمد بن اسحاق (وکیل امام حسن عسکرى (ع ) در قم ) به گرد هم آمدیم ، احمد بن اسحاق به من اشاره کرد که در مورد جانشین امام حسن (ع )، از شیخ ابوعمرو، سؤ ال کنم ، من به ((ابوعمرو)) رو کردم و گفتم : مى خواهم از شما در مورد چیزى سؤ ال کنم ، که در آن شک ندارم ، زیرا معتقدم و دینم مى گوید: هنچگاه زمین ، بدون حجت خالى نخواهد بود، مگر چهل روز در آستانه قیامت ، که وقتى فرا رسید دیگر در توبه بسته مى شود و حجت برداشته مى گردد، و کسى که سابقه ایمان ندارد، ایمان او در آن وقت سودى ندارد…ولى دوست دارم که بریقینم بیفزاید، چنانکه حضرت ابراهیم خلیل (ع ) دوست داشت بر یقینش (در مورد معاد) بیفزاید، به خدا عرض کرد، زنده شدن مردگان را به او نشان دهد، خدا به او فرمود: مگر ایمان ندارى ؟
قال : ((بلى ولکن لیطمئن قلبى : چرا ولى مى خواهم قلبم آرامش یابد)) (بقره – ۲۶۰)، و احمد بن اسحاق به من خبر داد از امام هادى (ع ) پرسیدم : (بعد از شما) امور دینم را از چه کسى بگیرم ، و سخن چه کسى را بپذیرم ؟
امام هادى (ع ) به او فرمود: ((عمرى (عثمان بن سعید نخستین نایب نواب اربعه ) مورد وثوق من است ، او آنچه به تو خبر داد در حقیقت از من است ، و هر چه از جانب من بگوید، سخن من است ، سخنش را بشنو و بپذیر و پیروى کن که او مورد اعتماد و امین من مى باشد))
و نیز احمدبن اسحاق به من خبر داد که همین سؤ ال را از امام حسن عسکرى (ع ) نمودم ، آن بزرگوار فرمود: ((عمرى و پسرش (محمد بن عثمان ) مورد اعتمادند، هر چه آنها از جانب من بگویند، در حقیقت از جانب من گفته اند، آن را بشنو و اطاعت کن ))، این سخن دو امام (امام هادى و امام عسکرى علیهما السلام ) در مورد شما (عثمان بن سعید) است .
وقتى که عثمان بن سعید، این سخنان را از عبدالله بن جعفر حمیرى شنید، سجده شکر بجا آورد و گریه کرد، آنگاه گفت : حجت را بپرس .
حمیرى : آیا شما جانشین بعد از امام حسن عسکرى (ع ) را دیده اید؟
عثمان بن سعید: سوگند به خدا آرى دیده ام ، گردن او چنین و چنان بود – با دست اشاره کرد.
حمیرى : یک سؤ ال دیگر دارم .
عثمان بن سعید: بپرس
حمیرى نام او چیست ؟
عثمان بن سعید: بر شما حرام است که از نام او بپرسید، من این سخن را از خود نمى گویم ، زیرا براى من روانیست که چیزى را حلال یا حرام کنم ، بلکه این سخن خود آن حضرت است (زیرا اگر نام او برده شود، طاغوت زمان معتمد عباسى (پانزدهمین خلیفه عباسى ) آگاه مى شود و باعث مزاحمت و کشتار مى گردد زیرا براى سلطان چنین وانمود شده که امام حسن عسکرى (ع ) از دنیا رفت و فرزندى از خود بجاى نگذاشت ، و میراثش ‍ تقسیم شده ، و کسى که حق نداشت (یعنى برادرش جعفر کذاب ) برد و خورد، و اهل خانه اش دربدر شدند و هیچ کس جرئت ارتباط با آنها را ندارد، اگر نام او (امام زمان ) بر زبانها بیفتد، او را تعقیب مى کنند، از خدا بترسید و از این موضوع خود دارى کنید. (۳۷۷)

کودک طبرزین بدست در برابر جلاد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
(پس از آنکه امام حسن عسکرى (ع ) (در سال ۲۶۰ ه -.ق ) به شهادت رسید، یکى از دژخیمان و جلادان معتمد عباسى (چهاردهمین خلیفه عباسى ) به نام ((سِماء)) ماءمور بازرسى خانه آن حضرت گردید).
على بن قیس مى گوید: یکى از نگهبانان عراق نقل مى کند: در همین تازگى ((سیماء)) را در سامره دیدم که در خانه امام حسن (ع ) را شکست ، و وارد خانه شد، شخصى (امام زمان علیه السلام ) از خانه بیرون شد و در دستش ‍ طبر زینى بود، جلو سیماء را گرفت و به او فرمود: ((در خانه من چه مى کنى ؟))
سیماء گفت : جعفر (کذاب ) معتقد است که پدر شما از دنیا رفته ، و فرزندى ندارد، اگر اینجا خانه شما است من باز مى گردم .
سیماء از خانه بیرون رفت (معلوم بود که سیما از هیبت آن کودک ، وحشتزده شده و بدون عکس العمل و چون و چرا، عقب نشینى کرده است ).
على بن قیس گوید: به در خانه امام حسین (ع ) رفتم ، یکى از خدمتکاران خانه بیرون آمد، از او پرسیدم : ((این آقازاده طبرزین بدست چه کسى بود؟))
خدمتکار: چه کسى بیرون آمدن کودک طبرزین بدست را به تو خبر داد؟
على بن قیس : یکى از پاسبانهاى عراق به من خبر داد.
خدمتکار: ((براستى چیزى از مردم پنهان نمى ماند!)) (۳۷۸)
(این حادثه بیانگر شدت سانسور و خفقان عصر معتمد عباسى است که امامان معصوم و شیعیانشان را، سخت در تحت نظر و تحت فشار قرار داده بودند، و امامان و شیعیان براى حفظ جان خود، کاملا تقیه مى کردند، و این پیام و درس را نیز به ما مى آموزد که امامان (ع ) و شیعیانشان در سخت ترین شرائط، تسلیم طاغوت زمان نمى شدند و با تاکتیک هاى مختلف ، نفرت خود را به دستگاههاى ظلم و ستم ، نشان مى دادند.)

خوش حکایتى از دیدار امام زمان (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
او یکى از شیعیان بود و در مدائن مى زیست ، با یکى از دوستانش براى انجام مراسم حج ، به مکه رفتند، در مکه و منى و عرفات ، در همه جا با هم بودند، براى انجام قسمتى از مراسم حج به عرفات رفتند، در آنجا ضمن انجام عبادات خود، جوانى خوش سیما را در حال احرام دیدند که نشانه هاى مسافر بودن او از چهره اش دیده مى شد، در این میان فقیرى آمد و تقاضاى کمک کرد، آنها چیزى به او ندادند، فقیر نزد آن جوان رفت و تقاضاى کمک کرد، آن جوان چیزى از زمین برداشت و به آن فقیر داد، و آن فقیر براى او دعاى بسیار و عمیق کرد.
سپس آن جوان از نزد آنها برخاست و ناگهان پنهان شد، آن دو نفر مى گویند، نزد آن فقیر رفتیم و گفتیم ، عجبا آن جوان ، چه چیزى به تو داد؟
فقیر ریگ طلاى دندانه دار را به ما نشان داد، که وزن آن قریب بیست مثقال بود.
آنها در یافتند (و احتمال قوى دادند) که آن جوان حضرت ولى عصر (عج ) بوده است ، به جستجوى او پرداختند ولى او را نیافتند، از جمعیتى که آن جوان در میان آنها بود، سراغ او را گرفتند، آنها گفتند: درباره این جوان اطلاعى جز این نداریم که : ((از سادات علوى است و هر سال پیاده به حرم مى آید و در مراسم حج شرکت مى کند. (۳۷۹)

گفتگوى زراره با امام صادق (ع ) پیرامون حضرت مهدى (عج )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
(زراره یکى از شاگردان مورد اعتماد امام صادق (ع ) بود، سخن از قائم آل محمد(ص ) شنیده بود و مى خواست در این مورد اطلاعات بیشترى بدست آورد، به حضور امام صادق (ع ) شرفیاب شد، سخن از حضرت مهدى (ع ) به میان آمد، به این ترتیب 🙂
امام صادق : آن جوان (حضرت مهدى ) قبل از آنکه قیام کند مدتها از نظرها غایب است .
زراره : چرا غایب است ؟
امام صادق : ترس آن است که دشمنان شکمش را پاره کنند و او را بکشند، اى زراره ! اوست که مؤ منان ، چشم به راهش هستند، در اصل ولادت او (بر اثر غیبت طولانى او) شک و تردید گردد، بعضى گویند: پدرش بدون فرزند از دنیا رفت ،
بعضى گویند: آن هنگام که او در رحم مادرش بود (پدرش رحلت کرد) بعضى گویند دو سال قبل از وفات پدرش به دنیا آمد، او است ، امام مورد انتظار، خداوند دوست دارد که شیعه را امتحان کند، در چنین مورد و امتحان است که اهل باطل به شک مى افتند و ایمانشان به او، متزلزل مى شود
زراره : قربانت گردم ، اگر آن زمان را درک کنم ، وظیفه ام چیست و چه کنم .
امام صادق : با این دعا از خدا چنین درخواست کن : ((خدایا خودت را به من بشناسان ، زیرا اگر تو خودت را به من نشناسانى ، پیامبر تو را نشناسم ، خدایا رسولت را به من بشناسان ، زیرا اگر تو رسولت را به من نشناسانى ، حجت تو (امام بعد از او) را نشناسم ، خدایا حجت و امام خود را به من بشناسان ، زیرا اگر او را به من نشناسانى از راه راست دینم ، گمراه مى گردم )) (۳۸۰) (منظور این است که در عصر غیبت ، اساسى ترین وظیفه ، خداشناسى و پیامبرشناسى و امام شناسى ، و حرکت در خط رهبرى آنها است )
اى زراره ! بناچار جوانى در مدینه کشته مى شود.(۳۸۱)
زراره : فدایت شوم ، مگر لشکر سفیانى او را نمى کشد؟
امام صادق : نه بلکه لشکر آل ابى فلان ، او را مى کشند، آن لشکر وارد مدینه مى شود و آن جوان را دستگیر کرده و مى کشند، وقتى که آن جوان را از ظلم و طغیان کشتند، مهلت ظالمان به سر آید، در این وقت به امید فرج (قائم علیه السلام ) باش که انشاء الله ظهور مى کند. (۳۸۲)

نظرات[۰] | دسته: استانهایی ازامام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف دراصول کافی | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
داستانهایی ازامام حسن عسگری(ع)دراصول کافی پيوند ثابت

معصوم سیزدهم امام حسن عسکرى علیه السلام
تعیین امامت امام حسن عسکرى (ع ) توسط پدر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکى از پسران امام هادى (ع )، محمد نام داشت (که اکنون به امامزاده سید محمد معروف است و مرقد شریفش در چند فرسخى شهر سامره واقع شده )
این بزرگوار در زمان پدرش امام هادى (ع ) از دنیا رفت ، شیعیان و دوستان (در شهر سامره ) از هر سو به خانه امام هادى (ع ) مى آمدند و به آن حضرت تسلیت مى گفتند، حدود صدوپنجاه نفر از خاندان عبدالمطلب و بنى هاشم ، در منزل امام هادى (ع ) به گرد هم آمده بودند، و به امام هادى (ع ) سر سلامتى مى دادند، ناگهان در این هنگام دیدند جوانى که گریبانش را به خاطر مصیبت رحلت برادرش سید محمد (ع ) چاک زده بود، وارد مجلس ‍ شد.
او حضرت حسن عسکرى (ع ) بود که آمد و در جانب راست پدرش امام هادى (ع ) نشست ، امام هادى (ع ) به او رو کرد و فرمود:
یابنى احدث لله عزوجل شکرا، فقد احدث فیک امرا
((پسرم جانم ! خدا را شکر کن ، که درباره تو امرى را پدید آورد )) (مقام امامت بعد از مرا به تو سپرد).
حضرت حسن عسکرى (ع ) گریه کرد، و شکر خداى نمود و کلمه استرجاع را به زبان آورد و گفت :
((حمد و سپاس خداى را که پروردگار جهانیان است ، و من از درگاه خدا، کامل کردن نعمتش را براى ما از جانب تو، مى خواهم ، انا لله و انا الیه راجعون : ((همه ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز مى گردیم )).
بعضى از حاضران که این جوان را نمى شناختند: پرسیدند: ((این جوان کیست ؟ )).
گفته شد: ((این جوان ، حسن (ع ) پسر امام هادى (ع ) است )).
حاضران حدس زدند که آن حضرت ، در آن وقت در حدود ۲۰ سال یا اندکى بیشتر دارد، و در آن روز او را شناختند و فهمیدند که امام هادى (ع ) (در سخن فوق ) به امامت او اشاره فرموده ، و او را به عنوان جانشین خود تعیین نمود. (۳۵۰)
محمد (پسر ارشد امام هادى )، امام بعد از پدرش گردد (امام بعد از وفات او، آشکار شد که امام بعد از امام هادى (ع )، فرزند دیگرش حسن عسکرى (ع ) مى باشد، چنانکه در مورد فرزندان امام صادق (ع ) تصور مى شد که امام بعد از او، اسماعیل وفات کرد، آشکار شد که امام بعد از امام صادق ، امام کاظم (ع ) مى باشد).
ولى قبل از آنکه در این باره سخن بگویم ، امام هادى (ع ) به من رو کرد و فرمود: ((آرى اى ابو هاشم ، براى خدا درباره حسن عسکرى (ع )، بعد از سید محمد، ((بدا)) حاصل شد (یعنى خداوند از اول مقدر کرده بود که امام حسن عسکرى (ع )، امام بعد از امام هادى (ع ) باشد، گرچه در ظاهر تصور مى شد که امام بعد از امام هادى (ع )، سید محمد است ، ولى با وفات سید محمد(ع )، براى مردم ، امامت مقدر شده امام حسن عسکرى (ع ) آشکار شد) چنانکه براى امامت موسى بن جعفر(ع ) پس از وفات برادرش ‍ اسماعیل ، تقدیر الهى آشکار گشت ، و این مقایسه ، همانگونه که در خاطر تو گذشت ، درست است اگر چه باطل گرایان بدشان آید، این را بدان که :
((ابو محمد ابنى الخلف من بعدى ، عنده علم ما یحتاج الیه ،و معه اله الامامه :
ابو محمد (حسن عسکرى علیه السلام ) پسرم جانشین من بعد از من است ، علوم مورد نیاز مردم ، در نزد اوست ، و ابزار امامت (کتاب و سلاح پیامبر(ص )) همراه او مى باشد)) (۳۵۱)

ملاقات مرد یمنى (فرزند حبابه و البیه ) با امام حسن عسکرى (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابو هاشم جعفرى مى گوید: در حضور امام حسن عسکرى (ع ) بودم ، یک نفر از اهل یمن اجازه ورود طلبید، سپس به محضر آن حضرت آمد، دیدم مردى فربه ، بلند قامت و تنومند است ، هنگام ورود، به عنوان امامت بر امام حسن (ع ) سلام کرد، امام حسن (ع ) جواب سلام او را داد و به او فرمود: ((بنشین ، او نزد من نشست ، من پیش خود مى گفتم : اى کاش مى دانستم که این شخص کیست ؟))
امام حسن (ع ) (بى آنکه از او سؤ ال کند) فرمود: ((این شخص فرزند همان بانوى عرب است (یعنى حبابه والبیه ) که سنگ کوچکى دارد و پدرانم با انگشتر خود آن را مهر کرده اند، و اکنون آن را نزد من آورده تا من نیز آن را مهر کنم .
سپس امام حسن (ع ) به آن مرد یمنى فرمود: ((آن سنگ کوچک را بده )).
او سنگ کوچکى را بیرون آورد که یک طرف آن صاف بود، امام حسن (ع ) آن را گرفت و انگشتر خود را بر آن زد، که جاى انگشتر بر آن سنگ نقش ‍ بست ، گوئى اکنون نقش آن انگشتر که ((الحسن بن على )) بود در برابر چشمم مى باشد.
ابو هاشم مى گوید: من به آن مرد یمنى گفتم : تا کنون آیا امام حسن (ع ) را دیده اى ؟ او جواب داد: نه به خدا سوگند، سالها مشتاق دیدارش بودم تا اینکه همین ساعت جوان ناشناسى نزد من آمد و مرا به اینجا آورد، سپس ‍ آن مرد یمنى برخاست در حالى که مى گفت : ((رحمت و برکت خدا بر شما خاندان باد که دودمانى هستید بعضى از شما، فضائل را از بعضى دیگر به ارث مى برید، سوگند به خدا که نگهدارى و اداى حق شما همانند نگهدارى و اداى حق امیر مؤ منان على (ع ) و امامان بعد از او (صلوات خدا بر همه آنها) واجب است ، سپس او از آنجا رفت ، و من دیگر تا آخر عمر او را ندیدم .
ابو هاشم گفت : (وقتى که او هنوز نرفته بود) از او پرسیدم : نامت چیست ؟
گفت : نام من ((مهجع بن صلت بن عقبه بن سمعان بن غانم بن ام غانم )) (حبابه ) همان زن یمنى صاحب سنگ کوچک است که امیرالمؤ منان على (ع ) و نوادگانش تا حضرت رضا(ع ) آن سنگ را مهر کرده اند (و نقش ‍ مهر آنها در سنگ باقى مانده است ) (۳۵۲)

گواهى دشمنان به کمالات امام حسن عسکرى (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
احمد بن عبیدالله بن خانق (از طرف طاغوت وقت ، معتصم عباسى ، پانزدهمین خلیفه عباسى ) متصدى ارضى و مالیات آن ، در قم بود، روزى در مجلس او از علویان و مذاهبشان ، سخن به میان آمد، او این داستان را نقل کرد:
من در شهر سامره ، مردى از آل على (ع ) را از جهت رفتار، وقار، پاکى ، شخصیت ، بزرگوارى در خاندان خود مانند ((حسن بن على )) ندیده ام ، همه مردم از لشکرى و کشورى و بزرگ و کوچک به او احترام مى کردند، و او را بر سالخوردگان و ریش سفیدان ، مقدم مى داشتند، روزى نزد پدرم (عبدالله بن خانق ) (یکى از صاحب منصبان خلیفه وقت ) بودم ، ناگاه دربانان گفتند: ((ابو محمد، ابن الرضا (امام حسن عسکرى ) دم در است )).
پدرم با صداى بلند گفت : ((اجازه اش دهید)).
من تعجب کردم ، که مردى را نزد پدرم این گونه با القاب یاد نمایند، در صورتى که هیچ کس جز خلیفه و ولیعهد یا نماینده خلیفه ، اینگونه در نزد پدرم ، با احترام یاد نمى شدند.
سپس دیدم : مردى گندمگون ، خوش قامت ، زیبا چهره ، نوجوان شکوهمند، با هیبت مخصوص وارد گردید، تا پدرم او را دید، برخاست و چند قدم از او استقبال کرد، با اینکه گمان ندارم که پدرم در برابر هیچ کس از بنى هاشم و سرلشگرى این گونه رفتار نماید، آن حضرت را کنار خود نشانید، و با احترام مخصوص کنارش نشست و متوجه او گردید و با او به سخن پرداخت و مکرر مى گفت : ((قربانت گردم …))
من از برخورد پدرم با امام حسن (ع ) در تعجب فرو رفته بودم ، ناگاه دربان آمد و گفت :موفق (برادر سرلشگر خلیفه ) آمده است ، قبلا هرگاه او مى آمد، دربان و افسران پدرم به استقبال او مى رفتند و در دو صف مى ایستادند و با تشریفات مخصوص او را نزد پدرم مى آوردند، و در بدرقه او نیز چنین رفتار مى شد، در این هنگام پدرم به امام حسن عسکرى (ع ) گفت : ((خدا مرا قربانت کند، اکنون اگر بخواهید مى توانید تشریف ببرید))
آن حضرت برخاست و پدرم با او معانقه کرد و بدرقه اش نمود، و به دربانان گفت : ((آن حضرت را از پشت صف ببرند که موفق ، آن حضرت را نبیند!))
من به دربانان پدرم ، گفتم : ((واى بر شما! این چه شخصى بود که شما در نزد پدرم او را با القاب بلند یاد کردید و آنهمه احترام به او نمودید و پدرم نیز به او فوق العاده احترام کرد؟)).
گفتند: ((او از آل على (ع ) است و نامش ((حسن بن على )) (ع ) مى باشد و به ((ابن الرضا)) معروف است )).
من بیشتر شگفت زده شدم ، آن روز، بى قرار و پریشان بودم تا شب شد، بعد از نماز عشا نزد پدرم رفتم ، کسى نزدش نبود، به من گفت : ((آیا براى کارى نزدم آمده اى ؟)).
اجازه طلبیدم و گفتم : ((این مردى که صبح آنهمه احترام به او نمودید، چه کسى بود؟)).
پس از ساعتى سکوت ، گفت :((پسر جان ! اگر مقام رهبرى از خلفاء بنى عباس جدا گردد، هیچکس از بنى هاشم ، مانند او (امام حسن عسکرى ) به خاطر کمالاتى که دارد شایسته و بایسته مقام رهبرى نیست .
احمد بن عبید الله بن خاقان مى گوید: ((من در مورد امام حسن عسکرى (ع ) بیشتر حساس و ناراحت شدم ، از آن پس همواره با کنجکاوى خاصى درباره او از قضاوت ، نویسندگان ، ارتشیان ، بنى هاشم و… سؤ ال مى کردم ، همه و همه او را در نهایت بزرگى و عظمت و کمال ، یاد مى کردند:
((فعظم قدره عندى ، اذلم اراله ولیا ولا عدوا الا و هو یحسن القول فیه والثنا علیه :
((ارزش و مقام او در نظرم بزرگ شد، زیرا هیچ دوست و دشمنى نبود مگر اینکه ، آن حضرت را به نیکى یاد مى کردم ، و او را تعریف و تمجید مى نمود)).(۳۵۳)

