آخرین مطالب

 
No Image
خوش آمديد!
درس اخلاق حضرت آیه اللَّه مظاهری «مدّظله العالی»موضوع: شناخت روحانیت (۴) پيوند ثابت

درس اخلاق حضرت آیه اللَّه مظاهری «مدّظله العالی»
موضوع: شناخت روحانیت (۴)
تاریخ: ۳۱/ ۶/ ۱۳۷۸
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم. بسم اللَّه الرحمن الرحیم. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
بحثی که نمی‏دانم به چه تناسب جلو آمد بحث ارزنده‏ای است بحث خوبی است برای ما هم مشوق ما است و هم تعیین وظیفه برای ما است و هم شناخت وظیفه و انشاءاللَّه در آخر کار هم شرائطی که برای ما است با هم مذاکره بکنیم شاید بحث خوبی در بیاید این دو سه جلسه راجع به اهمیت کار روحانیت مذاکره شد که این کار روحانیت کار ما طلبه ‏ها کار مهمی است انصافاًو این ادامه همین جهاد است جهاد فی سبیل اللَّه و این جمله‏ای که در روایات ما آمده «دماء العلماء افضل من الدماء شهدا» این از نظر عقلی هم درست است برای اینکه کار ما روحانیت کار ما طلبه‏ها ترویج دین است و اگر کار ما نباشد آن جهاد اصطلاحی هم نیست یا بی رنگ است یا کم رنگ است از این جهت هم ثوابهای عجیبی بار شده بر کار ما شیعه و سنی نقل می‏کنند اینکه در جنگ خیبر مسلمانها روز اول شکست خوردند و سنی، شیعه نقل می‏کند علم را داده بودند به ابوبکر علم دار ابوبکر بود روز دوم هم شکست خوردند و علم دار عمر بود و روز سوم هم شکست خوردند علم دار عثمان بود حالا این قضیه اتفاقیه چه جور اتفاق افتاده شیعه نقل می‏کند تاریخ نویس‏ها معمولاً ابن ابی الحدید معتزلی، کامل ابن اثیر مروج الذهب تاریخ بغداد معمولاً این تاریخ نویس‏ها نقل می‏کنند روایتی هم که می‏خواهم بخوانم این روایت در کتب روائی اهل تسنن و تشیع آمده است و بنا بر آنچه نوشته‏اند یک حال شکستگی در میان مسلمانها پیدا شده بود چنانچه یک حالت جسوریت در لشکر کفر پیدا شده بود به عبارت دیگر اسلام در مخاطره عجیبی واقع شده بود پیغمبر اکرم مثل اینکه توی نماز مغرب و عشا فرمودند فردا علم را می‏دهم دست کسی که من و خدا را دوست بدارد و خدا و من هم او را دوست بداریم که باز سنی‏ها نقل می‏کنند از قول عمر که عمر می‏گوید من صبحی هی خودم را نزدیک می‏کردم به پیغمبر اکرم شاید چشمش به من بیفتد و علم را بدهد دست من و بعد از نماز صبح امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام را پیغمبر خواستند شاید همین بادمجان دور قاب چینها گفتنند چشمانشان درد می‏کند و اصلاً جبهه نرفته جبهه نمی‏تواند برود ایشان فرمودند که بیاید، آمد و با معجزه چشمهای امیرالمؤمنین را پیغمبر خوب کردند یعنی آب دهن مالیدند به چشمهای امیرالمؤمنین چشمهای ایشان خوب شد علم را دادند دست ایشان فرمودند سوار شو و آمدند دیگر در جبهه و در پشت جبهه و امیرالمؤمنین را سوار کردند، امیرالمؤمنین در حرکت هستند او سواره پیغمبر اکرم پیاده، حالا پیغمبر اکرم می‏خواهند یک جمله بگویند از نظر ما طبله‏ها یعنی از نظر مطوّل ما طلبه‏ها از نظر فصاحت و بلاغت باید حساس‏ترین جملات گفته شود آنکه سنی و شیعه در کتاب روائی و در این کتابهای تاریخی نقل می‏کند این است که پیغمبر اکرم فرمودند «یا علی لئن یهدی اللَّه بک رجلاً خیرٌ لک من الدنیا و ما فیها» داری جبهه می‏روی، جبهه این جوری که اسلام در مخاطره است که یک شمشیرش که دیگر آن «ضربه علی یوم الخندق افضل من عباده ثقلین» این مسلم از باب مثال است همین شمشیر حالا هم «افضل من عباده ثقلین» است یعنی الان که امیرالمؤمنین بروند پیروز بشوند و برگردند اسلام پیروز شده و وقتی اسلام پیروز بشود همان است که یک شمشیر «افضل من عباده ثقلین» این قدر ثواب است امّا فرمودند یا علی اگر کار طلبگی بکنید اگر بتوانی یک نفر را بسازی این از دنیا و آنچه در دنیا است برای تو بهتر است یعنی از جنگ خندق، از جنگ احزاب، از همین جنگ، از جنگهای دیگر از این ۸۴ جنگی که پشت سر گذاشتی از آن پنج سالی که مظلومی در عالم مثل تو نیامد از همه اینها افضل اینکه کار طلبگی بکنی بتوانی یک نفر را بسازی «لئن یهدی اللَّه بک رجلاً خیرٌ لک من الدنیا و ما فیها» این پیام برای این است امیرالمؤمنین که هر چه به او گفته شود، او که همه این چیزها را می‏داند و همه این راهها را هم قبلاً رفته است و همه این چیزهایش او مبین است