ترفند خلیفه در کتمان شهادت امام حسن عسکرى (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
احمد بن عبید الله بن خاقان مى گوید: هنگامى که امام حسن عسکرى (ع ) در بستر بیمارى و رحلت قرار گرفت ، بیمارى او را به پدرم عبید بن خاقان (یکى از صاحب منصبان بزرگ دستگاه خلافت عباسى ) خبر دادند، پدرم بى درنگ سوار شد و به دربار خلیفه (معتمد، یازدهمین خلیفه عباسى ) رفت و بازگشت دیدم پنج نفر از درباریان مورد وثوق خلیفه که ((نحریر)) (دژخیم بى رحم ) نیز در میانشان بود، همراهش مى باشد، پدرم به آنها دستور داد تا در خانه حسن بن على (ع ) (امام حسن عسکرى ) باشند، و وضع بیمارى او را گزارش دهند، و پدرم به قاضى القضاه دستور داد که همراه ده نفر از موثقین و امناء، به خانه آن حضرت بروند، همه آنها در خانه امام حسن عسکرى (ع ) بودند که آن حضرت وفات کرد.
شهر سامره یکپارچه به عزا و گریه و شیون ، تبدیل یافت ، خلیفه وقت ، ماءمور فرستاد تا اطاقهاى خانه امام حسن (ع ) را بررسى نمایند، هر چه آنجا بود مهرو موم کرد و در جستجوى فرزندش پرداخت ، حتى زنهائى را ماءمور بررسى کنیزان امام کردند تا آنها را که آبستن هستند، تحت نظر بگیرند.
نیز خلیفه ، ((ابو عیسى بن متوکل )) (برادر خود) را به خانه امام فرستاد، ابوعیسى ، پرده از روى جنازه امام حسن (ع ) برداشت و آن را به حاضران نشان داد و گفت : ((این حسن بن على بن محمد بن الرضا(ع ) است که به اجل خود در بستر خود، وفات کرده است )) (نه اینکه کشته شده باشد).
جمعى از خدمتگزاران و قضات و پزشکان دربارى و…که در آنجا جمع شده بودند گواهى دادند (به این ترتیب با این تشریفات خواستند مسمومیت و شهادت آن حضرت را کتمان کنند).
سر انجام جنازه آن حضرت را برداشتند و در خانه اى که قبر پدرش امام هادى (ع ) در آنجا بود، به خاک سپردند.
خلیفه دوم و مردم ، به جستجوى فرزندش (حضرت مهدى – عج ) پرداختند، ولى از او خبرى نیافتند…آنگاه اموالش را بین مادرش و برادرش ‍ (جعفر کذاب ) تقسیم نمودند، مادر امام حسن (ع ) ادعا مى کرد که وصى آن حضرت است ، و وصایت او نزد قاضى ثابت شد.
خلیفه دوم وقت همچنان در مورد فرزند آن حضرت ، نگران بود، و با ماءمورینش در جستجوى او بودند.(۳۵۴)

پاسخ ابن خانق به جعفر کذاب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
(جعفر کذاب یکى از پسران امام هادى (ع )، و یکى از برادران امام حسن عسکرى (ع ) بود و بعد از پدرش ، به دروغ ادعا کرد که من امام بعد از او هستم ، با اینکه فردى فاسق و شرابخوار بود، او بعد از وفات امام حسن عسکرى (ع ) نیز ادعا کرد که جانشین برادرم ، من هستم )
احمد بن عبیدالله بن خاقان مى گوید: جعفر کذاب نزد پدرم (عبید الله که داراى مقام عالى در دربار خلیفه بود) آمد و گفت : ((مقام برادرم را بر من بده ، در عوض ، من سالى ۲۰ هزار دینار براى تو مى فرستم )).
پدرم به او تندى کرد و با خشم و ناسزا گوئى به او گفت :
((اى احمق نادان ! خلیفه ، به روى معتقدین به امامت برادرت (امام حسن عسکرى ) شمشیر کشید، تا آنها را از این اعتقاد برگرداند، نتوانست ، بنابراین اگر آنها و شیعیان ، امامت تو را قبول دارند، نیازى به خلیفه و غیر او ندارى ، و اگر آنها تو را به امامت ، قبول ندارند، به وسیله ما هرگز نمى توانى به این مقام برسى )).
پدرم از آن پس ، اصلا به جعفر اعتنا نکرد، و تا زنده بود اجازه نداد که جعفر نزدش بیاید. (۳۵۵)

نمونه اى از کرم و بزرگوارى امام حسن عسکرى (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
محمد بن على بن ابراهیم بن موسى بن جعفر (ع ) مى گوید: به تهدیستى و فقر مبتلا شده بودیم و زندگى را به سختى مى گذراندیم ، پدرم (على بن ابراهیم ) گفت نزد این مرد (امام حسن عسکرى ) برویم ، زیرا او به جوانمردى و بزرگوارى ،توصیف مى شود.گفتم : آیا او (امام حسن ) را مى شناسى ؟پدرم گفت : نه ، نمى شناسم و هرگز او را ندیده ام ، با هم به حضور آن حرکت کردیم ، در مسیر راه ، پدرم گفت : ((چقدر نیاز داریم که آن حضرت دستور پانصد درهم را براى ما بدهد، تا ۲۰۰ درهم آن را صرف در پوشاک ، و ۲۰۰ درهم آن را صرف در بدهکارى کنیم ، و ۱۰۰ درهمش را براى مخارج زندگى به مصرف رسانیم )).
من با خود گفتم : کاش ۳۰۰ درهم نیز به من بدهد، صد درهم آن را پوشاک ، صد درهمش را در مخارج زندگى به مصرف برسانم ، و با صد درهم آن الاغى خریدارى کنم تا به کوهستان (باختران و همدان و اطراف آن ) بروم ، وقتى که به در خانه امام حسن (ع ) رسیدیم ، خدمتکار آن حضرت بیرون آمد و گفت : ((على بن ابراهیم و پسرش محمد)) وارد گردید.ما به محضر آن حضرت شرفیاب شدیم و سلام کردیم ، و جواب سلام ما را داد، و به پدرم فرمود: ((اى على ! چرا تا کنون نزد ما نیامده اى ؟)).پدرم در پاسخ گفت : ((اى آقاى من ، خجالت مى کشیم با این وضع به حضورتان بیائیم )).پس از ساعتى از محضر امام حسن (ع ) مرخص شدیم ، غلامش آمد و کیسه پولى به پدرم داد و گفت : ((این کیسه ، حاوى ۵۰۰ درهم است ، ۲۰۰ درهم آن براى پوشاک ، ۲۰۰ درهم آن براى براى بدهکارى ، و ۱۰۰ درهم آن براى مخارج زندگى شما است )).
و کیسه دیگرى به من داد و گفت : ((این کیسه حاوى ۳۰۰ درهم است ، صد درهمش براى پوشاک و صد درهمش براى مخارج زندگى ، و با صد درهمش الاغى براى خود خریدارى کن ، ولى به کوهستان (باختران و اطراف ) نرو بلکه به ((سوراء)) برو، محمد بن على بن ابراهیم به سوراء رفت و در آنجا با زنى ازدواج کرد.
روایت کننده گوید: اکنون على بن ابراهیم (به خاطر آن کمکهاى امام حسن ) املاکى دارد که قیمت محصول آن معادل هزار درهم است ، در عین حال پیرو ((مذهب واقفى )) است (یعنى معتقد است که امام کاظم (ع ) همان امام قائم (ع ) است و بعد از او امامى نیست ).محمد بن ابراهیم مى گوید: به على بن ابراهیم گفتم : ((واى بر تو! مگر دلیلى روشنتر از این (درباره امامت امام حسن عسکرى علیه السلام ) مى خواهى (که به آنچه در دلت گذشت آگاه بود و مطابق آرزوى قلبى تو به تو کمک کرد)على بن ابراهیم در پاسخ گفت : ((اى کیشى است که به آن عادت کرده ایم )) (۳۵۶)(این داستان نیز بیانگر آگاهى امام حسن (ع ) به نهانیها است ، و هم نشانگر جوانمردى و بزرگوارى آن حضرت است ، و هم حاکى از لطف او حتى به غیر شیعه دوازده امامى است ، و هم شیوه صله رحم را مى آموزد، زیرا على بن ابراهیم ، و محمد بن على بن ابراهیم ، نوه هاى امام کاظم (ع ) بودند

نظرات[۱] | دسته: داستانهایی ازامام حسن عسگری(ع)دراصول کافی | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
داستانهایی ازامام جوادوامام هادی(علیهما السلام)دراصول کافی پيوند ثابت

معصوم یازدهم ؛ امام جواد علیه السلام
رسیدن مقام امامت به امام جواد(ع ) در هفت سالگى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
(نظر به اینکه امام جواد(ع ) در ۱۰ رجب ۱۹۵ ه – ق متولد شد، و حضرت رضا(ع ) در آخر صفر سال ۲۰۳ ه – ق به شهادت رسیده ، امام جواد(ع ) هنگام شهادت پدر، حدود هفت سال داشت ، و در همین سن و سال به مقام امامت رسید، و حضرت رضا(ع ) غیر از او فرزند دیگرى نداشت ، و همین مساءله سن کم امام جواد(ع ) براى عده اى از منافقین و دنیا طلبان ، بهانه رد کردن امامت آن حضرت شده بود، و مساءله براى عده اى از دوستان نیز بصورت معمائى در آمده بود و آنها مى پرسیدند چگونه ممکن است کودکى به امامت برسد، در اینجا به ماجراى ذیل توجه کنید:)
صفوان بن یحیى مى گوید: به امام رضا(ع ) گفتم : قبل از تولد امام جواد(ع ) هرگاه از شما مى پرسیدیم ، جانشین شما کیست ؟ در پاسخ مى فرمودید: ((خداوند به من پسرى عطا فرماید)).
اکنون خداوند به شما پسرى داده است و چشم ما روشن شد، خدا آن روز را نیاورد، اگر پیش آمدى شد (و شما وفات کردید) به چه کسى به عنوان امام ، توجه کنیم ؟
در آن هنگام امام جواد(ع ) در پیش روى امام رضا(ع ) ایستاده بود، حضرت رضا(ع ) با دست به او اشاره کرد(یعنى به این شخص متوجه شوید).
صفوان : قربانت گردم ، این پسر، سه سال دارد، (آیا یک کودک سه ساله را امام خود قرار دهیم ؟!)
امام رضا: سن کم هیچ گونه زیانى به مقام امامت او ندارد، چنانکه عیسى بن مریم خود را به عنوان حجت خدا معرفى کرد، با اینکه کودک خرد سال بود (۳۱۸)
همین سؤ ال را در خراسان ، شخصى از حضرت رضا(ع ) نمود، آن حضرت در پاسخ فرمود: ((خداوند عیسى (ع ) را به نبوت و رسالت و شریعت تازه مبعوث نمود، در سنى کوچکتر از سن ابو جعفر (حضرت جواد) (۳۱۹)

پاسخ امام جواد(ع ) به اعتراض کنندگان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شخصى به امام جواد(ع ) گفت : مردم درباره خردسالى شما سخن (اعتراض آمیز) مى گویند.
امام جواد: خداوند به داود(ع ) وحى کرد تا پسرش سلیمان را که در آن وقت کودک بود و گوسفند چرانى مى کرد جانشین خود سازد.
حضرت داود(ع ) طبق فرمان خدا، سلیمان را به عنوان جانشین خود معرفى نمود، دانشمندان و عابدان بنى اسرائیل ، آن را نپذیرفتند (و گفتند سلیمان کودک است )
خداوند به حضرت داود وحى کرد: ((عصاهاى اعتراض کنندگان را بگیر، و عصاى سلیمان (ع ) را نیز بگیر، و در درون اطاقى بگذار، و در آن اطاق را ببند و مهر و موم کن ، روز بعد، (با بنى اسرائیل به آن خانه بیا و در را باز کن ) عصاى هر کدام که مانند درخت ، سبز و داراى برگ و میوه شده بود، صاحب آن عصا جانشین تو است ))
داود همین دستور را اجرا نمود، فرداى آن روز عابدان و عالمان بنى اسرائیل به دعوت داود(ع ) به اطاق آمدند، وقتى که دیدند عصاى سلیمان سبز و داراى برگ و میوه شده است ، جانشینى حضرت سلیمان را (با اینکه کودک بود) پذیرفتند و گفتند: ((به او راضى شدیم و او را پذیرفتیم )) (۳۲۰)
شخص دیگرى به نام على بن حسان به امام جواد(ع ) همان اعتراض مردم را (که شما کودک هستید، و مردم نق مى زنند) به عرض آن حضرت رسانید.
امام جواد(ع ) فرمود: چه اعتراضى دارند، با آنکه خداوند به پیامبرشان فرمود:
((قل هذه سبیلى ادعوا الى الله على بصیره انا و من اتبعنى
بگو این راه من است که من و پیروانم با بصیرت کامل ، همه مردم را به سوى خدا دعوت مى کنیم )) (یوسف – ۱۰۸)
آنگاه امام جواد(ع ) پس از تلاوت این آیه فرمود: ((سوگند به خدا (در آغاز بعثت ) پیروى از پیامبر(ص ) نکرد، مگر على (ع ) که در آن وقت نه سال داشت و من نیز نه ساله ام )).(۳۲۱)

احترام على بن جعفر به امام جواد(ع ) و اقرار او به امامت آن حضرت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
(على بن جعفر برادر امام کاظم (ع ) در مسجد پیامبر(ص ) در مدینه براى جمعى تدریس مى کرد) محمد بن حسن بن عمار مى گوید: من دو سال بود، در درس او شرکت مى کردم ، و اخبارى را که او از برادرش (امام کاظم ) براى ما نقل مى کرد، مى نوشتم ؛ روزى در مسجد در خدمتش نشسته بودم ، ناگاه امام جواد(ع ) که در آن هنگام کودک بود، وارد مسجد گردید، على بن جعفر تا او را دید از جاى برخاست و از او استقبال کرد و بدون کفش و عبا نزد آن حضرت رفت ، و دستش را بوسید و اخترام شایانى به او نمود.
در این هنگام امام جواد(ع ) به او فرمود: اى عمو بنشین .
او عرض کرد: چگونه بنشینم در حالى که تو ایستاده اى ؟!
سپس على بن جعفر به مسند خود آمد و نشست ، حاظران به او گفتند: ((شما عموى پدر حضرت جواد(ع ) هستید، ولى دیدیم اینگونه در برابر او تواضع کردى و دستش را بوسیدى ؟)).
على بن جعفر به آنها گفت : ((ساکت باشید)) در این هنگام ریش سفید خود را گرفت و گفت :
((ان کان الله عزوجل لم یوهل هذه الشیبه و اهل هذا الفتى ، و وضعه حیث وضعه انکر فضله ، نعوذ بالله مما تقولون ، بل انا له عبد:
وقتى خداوند متعال این ریش سفید را شایسته (امامت ) ندانست ، ولى این کودک را شایسته دانست ، و مقام امامت را به او داد، آیا من براحتى او را انکار نمایم ؟ پناه مى برم به خدا از گفتار (نادرست ) شما، بلکه من غلام این کودک هستم )) (۳۲۲)

معجزه اى از امام جواد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عصر خلافت معتصم (هشتمین خلیفه عباسى ) بود، شخصى را به اتهام آنکه ادعاى پیامبرى مى کند (با اینکه چنین ادعائى نداشت ) کت بسته آوردند و در شهر سامرا به زندان افکندند.
على بن خالد مى گوید: من تصمیم گرفتم با او ملاقات کنم و از نزدیک تحقیق کنم ببینم کیست ؟ پشت در زندان رفتم و با دربانان و پاسبانان مهربانى کردم و گرم گرفتم ، تا خود را به آن مرد زندانى رساندم ، اندکى با او صحبت کردم دیدم مردى فهمیده است ، به او گفتم داستان تو چیست که تو را زندانى کرده اند.
گفت : من در شهر دمشق در کنار محلى که نامش ((محل سر مبارک حسین علیه السلام )) است ، مشغول عبادت بودم ، شخصى (که همان امام جواد(ع ) بود) نزد من آمد و گفت : برخیز برویم ، همراه او حرکت کردم ، ناگاه خود را در مسجد کوفه دیدم ، گفت : ((اینجا را مى شناسى ؟)) گفتم ، آرى مسجد کوفه است ، او نماز گزارد، من نیز نماز گزاردم ، در آن هنگام که همراه او بودم ، ناگاه دیدم در مدینه مسجد پیامبر(ص ) هستم ، او به پیامبر(ص ) سلام کرد، من نیز سلام کردم ، او در مسجد نماز خواند، من نیز نماز خواندم ، در همین میان که همراهش بودم ، ناگاه خود را در مکه دیدم ، او پیوسته مناسک حج را بجا مى آورد، من نیز به جاى آوردم ، ناگاه خود را در جایى که قبلا بودم یعنى محل ((راءس الحسین )) در شام دیدم .
سال آینده نیز آن شخص آمد و مانند سال قبل با من رفتار کرد، وقتى که از مناسک حج فارغ شدم و مرا به شام آورد و خواست از من جدا شود، به او گفتم : از شما تقاضا دارم به حق آن کسى که به تو چنین توان (طى الارض ) داده ، به من بگو تو کیستى ؟
فرمود: ((من محمد بن على بن موسى (امام جواد) هستم ))
این خبر، مشهور گردید، تا به گوش ((محمد بن عبد الملک زیات )) (وزیر معتصم ) رسید، او دستور داد مرا دستگیر کرده و به زنجیر بستند و به عراق فرستادند و در اینجا مرا زندانى نموده اند.
على بن خالد مى گوید: من به او گفتم : داستان خود را به طور مشروح براى محمد بن عبدالملک زیات بنویس )) (شاید گزارش دیگرى به او داده باشند و او تو را بى جهت زندانى کرده باشد)
او ماجراى خود را براى محمد بن عبدالملک زیات نوشت ، ولى محمد بن عبدالملک (اعتقاد به امام جواد(ع ) و طى الارض نداشت با کمال اهانت و گستاخى طنز گونه ) براى او نوشت : ((به همان کسى که تو را در یک لحظه از شام به مدینه و…برد، بگو تو را از زندان نجات دهد))
على بن خالد مى گوید: من به زندان مى رفتم و او را دلدارى مى دادم و امر به صبر مى کردم ، در همین ایام روزى صبح زود به زندان براى دیدار او رفتم دیدم نگهبانان و درباران و دست اندرکاران جلسه تشکیل داده اند و مى گویند: ((آن مردى که ادعاى پیامبرى مى کرد و در زندان بود گم شده و هیچ معلوم نیست که به کجا رفته ، آیا در زمین فرو رفته و یا پرنده اى او را ربوده است ؟)) (۳۲۳) (آنها نمى دانستند که همان امام جواد(ع ) به طریق اعجاز، آن زندانى را نجات داده است )

تغییر روش امام جواد(ع )، براى ترک کار ناشایسته

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عبدالله بن رزین مى گوید: در مدینه بودم ، امام جواد(ع ) را مى دیدم که هر روز به مسجد النبى مى آمد، در صحن مسجد به نزد قبر پیامبر(ص ) مى رفت و بر پیامبر(ص ) سلام مى کرد، سپس به اطراف خانه فاطمه (س ) باز مى گشت و نعلینش را از پایش بیرون مى آورد و در آنجا نماز مى خواند، و این کار روش هر روزه آن حضرت بود.
شیطان مرا وسوسه انداخت که بروم خاک جاى پایش را بردارم (در صورتى که امام جواد(ع ) علنى راضى به این کار نبود و آن را کار ناشایسته مى دانست ).
روز بعد در انتظار نشستم تا این کار را انجام دهم ، وقتى که ظهر شد، دیدم امام جواد(ع ) سوار بر الاغش بود، ولى مانند همیشه در محل قبلى پیاده نشد، بلکه در جائى پیاده شد که سنگ فرش بود، به مسجد رفت و پس از سلام بر پیامبر(ص ) به جاى نمازش رفت و با نعلین خود نماز خواند، و تا چند روز چنین کرد، و من موفق نشدم ، خاک جاى پایش را بردارم .
با خود گفتم : در مسجد برایم ممکن نشد، خوب است به حمام بروم ، در آنجا در کمین باشم ، هر وقت آن حضرت به حمام آمد و قدم بر زمین نهاد خاک جاى قدمش را بردارم ، رفتم و پرسیدم که امام جواد(ع ) به کدام حمام مى رود، گفتند: به حمامى که در بقیع است و حمامى آن ، مردى از خاندان طلحه است مى رود، آنجا رفتم و پرسیدم آن حضرت در چه روز و چه ساعتى به حمام مى آید، گفتند: فلان روز و فلان ساعت ، همان روز و همان ساعت کنار حمام رفتم و منتظر آمدن امام جواد(ع ) شدم وقتى که حمامى مرا دید، گفت : ((اگر حمام مى روى ، زودتر برو، چون بعد از ساعتى ((ابن الرضا)) مى خواهد به حمام آید)).
گفتم : ابن الرضا کیست ؟
گفت : مردى پاک و با فضیلت از آل محمد(ص ) است .
گفتم : مگر نمى شود شخص دیگرى با او به حمام برود؟
گفت : نه ، وقتى او مى آید، حمام را خلوت مى کنیم .
در همین هنگام دیدم آنحضرت با غلامانش آمد، یکى از غلامانش جلوتر بود، حصیرى را همراه داشت ، پیش از امام جواد وارد رختکن حمام شد و حصیر را در زمین پهن کرد، حضرت جواد(ع ) که سوار بر الاغش بود، به پیش آمد و سواره وارد رختکن شد و روى آن حصیر پیاده گردید (باز من موفق نشدم که خاک جاى پایش را برگیرم )
به حمامى گفتم : آن شخص منصوب به آل محمد(ص ) در که تعریف کردى همین آقا است ؟ (پس چرا سواره وارد رختکن شد؟)
گفت : آرى همین است ، ولى او هیچگاه مثل امروز، سواره وارد رختکن نمى شد.
با خود گفتم : نیت من باعث شده که آن حضرت ، سواره بر رختکن وارد شود، در عین حال تصمیم گرفتم ، در رختکن بمانم تا هنگامى که آن حضرت از حمام بیرون آمد، بلکه به مقصود برسم ، در انتظارش نشستم ، سرانجام دیدم از حمام بیرون آمد و لباس پوشید پا بر روى حصیر نهاد و همانجا سوار بر الاغ شد و رفت ، در آنجا نیز به بر گرفتن خاک جاى پایش ‍ موفق نشدم ، با خود گفتم : من آن آقا را اذیت کردم ، تصمیم گرفتم که دیگر آن کار را دنبال نکنم .
باز هنگام ظهر، آنحضرت به مسجد آمد و نخست بر پیامبر(ص ) سلام کرد و سپس کنار خانه فاطمه (س ) رفت و نعلین خود را در آورد و در آنجا نماز خواند و بعد به خانه اش باز گشت . (۳۲۴)

فریاد امام جواد(ع ) و نابودى نیرنگ ماءمون

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
(ماءمون عباسى (هفتمین خیفه عباسى ) پس از شهادت حضرت رضا(ع ) مى خواست امام جواد(ع ) را جزء اطرافیان خود کند (و او را به عنوان یکى از رجال دنیاخواه ، و از مشاوران مخصوص خویش معرفى نماید).
براى این کار نقشه ها کشید، و ترفندهاى گوناگونى به کار برد، ولى نتیجه نگرفت ، تا اینکه یک نقشه دیگرى را اجرا کرد و آن این بود:)
هنگامى که خواست دخترش ام الفظل را به عنوان عروسى به خانه زفاف حضرت جواد(ع ) بفرستد، دویست دختر از زبیاترین کنیزکان خود را طلبید و به هر یک از آنها جامى که در داخل آن گوهرى (مثلا سکه طلا) بود داد، تا وقتى که حضرت جواد(ع ) بر روى صندلى دامادى نشست ، آن دختران ، یکى یکى به پیش آیند و آن گوهر را به حضرت نشان دهند (تا او بردارد) امام جواد(ع ) به هیچ یک از آن دخترها و گوهرها، توجه نکرد.
در همان مجلس ، یک نفر ترانه خوان تار زنى بود که ((مخارق )) نام داشت ، و داراى ریش بلندى بود، ماءمون او را طلبید، و از او خواست کارى کند که امام جواد(ع ) از آن حالت معنوى بیرون آید و دلش به امور مادى سرگرم شود.

نظرات[۰] | دسته: داستانهایی ازامام جوادوامام هادی(علیهما السلام)دراصول کافی | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
داستانهایی ازامام رضا (ع )دراصول کافی پيوند ثابت

معصوم دهم امام هشتم ؛ حضرت رضا علیه السلام
امام رضا(ع ) وصى و جانشین امام کاظم (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام کاظم (ع ) در بغداد بود، جمعى از جمله هشام بن حکم و على بن یقطین ، نیز در آن وقت در بغداد بودند.
على بن یقطین گفت : من به حضور امام کاظم (ع ) رفتم (گویا آن حضرت در زندان بود، و على بن یقطین که در ظاهر تقیه مى کرد و از اطرافیان هارون الرشید به شمار مى آمد، مى توانست به حضور امام برسد) ناگاه دیدم پسرش على بن موسى الرضا(ع ) به حضور پدرش آمد.امام کاظم (ع ) به من فرمود: ((از على بن یقطین ! همین على (ع ) آقاى فرزندان من است ، آگاه باش که من کنیه ام (ابوالحسن ) را به او بخشیدم ))
هشام بن حکم ، کف دست خود را به پیشانى زد و گفت : ((واى بر تو چه گفتى ؟))ابن یقطین : سوگند به خدا همانگونه که گفتم ، از امام کاظم (ع ) شنیدم .هشام : ((بنابراین ، امام کاظم (ع ) با این سخن به تو خبر داده که امام بعد از خودش ، فرزندش على بن موسى الرضا(ع ) است )) (۲۹۳)
در روایت دیگر آمده : مخزومى که مادرش از فرزندان جعفر طیار است گفت : در محضر امام کاظم (ع ) بودم (ظاهرا این قضیه در مدینه بوده است ) آن حضرت براى ما پیام فرستاد و ما را به حضورش طلبید و ما به محضرش ‍ رفتیم ، فرمود: ((آیا مى دانید براى چه شما را به اینجا حاضر کرده ام ؟))گفتیم : ((نه ، نمى دانیم ))
امام کاظم : ((گواه باشید، همانا این پسرم (اشاره به حضرت رضا) وصى من ، و قیم من ، بعد از من است ، هر کس از من طلبى دارد از این پسر بگیرد، و به هر کس وعده داده ام ، باید از این بخواهد تا وفا کند، و هر کسى ناگزیر است که با من ملاقات کند، جز به وسیله نامه او با من ملاقات ننماید)) (۲۹۴)

تصریح به امامت حضرت رضا(ع ) از زبان امام صادق (ع ) و امام کاظم (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یزید بن سلیط (که او را با کنیه ((ابو عمار)) مى خوانند) مى گوید، عازم مکه براى انجام عمره بودم ، در مسیر راه به حصرت موسى بن جعفر(ع ) برخوردم و با هم به مکانى رسیدیم ، به آن حضرت عرض کردم : ((آیا به خاطر دارى که در همین مکان من و پدر شما را با پدرت (امام صادق ) و برادرانت ملاقات کردیم ؟)).
فرمود: آرى بیاد دارم .عرض کردم : ((پدرم (سلیط) به پدرت (امام صادق ) گفت : پدر و مادرم به قربانت ، شما همه امامان پاک هستید، ولى کسى را از مرگ ، گریزى نیست به من سخنى بگویید تا به جانشین خودم بگویم (که امام بعد از شما کیست ) تا جانشینم گمراه نشود))امام صادق (ع ) فرمود: ((اینها پسران من هستند، ولى این (اشاره به شما) سرور آنها است ))، آنگاه در وصف شما فرمود:((او (حضرت کاظم ) در قضاوت ، حکمت ، سخاوت و شناخت نیازهاى مردم و اختلافات در امور دین و دنیا، سرآمد همه است ، و درى از درهاى بهشت مى باشد، و علاوه داراى امتیازى است ، که از همه این صفات بهتر است .پدرم عرض کرد آن امتیاز چیست ؟
امام صادق (ع ): خداوند فریادرس و پناه و علم و نور فضیلت و حکمت این امت (یعنى امام هشتم حضرت رضا) را از صلب او به وجود آورد…پدرم عرض کرد: آیا آن آقازاده (امام هشتم ) متولد شده است ؟
امام صادق : آرى ، چند سال هم از عمر او گذشته است …یزید بن سلیط مى گوید: به امام کاظم (ع ) عرض کردم : شما نیز مانند پدرتان ، بفرمائید که بعد از شما، چه کسى صاحب مقام رهبرى است ))
امام کاظم :…اگر کارى در دست من مى بود، امامت را به پسرم قاسم مى سپردم که به او مهربان هستم ولى اختیار این امر با خداست ، او هر که را بخواهد قرار مى دهد، آنگاه در ضمن نقل خوابى که دیده بود (و در داستان بعد مى آید)، حضرت رضا(ع ) را به عنوان جانشین خود معرفى نمود. (۲۹۵)

خواب دیدن امام کاظم (ع ) و معرفى حضرت رضا(ع ) به عنوان جانشینش

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یزید بن سلیط، هنگامى که از امام کاظم (ع ) در مورد جانشینش سؤ ال کرد، امام کاظم (ع ) (پس از بیانى ، که در داستان قبل گذشت ) چنین فرمود:
رسول خدا(ص ) را در عالم خواب دیدم ، پیامبر(ص ) امامت جانشین مرا به من معرفى کرد، و خود او و افراد هم عصرش را به من نشان داد…من در عالم خواب دیدم که در حضور پیامبر(ص ) هستم ، در نزد آن حضرت ، انگشتر، شمشیر، عصا، کتاب و عمامه وجود داشت ، عرض کردم : ((اى رسول خدا! اینها چیست ؟))
رسول خدا(ص ) فرمود: ((عمامه ، رمز سلطنت خداوند است ، شمشیر رمز عزت خداوند است ، کتاب رمز نور الهى است ، عصا ،رمز نیروى خدا است ، و انگشتر، رمز در برگیرنده همه این امور است ))
سپس به من فرمود: امر امامت از تو بیرون رفته و به دیگرى رسیده است (نزدیک است این کار تحقق یابد).
به رسول خدا(ص ) عرض کردم : ((اى رسول خدا! به من نشان بده که او (جانشین من ) کیست ؟))
فرمود: من هیچکدام از امامان را ندیدم که در مورد امامت ، این گونه آشفته و بى تاب باشد، اگر مقام امامت ، از روى محبت و دوستى مى بود، برادرت اسماعیل ، در نزد پدرت (امام صادق ) از تو محبوبتر بود، ولى شخص امام از طرف خداوند تعیین مى گردد.آنگاه امام کاظم (ع ) فرمود: من همه فرزندانم را، چه آنها که از دنیا رفته اند و چه آنها که زنده اند به نظر آوردم ، آنگاه امیرالمؤ منین على (ع ) به پسرم على (بن موسى الرضا) اشاره کرد و فرمود:((هذا سیدهم فهو منى و انا منه و الله مع المحسنین :این ، سرور آنها است ، او از من است و من از او هستم ، خداوند با نیکوکاران مى باشد)).یزیدبن سلیط مى گوید: در این هنگام امام کاظم (ع ) به من فرمود: ((این مطلب در نزد تو مانند امامت ، محفوظ باشد، آن را جز به آدم عاقل یا بنده خدائى که او را راستگو تشخیص داده اى نگو، و اگر از تو گواهى خواست ، گواهى بده ، این است سخن خدا، آنجا که (در آیه ۵۹ نساء) مى فرماید:((ان الله یامرکم ان تودوا الامانات الى اهلها:خداوند به شما فرمان مى دهد که امانتها را به صاحبانش بپردازید)).و نیز خداوند به ما فرموده است :((و من اظلم ممن کتم شهاده عنده من الله کیست ستمگرتر از آنکه گواهى خدا را نزد خود مخفى کند)). (بقره – ۱۵۰)
آنگاه امام کاظم (ع ) افزود: من (در عالم خواب ) به رسول خدا(ص ) عرض ‍ کردم ((شما یکجا همه فرزندانم را ذکر کردید، بفرمائید کدامیک از آنها امام است ؟)).
فرمود: آنکه با نور خدا ببیند، و با فهم خود بشنود، و بر اساس حکمت خود، سخن بگوید، از این رو، راه درست مى رود، و اشتباه نمى کند و در راه علم حرکت مى کند نه در راه جهل ، سپس دست پسرم على (حضرت رضا علیه السلام ) را گرفت و فرمود: ((او، همین است )).آنگاه به من فرمود: چقدر اندک ، همراه او (حضرت رضا) هستى ، وقتى که از سفر (مکه ) بازگشتى ، کارهایت را سامان بده ، و آماده باش که از فرزندانت جدا مى شوى و همسایه دیگران مى شوى …یزیدبن سلیط مى گوید: سپس امام کاظم (ع ) به من فرمود: مرا امسال دستگیر مى کنند، و امر امامت پسرم على (ع ) است که همنام دو على (از امامان ) است : ۱ – على بن ابیطالب (ع ) ۲ – على بن الحسین (ع )، خداوند به او فهم و خویشتن دارى و نصرت و دین و محنت على اول (ع )، و محنت و صبر در برابر ناگواریها و استقامت على دوم (ع ) را داده است ، و تا چهار سال بعد از مرگ هارون ، در بیان حقایق آزاد نیست .سپس به من فرمود: ((با او در همین جا ملاقات خواهى کرد، به او مژده بده که خداوند پسرى امین ، مورد اعتماد و مبارک به تو خواهد داد، و او به تو خبر دهد که تو بامن در همین جا ملاقات نموده اى …))، همانگونه که امام کاظم (ع ) خبر داده بود، تحقق یافت . (۲۹۶)

مادر امام رضا(ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هشام بن احمر مى گوید: امام کاظم (ع ) به من فرمود: آیا مى دانى که از اهل مغرب ، کسى به مدینه آمده باشد؟گفتم : نه .فرمود: چرا، مردى آمده ، بیا باهم نزد او برویم ، پس سوار بر مرکب شد، و من نیز سوار شدم و رفتیم نزد آن مرد مغربى ، در آنجا دیدم یک نفر از اهالى مدینه ، بردگانى دارد و آنها را مى فروشد، من به او گفتم : ((بردگانت را به ما نشان بده )).او هفت کنیز را آورد و نشان داد، امام کاظم (ع ) درباره همه آنها فرمود: ((آنها را نمى خواهم ))سپس فرمود: ((باز بیاور))برده فروش : من جز یک دختر برده بیمار، برده دیگرى ندارم .
امام کاظم : چرا او را به ما نشان نمى دهى ؟برده فروش : از نشان دادن او امتنا نمود، و امام کاظم (ع ) منصرف گردید و با هم به باز گشتیم .هشام بن احمر مى گوید: فرداى آن روز، امام کاظم (ع ) مرا نزد برده فروش ‍ فرستاد و فرمود: ((به او بگو: بهاى آن دختر چقدر است ، هر چه گفت ، بگو از آن من باشد)).
من نزد برده فروش رفتم و تقاضاى خرید آن دختر را کردم ، گفت : ((قیمت آن فلان مقدار است )) گفتم قبول است ، او از آن من باشد.برده فروش : آن دختر را به تو فروختم ، ولى بگو بدانم دیروز آن شخص که با تو بود چه کسى بود؟گفتم : مردى از بنى هاشم بود.گفت : از کدام بنى هاشم ؟گفتم : بیش از این نمى دانم .
برده فروش گفت : ولى من او را مى شناسم .گفتم : چطور؟
گفت : این دختر، داستانى دارد و آن اینکه : او را از دورترین نقطه مغرب خریدم ، بانوئى از اهل کتاب با من ملاقات کرد و گفت : ((این دختر همراه تو چکار مى کند؟))گفتم : او را براى خود خریده ام .
بانوى اهل کتاب گفت : ((سزاوار نیست که او همراه فردى مانند تو باشد، او داراى پسرى شود که مانند او در مشرق و مغرب ، به دنیا نیامده است .))هشام مى گوید: من آن دختر را نزد امام کاظم (ع ) بردم ، و او همسر امام کاظم گردید، و طولى نکشید که از او حضرت رضا(ع ) متولد شد (۲۹۷) (نام مادر امام رضا(ع ) نجمه بود و به او ام البنین مى گفتند)

نظرات[۰] | دسته: داستانهایی ازامام رضا (ع )دراصول کافی | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
داستانهایی ازامام کاظم (ع )دراصول کافی پيوند ثابت

معصوم نهم ؛ امام کاظم علیه السلام
وصفى در شاءن ولادت امام کاظم (ع )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابو بصیر مى گوید: همراه امام صادق (ع ) در آن سالى که پسرش موسى بن جعفر(ع ) متولد گردید(سال ۱۲۸ ه – ق ) براى شرکت در مراسم حج به سوى مکه رفتیم ، به سرزمین ((ابواء)) (منزلگاهى بین مکه و مدینه ) رسیدیم ، امام صادق (ع ) براى ما صبحانه آورد، وقتى که آن حضرت به اصحابش غذا مى داد، آن را فراوان و خوب تهیه مى کرد، ما مشغول خوردن صبحانه بودیم که فرستاده حمیده (همسر امام صادق علیه السلام ) آمد و گفت : حمیده مى گوید: حالم منقلب شده و درد زایمان گرفته ام ، و شما دستور داده اید که نسبت به این پسر اقدامى نکنم (از این رو جریان را به اطلاع میرسانم ).امام صادق (ع ) بى درنگ برخاست و همراه فرستاده حمیده رفت ، و پس از مدتى نزد اصحاب برگشت .اصحاب : خدا تو را شاد کند و ما را فدایت کند، جریان حمیده چه بود؟امام صادق : خداوند حمیده را سلامت داشت و به من پسرى عنایت فرمود که در میان مخلوقاتش از همه بهتر است ، و حمیده در مورد آن نوزاد مطلبى به من گفت که به گمانش من آن را نمى دانم ، در صورتى که من به آن از او آگاهتر هستم . ابو بصیر: قربانت گردم آن مطلب چه بود؟
امام صادق : حمیده گفت ؛ هنگامى که آن نوزاد متولد شد، ((دستهایش را بر زمین نهاد و سر به سوى آسمان بلند کرد)).من به حمیده گفتم : این کار نشانه رسول خدا(ص ) و نشانه وصى بعد از اوست .ابو بصیر: توضیح بدهید، این کار، چگونه نشانه براى رسول خدا(ص ) و وصى بعد از اوست ؟امام صادق (ع ): در آن شبى که نطفه جدم (امام سجاد علیه السلام ) منعقد شد، فرشته اى ظرفى که در آن شربت بود نزد پدرش (امام حسین ) آورد که روانتر از آب ، و نرمتر از کره ، و شیرینتر از عسل ، و خنکتر از برف ، و سفیدتر از شیر بود، به او آشامانید و دستور آمیزش با همسر را به او داد، او پس از آشامیدن آن شربت ، با همسرش آمیزش کرد و نطفه جدم بسته شد.در مورد انعقاد نطفه پدرم ، و سپس خودم نیز همین برنامه انجام گردید و وقتى که انعقاد نطفه پسرم (موسى ) فرا رسید، فرشته اى نزد من آمد همان شربت را به من آشامانید و سپس با همسرم آمیزش کردم و نطفه همین پسر که تازه متولد شده ، بسته گردید، ((بنابراین آنچه را که خدا به من داده شادمانم به این پسر توجه داشته باشید و بدانید که سوگند به خدا او پس از من ، صاحب شماست ))… این همان کلمه خدا است که وقتى از مادر متولد شود، دستهایش را بر زمین گذارد و سرش را به آسمان بلند کرد، دست به زمین گذاردنش نشانه و رمز آن است که هر علمى را که خداوند از آسمان به زمین بفرستد، او دریافت نماید، و سر به آسمان بلند کردنش نشانه آن است که ندا دهنده اى در درون عرش ، از جانب خدا و از افق اعلى ، او را به نام خود و به نام پدر صدا زند و بگوید:((اى فلان ، پسر فلان ، در راه حق ثابت باش تا (امامت را) استوار سازى ، بخاطر عظمت خلقتت ، تو برگزیده من هستى و رازدار و مخزن علم و امین وحى ، و جانشین من مى باشى ، آن کسى که تو را رهبر خود کند و از تو پیروى نماید، رحمتم را بر او واجب کردم و بهشتم را به او بخشیدم و او را به جوار رحمتم آوردم ، به عزت و جلالم هر کس با تو دشمنى کند، او را با عذاب سختم بسوزانم ، اگر چه در دنیا مشمول رحمت وسیع من گردد(ع ).هنگامى که نداى منادى به پایان رسید، امام در حالى که دستش در زمین و سرش به سوى آسمان است ، جواب منادى را بدهد، و بگوید: ((خدا و فرشتگان و دانشمندان گواهى دهند که معبودى یکتا جز خدا نیست ، او که به عدالت قیام کرده ، و معبودى جز خداى قادر و آگاه نیست )).
هنگامى که امام چنین گوید، خداوند علم پیشینیان و آیندگان را به او اعطا کند، و او را شایسته زیارت روح (اعظم ) در شب قدر سازد.ابوبصیر: آیا این روح ،همان جبرئیل نیست ؟امام صادق : این روح بزرگتر از جبرئیل است ، جبرئیل از فرشتگان است ، ولى روح ، از فرشتگان بزرگتر است .ایا نمى دانى که خداوند مى فرماید:
((تنزل الملائکه و الروح : فرشتگان و روح در شب قدر فرود مى آیند))(سوره قدر – ۵)، بنابراین (طبق این آیه ) روح ، غیر از فرشته است . (۲۶۶)
سخن گفتن امام کاظم (ع ) در گهواره و نهى او از نامگذارى بد
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یعقوب سراج مى گوید: به حضور امام صادق (ع ) رفتم ، دیدم در کنار گهواره پسرش موسى (ع ) ایستاده ، و موسى (امام کاظم ) در گهواره بود، و مدتى با او راز گفت ، پس از آن که فارغ شد، به نزدیکش رفتم ، به من فرمود ((نزد مولایت (در گهواره ) برو و بر او سلام کن )).من کنار گهواره رفتم و سلام کردم ، موسى بن جعفر (که در آن هنگام کودک در میان گهواره بود) با کمال شیوایى ، جواب سلام مرا داد، و به من فرمود: ((برو و آن نام را که دیروز بر دخترت گذاشته اى عوض کن و سپس نزد من بیا، زیرا خداوند چنان نام را ناپسند مى داند)) (یعقوب مى گوید: خداوند دخترى به من داده بود و نام او را حمیرا گذاشته بودم ).امام صادق (ع ) به من فرمود: ((برو به دستور او (موسى ) رفتار کن تا هدایت گردى ))من هم رفتم و نام دخترم را عوض کردم .(۲۶۷)

پاسخ کامل امام کاظم در خرد سالگى ، و توصیف امام صادق (ع ) از او
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عیسى شلقان مى گوید: روزى در جایى نشسته بودم ، امام کاظم (ع ) (در آن وقت که کودک بود) در حالى که بره اى همراهش بود از کنار من عبور کرد، به او گفتم : ((از پسر مى بینى پدر شما (امام صادق ) چه مى کند؟ نخست به ما دستور داده که ((ابوالخطاب )) (محمد بن مقلاس اسد کوفى ) را دوست بداریم ، سپس دستور داده که او را لعن کنیم و از او بیزارى بجوئیم )).امام کاظم (ع ) که کودکى خرد سال بود فرمود: ((همانا! خداوند، بعضى از انسانها را براى ایمان آفرید که ایمانشان دائمى است و بعضى را براى کفر دائمى آفرید، و در این میان نیز به بعضى ایمان عاریه اى داد که آنان را ((معارین )) (عریه داده شدگان ) گویند، که هر گاه خداوند بخواهد، ایمان را از آنان بگیرد، ((ابوالخطاب )) از این گونه است که ایمان عاریه اى به او داده بودند (در آن زمان که ایمان داشت ، امام صادق (ع ) فرمود: او را دوست بدارید، اکنون که مذهبى باطلى انتخاب کرده ، امام صادق فرمودند: او را لعنت کنید)عیسى شلقان مى گوید: به حضور امام صادق (ع ) رفتم و آنچه را که به فرزندش امام کاظم (ع ) گفته بودم و او جوابم داده بود، به عرض آن حضرت رساندم ، امام صادق (ع ) به من فرمود: ((انه نبعه نبوه : این پسر (یا این کلام پسر) از جوشش نبوت (از سرچشمه جوشان نبوت ) مى باشد)). (۲۶۸)

وصیت تاکتیکى امام صادق (ع )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عصر خلافت منصور دوانیقى ، دومین خلیفه مقتدر عباسى بود، ابو ایوب نحوى مى گوید: منصور در نیمه هاى شب مرا طلبید به نزدش رفتم دیدم روى کرسى (صندلى ) نشسته و شمعى در برابرش است و نامه اى در دست دارد، وقتى که بر او سلام کردم نامه را به طرف من انداخت و گریه مى کرد، به من گفت : ((این نامه محمد بن سلیمان (والى مدینه ) است ، که در آن خبر داده جعفربن محمد(ع ) وفات کرد، آنگاه سه بار گفت : انا لله و انا الیه راجعون ، در کجا مانند جعفر (امام صادق ) یافت مى شود؟ سپس به من گفت بنویس :
من آغاز نامه را نوشتم ، گفت : (براى محمد بن سلیمان ) بنویس ؛ اگر او (امام صادق ) به شخص معینى وصیت کرده است ، او را احضار کن و گردنش را بزن(نامه را نوشتم و به سوى مدینه فرستاده شد)
پاسخ نامه آمد و در آن نوشته شده بود: جعفربن محمد(ع )به پنج نفر وصیت نموده است که عبارتند از:
۱ – منصور دوانیقى ۲ – محمد بن سلیمان (والى مدینه ) ۳ – عبدالله (یکى از پسرانش ) ۴ – حمیده (مادر امام کاظم ) ۵ – موسى (ع ). (۲۶۹)(در حقیقت وصى امام صادق (ع ) همان موسى بن جعفر(ع ) بود، ولى آن حضرت از روى تقیه این گونه وصیت نمود، با توجه به اینکه عدم صلاحیت آن چهار نفر دیگر، از نظر شیعیان ، روشن بود).مطابق بعضى روایات ، منصور دوانیقى ، پس از دریافت جواب نامه گفت : ((مالى الى قتل هؤ لاء سبیل : من راهى به کشتن همه این پنج نفر ندارم )). (۲۷۰)

دورى از بازى و بیهودگى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
صفوان جمال مى گوید: به حضور امام صادق (ع ) رفتم و در مورد امام بعد از او سؤ ال کردم که کیست ؟
امام صادق (ع ) در پاسخ سؤ ال من فرمود: ((صاحب مقام امامت ، بازى و بیهوده گرى نمى کند )) (لا یلهو و لا یلعب )در همین هنگام موسى بن جعفر(ع ) را که در آن هنگام کودک بود، دیدم ، و همراهش یک بزغاله مکى بود آن بزغاله را گرفته بود و به او مى گفت : ((خدایت را سجده کن )).
امام صادق (ع ) او را در آغوش گرفت و فرمود: ((پدر و مادرم به فداى کسى که بازى و بیهوده گرى نمى کند))(۲۷۱) (بزغاله که وسیله بازى کودکان است ، برخورد حضرت موسى بن جعفر(ع ) با بزغاله ، بازى کودکانه نبود، بلکه از این برخورد، استفاده ذکر خدا مى کرد).