این یک پیام است پیغمبر اکرم در آن صحنه کذایی یک پیام داده برای ما طلبه‏ها و آن اینکه «لئن یهدی اللَّه بک رجلاً خیرٌ لک من الدنیا و ما فیها» و ما از این کارها خیلی می‏کنیم انصافاً یعنی هر کدام شماها که الان اینجا نشسته‏اید با همین نبود توی صحنه‏تان شاید فکرش را بکنید بتوانید بگویید من خیلی ساختم خیلی هدایت کردم ما بتوانیم یک نماز خوان درست بکنیم ما بتوانیم با حرفهای خوبمان یک ضد انقلاب را از مرگ روحی نجاتش بدهیم ما بتوانیم یک کسی را که بدبین به اسلام است را خوش بین به اسلام بکنیم با یک منبر چه بسیار من دیدم و شنیدم که یک منبر چه‏ها می‏کند نه یک جوان، جوانها می‏سازد دیگر چه رسد مثل الغدیر علامه امینی یا احقاق الحق آن مرد کم نظیر و امثال اینها چه برسد به جواهر، صاحب جواهر و متأسفانه ما اینها را کم می‏گیریم دیروز در یک جلسه‏ای من یک مثال زدم این مثال را الان بزنم تقاضا دارم بهش توجه کنید می‏گفتم اگر ما یک کداممان یک بچه در شرف مرگ است نجاتش بدهیم مثلاً توی خیابان ببینیم یک بچه تصادف کرده دارد می‏میرد این بچه را بگیریم ببریم بیمارستان دکتر ببین و پول بده، این طرف و آن طرف و این بچه را از مرگ نجات بدهیم چه خاطره شیرینی می‏شود برای ما همیشه هم در ذکرمان است هر وقت بپرسند یک خاطره شیرین بگو همان بچه که توی حوض داشت خفه می‏شد نجاتش دادیم همان خاطره را می‏گوییم امّا کار ما طلبه‏ها اینکه با یک منبر ده نفر را از مرگ حتمی نجات می‏دهیم راستی حال انحرافی را ازش می‏گیریم امّا هیچ وقت به ذهنمان نمی‏آید که یک خاطره شیرین است برای من همه ما که اینجا نشستیم دلیل بر این است که قدر و منزلت خودمان را نمی‏دانیم دیگر حالا نمی‏توانیم بگوییم نمی‏شناسیم و شماها همه تان فاضل هستید می‏شناسید امّا این وظیفه‏شناسی عمل کردن به وظیفه خیلی مهم است خیلی و ما طلبه‏ها مثل مردم هستیم مردم وظیفه ما را نمی‏دانند، نمی‏شناسند، قدر ما را نمی‏دانند و خود ما اگر بدتر از آنها نباشیم کمتر از آنها نیستیم مثالهای عوامانه زیاد دارم حیف است جلسه را به مثالهای عوامانه درست بکنم، تمام بکنم و الا مثال زیاد است خودتان فکر بکنید توی زندگی خودتان ببینید چه جور نه قدر خودمان را می‏دانیم مردم هم قدر ما را نمی‏دانند، نه قدر خودمان را می‏شناسیم و نه مردم قدر ما را نمی‏شناسند این یک عمومیتی پیدا کرده خوب اینها که دروغ نیست «من احیاها فکانما احیا الناس جمیعا» در روایت صحیح سند ظاهر دلاله مرحوم کلینی از امام صادق می‏فرماید مراد این است که یک نفر را بسازید «فکانما احیا الناس جمیعا» این روایت می‏گوید «خیرٌ لک من الدنیا و ما فیها» ما یک روز پول نداشته باشیم چه اوضاعی در می‏آوریم، واممان یک روز عقب بماند، یک روز پیش زن و بچه خجالت بکشیم، خوب اینها دلیل بر این است که قدر خودمان را نمی‏دانیم و الا اگر راستی کسی قدر خودش را بداند می‏شود شهید دوم، شهید دوم ۵۴ سال عمر کرده و در وضع خفقانی هم بوده خیلی وضع بد بوده تدریس فقه خمسه می‏کرده