مادر امام کاظم (ع ) بانوئى ستوده و پسندیده
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حُمَیده یکى از همسران امام کاظم (ع ) بود، آن حضرت در شاءن او فرمود: حمیده از پلیدى ها پاک است مانند شمش طلا، فرشتگان همواره او را نگهدارى کردند تا به من رسید، و این نگهدارى از این رو بود که خداوند نسبت به من و حجت بعد از من عنایت فرمود.(۲۷۲)جریان ازدواج امام صادق (ع ) با او از این قرار بود:
ابن عکاشه اسدى به حضور امام باقر(ع ) آمد و عرض کرد:با اینکه ابو عبدالله (امام صادق (ع )) به سن ازدواج رسیده چرا برایش زن نمى گیرید؟امام باقر(ع ) که برابرش کیسه مهر کرده اى بود، فرمود: ((بزودى برده فروشى از اهل بربر مى آید و در سراى میمون وارد مى شود، و با این کیسه پول ، از او دخترى براى ابوعبدالله ، خریدارى مى کنم )).مدتى گذشت ، به حضور امام باقر(ع ) رفتم ، فرمود: ((مى خواهید به شما در مورد آن برده فروشى که گفتم خبر دهم ، او آمده است ، این کیسه پول را بردارید و بروید دخترى را از او خریدارى کنید)).
ابن عکاشه مى گوید: من (همراه یک یا چند نفر) نزد آن برده فروش رفتیم ، و مطالبه خرید دختر کردیم ، او کفت : هر چه داشتم فروختم ، جز دو دوختر که هر دو بیمار هستند، حال یکى از آنها بهتر است .
گفتم : آنها را بیرون بیاور تا بنگریم ، آنها را بیرون آورد، گفتم :این دختر بهتر را چند مى فروشى ؟
گفت : هفتاد دینار.گفتیم : تخفیف بده .گفت : هیچ کمتر نمى فروشم .گفتیم : ما او را به همین کیسه پول مى خریم هر چه که داشت .شخصى که موى سر و صورتش سفید بود، نزد برده فروش بود، به ما گفت سر کیسه را باز کنید و پولهایش را بشمرید. برده فروش گفت : باز نکنید که اگر به اندازه یک حبه (یک شصتم دینار) کمتر از هفتاد دینار باشد، نمى فروشم .پیرمرد گفت : نزدیک بیائید، نزدیکش رفتیم ، و سر کیسه را باز کردیم ، و شمردیم ، دیدیم درست هفتاد دینار است ، آن را دادیم و آن دختر را خریدیم و او را به حضور امام باقر(ع ) آوردیم ، و جعفربن محمد (امام صادق ) نزدش ایستاده بود، سرگذشت خرید دختر را براى امام باقر(ع )بیان کردیم ، شکر و سپاس الهى بجاى آورد، سپس به دختر رو کرد و فرمود:نامت چیست ؟دختر: نامم ، ((حُمَیده )) است .
امام باقر(ع ) فرمود: ((حمیده فى الدنیا و محموده فى الاخره : ستوده باشى در دنیا و پسندیده باشى در آخرت )).آنگاه امام باقر از او سؤ الاتى کرد و او پاسخ داد، از جمله گفت : خداوند پیرمردى را گماشت ، که در همه جا مرا از خطرات حفظ کرد… آنگاه امام باقر(ع ) به فرزندش جعفربن محمد (امام صادق ) رو کرد و فرمود:
((یا جعفر خذها الیک : اى جعفر این دختر را با خودت ببر)).به این ترتیب حمیده همسر امام صادق (ع ) گردید، و بهترین شخص روى زمین حضرت موسى بن جعفر(ع ) از او متولد شد. (۲۷۳)

خبر امام کاظم از آینده
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابو خالد مى گوید: مهدى عباسى (سومین خلیفه عباسى ) دستور جلب امام کاظم (ع ) را داده بود، و ماءمورین او، آن حضرت را (از مدینه به بغداد) نزد او مى بردند، در منزلگاه زباله من با آن حضرت سخن مى گفتم ، به من فرمود: چرا اندوهگین هستى ؟
گفتم : چگونه اندوهگین نباشم با اینکه شما را نزد این طاغوت (مهدى عباسى ) مى بردند، و نمى دانم چه بر سرت مى آید؟فرمود: در این سفر آسیبى به من نمى رسد، وقتى که فلان ماه فرا رسید در فلان روز، و فلان مکان خود را به من برسان .من دقیقه شمارى مى کردم تا آن روز فرا رسید، در همان روز خود را به آن محل رساندم ، نزدیک بود خورشید غروب کند، دیدم از امام کاظم (ع ) خبرى نیست ، شیطان در دلم وسوسه کرد و ترسیدم در مورد سخن امام (که فلان ساعت در فلان جا با من ملاقات کن ) شک نمایم ، که ناگاه چشمم به یک سیاهى خورد، که از سوى عراق مى آمد، جلو رفتم دیدم امام کاظم (ع ) جلو قافله بر استرى سوار شده است و به من فرمود:اى ابا خالد! گفتم : بله ، اى پسر رسول خدا!فرمود:((لا تشکن ود الشیطان انک شککت : البته شک نکن ، زیرا شیطان دوست دارد که شک کنى )).عرض کردم : شکر خدا را که شما را از گزند طاغوت حفظ کرد.فرمود: مرا بار دیگر به سوى آنها باز مى گردانند، که در این بازگشت خلاص ‍ نشوم (و با این سخن اشاره به دستگیرى خود به دستور هارون نمود، که در زندان او، به شهادت خواهد رسید). (۲۷۴)

مسلمان شدن مسیحى آگاه در محضر امام کاظم (ع )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یک نفر مسیحى (دانشمند و کنجکاو) به محضر امام کاظم (ع ) آمد و گفت : سى سال است که از پروردگارم خواسته ام تامرا به بهترین دینها، و به ممتازترین بندگان خود، هدایت نماید تا آنکه شبى در عالم خواب ، شخصى مرا به مردى (به نام مطروان ) که در ((علیاى دمشق )) سکونت داشت معرفى کرد، نزد او رفتم ، پس از گفتگو، گفت : ((اگر علم اسلام ، تورات ، انجیل و تمام کتابهاى آسمانى و اخبار را مى خواهى به مدینه برو و در آنجا بپرس ((موسى بن جعفر)) کیست ، وقتى به خدمتش رسیدى ، بگو که فلان کسى در علیاى دمشق سلام رسانید و مرا به سوى تو فرستاده است … هر چه خواهى در نزد او است …)).مرد مسیحى ، به مدینه مسافرت کرد و سر انجام به محضر امام کاظم (ع ) رسید و سرگذشت و خواب خود را بیان کرد و گفت : مطروان که مرا نزد شما فرستاده ، سلام برسانید، آنگاه گفت : ((اگر اجازه بدهى تکفیر کنم (یعنى تواضع مخصوصى که در برابر سلاطین مى نمایند و اندکى خم مى شوند و در کف دست خود را در میان رآنها پنهان مى نمایند، انجام دهم ).امام کاظم : اجازه نشستن مى دهم ، ولى اجازه تکفیر نمى دهم .
مرد مسیحى ، نشست و کلاه نصرانیت خود را از سر گرفت ، آنگاه گفت : ((آیا اجازه سخن گفتن و سؤ ال کردن به من مى دهى ؟))امام کاظم : آرى ، تو براى همین کار به اینجا آمده اى .
مرد مسیحى : چرا جواب سلام دوستم (مطران ) را ندادى ؟امام کاظم : جوال رفیقت این است که خدا هدایتش کند، اما سلام بر او، آن هنگام روا است که دین ما (اسلام ) را بپذیرد.مرد مسیحى : اکنون اجازه بده من چند سؤ ال مطرح کنم .امام کاظم : آنچه مى خواهى بپرس .مرد مسیحى : موضوع نزول قرآن بر محمد (ص ) و هدف از نزول آن چیست ؟امام کاظم : ((حم – و الکتاب المبین – انا انزلناه فى لیله مبارک انا کنا منذرین …))
:((حم – سوگند به این کتاب آشکار، که ما آن را در شبى پر برکت نازل کردیم ، ما همواره انذار کنندگان بودیم ))(دخان – ۱ تا ۳)
مرد مسیحى : تفسیر باطنى این آیه چیست ؟امام کاظم : واژه ((حم ))، محمد(ص ) است و این کلمه در کتابى که بر هود پیامبر نازل شده است ، آمده است ، و از حروفش کاسته شده است (دو حرف ((م )) و ((د)) به جهت تخفیف یا به جهت دیگر، حذف شده است ).اما منظور از جمله ((کتاب روشن )) امیرالمؤ منین على (ع ) است .و اما منظور از ((شب مبارک )) فاطمه (س ) است .و اما اینکه مى فرماید: فیها یفرق کل امر حکیم : ((در آن شب هر امرى بر طبق حکمت خدا تنظیم مى گردد)) (دخان – ۴)
یعنى فاطمه (س ) سرچشمه خیر بسیار است ، و آن خیر، مرد حکیم و مرد حکیم و مرد حکیم است (یعنى امام حسن و امام حسین و امام سجاد و امامان دیگرند)مرد مسیحى : اولین و آخرین نفر این مردان را معرفى کن .
امام کاظم : اوصاف آنها به همدیگر شبیه است ، و من سومى آنها (امام حسین ) را معرفى مى کنم که چه کسى (یعنى مهدى آل محمد) از نسل او آشکار مى گردد، اوصاف او در کتابهایى که بر شما نازل شده است ، اگر تحریف و تغییر نداده باشید مذکور است ، ولى شما از قدیم آن کتابها را تحریف کرده اید.مرد مسیحى : آنچه مى گویید راست است و دروغى در کار نیست …امام کاظم : اکنون مطلبى را به تو خبر دهم که آن را جز اندکى از خوانندگان کتابهاى آسمانى ندانند، به من بگو نام مادر مریم چه بود؟ و در چه روز و چه ساعتى (روح عیسى ) در رحم مادر دمیده شد.مرد مسیحى : نمى دانم .امام کاظم : نام مادر مریم ((مرثا)) بود، که در زبان عربى ((وهیبه )) مى باشد، اما روزى که مریم باردار شد، روز جمعه هنگام ظهر بود، همان روزى که جبرئیل از آسمان فرود آمد، و براى مسلمانان عیدى مهمتر از جمعه نیست ، خداوند و محمد(ص )، آن روز را ارزشمندخواندند و دستور دادند تا مسلمانان ، آن روز را عید خود قرار دهند.اما تولد عیسى (ع ) از مریم در روزسه شنبه بود آن هنگام که چهار ساعت و نیم از روز گذشته بود.سپس فرمود: ((آن نهرى که عیسى (ع ) در کنار آن ، از مریم متولد شد، کدام نهر بود؟))مرد مسیحى : نمى دانم .امام کاظم : آن نهر فرات بود که درختهاى انگور و خرما در کنار آن بود، هیچ نهرى از جهت داشتن درخت انگور و خرما، مانند نهر فرات نیست ، اما آن روزى که زبان مریم (س ) بسته شد، ((قیدوس )) (شاه یهودیان در آن زمان ) فرزندان و یارانش را احضار کرد تا از او یارى نمایند، دودمان عمران را بیرون برد، تا بنگرند، و آنها آنچه را در کتاب تو (انجیل ) و کتاب ما (قرآن ) ذکر کرده ،بیان کردند آیا آن را فهمیدى ؟مرد مسیحى : آرى همین امروز خوانده ام .
امام کاظم : بنابراین ، تا در این مجلس هستى ، خداوند تو را هدایت خواهد کرد.
مرد مسیحى : بفرما! نام مادرم در زبان عربى و سریانى چیست ؟
امام کاظم : نام مادرت به زبان سریانى ((عنقالیه )) است ، و نام مادر پدرت ((عنقوره )) است ، اما نام مادرت به زبان عربى ، ((هومیه )) است ، و نام پدرت ((عبدالمسیح )) مى باشد که به لغت عربى ، عبدالله است ، زیرا مسیح (ع ) داراى عبده (بنده ) نیست .مرد مسیحى : راست گفتى ، و به خوبى بیان فرمودى ، اکنون بفرما نام جدم چیست ؟امام کاظم : نام جدت ((جبرئیل )) بود، و من در همین مجلس نام او را ((عبدالرحمن )) گذاردم .
مرد مسیحى : او مسلمان بود.امام کاظم : آرى ، و شهید شد، زیرا لشکرى از مردم شام ناگهان به خانه اش ‍ ریختند و او را کشتند.مرد مسیحى : نام من ، قبل از آنکه کونیه ام را بگویم چه بود؟امام کاظم : نام تو عبد الصلیب بود.مرد مسیحى : شما را چه مى نامید؟امام کاظم : من شما را عبدالله مى نامم .

نظرات[۰] | دسته: داستانهایی ازامام كاظم (ع )دراصول کافی | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
داستانهایی ازامام سجاد (ع )دراصول کافی پيوند ثابت

معصوم هشتم امام صادق علیه السلام
در جستجوى امام بر حق ، و رسیدن به حقانیت امام
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
کلبى نسابه (نسب شناس ) مى گوید: (پس از رحلت امام باقر) به مدینه رفتم و در مورد امام بعد از امام باقر(ع )، بى اطلاع بودم ، به مسجد رفتم و در آنجا جماعتى از قریش را دیدم و از آنها پرسیدم :((اکنون عالم (امام ) خاندان رسالت کیست ؟)).گفتند: عبدالله بن حسین (بن حسن بن على بن ابیطالب ، معروف به عبدالله محض ) است .کلبى مى گوید: به خانه عبدالله رفتم ، و در خانه را زدم ، مردى بیرون آمد که گمان کردم خادم او است ، به او گفتم :((از آقایت براى من اجازه بگیر تا به خدمتش برسم )).
او رفت و باز گشت و گفت :((اجازه داده شد، بفرمائید)).من وارد خانه شدم ، پیرمردى را دیدم که با جدیت مشغول عبادت است ، سلام کردم ، پرسید: کیستى ؟
گفتم : کلبى نسابه هستم .
گفت : چه مى خواهى ؟
گفتم : آمده ام از شما به مسئله بپرسم .
گفت : آیا با پسرم محمد ملاقات کرده اى ؟
گفتم : نه ، نخست به حضور شما آمده ام .
گفت : بپرس .
گفم : مردى به همسرش گفته : انت طالق عدد نجوم السماء:((تو به عدد ستاره هاى آسمان طلاق داده شده اى ))، حکم این مسئله چیست ؟
عبدالله : به شمارش آغاز ماه ((جوزا))طلاق واقع مى شود(یعنى چنین طلاقى ، سه طاقه است زیرا ماه ((جوزا)) سومین برج سال است ) و بقیه (تا ستاره هاى دیگر آسمان ) و بال مجازات ، بر طلاق دهنده است
کلبى نسابه مى گوید گفتم : این یک مسئله (که جوابش را ندانست ).
سپس گفتم : درباره مسح بر روى کفش (که در پا است ) چه مى فرمایى ؟
عبدالله : مردم صالح مسح کرده اند، ولى ما مسح بر کفش نمى کنیم .
کلبى گوید: با خود گفتم این هم مسئله دوم (که جواب کامل نداد).
سپس پرسیدم : آیا خوردن گوشت ماهى جرى (بدون پولک ) چه صورت دارد؟
عبدالله : حلال است ، ولى ما خاندان خوردن آن را ناپسند مى دانیم .
کلبى مى گوید: با خود گفتم : این سومین مسئله (که جوابش را ندانست ).
سپس پرسیدم : نوشیدن نبیذ (شراب خرما) چه صورت دارد؟
عبدالله : حلال است ولى ما اهلبیت ، آن را نمى آشامیم .
کلبى مى گوید: از نزد عبدالله برخاستم و از خانه او بیرون آمدم و با خود مى گفتم : این جمعیت (قریش در مسجد) به اهلبیت دروغ بسته اند (و به دروغ عبدالله را به عنوان امام بعد از امام باقر(ع ) به من معرفى کرده اند) به مسجد رفتم ، جماعتى از قریش و سایر مردم در مسجد بودند، بر آنها سلام کردم ، و از آنها پرسیدم : (اعلم خاندان رسالت کیست ؟).
باز گفتند: عبدالله بن حسن (مثنى .)
گفتم : من نزد عبدالله رفتم ولى چیزى (از علم و دانش ) را در نزد او نیافتم .
در این میان ، مردى سربلند کرد و گفت نزد جعفر بن محمد (امام صادق ع) برو، که او اعلم افراد خاندان رسالت است .یکى از حاضران ، او را سرزنش کرد، من دریافتم که حسادت باعث شده که آن مردم به جاى امام صادق (ع )، عبدالله را معرفى مى کنند، و مر در آغاز به راه نادرست فرستادند، به آن مرد گفتم : (عزیزم ! من به دنبال همان هستم که تو نام بردى ).هماندم تصمیم گرفتم به خانه جعفر بن محمد( امام صادق ) بروم ، به سوى خانه آن حضرت حرکت کردم ، وقتى به خانه آن حضرت رسیدم ، غلامى بیرون آمد و گفت : (اى برادر کلبى بفرما!)، ناگهان هیبت و هراسى بر من وارد گردید و در حالى که پریشان بودم وارد خانه شدم دیدم مرد باوقارى روى زمین در جاى نماز خود نشسته ، سلام کردم و جواب سلام مرا داد و فرمود: تو کیستى ؟من با خودم گفتم : (شگفتا خادمش به من گفت : (اى برادر کلبى بفرما)، ولى آقا مى پرسد تو کیستى ؟).گفتم : نسابه کلبى هستم .آن بزرگوار، دستش را به پیشانیش زد و فرمود: (دروغ گفتند کسانى که از خداى بى همتا عدول کردند و به سوى گمراهى دورى رفتند، و در ضرر و زیان آشکار افتادند، اى برادر کلبى ! خداوند مى فرماید:وعادا وثمود واصحاب الرس وقرونا بین ذلک کثیرا:(و (همچنین ) قوم عاد و ثمود و اصحاب رس (گروهى که درخت صنوبر را مى پرستیدند) و اقوام بسیار دیگر را که در این میان بودند هلاک کردیم ) (فرقان – ۳۸)
آیا (تو که نسب شناس هستى ) نسب اینها را مى شناسى ، عرض کردم : نه … .
آنگاه سؤ ال کردم : اگر مردى به همسرش بگوید: تو به عدد ستاره هاى آسمان طلاق داده شده اى )، چه حکم دارد؟امام صادق : عزیزم ! مگر سوره طلاق را نخوانده اى ؟ گفتم : چرا؟فرمود: بخوان :من (از آغاز این سوره ، از اینجا) خواندم :فطلقوهن لعدتهن واحصوا العده : (زنان خود را در زمان عده ،طلاق دهید(زمانى که از عادت ماهانه پاک شده و با همسرشان نزدیکى نکرده باشند) و حساب عده را نگه دارید)(سوره طلاق آیه یک ).امام صادق : آیا در این آیه ستاره هاى آسمان مى بینى ؟
نسانه کلبى : نه ، اکنون سؤ ال دیگرم این است : اگر مردى به زنش بگوید: (تو سه بار طلاق داده شده اى ) حکمش چیست ؟امام صادق (ع ) : چنین طلاقى به کتاب خدا و سنت پیامبرش باز مى گردد (یعنى یک طلاق محسوب مى شود).وانگهى ؛ هیچ طلاقى درست نیست ، مگر اینکه : زن را که در حال پاکى (از حیض ) که با او در مدت پاکى آمیزش نشده ، طلاق دهند، و دو شاهد عادل ، هنگام طلاق حاضر باشد (وصیغه طلاق را بشنود).
کلبى گوید: با خود گفتم : این یک مسئله (که جواب درست داد).سپس پرسیدم : در وضو، مسح بر روى کفشها چه صورت دارد؟امام صادق (ع ) لبخندى زد و فرمود:(وقتى که قیامت بر پا مى شود، خداوند هر چیزى را به اصلش باز مى گرداند، و پوست (روى کفش ) را به گوسفندان باز مى گرداند، از این رو به عقیده تو کسانى که در وضو روى کفش ‍ خود مسح مى کنند، وضوى آنها به کجا مى رود؟) (بنابراین آنانکه که روى کفش مسح مى کنند، در قیامت پاداشى ندارند، پس وضوى آنان درست نیست )در این هنگام با خود گفتم : این دومین مسئله (که جوابش درست است ).امام صادق (ع ): به من رو کرد و فرمود: (بپرس !)گفتم : به من بگو خوردن گوشت ماهى بدون پولک ، چه حکم دارد؟امام صادق : همانا خداوند جمعى از یهود را، مسخ فرمود، آنها را که در راه دریا مسخ کرد و به صورت ماهى بى پولک و مارماهى و غیر از اینها، مسخ نمود، و آنها را که در خشکى مسخ کرد، به صورت میمون و خوک و حیوانى مانند گربه (ولى کوچکتر از آن ) و خزنده اى مانند سوسمار و… مسخ نمود.کلبى مى گوید: با خود گفتم : این مسئله سوم (که درست جواب داد که خوردن چنین ماهى حرام است )، سپس آن حضرت به من رو کرد و فرمود:(بپرس و برخیز).گفتم : درباره نبیذ (شراب خرما) چه مى فرمائى ؟امام صادق (ع ) : حلال است .گفتم : ما در میان آن ، ته نشین (زیتون ) و غیر آن مى ریزیم ، و مى آشامیم ، چه حکم دارد؟امام صادق(ع ) : آه ! اینکه شراب بدبو است .گفتم : توضیح بدهید، شما کدام نبیذ را مى فرمائى (که حلال است ؟).امام صادق (ع ) : مردم مدینه ، در مورد تغییر آب و دگرگونى و ناراحتى مزاج خود به پیامبر(ص ) شکایت نمودند، پیامبر(ص )به آنها دستو داد: نبیذ (شراب خرما) بسازند (سپس امام صادق (ع ) این نوشیدنى حلال (نبیذ) را چنین توضیح داد:)مردى به نوکرش دستور مى داد براى او نبیذ بسازد، نوکر یک مشت خرماى خشک بر مى داشت ، و در میان مشک مى ریخت ، آنگاه آن مرد، از آن مشک آب مى آشامید، و وضو مى گرفت .گفتم : آن مرد، چند دانه خرما در مشت خود مى گرفت و در میان مشک مى ریخت .
امام صادق (ع ) : به اندازه گنجایش یک مشت .گفتم : یک مشت مى ریخت یا دو مشت .امام صادق (ع ): گاهى یک مشت و گاهى دو مشت .پرسیدم : آن مشک چقدر گنجایش داشت ؟امام صادق (ع ): بین چهل تا هشتاد رطل (پیمانه اى که حدود سیصد و چند گرم است ) یا بیشتر.در این هنگام ، امام صادق (ع ) برخاست ، نسابه کلبى نیز برخاست در حالى که کلبى دست روى دستش مى زد و مى گفت : (اگر چیزى باشد، همین است ) (یعنى اگر امامت در کار باشد، امام برحق همین آقا است )، از آن پس کلبى تا هنگام مرگ ، همواره خدا را در حالى که به خاندان رسالت محبت داشت ، پرستش مى نمود.(۲۴۹)

پاسخ امام صادق (ع ) به انتقاد سخصى در مورد لباس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عصر امام صادق (ع ) بود، آن حضرت هماهنگ با شرائط زمان ، لباس نو مى پوشید، شخصى انتقاد کرد و گفت : ((خدا کار شما را سامان بخشد، شما فرمودى ؛ على (ع ) لباس زبر و خشن و پیراهن چهار درهمى مى پوشید و مانند اینها، ولى در شما لباس نو مى بینم ؟).امام صادق : همانا امام صادق (ع ) آن لباسها را در زمانى مى پوشید که (بر اثر بسیارى فقراء) بدنما نبود، ولى اگر همان لباس ها را در این زمان مى پوشید، به بدى ، انگشت نما، مى شد، بنابراین بهترین لباس هر زمان ، لباس نوع مردم آن زمان است ، اما قائم ما اهلبیت (عج ) هنگامى که ظهور کند، همان لباس ‍ على (ع ) را مى پوشد و مانند روش على (ع ) رفتار مى نماید. (۲۵۰)

پیام مهرانگیز امام صادق (ع ) براى بخشیدن غلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
رفید فرزند یزید بن عمروبن هبیره (معروف به ابن هبیره ) بود، ابن هبیره به خاطر موضوعى ، سوگند خورد که غلامش را بکشد.رفید براى حفظ جان خود فرار کرد و به امام صادق (ع ) پناهنده شد و جریان را به عرض حضرت رسانید.امام صادق (ع ) به رفید فرمود: (نزد ابن هبیره برو و سلام مرا به او برسان ، و از قول من به او بگو: غلامت رفید را پناه دادم با خشمت به او آسیب نرسان ).رفید به امام عرض کرد:(ارباب من از مردم شام است و عقیده باطل دارد) (معتقد به امامت شما نیست تا پیام شما را گوش کند.)امام صادق فرمود: (همانگونه که به تو گفتم ، همان را انجام بده ).رفید نزد ارباب خود بازگشت ، و در مسیر راه با مرد عربى ملاقات کرد، مرد عرب گفت : کجا مى روى ؟ من چهره مردى را که کشته مى شود مى بینم ، آنگاه گفت : دستت را بیرون کن دستم را نشان دادم .مرد عرب گفت : (این دست مردى است که کشته مى شود)، سپس گفت پایت را نشان بده .پایم را نشان دادم .مرد عرب گفت : (پاى مردى را که کشته میشود مى بینم )، سپس گفت : تنت را ببینم ،تنم را نشان دادم ، وقتى که تنم را دید.گفت : (مردى است که کشته شود)، سپس گفت : زبانت را به من نشان بده .زبانم را نشان دادم ، گفت :(برو که هیچ صدمه اى به تو نمى رسد زیرا در زبان تو پیغامى است ، اگر آن را به کوههاى سخت و زمحت ، ابلاغ کنى ، آنها پیرو تو گردند). (۲۵۱)
من همچنان به راه ادامه دادم تا نزد اربابم (ابن هبیره )رسیدم ، اجازه ورود طلبیدم ، وقتى که وارد خانه اش شدم ، همین که چشمش به من افتاد گفت : (خیانتکار با پاى خود نزدت آمد)، آنگاه فریاد زد: (اى غلام(جلاد) هم اکنون سفره چرمى و شمشیر را بیاور).به فرمان او، شانه و سرم را بستند، جلاد بالاى سرم ایستاد، تا گردنم را بزند، به ارباب گفتم :(تو که با زور مرا به اینجا نیاوردى ، من با پاى خود به اینجا آمدم ، من پیغامى دارم ، اجازه بده آن را بگویم ، سپس هر چه خواستى انجام بده ).ارباب گفت : آن پیغام چیست ؟
گفتم : (مجلس را خلوت کن تا بگویم )، او حاضران را از آنجا بیرون کرد، گفتم :(جعفر بن محمد(ع ) (امام صادق ) سلام رسانید و فرمود:(من به غلامت رفیده پناه دادم ، با خشم خود به او آسیب نزن ).ارباب گفت : تو را به خدا راست مى گوئى ؟ آیا جعفر بن محمد(ع ) به من سلام رسانید؟من سوگند یاد کردم که راست مى گویم .اربابم سه بار گفت : راست مى گوئى ؟، گفتم : آرى .
هماندم شانه هایم را گشود، و گفت : من به این مقدار کفایت نمى کنم ، باید همان رفتارى که من با تو کردم ، با من انجام دهى .گفتم ، من چنین کارى نمى کنم .اصرار کرد، سرانجام دست و شانه هایش را به سرش بستم و قصاص کردم ، سپس دست و شانه اش را باز کردم ، به من گفت :(اختیار من با تو است ، هر کار مى کنى انجام بده ) (۲۵۲)(به این ترتیب پیام امام صادق (ع ) اثر گذاشت ، نه تنها از مرگ حتمى نجات یافتم ، بلکه صاحب اختیار اربابم شدم )

معجزه اى از امام صادق (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جمعى از اصحاب خاص امام صادق (ع ) در محضرش بودند، امام به آنها رو کرد و فرمود:(خزانه هاى زمین و کلیدهاى آن نزد ما است ، اگر خواسته باشم با یک اشاره کنم و بگویم ، ((هر چه طلا دارى ،خارج ساز)، زمین اطاعت خواهد کرد.آنگاه امام صادق (ع ) با یک پایش اشاره کرد، و روى زمین خطى کشید، زمین دهان باز کرد، سپس اشاره کرد، یک شمش طلا به اندازه یک وجب بیرون آمد.
امام به حاضران فرمود: خوب بنگرید، آنها چون خوب نگاه کردند، شمشهاى بسیارى را روى هم دیدند که مى درخشید، یکى از حاضران پرسید:(قربانت گردم با اینکه به شما آنهمه مکنت داده شده ، چرا شیعیان شما نیازمند هستند؟)).امام صادق فرمود: خداوند دنیا و آخرت را براى شیعیان ما جمع کند و آنها را وارد بهشت پر نعمت نماید و دشمنان ما را وارد دوزخ سازد (۲۵۳)(بنابراین نباید به دنیا دل ببندیم ، و آخرت را فراموش کنیم ، و باید دل به آخرت بست ، و دنیا را به عنوان راه عبور، برگزید).

توبه مردى طاغوتى ، و وفاى امام صادق (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابوبصیر(یکى از شاگردان برجسته امام صادق علیه السلام ) مى گوید: همسایه اى داشتم ، از گماشته هاى طاغوت عصر بود و از این راه (با رشوه و چپاول ) ثروت بسیار براى خود انباشته بود، مجلس عیش و نوش و ساز و آواز تشکیل مى داد، زنان آوازه خوان را دعوت مى کرد، و شراب مى نوشید، و با این کارها مرا که همسایه اش بودم آزار مى داد، چند بار او را نهى از منکر کردم ، نپذیرفت ، بسیار اصرار کردم که دست از این کارها بردار، سرانجام به من گفت :(فلانى ! من یک شخص گرفتار هستم ، ولى تو یک انسان شریف و دور از آلودگیها هستى ، اگر مرا به مولایت امام صادق (ع ) معرفى کنى ، امید آن دارم که به وسیله تو و راهنماییهاى آن امام ، از این گرفتارى نجات یابم )).گفتار او در قلبم اثر کرد، وقتى که به حضور امام صادق (ع ) رفتم ، ماجراى آن همسایه را به عرض آقا رساندم ، امام صادق (ع ) به من فرمود: هنگامى که به کوفه بازگشتى ، او به دیدارت مى آید، به او بگو: ((جعفر بن محمد(ع ) مى گوید: کارهاى زشت خود را ترک کن ، و آنچه بر گردنت هست ، ادا کن ، من براى تو ضامن بهشت مى گردم )).هنگامى که به کوفه بازگشتم ، عده اى از جمله آن همسایه بدیدارم آمدند، وقتى که خانه خلوت شد، پیام امام صادق (ع ) را به او رساندم ، او تا این سخن را شنید گریست ، گفت : ((تو را به خدا آیا امام صادق (ع ) به تو چنین گفت ؟)).گفتم : آرى ، و برایش سوگند یاد کردم که امام صادق (ع ) چنین گفت .او گفت : همین (کمک در مورد من ) براى تو کافى است ، سپس از نزد من رفت ، بعد از چند روزى براى من پیام داد که نزدش بروم ، نزدش رفتم ، دیدم که در پشت خانه اش ، برهنه است ، گفتم ، چرا در این وضع هستى ؟گفت : اى ابوبصیر، سوگند به خدا آنچه در خانه از ثروت و اموال بود، همه را رد کردم (به صاحبانش دادم ، و قسمتى از آنها را که صاحبش را نشناختم ، صدقه دادم ) اینک مى بینى که برهنه هستم و هیچ چیز ندارم .
ابوبصیر مى گوید: من نزد برادران دینى رفتم و براى او لباس تهیه نمودم ، و پس از چند روز براى من پیام فرستاد که نزد من بیا، بیمار شده ام ، نزد او رفتم واز او پرستارى مى کردم ، ولى بیماریش شدید شو، دیدم در حال جان دادن است ، در بالینش نشسته بودم ، گاهى بیهوش مى شود و گاهى به هوش ‍ مى آید، در آخرین بار که به هوش آمد، به من گفت : اى ابوبصیر! قدوفى صاحبک لنا:((مولاى تو (امام صادق (ع ) به عهد خود در مورد ضمانت بهشت ) براى من وفا کرد))، سپس جان سپرد، خدایش رحمتش ‍ کند.
ابوبصیر مى گوید: در سفر حج ، به حضور امام صادق (ع ) رسیدم ، هنوز در راهرو بودم و ننشته بودم و سخن نگفته بودم ، به من فرمود: قدوفینا لصاحبک : ((ما در مورد رفیقت (آنچه را وعده داده بودیم ) وفا کردیم )).(۲۵۴)

راز شیعه شدن ابن اشعث

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
(جعفر بن محمد بن اشعث از اهل تسنن بود، و از خاندانى بود که دشمنى و خصومت آنها با خاندان نبوت ، معروف بود، و مردم آنها را به این عنوان مى شناختند، ولى جعفر به خاطر یک حادثه اى به حقانیت تشیع پى برد و شیعه شد، در اینجا راز آن را از زبان خودش بشنویم :)جعفر با صفوان بن یحیى گفتگو مى کرد و به صفوان گفت :((با اینکه در میان خاندان ما هیچ نام و اثرى از نفوذ شیعه نبود، و آن را نمى شناختیم آیا مى دانى که چرا من شیعه شدم ؟!)).صفوان : داستان و راز تشیع تو چیست .ابن اشعث : منصور دوانیقى (دومین خلیفه عباسى ) روزى به پدرم محمد بن اشعث گفت : اى محمد! یک نفر اندیشمند و با هوش براى من پیدا کن تا ماءموریت خطیرى را به او واگذار کنم .پدرم گفت : چنین شخصى را یافته ام ، و او فلان شخص ، (ابن مهاجر)است که دائى من مى باشد.منصور: او را نزد من بیاور.پدرم ، دائیم ((ابن مهاجر)) را نزد منصور برد.
منصور به ابن مهاجر گفت : این پول را بگیر و به مدینه نزد عبدالله بن حسن بن حسن (معروف به عبدالله محض ) و جماعتى از خاندان او، از جمله جعفر بن محمد (امام صادق علیه السلام ) ببر، پول را به هر یک از آنها بده و بگو: ((من مردى غریب از اهل خراسان هستم که گروهى از شیعیان شما در خراسان هستند، و این پول را براى شما فرستاده اند مشروط بر اینکه چنین و چنان کنید(یعنى قیام بر ضد طاغوت کنید و ما از شما پشتیبانى خواهیم کرد) وقتى که پول را گرفتند، بگو من واسطه رساندن پول هستم ، دوست دارم با دستخط شریف خود، قبض وصول آن را به من بدهید.ابن مهاجر، پولها را گرفت و به سوى مدینه رهسپار شد…، و سپس نزد منصور بازگشت ، پدرم محمد بن اشعث نزد منصور بود.منصور به ابن مهاجر گفت : تعریف کن ، چه خبر؟
ابن مهاجر: من پولها را به مدینه بردم و به هریک از خاندان اهلبیت (ع ) مبلغى دادم ، و قبض رسید از دستخط خود آنها گرفتم و آورده ام ، غیر از جعفر بن محمد(امام صادق ) که من سراغش را گرفتم ، او در مسجد بود، به مسجد رفتم دیدم مشغول نماز است ، پشت سرش نشستم و با خود گفتم : اینجا مى مانم تا او نمازش را تمام کند، پشت سرش نشستم و با خود گفتم : اینجا مى مانم تا او نمازش را تمام کند، دیدم آن حضرت با شتاب نمازش را تمام کرد، بى آنکه سخنى به او گفته باشم به من رو کرد و فرمود: اى مرد! از خدا بترس ، و خاندان رسالت را فریب نده ، که آنه سابقه نزدیکى با دولت بنى مروان دارند، (و بر اثر ظلم و ستم آنها) همه آنها نیازمندند (از این رو پول تو را مى پذیرند و به دنبال آن گرفتار مى گردند).ابن مهاجر افزود: به امام صادق (ع ) گفتم : خدا کارت را سامان بخشد، موضوع چیست ؟آن حضرت سرش را نزدیک گوشم آورد، و آنچه را بین من و تو (اى منصور دوانیقى ) وجود داشت و جزء اسرار و راز نهانى بود،بیان کرد، مثل اینکه او سومین نفر ما باشد و همه حرفها و عهدهاى ما را از نزدیک شنیده باشد.منصور داوانیقى گفت :یابن مهاجر اعلم انه لیس من اهل بیت نبوه الا وفیه محدث ، و ان جعفر بن محمد محدثنا:((اى پسر مهاجر! بدان که هیچ خاندان نبوتى نیست مگر اینکه در میان آنها محدثى (۲۵۵)خواهد بود، محدث خاندان ما در این زمان ، جعفر بن محمد (امام صادق علیه السلام ) است .جعفر بن محمد بن اشعث ، پس از ذکر داستان فوق ، به نقل از پدرش محمد بن اشعث ، گفت :((همین (اقرار دشمن به محدث بودن امام صادق ) باعث شد که ما به تشیع گرویدیم ، و شیعه شدیم . همان ، حدیث ۶، ص ۴۷۵٫
مناجات الیاس (ع ) از زیان امام صادق (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
(حضرت الیاس (ع )( یکى از پیامبران و رسولان خدا است (صافات – ۱۲۳) و در قرآن به عنوان شخص صالح در ردیف پیامبرانى مانند: عیسى ، زکریا، یحیى (ع ) ذکر شده است (انعام – ۸۵).
خداوند او را به سوى قوم خود فرستاد، الیاس آنها را به توحید و ترک بت پرستى دعوت کرد، ولى قوم ، او را تکذیب کردند، و جز اندکى به او ایمان نیاوردند (صافات – ۱۲۳ تا ۱۳۲)
نام الیاس دوبار در قرآن آمده (انعام – ۸۵ – صافات – ۱۲۳) مطابق احادیث ، الیاس (ع )، از پیامبران بنى اسرائیل ، و در زمان حضرت یونس ‍ (ع )، مى زیسته است .
و طبق روایتى ، شخصى با الیاس (ع ) ملاقات کرد و پرسید: ((اکنون چند نفر از پیامبران ، زنده هستند؟)).
الیاس در جواب گفت :((چهار نفر، که دو نفر از آنها یعنى عیسى و ادریس ‍ در آسمان هستند، و دو نفرشان یعنى الیاس و خضر در زمین مى باشند).(۲۵۶)
مفضل بن عمر (یکى از شاگردان معروف امام صادق (ع )) مى گوید: ما چند نفر بودیم ، به در خانه امام صادق (ع ) آمدیم و مى خواستیم اجازه ورود به حضورش بگیریم ، شنیدیم آن حضرت (با سوز و گداز خاصى ) سخنى مى گوید که عربى نبود و خیال کردیم که به زبان ((سریانى )) سخن مى گوید، و شنیدیم که گریه مى کند، ما نیز از گریه او گریستیم ، آنگاه غلامش ‍ نزد ما آمد و اجازه ورود داد، ما به حضور امام صادق (ع ) رسیدیم ، من عرض کردم :((خداوند کارت را سامان بخشد، ما به در خانه شما آمدیم ، شنیدیم به زبان عربى که به گمانمان سریانى بود سخن مى گفتى ، سپس گریه کردى و ما هم از گریه شما گریستیم )).
امام : آرى به یاد الیاس پیغمبر(ع ) که از عابدان پیغمبران بنى اسرائیل بود افتادم ، همان سخنان را که الیاس (ع ) در سجده اش (به لغت سریانى ) مى خواند (و مناجات مى کرد) مى خواندم ، آنگاه امام (ع ) آن دعا را پشت سر هم خواند، سوگند به خدا من هیچ کشیش و مقام عالى روحانى مسیحى را هرگز ندیده بودم که آن گونه شیوا و جاذب بخواند، و سپس امام (ع ) آن مناجات الیاس (ع ) را به عربى براى ما ترجمه کرد، و فرمود: الیاس در سجده اش چنین مى گفت :اتراک معذبى وقد اطمات لک هو اجرى …:((پروردگار! آیا بنگرم که مرا عذاب کنى با آنکه روزهاى داغ براى تو(با روزه گرفتن ) تشنگى کشیدم ؟.آیا تو را بنگرم که مرا عذاب کنى ، با آنکه رخسارم را براى تو روى خاک مالیدم ؟آیا تو را بنگرم مرا عذاب کنى ، با آنکه به خاطر تو، از گناهان دورى گزیدم .
آیا تو را بنگرم مرا عذاب کنى ، با آنکه براى تو شب زنده دارى کردم )).خداوند به الیاس (ع ) وحى کرد:((سرت را از سجده بردار که تو را عذاب نمى کنم )).الیاس به خدا عرض کرد: ((اگر فرمودى ترا عذاب نمى کنم و سپس عذاب کردى ، چه مى شود؟ مگر نه این است که من بنده تو هستم و تو پروردگار من مى باشى )).
خداوند به الیاس (ع ) وحى کرد: ((سرت رااز سجده بردار، من تو را عذاب نمى کنم ، وقتى که من به کسى وعده دادم ، به وعده ام وفا خواهم نمود))(۲۵۷)

صله رحم امام صادق (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
صفوان جمال مى گوید: بین امام صادق (ع ) و عبدالله بن حسن (معروف به عبدالله محض ، فرزند حسن مثنى ) سخنى به میان آمد و جنجال و سروصدا کشید، به طورى که مردم اجتماع کردند و شب فرا رسید و از یکدیگر جدا شدند و هر کس به خانه اش رفت (علت دیگرى ، مسائل سیاسى و بیعت بر ضد طاغوت عصر بود).
صبح آن شب براى کارى از خانه بیرون آمدم ، امام صادق (ع ) را کنار در خانه عبدالله بن حسن دیدم ، که مى فرمود:((اى کینز! به عبدالله بگو بیاید)).عبدالله از خانه بیرون آمد، وقتى که امام صادق (ع ) را دید: پرسید: ((چه شده که صبح زود به اینجا آمده اى ؟)). امام صادق (ع ) فرمود: من شب گذشته ، آیه اى از قرآن را تلاوت کرد(که در مورد صله رحم است )و نگران شدم .عبدالله : کدام آیه را؟امام صادق : این آیه (۲۱، ۲۲ سوره رعد) را که خداوند مى فرماید:((والذین یصلون ما امر الله به ان یوصل و یخشون ربهم و یخافون سو الحساب … اولئک لهم عقبى الدار)):((و آنان که پیوندهاى که خداوند به آن امر کرده ، برقرار مى نمایند(یعنى صله رحم مى کنند)… عاقبت نیک در سراى دیگر دارند)).عبدالله عرض کرد: ((راست گفتى ، گویا هرگز این آیه را در کتاب خداوند متعال نخوانده بودم )).آنگاه عبدالله و امام صادق (ع )، دست در گردن یکدیگر نهادند و گریستند.(۲۵۸)
به این ترتیب ، امام صادق (ع ) با یاد آورى آیه فوق ، به عبدالله ، او را به صله رحم ، و دورى از قطع رحم ، دعوت کرد، و برخورد نامناسب شب گذشته (که باعث آن ، عبدالله بود) به صفا و صمیمیت تبدیل گردید

دستور منصور به آتش زدن خانه امام صادق (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
منصور دوانیقى ، دومین طاغوت عباسى همواره به امام صادق (ع ) آزار مى رسانید، یکى از آزارهاى او این بود که ((به حاکم خود در مکه و مدینه به نام ((زید بن حسین )) پیام داد که خانه امام صادق (ع ) را بسوزاند)).
حاکم ، این دستور را اجرا کرد، و به خانه امام صادق (ع ) آتش افکند به طورى که شعله هاى آن به در خانه و راهرو آن رسید.امام صادق (ع ) بیرون آمد و به درون آتش رفت و در حالى که در میان آتش ‍ قدم مى زد، مى فرمود:((انا بن اعراق الثرى انا بن ابراهیم خلیل اللّه ))((من پسر ریشه هاى زمین هستم ، من پسر ابرهیم خلیل مى باشم )) (۲۵۹)

خنثى شده اعجازآمیز توطئه قتل امام صادق (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
منصور دوانیقى (عبدالله بن محمد على بن عبدالله بن عباس ) دومین طاغوت و خلیفه عباسى بود، چندین بار تصمیم گرفت که امام صادق (ع ) را بکشد، ولى در آن حضرت به طور معجزه آمیزى از شر او نجات یافت یکى از آن موارد، ماجراى ذیل است :
منصور دوانیقى روزى یکى از غلامان خود را بالاى سرش نگهداشت و به او گفت ((به محض اینکه جعفر بن محمد (امام صادق (ع )) بر من وارد گردید گردنش را بزن ))طبق ترتیب اجبارى قبلى ، بنا بود که امام صادق (ع ) نزد منصور دوانیقى بیاید امام بر منصور وارد شد، و به چهره منصور نگاه کرد، و زیر لب چیزى (دعائى ) را خواند، سپس آشکار کرد و گفت :یا من یکفى خلقه کلهم و لا یکفیه احد اکفنى شر عبدالله بن على
((اى کسى که امور همه خلقش را کفایت مى کند، ولى احدى او را کفایت نمى کند مرا از شر منصور دوانیقى ، کفایت کن ))منصور (دید امام صادق وارد شد ولى غلامش کارى نکرد) به جایگاه غلام نگریست ، او را ندید، غلام نیز منصور را نمى دید، در این هنگام (بر اثر وحشت ، حالت منصور دگرگون شد) و از امام معذرت خواست و عرض ‍ کرد ((من شما را در این گرما به زحمت و رنج انداختم ، به خانه خود بازگردید)).
امام صادق (ع ) رفت ، آنگاه منصور غلامش را دید، به او گفت : ((چرا دستور مرا اجرا نکردى ؟)) (یعنى گردن امام را طبق فرمان قبلى نزدى ) غلام در جواب گفت : ((به خدا سوگند من جعفربن محمد (امام صادق ) را ندیدم ، چیزى آمد و بین من و او حائل گردید)).منصور (در یافت ، امداد غیبى الهى ، در کار بوده و امام را حفظ کرده است ).به غلامش گفت : ((این جریان را به هیچ کس نگو، سوگند به خدا اگر براى کسى نقل کنى قطعا تو را خواهم کشت )).(۲۶۰)