یعنی برای اینکه تشیع را در میان آن تاریکی‏ها زنده نگاه بدارد فقه خمسه هم می‏گفته خوب فقه ابو حنیفه گفتن من نمی‏دانم پیش شهید چقدر زجر آور بوده، دیگر قیاس و استحسان ابو حنیفه را زنده کردن گفتن استدلال کردن خیلی مشکل بوده امّا برای اینکه تشیع را زنده نگاه بدارد در شامات این فقه خمسه می‏گفته حالا به اندازه‏ای برایش مشکل بوده که شبها خودش می‏رفته در بیابان و هیزم می‏کنده و می‏گرفته به دوشش و می‏آورده برای زنش گوشت بپزد، نان بپزد دیگر ببینید که وضع اقتصادیش چه جور بوده است به اندازه‏ای برای شهید سخت بوده که دیگر هیزم کنی می‏کرده البته برای خودش و تا آخر که دیگر هم شاگرد نااهل دشمن نکبت، دشمنها دو قسم هستند یک قسمتشان راستی منافق نکبتی شاگرد خاص ایشان بالاخره ایشان را به کشتن داد حالا اینجا مرادم است با این وضع خفقان با این فقر کذائی مرحوم شهید دویست جلد کتاب نوشته و یکی از این دویست جلد کتاب این مسالک است مرحوم صاحب جواهر از این مسالک خیلی استفاده کرده و انصاف قضیه هم این دوره فقه ایشان مسالک بهترین کتابها است موجز، مستدل آن هم استدلالها خیلی قوی که اصلاً من عقیده دارم همه فقه سطحی از بین برود دیگر تدریس نشود آن و به جای این، این مسالک تدریس بشود هم آسان است و هم دقیق است و هم مختصر یک دوره فقه است «من الطهاره الی الدیات» چه جور می‏شود وقتی قدر خودش را دانست و وظیفه خود را تشخیص داد و وقتی متقی باشد چنین می‏شود متقی است می‏بیند وظیفه این است تشخیص داد حالا اینکه دارد می‏نویسد این بالاترین سواد است یک وقت می‏گفتم من در حالی که یک دوره جواهر خوب دیدم امّا این را الان یادم نیست کجا است می‏دانم دیدم، ندیدم، هست، نیست ولی یکی از علمای بزرگ به من می‏فرمود که در جواهر هست حالا من سرسری گذشتم نگذشتم نمی‏دانم چه جور است آن عالم جلیل آن عالم بزرگ به من می‏فرمود توی جواهر هست قضیه این است که پسر صاحب جواهر عصای صاحب جواهر هم بوده و یک عالم متدینی، این مُرد پسر صاحب جواهر مُرد عصری هم مرد این آقازاده را غسلش دادند تشییع جنازه را گذاشتند برای فردا این جنازه را آوردند توی خانه صاحب جواهر مثل حالا که رسم است می‏برند توی مسجد نه آن وقت اهمیت به مسجد می‏دادند بردند توی خانه صاحب جواهر، خانه صاحب جواهر همان طور که حضرت امام هم توی رسانه‏ها می‏گفتند یک خانه محقری بود و دو تا اتاق بیشتر نداشت دو اتاق کوچک یکی کتابخانه و مکتب صاحب جواهر یکی هم زن و بچه‏اش آنجا بودند این جنازه را آوردند توی مکتب خانه، توی کتابخانه و رفتند به دنبال کارشان صاحب جواهر نماز جماعت یا غیر جماعت نمازشان را خواندند دیدند موقع جواهر نوشتن است گفتند که خوب بهترین هدیه‏ها برای پسرم نوشتن جواهر است آمدند نشستند پای جنازه و جواهر را نوشتند آن اندازه‏ای که هر شب می‏نوشتند امشب هم نوشتند آن عالم جلیل القدر که قضیه را که نقل می‏کنند می‏گویند صاحب جواهر گفت که ثواب نوشتن امشب برای پسرم می‏شود اینها به قول آن آقا می‏گفت «نمی‏دانم، نمی‏شود، نمی‏توانم» در قاموس انسانها راه ندارد معقول نیست به قول این آقا اگر بخواهد می‏تواند تسخیر عالم ملکوت می‏تواند بکند قرآن می‏گوید تسخیر عالم ملک می‏تواند بکند نه قرآن می‏گوید تسخیر عالم ملکوت هم می‏تواند بکند «ان الذین قالو ربنا اللَّه ثم استقامو تتنزل علیهم الملائکه» این دنیایش هست تسخیر عالم ملکوت «الم تروا ان اللَّه سخر لکم ما فی السموات و ما فی الارض»[۱] تسخیر عالم وجود اگر بخواهد هر چه بخواهد می‏شود هر چه بخواهد می‏تواند هر چه بخواهد می‏داند دلیلش هم تجربه راستی اگر بخواهد می‏شود صاحب جواهر و حالا مرگ پسرش او را از درسش وا بدارد نیست دیگر مرگ پسرش پرتی حواس برایش بیاورد نه توجه به این هم دارد جواهرش که از بین نمی‏رود توجه به این هم دارد کارش بالاترین ثوابها است از هر حجی از هر عمره‏ای از هر خواندن قرآنی و بالاخره از هر چیز ثوابش بالاتر است لذا می‏نشیند جواهر می‏نویسد هدیه می‏کند به روح پر فتوح پسرش هیچ کدام ما قدر خودمان را نمی‏دانیم منزلت خودمان را نمی‏دانیم قدر و منزلت کارمان را نمی‏دانیم همین شهید در منیه همین روایت را نقل می‏کند دیگر که الان جلسه فقه ما ملائکه می‏آیند بالشان را پهن می‏کنند ما روی بال ملائکه می‏نشینیم که مرحوم شهید توی منیه یک جمله‏ای نقل می‏کنند که یک کسی مسخره کرد و گفت طلبه داشت می‏رفت درس گفت مواظب باش بال ملک را نشکنی این موجب شد که فردا فلج شد حالا اینجا راستی روایت داریم روایت را مرحوم شهید توی منیه نقل می‏کنند مرحوم کلینی در کافی نقل می‏کنند اینکه ما روی بال ملک نشستیم این معنی‏اش همین است ملک وقتی پرواز می‏کند می‏رود عالم چهارم افتخار می‏کند که بالش فرش طلبه شده است حالا راستی اینها را ما قبول داریم، نمی‏شود بگوئیم قبول نداریم، و الا منجر به چیزهای بیخودی می‏شود قبول داریم امّا چرا این قدر بی اهمیت به کارمان هستیم؟ چرا این قدر بی اهمیت به درسمان هستیم؟ چرا این جوری و راستی ما به درس خیلی بی اهمیت هستیم من زجر می‏کشم وقتی می‏بینم این بی اهمیتی راجع به فقه راجع به اصول دیگر حالا راجع به آن درسهای جنبی هم که وضع فعلی ما باید این جور باشد فقط فقه و اصول که نیست باید آشنا به تفسیر باشیم ما باید آشنا به معارف اسلام باشیم و بالاخره ما باید جواب گوی این جوانها باشیم دریابیم این جوانها را ما باید جواب گو در شبهاتی که به وجود آمده است شبهات به دین ما، به فقه ما، به روحانیت ما، اصل و کیان ما را این شبهات دارد از بین می‏برد اینها را باید کی جواب بدهد دانشگاه می‏تواند جواب بدهد نه فرنگ رفته‏ها می‏توانند جواب بدهند نه آنها که نکبت علی نکبت درست کردند پس کی باید جواب بدهد ما طلبه‏ها این کوتاهی کردن چقدر گناه دارد «و کفی بالمرء جهلاً ان لا یعرف قدره» من نمی‏دانم چقدر اینها درست باشد امّا می‏دانم می‏تواند بشود می‏گویند شهید اول وقتی توی زندان حکم اعدامش آمد یک دوره فقه نوشت همین لمعه، اینها را سبک نشمارید و الا چنین است وقتی که راستی انسان رفت توی کاری فقه شد ملکه او صاحب جواهر فرمود اگر و سائل و جامع المقاصد پیش من باشد من جواهرم را می‏نویسم مسلم یک کتابی پیش شهید اول بوده شش روز یک دوره فقه نوشت یکی لمعه را نوشت که چند صد سال است ما طلبه‏ها داریم می‏خوانیم دانست که آخر عمرشان است یا امروز یا فردا یا این ساعت اعدامشان می‏کنند چه کاری بکنند که بهترین کارها دیدند فقه بنویسند بهترین کارهاست یعنی از نماز خواندن، از نماز شب خواندن، از هر کار خیری بهتر است یک دوره فقه نوشتند و داریم هم بعضی از مراجع را داریم دم مرگشان است طلبه‏ها نشستند می‏فرمایند که شروع کنید جلسه را جلسه علم کنید تا من در جلسه علم بمیرم لذا یک مسئله سؤال می‏کنند حاج میرزا محمد چهار سوقی را این جور نقل می‏کنند می‏گویند طلبه‏ها آقا دم مرگ رفتند خدمت ایشان دم مرگ بودند و می‏دانستند دم مرگ هستند گفتند که یک مسئله شروع بکنند تا من در جلسه طلبگی بمیرم یکی از بزرگان برای من نقل می‏کرد از شاگردهای مرحوم میرزا نقل می‏کرد که مرحوم میرزای بزرگ ایشان دم مرگ بودند چشمهای مبارک را فرو بسته بودند و می‏خواستند دم مرگ ایشان یک جمله حساسی بگویند و هر چه می‏کردند ایشان را به زبان بیاورند ایشان چشمهایشان را باز نکردند یک طلبه که قدر خودش را قدر فقه را می‏دانست یعنی مرحوم میرزا را شناخته بود گفت من الان به زبانشان در می‏آورم آمد سر گذاشت توی گوش میرزای بزرگ گفت آقا ته دیگ سوخته خوردنش چه طور است گفت ایشان چشمها را باز کرد یک توجه حسابی گفت مانعی ندارد برای اینکه اگر چیزی بخواهد حرام باشد خوردنش یا باید حرمت ذاتی داشته باشد یا باید خبیث باشد یا باید نجس باشد ته دیگ سوخته نه نجس است نه خبیث است و نه حرمت ذاتی دارد چمشهای بزرگوارشان را هم گذاشتند همان وقت مردند کی می‏تواند این جور باشد وقتی قدر خودش را بداند وقتی ما قدر خودمان را نمی‏دانیم چرا جواهرها تحویل جامعه داده شد و دیگر نمی‏شود، همه به همین بر می‏گردد چرا آخوند خراسانی‏ها تحویل جامعه شد و الان نمی‏شود همه به همین بر می‏گردد، چرا یک وقت اصفهان مثل مرحوم آقا حسین خوانساری و آقا کمال خوانساری تحویل جامعه می‏دهد و دیگر حالا نمی‏شود آن وقت قدر خودش را می‏دانست و الان قدر خودش را نمی‏داند بله آن وقتها مردم هم بیشتر قدر ما طلبه‏ها را می‏دانستند ولی عمده خود ما طلبه‏ها این بحث ناقص است اجازه بدهید یک قدری درباره‏اش صحبت کنیم شاید یک تنبهی برای بعضی ازماها پیدا بشود ان شاء اللَّه.
و السلام علیکم و رحمه اللَّه و برکاته.
۱٫سوره لقمان، آیه ۳۰٫

دسته: اخلاق اسلامی | نويسنده: admin


ارسال نظر

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

بایگانی شمسی

تقویم شمسی

مهر ۱۳۹۶
د س چ پ ج ش ی
« مرداد    
 12
۳۴۵۶۷۸۹
۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵۱۶
۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲۲۳
۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹۳۰
No Image No Image