تابلوئى از برخورد ناجوانمردانه منصور با امام صادق (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یک بار، منصور دوانیقى (دومین طاغوت عباسى ) به سراغ امام صادق فرستاد، تا او را نزدش بیاورند (و هدف منصور از این احضار کشتن آن حضرت بود).وقتى که فرمان منصور، به امام صادق (ع ) رسید، آن حضرت برخواست و سوار شتر شد و دست به آسمان برداشت و چنین دعا کرد:((خدایا تو (اموال ) آن دو کودک (یتیم ) را به خاطر نیکى پدر و مادرشان ، نگهدارى کردى (که در قرآن در ماجراى موسى و خضر، آیه ۸۲ کهف آمده است ) مرا نیز به خاطر نیکى پدرانم ، محمد و على و حسن و حسین و و على بن الحسین و محمد بن على (علیهم السلام ) نگهدار، خدایا من به وسیله تو گردن زدن او (منصور) را دور سازم ، و از شر او به تو پناه مى برم )).
آنگاه به شتر (که افسار شتر در دستش بود) فرمود: برو، (شتربان که گویا غلامان منصور دوانیقى بود، امام صادق (ع ) را تا کنار کاخ منصور آورد).وقتى که ((ربیع )) (وزیر دربار منصور) امام صادق (ع ) را دید، نزدش آمد و (آهسته ) به او عرض کرد: ((اى اباعبدالله ! دل منصور نسبت به شما، خیلى سخت و بى رحم شده است ، شنیدم مى گفت :((والله لا ترکت لهم نخلا الا عفرته ، ولا مالا الا نهبته ، و لا ذریه الا سبیتها))
((سوگند به خدا، هیچ درخت خرمایى براى آنها (آل محمد (ص )) باقى نگذارم مگر اینکه نابود سازم ، و هیچ مالى را براى آنها باقى نگذارم مگر اینکه اسیرم نمایم )).ربیع گفت : دیدم امام صادق (ع ) زیر لب چیزى گفت ، و لبهایش را جنبانید، سپس وقتى که آن حضرت بر منصور دوانیقى وارد شد، سلام کرد و نشست .
منصور جواب سلام آن حضرت را داد، سپس به امام رو کرد و گفت :((سوگند به خدا تصمیم داشتم که حتى یک درخت خرما برایت باقى نگذارم و همه را ریشه کن کنم ، و همه اموالت را بگیرم )).امام صادق (ع ) فرمود((اى رئیس ! خداوند ایوب پیامبر را گرفتار بلا کرد، و او صبر نمود، و به داود نعمتهاى فراوان داد، و او شکر نمود و یوسف را بر برادرانش چیره کرد، ولى یوسف از آنها گذشت (و انتقام نگرفت ) تو هم از همین نسل هستى (زیرا جد منصور، عباسى عموى پیامبر(ص ) بود) و این نسل کارى جز مانند کارهاى آنها را انجام ندهد)).منصور گفت : ((راست گفتى من شما را بخشیدم )).امام صادق (ع ) فرمود: اى رئیس ! این را بدان که هیچکس دستش را به خون ما رنگین نکرد، مگر اینکه ، خداوند سلطنت او را واژگون نمود.منصور از این سخن (هشدار دهنده ) امام خشمگین شد و بر آشفت .امام صادق (ع ) فرمود: ((اى رئیس آرام باش ، همانا این سلطنت در میان خاندان ابو سفیان بود، تا اینکه ((یزید)) روى کار آمد و حسین (ع ) را کشت خداوند سلطنت یزید را برانداخت ، و آل مروان به جاى او، روى کار آمدند، ((هشام )) (دهمین خلیفه اموى ، از آل مروان ) زید، پسر امام سجاد(ع ) را کشت ، خداوند سلطنت او را بر انداخت و ((مروان بن محمد)) (چهاردهمین خلیفه اموى ) روى کار آمد، وقتى که مروان ، ابراهیم (برادر منصور) را کشت خداوند سلطنت او را نیز از او گرفت و به شما (بنى عباس ) واگذار کرد (بنابراین مراقب باشید که اگر ظلم کنید خداوند ریشه شما را مى کند).منصور دوانیقى (از بیان امام ، تحت تاءثیر قرار گرفت و به امام ) گفت : راست گفتى ((اکنون مهمترین حاجت خود را بگو تا برآورم )).امام صادق (ع ) فرمود: ((اذن بده بروم .منصور گفت : اذن برعهده خودتان است ، هر وقت خواستى برو)).امام صادق (ع ) از نزد منصور خارج گردید، ربیع (وزیر دربار) امام را بدرقه کرد، و به امام عرض کرد: ((منصور دستور داده هزار درهم به شما بدهم )).امام صادق (ع ) فرمود نیازى به آن ندارم .ربیع گفت ((اگر نگیرى ، منصور خشمگین مى شود، بگیر و در راه خدا صدقه بده )).(۲۶۱)

نصیحت امام صادق (ع ) هنگام شهادت
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
فضیل بن یسار مى گوید: در آن هنگام که امام صادق (ع ) در بستر شهادت بود، و سخت نحیف و ناتوان شده بود، به بالینش رفتم ، آن حضرت مرا چنین نصیحت کرد:
اى فضیل ! من این سخن را همواره مى گویم : ((هرگاه کسى را که خداوند او را به این امر (پذیرفتن امامت ما) آشنا نموده ، اگر چه بر سر کوهى باشد و مرگ او را فرا گیرد، زیانى به او نمى رسد.
اى فضیل ! مردم به سوى راست و چپ منحرف شدند ولى ما و شیعیان ما، در صراط مستقیم ، هدایت شده ایم .اى فضیل ! اگر مؤ من صبح کند و مشرق و مغرب در اختیارش قرار گیرد، براى او خیر است ، و اگر خیر کند در حالى که اعضایش قطعه قطعه شده باشند، باز براى او خیر است .
اى فضیل ! خداوند جز خیر مؤ من را انجام ندهد
اى فضیل ! اگر دنیا در نزد خدا به اندازه بال مگسى ارزش داشت ، خداوند شربت آبى از آن ، به دشمن نمى آشامانید.اى فضیل ! کسى که همت او یک چیز (خشنودى خدا) باشد خداوند او را به هدفش مى رساند.
اى فضیل ! کسى که همت و هدفش به هر سوئى (که دلش مى خواهد) باشد(نه رضایت خدا) خدا باکى ندارد که او را در چه دره اى (و در چه خط ضلالت و نافرجامى ) به هلاکت برساند.(۲۶۲)

رمز گواهى گرفتن چهار شاهد براى وصایت امام صادق (ع )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام باقر(ع ) آنچه را (که نشانه هاى امامت بود) در میان فرزندانش به امام صادق (ع ) سپرد، در بستر شهادت ، فرزندش امام صادق (ع ) را طلبید و به او فرمود: ((گواهان را به اینجا بیاور))
امام صادق ع مى گوید: من چهار نفر از قریش را که ((نافع )) غلام عبدالله بن عمر، در میانشان بود، حاضر کردم ، آنگاه پدرم امام باقر(ع )به من فرمود: (وصیتنامه را چنین ) بنویس :
این است آنچه حضرت یعقوب (ع ) به پسرانش وصیت کرد که : ((هان اى فرزندانم ! خداوند این دین را براى شما برگزید، بنابراین مراقب باشید که تا آخر عمر، دین خود را حفظ کنید و در حالى که مسلمان هستید بمیرید))(بقره – ۱۳۲).
محمدبن على (ع ) به جعفر بن محمد(ع ) وصیت کرد و به او امر فرمود:
پس از مرگ جنازه او را با بردى که نماز جمعه را با آن مى خواند کفن کند، و با عمامه خودش او را عمامه پوشد، و قبرش را چهار گوش نماید و به اندازه چهار انگشت از سطح زمین بالا آورده ، و هنگام دفن ، بند کفن او را بگشاید)).آنگاه به گواهان فرمود: خدا شما را رحمت کند، اکنون بروید.امام صادق (ع ) مى گوید: به پدرم گفتم : ((اى پدر، در این وصیت ، چه نیازى به گواه گرفتن بود؟))
امام باقر: ((پسر جانم ! نخواستم که تو در کارها (ى امامت و وصایت ) مغلوب باشى ، و مردم بگویند که امام باقر(ع ) به او وصیت نکرده ، (بلکه به پسران دیگرش وصیت نموده ) خواستم که تو داراى حجت و دلیل باشى )) (۲۶۳)

وصیت امام صادق (ع ) به امام کاظم (ع )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عبدالرحمان مى گوید: روزى به حضور امام صادق (ع ) رفتم ، در فلان اطاق در محل نمازش بود و دعا مى کرد، و پسرش موسى بن جعفر(ع ) در کنارش بود و آمین مى گفت ، به امام صادق (ع ) عرض کردم : ((قربانت گردم ! مى دانید که من تنها به شما گرویده ام و همواره در خدمت شما بوده ام ، بفرمائید: ((صاحب اختیار مردم بعد از شما کیست ؟.امام صادق (ع ): ((موسى (ع ) آن زره را پوشید و به قامتش راست آمد)).
عبدالرحمان : ((همین سخن براى من کافى است و دیگر نیازى به شرح دیگر ندارم )) (۲۶۴)

رفتار امام صادق (ع ) با زیر دست
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزى امام صادق (ع ) یکى از غلامانش را دنبال کرى فرستاد، او دیر کرد، امام (ع ) به سراغ او رفت ، دید در جایى دراز کشیده و خوابیده است ، بالاى سرش نشست ، و بادش مى زد، تا بیدار شد، آنگاه با کمال ملایمت به غلام فرمود: ((فلانى ، به خدا تو چنین حقى ندارى که هم شب بخوابى و هم روز، بلکه شب از آن خودت است ، و روزت از براى ما است )). (۲۶۵)

نظرات[۰] | دسته: داستانهایی ازامام سجاد (ع )دراصول کافی | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
داستانهایی ازامام سجاد (ع )دراصول کافی پيوند ثابت

معصوم هفتم امام باقر علیه السلام
کمال و کرامت مادر امام باقر(ع )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مادر امام باقر(ع )، به نام ((فاطمه )) (ام عبدالله ) دختر امام حسن مجتبى (ع ) بود، او از نظر معنوى به درجه اى از کمال رسیده بود که امام صادق (ع ) روزى که او یاد کرد و فرمود ((او ((صدیقه )) (بسیار راستگو) بود، و در خاندان امام حسن (ع )، بانویى مانند او دیده نشد)) (کانت صدیقه ، لم یدرک فى آل الحسن امرئه مثلها).
او روزى زیر دیوارى شکاف خورد و صداى ریزش سختى به گوش رسید، او فرمود: ((نه ، به حق مصطفى ، خدا به تو اجازه فرود آمدن ندهد)) (لا وحق المصطفى ما اذن لک فى السقوط).
دیوار در هوا معلق ایستاد، و سپس او به سلامت از آنجا گذشت ، آنگاه امام صادق (ع ) (به خاطر رفع خطر از او) صد دینار صدقه داد.(۲۳۵)

محتواى صندوق ، یا یکى از نشانه هاى امامت ، امام باقر(ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامى که امام سجاد(ع ) در بستر بیمارى و رحلت قرار گرفت ، زنبیل یا صندوقى را که نزدش بود، بیرون آورد، امام باقر(ع ) را طلبید و آن صندوق را به او داد و فرمود:((این صندوق را به تو سپردم ، آن را با خود ببر))، چهار نفر کمک کردند، و هر کدام ، یک طرف صندوق را گرفته و آن را به خانه امام باقر(ع ) انتقال دادند.
هنگامى که امام سجاد(ع ) از دنیا رفت ، برادران امام باقر(ع ) نزد آن حضرت آمده و گفتند:((آنچه در میان صندوق بود، مال همه برادران است ، بنابراین بهره و نصیب ما را بده )).
امام باقر: سوگند به خدا، شما هیچگونه بهره اى در آن صندوق ، ندارید، اگر بهره اى مى داشتید، پدرم حق شما را مى داد، و همه آن را به من نمى سپرد، در آن صندوق سلاح رسولخدا(ص ) (که نشانه صدق امامت است ) وجود داشت .(۲۳۶)
در روایت دیگر آمده : امام سجاد(ع ) هنگام شهادت ، به فرزندانش که در کنار بسترش بودند، متوجه شد، و سپس در میان آنها به امام باقر(ع ) توجه خاص نمود و فرمود:((اى محمد! این صندوق را به خانه خود ببر)).
روایت کننده گوید:((در آن صندوق ، درهم و دینار نبود بلکه آن صندوق ، پر از علم و دانش بود))(۲۳۷)

پیام پیامبر، توسط جابر به امام باقر(ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابوبکر شیبانى مى گوید: در محضر امام سجاد(ع ) با جمعى نشسته بودیم ، فرزندان آن حضرت نیز حاضر بودند، ناگاه جابربن عبدالله انصارى (یار راستین پیامبر اکرم ) وارد مجلس شد و سلام کرد، و سپس متوجه حضرت باقر(ع ) (که در آن هنگام کودک بود) شد، و به عرض کرد: ((همانا پیامبر(ص ) به من خبر داد، که من مردى از اهلبیت او را که نامش محمد پسرعلى بن الحسین (ع ) و کنیه اش ((ابوجعفر)) است ، درک مى کنم ، آنگاه به من فرمود: سلام مرا به او برسان )).جابر ابلاغ سلام کرد و رفت .در این هنگام حضرت باقر(ع ) نزد پدر آمد و با برادرانش نشست ، و پس از اداى نماز مغرب ، امام سجاد(ع ) به فرزندش محمد باقر(ع ) فرمود: ((جابر به تو چه گفت ؟)).حضرت باقر(ع ) پاسخ داد: جابر گفت ؛ رسول خدا(ص ) فرمود: تو مردى از اهلبیت مرا که نامش ((محمد))، و کنیه اش ((ابوجعفر)) است ملاقات مى کنى ، سلام مرا به او برسان .امام سجاد(ع ): پسر جانم ، این خبر بیانگر امتیاز و خصوصیتى است که پیامبر(ص ) در میان خاندانش تنها به تو عطا کرده است ، هنیئا لک : ((این مقام بر تو گوارا باد))، ولى این جریان را به برادرانت نگو تا مبادا درباره تو مکر کنند، چنانکه برادران یوسف ، به یوسف مکر کردند. (۲۳۸)

ابلاغ سلام پیامبر(ص ) به امام باقر(ع )، توسط جابر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام صادق (ص ) فرمود: جابربن عبدالله انصارى ، آخرین نفر از اصحاب رسول خدا(ص ) بود که هنوز زنده بود، او پیوند گرم و تنگاتنگ با ما خاندان رسالت داشت ، او در مسجد مى نشست و عمامه سیاهى به دور سر خود مى بست و فریاد مى زد:یا باقر العلم ، یا باقر العلم (اى شکافنده و تشریح کننده علم و دانش )، منظور او امام باقر(ع ) و معرفى او بود.مردم مدینه مى گفتند: جابر هذیان مى گوید، او مى گفت ؛ سوگند به خدا هذیان نمى گویم ، بلکه من از پیامبر(ص ) شنیدم مى فرمود: ((تو به مردى از خاندان من مى رسى که همنام من است و چهره اش مانند چهره من مى باشد، علم را مى شکافد و توضیح مى دهد این است ، راز آنچه را که مى گویم .))روزى جابر در یکى از کوچه هاى مدینه ، که در آن مکتب خانه اى بود عبور مى کرد، امام باقر(ع ) که در آن وقت کودک بود، در آنجا بود هنگامى که چشم جابر به او افتاد: گفت :((اى پسر! پیش بیا)).
او پیش آمد، جابر گفت : برگرد، او برگشت ، جابر گفت : شمائل رسول الله والدى نفسى بیده : سوگند به خدائى که جانم در دست او است ، سیماى این پسر، همانند سیماى رسول خدا(ص ) است ، آنگاه گفت : اى پسر! نامت چیست ؟امام باقر(ع ) فرمود: نامم پس على بن الحسین (ع ) است .
جابر به پیش آمد و سر آن حضرت را مى بوسید و مى فرمود:((پدر و مادرم به فدایت ، پدرت رسول خدا(ص ) به تو سلام مى رسانید و مى فرمود:((که سیماى او همانند سیماى من است )).
امام باقر(ع ) هراسان نزد پدرش امام سجاد(ع ) آمد، و ماجراى ملاقات جابر و گفتار او را به پدر گزارش داد.امام سجاد (ع ) فرمود:((پسر جانم براستى ، جابر چنین گفت ؟)).او گفت : آرى .امام سجاد(ع ) فرمود: پسر جان در خانه بنشین (تا از خطر دشمن محفوظ بمانى ، زیرا جابر، امر تو را فاش ساخت .)جابر در هر صبح و شام نزد امام باقر(ع ) مى رفت ، مردم مدینه مى گفتند:((عجیب است کار جابر که هر روز به دیدار این کودک مى رود، در صورتى که او آخرین نفر از اصحاب رسول خدا(ص ) است که باقى مانده است )).از این جریان ، چندان نگذشت : که امام سجاد(ع ) به شهادت رسید، آنگاه امام باقر(ع ) به احترام همنشینى جابر با پیامبر(ص )، نزد جابر مى رفت ، و براى مردم مدینه حدیث مى گفت .مردم مدینه مى گفتند: ما حسورتر از این شخص را ندیده ایم (که در سنین نوجوانى حدیث مى گوید با اینکه سالخوردگان وجود دارند).امام باقر(ع ) از گفتار پیامبر(ص )، مطالبى را براى مردم بیان مى کرد.آنها مى گفتند: ما دروغگو از این مرد را ندیده ایم ، از پیامبرى براى ما حدیث مى گوید که او را ندیده است .امام باقر(ع ) وقتى که دید آنها چنین مى گویند، این بار حدیث پیامبر(ص ) را از زبان جابر نقل مى کرد، آنگاه آنها تصدیقش مى کردند، با اینکه جابر به محضر آن حضرت مى آمد، و از او دانش مى آموخت .(۲۳۹)

معجزه اى از امام باقر(ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابوبصیر (که از شاگردان برجسته امام باقر(ع ) بود، و هر چه دو چشمش ‍ نابینا شده بود) به حضور امام باقر(ع ) آمد و چنین گفت :آیا شما وارث پیامبر(ع ) هستید؟
امام باقر: آرى .
ابوبصیر: آیا پیغمبر اسلام وارث پیامبران پیشین بود، و هر چه آنها مى دانستند، مى دانست ؟
امام باقر(ع ): آرى .
ابوبصیر: روى این اساس ، آیا شما مى توانید(مانند پیامبران ) مرده را زنده کنید، و کور مادرزاد را بینا نمائید، و مبتلا به بیمارى پیسى را درمان نمائید؟
امام باقر: آرى مى توانیم به اذن خدا.
آنگاه امام باقر به ابوبصیر فرمود:((جلو بیا)).ابوبصیر مى گوید: نزدیک رفتم ، امام باقر(ع ) دست بر چهره و دیده ام مالید، هماندم خورشید و آسمان و زمین و خانه ها و هر چه در شهر بود همه را دیدم ، آنگاه به من فرمود:((مى خواهى این گونه باشى و در روز قیامت در سود و زیان با مردم شریک گردى ؟، یا آنکه به حال اول برگردى و بدون بازداشت به بهشت روى ؟)).گفتم : مى خواهم ، همانگونه که بودم برگردم .امام باقر(ع ) بار دیگر دست به چشم او کشید، و چشمان او به حال اول برگشتند.ابوبصیر، این جریان را براى ((ابن ابى عمیر)) (یکى از شاگردان ممتاز امام ) نقل کرد، ابن ابى عمیر گفت :((من گواهى مى دهم که این حادثه حق و راست است ، چنانکه روز، حق و راست است )).(۲۴۰)

دو پرنده قمرى در حضور امام باقر(ع ) و قضاوت آن حضرت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
محمد بن مسلم مى گوید: روزى در محضر امام باقر(ع ) بودم ، ناگاه یک جفت پرنده قمرى (۲۴۱) آمدند و روى دیوار خانه امام باقر(ع ) نشستند، طبق معمول خود سروصدا مى کردند، و امام باقر(ع ) ساعتى به آنه پاسخ داد، سپس آنها روى دیوار دیگر پریدند، قمرى نر مدتى بر سر قمرى ماده فریاد مى کشید، و سپس با هم پریدند و رفتند، از امام باقر(ع ) پرسیدم :((ماجراى این دو پرنده چه بود؟)).امام باقر: اى پسر مسلم ! هر پرنده و جاندار و چارپائى را که خدا آفرید، از همه کس ، نسبت به ما شنواتر و فرمانبردارتر است ، این دو قمرى که یکى نر بود و دیگرى ماده ، قمرى نر به قمرى ماده بدگمان شده بود، قمرى ماده سوگند یاد مى کرد که دامنش پاک است ، و گفته بود آیا به قضاوت امام باقر(ع ) راضى هستى ، قمرى نر پیشنهاد قمرى ماده را پذیرفته بود با هم نزد من براى داورى آمده بودند (آنها به اینجا آمدند و شکایت خود را مطرح کردند) و من به قمرى ماده گفتم : ((تو نسبت به ماده خود ظلم کرده اى )).قمرى نر، داورى مرا پذیرفت ، و قمرى ماده را(در پاکدامنیش ) تصدیق کرد.(۲۴۲)

امام باقر در تبعید و زندان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
(وجود امام باقر(ع ) و روش و حرکات او در مدینه ، گر چه جنگ گرم و مبارزه علنى با دستگاه طاغوتى هشام بن عبدالملک نبود، ولى همه آن برنامه ها، نشانگر رویاروئى جدى امام باقر(ع ) با دستگاه طاغوتى هشام بن عبدالملک (دهمین خلیفه اموى ) بود، هشام نتوانست وجود امام باقر(ع ) را تحمل کند، تصمیم گرفت آن حضرت را با وضعى اهانت آمیز، از مدینه به شام تبعید نماید:)امام باقر(ع ) را به اجبار از مدینه به شام آوردند، هشام در شام بود، در کاخ مخصوص خود، به درباریان رو کرد و گفت :((محمد بن على )) (امام باقر) را نزد من آوردند، وقتى که دیدید من او را سرزنش کردم ، گوش فرا دهید، همین که سکوت کردم ، شما یکى پشت سر هم ، او را سرزنش ‍ نمائید)).با امام باقر(ع ) اجازه داده شد، آن حضرت به جایگاه هشام وارد گردید، با دست به همگان اشاره کرد و فرمود:السلام علیکم : ((سلام بر شما باد)).به این ترتیب همگان را مشمول سلام خود نمود(نه تنها هشام را) و سپس ‍ بى اجازه نشست .خشم و کینه هشام ، نسبت به امام باقر(ع ) بیشتر شد، و به امام رو کرد و سخنان رکیک و سرزنش آمیز به آن حضرت گفت ، که قسمتى از سخنان هشام ، چنین بود:
((اى محمد بن على ! همیشه مردى از میان شما خاندان ، موجب اختلاف بین مسلمانان شده و آنها را به سوى خود دعوت کرده و از روى بى خردى ودانش کم ، گمان برده که او امام و رهبر مردم است …)).
هشام آنچه خواست با گفتار توهین آمیز خود، آن حضرت را سرزنش کرد، سپس ساکت شد، به دنبال او (طبق توطئه قبل ) هر کدام از درباریان به حضرت رو آوردند و با گفتار جسورانه خود، آن بزرگوار را سرزنش نموده ، و سپس خاموش گشتند.امام باقر (ع ) در این هنگام برخاست و فرمود:((اى مردم ! به کجا مى روید، شیطان مى خواهد شما را به کجا بیندازد؟(با این سخن ، هشام را شیطان خواند)، خداوند به وسیله ما گذشتگان شما را هدایت کرد، و هدایت آیندگان شما نیز به وسیله ما ختم گردد، اگر شما داراى سلطنتى عاریه اى زودرس و زود گذر هستید، ما سلطنتى دیررس ولى جاودانه داریم ، که بعد از سلطنت ما، سلطنتى نباشد، زیر سرانجام خوش و نیک از آن ما است و خداوند مى فرماید:والعاقبه للمتقین : ((سرانجام از آن افراد پاک است )) (قصص – ۸۳).
هشام (که از بیان قاطع امام ، سخت عصبانى شده بود) دستور داد، امام باقر(ع ) را به زندان افکندند، بعد زندانبان به هشام گزارش داد که : ((تبلیغات محمد بن على (امام باقر) در زندان موجب شده که من در مورد سقوط حکومت تو توسط مردم شام ، نگران هستم .هشام که چاره اى جز برگرداندن امام باقر(ع ) به مدینه نمى دید، دستور داد آن حضرت را سوار بر استر کرده و توسط کاروان پست به مدینه بازگردانند.(۲۴۳)

استقبال مردم مدین از امام باقر(ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامى که امام باقر (ع ) از شام به سوى مدینه ( طبق جریان داستان قبل ) باز مى گشت ، هشام فرمان داد، مردم در بین راه ، بازارها را به روى امام باقر(ع ) و اصحابش ببندند، و از رساندن غذا و آب به آنها جلوگیرى نمایند، و هدف هشام از این فرمان ، توهین و سرزنش امام باقر(ع ) بود.آن حضرت و همراهان ، سه روز راه رفتند، ولى هیچگونه غذا و آشامیدنى به آنها نرسید، تا آنکه سر راه خود به شهر ((مدین )) (همانجا که حضرت شعیب پیغمبر، در زمان حضرت موسى (ع ) در آنجا پیامبر مردم بود) رسیدند، دیدند مردم (به فرمان هشام ) دروازه شهر مدین را بسته اند.اصحاب حضرت باقر(ع )، از شدت تشنگى و گرسنگى به امام باقر(ع ) شکایت کردند، امام باقر(ع ) در آنجا بالاى کوهى که شهر مدین و مردمش از بالاى آن دیده مى شدند رفت و فریاد زد:((آهاى اهل شهرى که مردمش ‍ ستمکارند، من باقیمانده عنایات خدا هستم و خداوند(در سوره هود آیه ۸۶) مى فرماید:بقیه الله خیر لکم ان کنتم مؤ منین وما انا علیکم بحفیظ ((ثوابهاى معنوى باقى ماندنى از جانب خدا، براى شما بهتر است ، اگر ایمان داشته باشید، و من از عذاب روز قیامت بر شما بیمناکم )) (این گفتار در قرآن ، بیانگر سخن حضرت شعیب (ع ) به قوم خود در شهر مدین مى باشد)در میان آن مردم ، پیر مردى باوقار، نزد مردم رفت و گفت : ((اى قوم ! سوگند به خدا، این ندائى که مى شنوید مانند نداى شعیب پیغمبر است ، اگر بازارها را بروى صاحب ندا و اصحابش باز نکنید، از بالا و پائین ، به بلاى عظیم گرفتار خواهید شد، خواهش مى کنم ، این بار مرا تصدیق کنید، و در آینده مرا تکذیب نمائید، من خواهان خیر و سعادت شما هستم .))
مردم شتاب کردند و بازارها را به روى امام باقر(ع ) و اصحابش گشودند، و با استقبال گرم از ان حضرت پذیرائى نمودند.جاسوسان جریان پیام آن پیرمرد را به هشام گزارش دادند، هشام دستور دستگیرى او را داد، او گرفتند و بردند، و معلوم نشد که کار او به کجا رسید(ظاهرا او را شهید کردند). (۲۴۴)

تاکتیک امام باقر(ع ) براى حفظ شاگرد ممتازش

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
(جابریزید جعفى از شاگردان بسیار ممتاز امام باقر(ع ) بود که روایت شده ۹۰ هزار حدیث از آن حضرت آموخت ، و هیجده سال در مدینه در حوزه درس امام باقر(ع ) شرکت نمود، و بعد با آن حضرت خداخافظى کرد و به سوى کوفه روانه شد(۲۴۵) طاغوت وقت کهدر صدد آزار به امام باقر(ع ) و شاگردانش بود، در کمین جابر قرار داشت تا او را به قتل برساند، اینک به داستان زیر توجه کنید:)نعمان بن بشیر مى گوید: با جابر جعفى همسفر بودیم ، او در مدینه با امام باقر(ع ) خداحافظى کرد و شادمان از نزدش بیرون آمد (به سوى عراق حرکت کردیم ) تا روز جمعه به چاه ((اخیرجه )) رسیدیم … هنگامى که نماز ظهر را در آنجا خواندیم ، سوار بر شتر حرکت نمودیم ، در این هنگام ناگاه مرد بلند قامت گندمگونى نزد جابر آمد، و نامه اى به جابر داد، جابر آن را گرفت و بر دیده اش گذارد، در آن نامه نوشته بود: ((از جانب محمد بن على به سوى جابربن یزید)) و در آن نامه جاى مهر سیاه و تروتازه بود، جابر به آن مرد بلند قامت گفت :((چه وقت در نزد امام باقر(ع ) بودى ؟)).
او پاسخ داد: همین لحظه !جابر: قبل از نماز یابعد از نماز؟مرد بلند قامت : بعد از نماز. (۲۴۶)
جابر به خواندن آن نامه مشغول شد، هر لحظه چهره اش دگرگون مى گردید، تا به آخر نامه رسید، و نامه را با خود نگهداشت به کوفه رسیدیم ، نعمان مى گوید: از آن وقتى که جابر نامه را خواند، دیگر او را شادمان ندیدم تا شب به کوفه رسیدیم (معلوم شد که امام باقر(ع ) در آن نامه به جابر فرموده : خود را به دیوانگى بزن تا از چنگال طاغوت وقت در امان بمانى ).من رفتم و آن شب را خوابیدم و صبح به خاطر احترام جابر، نزد او رفتم ، دیدم از جایگاه خود بیرون آمده و به سوى من مى آید، اما چند عدد بجول (قاپ ) بر گردن خود آویزان نموده و بر یک چوب نى سوار شده و مى گوید:((منصور بن جمهور را فرماندهى دیدم که فرمانبر نیست )) و اشعار و جمله هایى از این قبیل مى خواند، او به من نگاه کرد، من نیز به او نگاه کردم ، چیزى به من نگفت ، من نیز چیزى به او نگفتم ، من وقتى که آن وضع را از او دیدم (دلم به حالش سوخت ) و گریه کردم ، کودکان و مردم نزد ما آمدند، و جابر همراه کودکان حرکت کرد تا به رحبه (میدان کوفه ) رفت ، و همراه کودکان جست و خیز مى کرد، مردم مى گفتند:((جابر دیوانه شد، جابر دیوانه شد)).سوگند به خدا چند روز از این ماجرا نگذشت ،که از طرف هشام بن عبدالملک (دهمین خلفه اموى ) نامه اى به حاکم کوفه رسید، در آن آمده بود: ((وقتى که نامه ام به تو رسید، مردى را که نامش جابر بن یزید است ، پیدا کن و گردنش را بزن !)).حاکم کوفه نزد جمعى (از کسانى که با جابر رابطه داشتند) آمد و گفت :((در میان شما ((جابر بن یزید)) کیست ؟)).حاضران گفتند: خدا کارت را اصلاح کند، جابر مردى دانشمند و محدث بود که پس از انجام حج ، دیوانه شد، و اکنون در میدان کوفه بر نى سوار مى شود و با کودکان بازى مى کند.حاکم به میدان رفت از جاى بلند به آنجا نگریست ، جابر را دید که بر نى سوار شده و با بچه ها بازى مى کند، گفت :((خدا را شکر که مرا از کشتن او منصرف نمود)).
از این جریان چندان نگذشت که منصور بن جمهور وارد کوفه شد و آنچه جابر در مورد او گفته بود تحقق یافت (واو حاکم گردید). (۲۴۷)

نصیحتى از امام باقر(ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
گروهى از شیعیان ، مى خواستند از حجار به عراق بروند، در مدینه به حضور امام باقر(ع ) رسیدند و تقاضا کردند تا آن حضرت ، آنها را نصیحت کند، امام باقر(ع ) آنها را چنین نصیحت کرد:
۱- باید توانمندان شما به ناتوانان کمک کنند.
۲- باید ثروتمندانتان به مستمندان کمک نمایند.
۳- راز و امر (امامت ) ما را آشکار نسازید(چرا که عصر تقیه بود، و تشیع در خطر شدید طاغوتهاى زمان قرار داشت ).
۴- وقتى که حدیثى از ما به شما رسید، توجته و دقت کنید که اگر یک یا دو دلیل از قرآن ، برایش جستید، آن را بپذیرید، و گرنه نسبت به آن توقف کنید، سپس در فرصت مناسب ، از ما بپرسید تا صحت آن بر شما روشن گردد.
۵- بدانید که پاداش روزه دار شب زنده دار است ، و کسى که به قائم ما برسد و در رکاب او با دشمن بجنگد، و دشمن ما را بکشد، پاداش بیست شهید را دارد، و کسى که در این مسیر کشته شود، پاداش بیست و پنج ، شهید را دارد.(۲۴۸)

نظرات[۰] | دسته: داستانهایی ازامام سجاد (ع )دراصول کافی | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
داستانهایی ازامام سجاد (ع )دراصول کافی پيوند ثابت

معصوم ششم امام سجاد علیه السلام
وصیتنامه امام حسین (ع ) و تعیین وصى خود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامى که وقت شهادت امام حسین (ع )، فرا رسید، دختر بزرگش به نام فاطمه (س ) را به حضور طلبید، و نوشته اى پیچیده ، و وصیتى آشکار را به او سپرد، زیرا على بن الحسین امام سجاد(ع ) در آن وقت به سخنى بیمار بود، به گونه اى که گویا در حال احتضار است .
فاطمه (س ) آن وصیتنامه را گرفت ، و بعدا آن را به برادرش على بن الحسین (ع ) داد.
امام باقر(ع ) پس از نقل ماجراى فوق ، فرمود: سوگند به خدا، آن وصیتنامه و طومار پیچیده ، به ما رسید.
یکى از حاضران پرسید: ((فدایت گردم ، در آن طومار، چه نوشته شده بود؟)).
امام باقر: ((سوگند به خدا، آنچه از زمان آدم (ع ) تا پایان دنیا، مورد نیاز انسانها است در آن وجود دارد، و به خدا احکام حدود و مجازاتهاى مرتکبین جرائم ، حتى جریمه خراش ، در آن ، ثبت است )).(۲۲۱)

ماجراى ازدواج مادر سجاد(ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در ماجراى فتح ایران بدست سپاه اسلام ، در عصر خلافت عمر بن خطاب ، دختر یزدگرد سوم (آخرین شاه ساسانى ) را که اسیر شده بود به مدینه آورند، دختران مدینه براى تماشاى چهره او سر مى کشیدند، وقتى که وارد مسجد شد، مسجد از چهره نورانى او درخشان گشت (وزنان و دختران از دیدن جمال او شاد و شگفت زده شدند)، عمر به او نگاه کرد، او چهره خود را پوشانید و (به زبان فارسى ) گفت : اف بیروج بادا هرمز: ((واى روزگار هرمز سیاه شد)).
عمر گفت : آیا این دختر به من ناسزا مى گوید، آنگاه در مورد او تصمیم گرفت (که او را معرض فروش قرار دهید.)
امیرمؤ منان على (ع ) به عمر فرمود:((تو این حق را ندارى ، به او اختیار بده ، تا خودش ، هر کس از مسلمین را خواست (به عنوان همسر) انتخاب کند)).
عمر به او اختیار داد، او آمد و دستش را بر سر حسین (ع ) نهاد (و به این ترتیب در میان مسلمانان ، حسین (ع ) را برگزید).
امیرمؤ منان على (ع ) به او فرمود: نامت چیست ؟
او پاسخ داد: ((جهان شاه )).
امیرمؤ منان (ع ) (نام او را تغییر داد و) فرمود: بلکه ((شهربانویه )) باشد.
سپس آن حضرت به امام حسین (ع ) فرمود: ((اى ابا عبدالله ! از این دختر بهترین شخص روى زمین ، براى تو متولد شد))، و على بن الحسین (امام سجاد) از او متولد شد.
و به امام سجاد(ع ) ((ابن الخیرتین )) (پسر دو برگزیده ) مى گفتند، زیرا برگزیده خدا در میان عرب ، ((هاشم )) (جد دوم پیامبر -ص ) بود، و در میان عجم ((فارس ))بود.
ابوالاسود دیلى ، در این مورد، این شعر را گفت :
وان غلاما بین کسرى وهاشم
لاکرم من نیطت علیه التمائم
((پسرى که به (دو شخصیت ) کسرى و هاشم ، منسوب است ، گرامى ترین فرزندى است که بر بازوى او (طبق رسم عرب ، براى دفع چشم زخم ) بازوبند بسته اند)).(۲۲۲)

برخورد امام سجاد(ع ) با شتر خود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام سجاد(ع ) شترى داشت که ۲۲ بار با آن شتر، از مدینه به مکه سفر کرد، و در این ۲۲ بار مسافرت (که هر بار رفت و برگشت آن حدود ۱۶۰ فرسخ و جمعا ۳۵۲۰ فرسخ مى شد) حتى یک بار، تازیانه به او نزد. (۲۲۳)
هنگامى که امام سجاد(ع ) از دنیا رفت ، آن شتر با پریشانى کنار قبر آمد، و بر دو زانوى خود نشست ، و گردنش را بر خاک قبر مى مالید و ناله مى کرد…
در نقل دیگر آمده : ((این شتر سراسیمه از چراگاه آمد و گردن خود را روى قبر نهاد، و در خاک غلطید، امام باقر(ع ) دستور داد او را به چراگاه خود باز گرداندند)). (۲۲۴)
این است معنى محبت و انسانیت ، براستى فکر کنید کسى ۳۵۲۰ فرسخ بر شترى سوار شود و مسافرت کند، حتى یکبار به آن شتر تازیانه نزند.

خوى پر مهر امام سجاد(ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در آن شبى که امام سجاد(ع ) از دنیا رفت ، ساعاتى قبل فرزندش امام باقر(ع )، را فرا خواند و به او فرمود:((آب وضوئى بیاور)).
امام باقر(ع )، آب وضو حاضر کرد.
امام سجاد(ع ) فرمود: ((این را نمى خواهم ، زیرا مردار، در آن است )).
امام باقر(ع ) رفت و چراغ آورد، دید موش مرده اى ، در میان آب است ، آب وضوى دیگر آورد.
در این هنگام امام سجاد(ع ) به فرزندش امام باقر(ع ) فرمود:((پسر جانم ، امشب همان شبى است که به من وعده (رحلت از این دنیا) داده اند، سفارش مى کنم که براى شترم ، اصطبلى بسازید، وعلوفه اش را آماده کنید…)).
امام سجاد(ع )، از دنیا رفت و هنگامى که جنازه اش را دفن کردند، چیزى نگذشت که آن شتر، از اصطبل بیرون آمد و کنار قبر آن حضرت رفت و گردنش را روى قبر نهاد و ناله کرد، و دیدگانش پر از اشک گردید.
به امام باقر(ع ) خبر دادند که شتر از اصطبل خارج شده کنار قبر آمده است و ناله مى کند، امام باقر(ع ) نزدش آمد فرمود:((خدا برکت به تو دهد، اکنون آرام بگیر و برخیز)).
شتر برنخاست ، همان شترى که امام سجاد(ع ) سوار بر او شده و به مکه مى رفت ، تازیانه را به پالانش مى بست ، و به او نمى زد.امام سجاد(ع ) وقتى که زنده بود، شبها انبانهاى غذا را به دوش مى گرفت و در تاریکى به صورت ناشناس به خانه مستمندان مى برد، وقتى که از دنیا رفت ، مستمندان دیدند که آن مرد ناشناس ، دیگر نمى آید، کم کم براى آنها آشکار شد که آن مرد مهربان ، امام سجاد(ع ) بوده است .(۲۲۵)

گواهى حجرالاسود بر امامت امام سجاد(ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام باقر(ع ) فرمود: پس از شهادت امام حسین (ع )، برادرش محمد بن حنفیه شخصى را نزد امام سجاد (ع ) فرستاد ت و توسط او پیام داد که من با شما سخن محرمانه اى دارم ، ساعتى تعین کن تا با هم صحبت کنیم .
امام سجاد(ع ) پس از دریافت پیام ، با پیشنهاد عمویش محمد حنفیه موافقت کرد، و در جاى خلوتى در مکه با هم به صحبت نشستند، در آن جلسه گفتگوى آنها به این ترتیب بود:محمد حنفیه : اى برادرزاده ! مى دانى که رسول خدا(ص )، امامت بعد از خود را به امیرمؤ منان على (ع ) وصیت کرد، و بعد از او به امام حسن (ع )، و بعد از او به امام حسین (ع ) وصیت نمود، پدر شما(امام حسین ) رضوان خدا بر او، کشته شد ولى وصیت نکرد، من عموى شمایم و با پدرت از یک ریشه مى باشم و پسر على (ع ) هستم ، اکنون با این سن و سبقتى که بر شما دارم ، نسبت به شما که جوان هستید، به مقام امامت ، نزدیکتر و مناسبتر مى باشم ، بنابراین در موضوع وصایت وامامت با من ستیز نکن (و بگذار زمام امور رهبرى را من به عهده گیرم ). (۲۲۶)
امام سجاد: اى عمو! از خدا بترس و ادعاى چیزى که از آن تو نیست نکن ، من تو را موعظه مى کنم ، مبادا راه جاهلان را بپیمایى ! اى عمو! پدرم (صلوات خدا بر او) قبل از حرکت به سوى عراق ، به من وصیت فرمود، وساعتى قبل از شهادتش ، در مورد وصایت (و امامت ) با من عهد بست ، اینک سلاح پیامبر(ص )، نزد من است ، و در این وادى قدم نگذار که مى ترسم عمرت کوتاه ، و حالت پریشان گردد، همانا خداوند مقام امامت و وصایت را در نسل حسین (ع ) مقرر فرمود، اگر مى خواهى این موضوع را بفهمى (و کاملا براى تو اتمام حجت شود و روشن گردد) بیا با هم کنار کعبه نزد حجرالاسود برویم و در آنجا محاکمه خود را نزد خدا ببریم و از درگاه الهى بخواهیم تا امام بعد از امام حسین (ع ) را معین کند.محمد حنفیه با پیشنهاد امام سجاد موافقت کرد و با هم کنار کعبه ، نزدیک حجرالاسود رفتند، امام سجاد (ع ) به محمد گفت : نخست تو در درگاه خدا تضرع کن و از خدا بخواه تا این حجرالاسود سخن بگوید، و گواهى دهد.محمد حنفیه به راز و نیاز پرداخت ، سپس از حجرالاسود خواست تا سخن به امامت او بگوید، ولى جوابى از حجرالاسود نیامد.امام سجاد: اى عمو! اگر تو امام بودى ، حجرالاسود جواب تو را مى داد.محمد حنفیه : اى برادر زاده ! اکنون تو دعا کن و از خدا بخواه .
امام سجاد (ع ) به راز و نیاز با خدا پرداخت ، سپس به حجرالاسود رو کرد و فرمود:((از تو مى خواهم به آن خداوندى که پیمان پیامبران و اوصیاء و همه مردم را در تو قرار داده (همه باید نزد تو آیند و به پیمان خود با خدا وفا کنند) وصى و امام بعد از امام حسین (ع ) را به ما خبر بده .ناگاه حجرالاسود، آنچنان جنبید که نزدیک بود از جاى خود کنده شود، خداوند آن حجر را به سخن در آورد، و آن حجر با کمال فصاحت به زبان عربى شیوا گفت :((خدایا! مقام وصایت و امامت بعد از حسین بن على (ع ) به على پسر حسین (ع ) فرزند فاطمه دختر رسول خدا(ص ) رسیده است )).آنگاه محمد حنفیه بازگشت ، و پیرو امام سجاد(ع ) شد و امامت او را پذیرفت .(۲۲۷)

پاسخ کوبنده امام سجاد(ع ) به یزید

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامى که امام سجاد(ع ) را (در ماجراى کربلا، به صورت اسیر، همراه بازماندگان شهداى کربلا به شام ) نزد یزید بن معاویه بردند، آن حضرت را در برابر یزید نگهداشتند.یزید(مغرور براى نیکو جلوه دادن کار خود به یک توجیه مزورانه مذهبى پرداخت ، آیه اى از قرآن خواند، و علت مصائبى که خاندان رسالت به آن دچار شده اند را، عمل خود آنها دانست و گفت ):خداوند مى فرماید:و ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم :((هر مصیبتى به شما رسد، به خاطر اعمالى است که انجام داده اید))
(شورى – ۳۰).
امام سجاد(ع ) بى درنگ در پاسخ فرمود: این در شاءن ما نیست ، بلکه در شاءن ما این آیه (۲۲ حدید) است :
ما اصاب من مصیبه فى الارض ولافى انفسکم الا فى کتاب من قبل ان نبراءها ذلک على الله یسیر:((هیچ مصیبتى در زمین و نه در وجود شما روى نمى دهد، مگر اینکه همه آنها قبل از آنکه زمین را بیافرینیم در لوح محفوظ ثبت است ، و این امر، براى خداوند آسان مى باشد)) (حدید – ۲۲).(۲۲۸)(بنابراین مصیبت ما، از مصائب مورد قبول ما، براى تقویت دین است ، و دستورش در لوح محفوظ الهى آمده است ، نه اینکه اعمال نامناسب ما باشد).

نمونه اى از مناجات امام سجاد(ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
محمدبن ابى حمزه مى گوید: پدرم گفت : امام سجاد(ع ) را در یکى از شبها در کنار کعبه دیدم که نماز مى خواند، قیام نماز را طول داد، به گونه اى که دیدم گاهى بر پاى راستش تکیه مى داد، و گاهى بر پاى چپش تکیه مى داد، سپس شنیدم مانند گریان مى گفت :((یا سیدى تعذ بنى وحبک فى قلبى …))
:((اى آقاى من ! آیا مرا عذاب کنى ، با اینکه حب تو در قلبم هست ، سوگند به عزتت اگر چنین کنى ، مرا در قیامت با مردمى محشور کنى که دیر زمانى به خاطر تو با آنها دشمنى کرده ام )). (۲۲۹)

دلدارى امام سجاد(ع )، توسط منافقین شخصى ناشناس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
(عبدالله بن زبیر، دشمنترین مردم نسبت به خاندان رسالت بوده ، و چون پدرش در جنگ جمل کشته شد، مى خواست از شیعیان امیرمؤ منان على (ع ) انتقام بگیرد، او پس از شهادت امام حسین (ع )، در حجاز، مردم را به سوى خود دعوت کرد، عده زیادى با او بیعت کردند، سرانجام حجاج بن یوسف به دستور عبدالملک (پنجمین خلیفه اموى ) او را در مکه (پس از درگیرى طولانى ) کشت ، در آن هنگام که هنوز حجاج با سپاه خود، به جنگ با عبدالله بن زبیر نیامده بود، شیعیان ترس آن داشتند که عبدالله به آنها آسیب برساند.
امام سجاد(ع ) نیز نگران عبدالله بود، و در این خصوص غمگین بود که مبادا ابن زبیر بر حجاز مسلط گردد، و به شیعیان و خاندان رسالت ظلم نماید).ابى حمزه ثمالى مى گوید: امام سجاد(ع ) فرمود: روزى از خانه بیرون آمدم و به این دیوار، تکیه دادم ، ناگاه مردى که دو جامه سفید بر تن داشت پیدا شد و به چهره ام نگاه کرد و فرمود:((اى على بن حسین ! چرا تو را اندوهناک و غمناک مى بینم ؟ آیا اندوه تو براى دنیا است ، که رزق و روزى خدا، هر روز براى نیکوکار و بدکار، آمده است )).
گفتم :((اندوه من براى دنیا نیست ، زیرا روزى دنیا همانگونه است که مى گوئى به خوب و بد مى رسد)).
گفت : پس اندوه تو براى آخرت است ، که آن هم وعده اى در دست خداى توانا است که حکم مى فرماید.
گفتم : اندوه من ، براى آن نیست ، زیرا آخرت همانگونه است که گفتى .
گفت : براى چه اندوهگین هستى ؟
گفتم : از فتنه ابن زبیر، و وضعى که مردم دارند نگران هستم .
او خندید و گفت : اى على بن حسین ! آیا دیده اى که : کسى به درگاه خدا دعا(براى رفع بلا) کند و به استجابت نرسد؟
گفتم : نه .
گفت : آیا دیده اى که کسى به خدا توکل نماید، و خداوند امور او را سامان ندهد؟
گفتم : نه .
گفت : آیا دیده اى که کسى چیزى از خدا بخواهد و به او ندهد؟
گفتم : نه .
سپس آن شخص (بعد از این نصیحت و دلدارى ) غایب گردید (۲۳۰)
(آن شخص غایب ، شاید خضر(ع ) بوده ، و شاید فرشته و پیک الهى به صورت انسان بوده که براى دلدارى امام سجاد(ع ) آمده بود، بهر حال ، منظور امام سجاد(ع ) از نقل این ماجرا، این بود که در نگرانیها باید به خدا توکل کرد و در پرتو واگذارى امور به خدا و اتکاء به او، کارها سامان مى یابد).

همنشینى امام سجاد(ع ) با زیردستان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
چند نفر جذامى (مبتلایان به بیمارى جذام ) در محلى نشسته بودند و صبحانه مى خوردند(۲۳۱) امام سجاد(ع ) سوار بر الاغش از آنجا عبور مى کرد، آنان وقتى که آن حضرت را دیدند، صدا زد: ((بفرمائید با ما صبحانه بخورید)).
امام : اگر روزه نبودم ، دعوت شما را مى پذیرفتم .
هنگامى که امام سجاد(ع ) به خانه اش رفت ، روز دیگر دستور داد غذاى لذیذ و گوارا فراهم کردند، سپس آن جذامى ها را به صبحانه دعوت کرد، و خود در کنار آنها نشست و با هم ، غذا خوردند.(۲۳۲)

آخرین وصیت امام سجاد و امام حسین (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام باقر(ع ) فرمود: هنگامى که پدرم لحظات آخر عمر را مى پیمود، مرا به سینه اش چسبانید و فرمود: ((پسر جان ! تو را به همان چیزى که پدرم (امام حسین علیه السلام ) هنگام شهادت به آن وصیت کرد، سفارش مى کنم و آن اینکه :
یا بنى اصبر على الحق وان کان مرا
:((اى پسر جان ! در راه حق ، استقامت کن ، گر چه تلخ باشد)). (۲۳۳)
نیز امام باقر(ع ) فرمود: پدرم در لحظات آخر عمر، مرا به سینه اش چسبانید و فرمود: پسر جان ! تو را وصیت مى کنم به آنچه پدرم هنگام شهادت به آن وصیت کرد و فرمود: پدرش به آن سفارش کرده است :
یا بنى وظلم من لایجد علیک ناصرا الا الله
:((اى پسر جان ، بپرهیز از ظلم به کسى که یاورى در برابر تو جز خدا ندارد)).(۲۳۴)

نظرات[۰] | دسته: داستانهایی ازامام سجاد (ع )دراصول کافی | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
داستانهایی از حضرت امام حسین (ع ) دراصول کافی پيوند ثابت

معصوم پنجم ؛ امام حسین علیه السلام
خبر از شهادت امام حسین (ع ) قبل از تولد او

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
آغاز هجرت بود، هنوز امام حسین (ع )، به دنیا نیامده بود، جبرئیل نزد پیامبر(ص ) آمد و عرض کرد:((اى محمد! خداوند تو را به نوزادى از فاطمه (س ) بشارت مى دهد، که به دنیا مى آید، و امت تو بعد از تو او را مى کشند)).
پیامبر(ص ) از این خبر نگران شد… بار دیگر جبرئیل نازل گردید و همین خبر را داد، باز پیامبر (ص ) نگران شد.
جبرئیل به آسمان صعود کرد و سپس بازگشت ، عرض کرد:((اى محمد! پروردگارت سلام مى رساند و مژده مى دهد که مقام امامت و ولایت را در ذریه او قرار دادم .)).
پیامبر(ص ) از نگرانى بیرون آمد و گفت :((راضى شدم )).
پیامبر(ص ) همین مطلب را به فاطمه (س )، خبر داد، فاطمه (س ) نگران شد، وقتى پیامبر(ص ) به فاطمه (س ) فرمود: ((خداوند، مقام امامت را در ذریه او قرار مى دهد))، فاطمه (س ) شاد شد و گفت : ((خشنود شدم )).(۲۱۶)

گفتار امام حسین (ع ) به مرد کوفى پیرامون علم امامان (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
(امام حسین (ع ) با کاروان خود از حجاز به سوى کوفه رهسپار بود، در همان سفرى که در کربلا به شهادت رسید) در سرزمین ((ثعلبیه )) (یکى از منزلگاههاى بین کوفه و مکه ) یک نفر از اهالى کوفه نزد امام حسین (ع ) آمد و سلام کرد، امام حسین (ع ) جواب او را داد و به او فرمود:
((از اهل کجا هستى ؟)).
او گفت : از اهل کوفه هستم .
امام حسین 🙁 که مى خواست حجت را بر او تمام کند، و گویا او از کوفه فرار کرده بود و لازم بود که نصیحت شود) به او فرمود: ((سوگند به خدا اى برادر کوفى ، اگر در مدینه تو را دیده بودم ، جاى پاى جبرئیل را در خانه ما به تو نشان مى دادم و محلى که جبرئیل بر پیامبر(ص ) در آن محل نازل مى شد، مشاهده مى کردى ، اى برادر کوفى ! با اینکه سرچشمه علم مردم در نزد ما است ، آیا مردم ، عالم شدند و ما جاهل ماندیم ، این از مطالبى است که هرگز پذیرفته نیست )) (۲۱۷)

مهدى (عج )، انتقام گیرنده خون حسین (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامى که امام حسین (ع ) با آن وضع جانسوز به شهادت رسید، صداى گریه و ناله فرشتگان بلند شد، و گفتند:((اى خدا! با حسین (ع )، برگزیده تو و پسر پیامبر تو این گونه رفتار کنند؟)).
خداوند سایه و شبح حضرت قائم (عج ) را به آنها نشان داد و فرمود: بهذا انتقم لهذا: ((با این (قائم ) انتقام خون حسین (ع ) را مى گیرم )). (۲۱۸)

داستان شیر و فضه در کربلا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامى که امام حسین (ع ) در کربلا به شهادت رسید، دشمنان خواستند بدن اطهرش را زیر سم ستوران قرار دهند، فضه کنیز حضرت زهرا(س ) در کربلا بود، جریان را به زینب (س ) خبر داد، و سپس گفت : ((اى بانو من ((سفینه )) غلام آزاد شده ، رسول خدا(ص ) سوار بر کشتى شده بود، و به سفر مى رفت ، کشتى شکست ، و خود را (به کمک امواج دریا) به جزیره اى رسانید، در آنجا شیرى دید، هراسان شد و به شیر گفت : ((من غلام پیامبر(ص ) هستم .))شیر براى او فروتنى کرد، تا آنجا که (او را سوار بر پشت خود کرد و) به جاده راهنمائى نمود، اکنون همان شیر در ناحیه اى (از این دشت ) است ، به من اجازه بده نزد او بروم و جریان را به او بگویم (تا همانگونه که آن شیر، سفینه را از نگرانى خارج ساخت ، ما را نیز از نگرانى بیرون آورد).فضه نزد آن شیر رفت و گفت : ((آیا مى دانى که مى خواهد بدن اطهر امام حسین (ع ) را زیر سم ستوران قرار دهند؟)).
شیر برخاست و به قتلگاه آمد، دستهاى خود را روى جسد امام حسین (ع ) نهاد، سواران به طرف بدن مطهر آمدند، هنگامى که آن شیر را دیدند، عمر سعد گفت :((فتنه و بلائى دیده مى شود، تا خاموش است آن را بر نینگیزید، باز گردید و پراکنده شوید)).سواران ، ترسیدند و بازگشتند (۲۱۹)به این ترتیب ، آن شیر به قدر توان خود از امام حسین (ع ) حمایت کرد.

سوگوارى رباب براى امام حسین (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامى که امام حسین (ع ) به شهادت رسید، یکى از همسران او که از طایفه کلبیه بود(یعنى رباب مادر سکینه ) براى مصائب آن حضرت مجالس ‍ سوگوارى بپا کرد، او گریه مى کرد و خدمتکاران و حاضران گریه مى کردند، به طورى که اشک چشمانتان خشک و تمام شد، در آن هنگام یکى از کنیزان همچنان گریه مى کرد و اشک مى ریخت ، رباب او را طلبید و فرمود: چرا در میان ما که اشک چشممان خشک و تمام شده ، تنها تو مانده اى که هنوز اشک از چشمانت سرازیر است .کنیز گفت : من وقتى که به دشوارى مى افتم ، شربت سویق ( بدست آمده از آرد نرم ) مى آشامم ، از این رو اشکم تمام نشده است .رباب دستور داد، شربت سویق تهیه کردند، خود و سایر بانوان از آن نوشیدند، و به آنها گفت : ((هدف من از تهیه این شربت این بود تا بنوشید و براى گریه و ریختن اشک براى مصائب حسین (ع ) قوت و نیرو بگیرید)).و نیز نقل شده که شخص ناشناسى ، چند پرنده سیاه رنگ براى رباب (س ) فرستاد، تا بوسیله آنها بر سوگوارى حسین (ع ) کمک شود، او وقتى که آنها را دید، پرسید این ها چیست ؟گفتند: هدیه اى است که فلانى فرستاده تا برسوگوارى حسین (ع ) کمک شوى ، او گفت : ما که عروسى نداریم ، اینها را براى چه مى خواهیم ، سپس ‍ دستور داد آنها را از خانه بیرون کردند و بعد از رفتن آنها، اثرى از آنها دیده نشد و به طور عجیبى ناپدید شدند.(۲۲۰)

نظرات[۰] | دسته: داستانهایی از حضرت امام حسين (ع ) دراصول کافی | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 
داستانهایی از حضرت امام حسن مجتبى (ع ) دراصول کافی پيوند ثابت

معصوم چهارم ، امام حسن مجتبى (ع )
سخنرانى امام حسن (ع ) در روز شهادت على (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
(در آن شب (۲۱ رمضان سال چهلم هجرت ) که امام على (ع ) به شهادت رسید)
امام حسن (در روز آن شب ) در مسجد کوفه برخاست و براى مردم چنین سخنرانى کرد، پس از حمد و ثنا و صلوات بر پیامبر(ص ) فرمود:((اى مردم ! شب گذشته مردى از دنیا رفت ، که گذشتگان بر او پیشى نگرفتند و آیندگان به او نمى رسند، او پرچمدار رسول خدا(ص ) بود که جبرئیل و میکائیل در طرف چپش بودند، از میدان بر نمى گشت مگر اینکه خداوند او را پیروز مى کرد، سوگند به خدا او از مال سفید و سرخ دنیا – جز هفتصد درهم – که آن هم از عطایش زیاد آمده بود، باقى نگذاشت ، و مى خواست با آن پول خدمتگزارى براى خانواده اش خریدارى کند، سوگند به خدا، او در شبى وفات کرد که یوشع بن نون وصى موسى (ع ) وفات کرد، و همان شب عیسى (ع ) به آسمان رفت ، و همان شب قران نازل گردید.

معجزه اى از امام حسن (ع )

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکى از فرزندان زبیر که به امامت امام حسن (ع ) معتقد بود، همراه آن حضرت براى انجام حج عمره به سوى مکه مى رفتند ( یا پس از عمره از مکه باز مى گشتند) در مسیر راه به یکى از آبگاهها رسیدند، کنار چند درخت خرماى خشکى که از تشنگى خشک شده بودند فرود آمدند، فرشى براى امام حسن (ع ) در زیر یکى از آن درختها گستراندند، و فرش دیگرى براى فرزند زبیر زیر درخت دیگرى پهن کردند.در این هنگام زبیرى سرش را به طرف بالا برد و گفت :(( اگر این درخت خرما، داراى خرماى تازه بود و ما از آن مى خوردیم بجا بود)).امام حسن (ع ) به او فرمود:مثل اینکه خرما مى خواهى ؟او گفت : آرى .امام حسن (ع ) دست به طرف آسمان بلند کرد و به سخنى که فهمیده نشد، دعا نمود هماندم درخت سبز گردید و داراى برگهاى تازه و خرماهاى تازه گردید، ساربانى که در آنجا بود و شتران خود را به کاروانیان کرایه داده بود، وقتى که این منظره را دید، گفت :((به خدا این جادو است )).امام حسن (ع ) به او فرمود:((واى بر تو! این جادو نیست ، بلکه دعاى مستجاب پسر پیغمبر(ص ) مى باشد)).آنگاه بعضى از حاضران از آن درخت بالا رفتند، و هر چه خرما داشت چیدند به طورى که براى همه حاضران کفایت نمود. (۲۱۱)

امام حسن (ع ) در راه مکه و خبر از آینده

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در یکى از سالها، امام حسن مجتبى (ع ) پیاده از مدینه به مکه رهسپار شد، به طورى که پاهایش آماس کرد، در مسیر راه ، یکى از خدمتکاران عرض ‍ کرد:
((اگر سوار شوى ، این آماس رفع مى گردد)).
امام حسن : ((نه ، وقتى که به منزگاه بعدى رسیدیم ، سیاه پوستى نزد تو آید و روغنى همراه دارد، تو آن روغن را او بخر چانه نزن )).
خدمتکار: پدر و مادرم به قربانت ، ما به هیچ منزلگاه وارد نشده ایم که به دوافروشى برخورد کنیم .
امام حسن : آن مرد در نزدیک منزلگاه بعد، است .
خدمتکار مى گوید: حدود یک میل (دو کیلومتر) از آنجا گذشتیم ، ناگاه آن سیاه پوست پیدا شد، امام به من فرمود: نزد این مرد برو و روغن از او بگیر و قیمت آن را به او بده .خدمتکار نزد سیاه پوست رفت و تقاضاى روغن کرد.سیاه پوست : این روغن را براى چه کسى مى خواهى ؟خدمتکار: براى حسن بن على (ع ).سیاه پوست : خواهش مى کنم مرا نزد آن حضرت ببر.خدمتکار موافقت کرد و با سیاه پوست به حضور امام حسن (ع ) آمدند، سیاه پوست عرض کرد:((پدر و مادرم به فدایت ، من نمى دانستم که روغن را براى شما مى خواهد، اجازه بده قیمتش را نگیرم ، زیرا من غلام شمایم ، از خدا بخواهید به من پسرى سالم عنایت کند که دوست شما اهلبیت (ع ) باشد، زیرا وقتى که از نزد همسرم جدا شدم ، درد زائیدن داشت .امام حسن : به خانه ات برو که خدا پسرى سالم به تو عطا فرموده است و او از شیعیان ما است (۲۱۲) (این پسر همان شاعر معروف و مبارز و دوست مخلص اهلبیت (ع ) یعنى ((سید حمیرى ))شد، که به نقل بعضى از ۲۳۰۰ قصیده در شاءن خاندان رسالت سروده است … (۲۱۳)

گریه امام حسن (ع ) از دو چیز

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامى که امام حسن (ع ) در بستر شهادت و سفر آخرت ، قرار گرفت ، گریه مى کرد، یکى از حاضران عرض کرد:((اى پسر رسول خدا! آیا با آنهمه مقام ارجمندى که در پیشگاه رسول خدا(ص ) دارى ، و آن حضرت درباره تو چنین فرمود، و بیست بار، پیاده به حج رفته اى ، و سه بار تمام دارائیت را نصف نموده اى ، و حتى کفشت را به مستمندان داده اى ، چرا گریه مى کنى ؟)).امام حسن در پاسخ فرمود:انما ابکى لخصلتین ؛ لهول وفراق الاحبه
:((همانا درباره دو چیز گریه مى کنم : ۱- از وحشت روز قیامت (که هر کس ‍ براى نجات خود به هر جا سر مى کشد تا به آن پناه ببرد، و پناهى نمى بیند) ۲- و فراق و جدایى دوستان )).(۲۱۴)

وصیت امام حسن (ع ) و ماجراى تلخ دفن جنازه او

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامى که امام حسن (ع ) به زهر جفا مسموم شده و در اواخر ماه صفر سال ۵۰ هجرت در بستر شهادت قرار گرفت ، برادرش امام حسین (ع ) را طلبید و به او چنین وصیت کرد:
((برادرم ! به تو وصیت مى کنم ، آن را اجرا کن ، هنگامى که از دنیا رفتم ، جنازه ام را براى دفن ، آماده کن ، سپس جنازه ام را کنار (قبر) رسول خدا(ص ) ببر، تا با او تجدید عهد کنم ، سپس مرا به جانب (قبر) مادرم فاطمه (س ) ببر، و پس از آن مرا به بقیع ببر و در آنجا جنازه ام را به خاک بسپار، و بدان که از طرف ((حمیراء)) (عایشه )، که مردم از دشمنى و خلافکارى او با خدا و پیامبر، و ما اهلبیت ، آگاهى دارند، مصیبتى به من مى رسید)).هنگامى که امام حسن (ع ) وفات کرد، جنازه اش را روى تابوتى نهادند، و آن را به محلى که پیامبر(ص ) در آن محل ، بر جنازه ها نماز مى خواند بردند، امام حسین (ع ) بر جنازه برادرش نماز خواند و پس از نماز، جنازه را به کنار قبر پیامبر(ص ) بردند.در این هنگام (افراد مرموزى ) به عایشه چنین خبر دادند: ((بنى هاشم جنازه امام حسن (ع ) را کنار قبر رسول خدا(ص ) آوردند، و مى خواهند، آن را دفن کنند)).
بى درنگ عایشه بر استرى زین کرده سوار شد و شتاب کرد – او نخستین زنى بود که در عصر اسلام ، سوار بر زین استر شد – و کنار قبر رسول خدا آمد و فریا زد: نحو ابنکم عن بیتى …: ((پسر خود را از خانه من دور کنید، زیر نباید در اینجا چیزى دفن گردد، و پرده حریم پیامبر(ص ) دریده شود)).امام حسین (ع ) به گفتار عایشه ، چنین پاسخ داد:((ت و پدرت ، از قبل ، پرده حریم پیامبر(ص ) را دریدید، و تو کسى (جنازه ابوبکر) را به خانه پیامبر(ص ) آوردى که آن حضرت دوست نداشت در نزدیک او باشد، خداوندى در مورد این کار، از تو باز خواست خواهد کرد، همانا برادرم (امام حسن ) به من امر کرد تا جنازه اش را کنار (قبر) پدرش ‍ رسول خدا(ص ) ببرم ، تا با او تجدید عهد کند، بدان که برادرم از همه مردم به خدا و رسولش و معنى قرآن ، آگاهتر بود، و داناتر از آن بود که پرده حریم رسول خدا(ص ) را پاره کند، زیر خداوند در قرآن (آیه ۵۳ احزاب ) مى فرماید:یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبى الا ان یؤ ذن لکم ((اى کسانى که ایمان آورده اید، بدون آنکه پیامبر به شما اجازه دهد، وارد خانه او نشوید)).ولى تو (اى عایشه !) بدون اجازه پیامبر(ص )، مردانى را به خانه او راه دادى .
خداوند در قران (آیه ۲ حجرات ) مى فرماید:یا ایها الذین آمنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبى
:((اى کسانى که ایمان آورده اید، صداى خود را از صداى پیامبر(ص ) بلندتر نکنید)).ولى به جانم سوگند، تو (اى عایشه !) به خاطر (دفن جنازه ) پدرت (ابوبکر) و به خاطر(دفن جنازه ) فار وقتش (عمر) بغل گوش پیامبر(ص )، کلنگها زدى ، با اینکه خداوند در قرآن (آیه ۳ حجرات ) مى فرماید:ان الذین یغضون اصواتهم عند رسول الله اولئک الذین امتحن الله قلوبهم للتقوى :((آنها که صداى خود را نزد رسول خدا(ص ) کوتاه مى کنند، کسانى هستند که خداوند قلوبشان را براى تقوا، خالص نموده است )).سوگند به جانم (اى عایشه !) پدرت (ابوبکر) و فاروقش (عمر)، با نزدیک نمودن خود به پیامبر(ص )، او را آزار دادند، و آن حقى را که خداوند با زبان پیامبرش به آنها امر کرده بود، رعایت ننمودند، زیرا خداوند مقرر فرمود که آنچه نسبت به مؤ منان ، در زنده بودنشان حرام است ، در هنگام مردنشان نیز حرام است .سوگند به خدا اى عایشه ! اگر از نظر ما خداوند دفن جنازه امام حسن (ع ) در نزد قبر پیامبر(ص ) را، که تو آ نرا نمى خواهى ، جایز نموده بود، مى فهمیدى که بر خلاف خواسته تو، ما آن جنازه را در آنجا دفن مى کردیم .سپس محمد حنفیه ، رشته سخن را بدست گرفت و خطاب به عایشه گفت :
((اى عایشه ! تو یک روز بر استر مى نشینى ، و روزى (در جنگ جمل ) بر شتر مى نشینى ، و به خاطر کینه و دشمنى که با بنى هاشم دارى ، نه هواى نفس خود را کنترل مى کنى و نه بر زمین قرار مى گیرى )).
عایشه با تندى به محمد حنفیه رو کرد و گفت :((اى پسر حنفیه ! اینها فرزندان فاطمه ها هستند، که سخن مى گویند، تو چه مى گوئى ؟)).در اینجا امام حسن (ع ) به دفاع از برادرش محمد حنفیه پرداخت و فرمود:((اى عایشه ! چرا محمد را از فرزندان فاطمه ، دور مى کنى ، به خدا که او فرزندزاده سه فاطمه است ۱- فاطمه دختر عمران (مادر ابوطالب )۲- فاطمه دختر اسد(مادر امیرمؤ منان على علیه السلام ) ۳- فاطمه دختر زائده (مادر عبدالمطلب ).عایشه با تندى به امام حسین (ع ) گفت :((فرزند خود را (جنازه حسن (ع ) را) از اینجا دور کنید، و آن را به جاى دیگر ببرید که شما مردمى هستید که خواهان دشمنى مى باشید)).
آنگاه امام حسین (ع ) (مطابق وصیت برادرش امام حسن ) جنازه امام حسن (ع ) را به جانب (قبر) مادرش برد و سرانجام در بقیع به خاک سپرد.(۲۱۵)

نظرات[۰] | دسته: داستانهایی از حضرت امام حسن مجتبى (ع ) دراصول کافی | نويسنده: admin | ادامه مطلب...

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

بایگانی شمسی

تقویم شمسی

اسفند ۱۳۹۰
د س چ پ ج ش ی
« بهمن   فروردین »
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹  
No Image No Image