آخرین مطالب

 
No Image
خوش آمديد!
شرح دعای روز بیست و هشتم ماه مبارک رمضان پيوند ثابت

روز بیست و هشتم
احکام زکات فطره
۱- کسی که موقع غروب یعنى قبل از غروب شب عید فطر گرچه به چند لحظه باشد بالغ و عاقل و هوشیار است و فقیر و بنده کس دیگر نیست، باید براى خودش و کسانی که نان‏خور او هستند، هر نفرى یک صاع که تقریبا ۳ کیلوگرم است گندم یا جو یا خرما یا کشمش یا برنج ‏یا ذرت و مانند اینها به مستحق بدهد و اگر پول یکى از اینها را هم بدهد کافى است.
۲- احتیاط مستحب آنست که فقط به فقراى شیعه بدهد. وهمچنین مستحب است در دادن زکات فطره، خویشان فقیر خود را بر دیگران مقدم دارد و بعد همسایگان فقیر را، بعد اهل علم فقیر را، ولى اگر دیگران از جهتى برترى داشته باشند، مستحب است آنها را مقدم بدارد.
۳- اگر در محل خودش مستحق پیدا شود، احتیاط واجب آنست که فطره را به جاى دیگر نبرد، و اگر به جاى دیگر ببرد و تلف شود، باید عوض آن را بدهد.
نماز شب بیست و هشتم: شش رکعت در هر رکعت حمد و صد مرتبه آیهالکرسى و صد مرتبه توحید و صد مرتبه کَوْثَرْ و بعد از نماز صـد مـرتبه صلوات بر محمّد و آل محمّد ثواب: حضرت علی فرمود: خدا گناه او را می‏آمرزد.
شرح دعای روز بیست و هشتم
«اللَّهُمَّ وَفِّرْ حَظِّی فِیهِ مِنَ النَّوَافِلِ وَ أَکْرِمْنِی فِیهِ بِإِحْضَارِ الْمَسَائِلِ‏ وَ قَرِّبْ فِیهِ وَسِیلَتِی إِلَیْکَ مِنْ بَیْنِ الْوَسَائِلِ یَا مَنْ لاَ یَشْغَلُهُ إِلْحَاحُ الْمُلِحِّین».‏ای خدا در این روز بهرهام را از مستحبات زیاد کن و با آمادگی مسائل در حقم کرم فرما و وسیلهام را از بین وسایل به سوی حضرتت فراهم کن،‏ای خدایی که اصرار اصرارکنندگان او را سرگرم نمیکند.
نوافل چیست؟
نوافل جمع نافله است و در معارف اسلامی نوافل به دو معنا به کار برده میشود. در معنای اول به نمازهای مستحبی و در معنای دوم به مطلق مستحبات نوافل میگویند.
وقتی در فقه، از نوافل بحث میشود غالباً نمازهای مستحبی اراده شده است. بزرگان معتقدند که مقام قرب دوگونه است یکی مقام قرب فرائض و دیگری مقام قرب نوافل میباشد. مقام قرب فرائض این است که انسان با انجام دادن واجبات به خداوند متعال نزدیک شود و مقام قرب نوافل یعنی این که انسان با انجام نوافل به خداوند نزدیک شود. در بین علماء نیز این بحث مطرح میباشد که آیا مقام قرب فرائض بالاتر است یا مقام قرب نوافل؟
مقام قرب فرائض
امیرالمؤمنین علی(ع) فرمودند: هیچ عبادتی مانند اداء فرائض نیست. «لَا عِبَادَهَ کَأَدَاءِ الْفَرَائِضِ». (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص: ۱۷۶) روایت قدسی مشهوری نیز وارد شده است که: «أَطِعْنِی فِیمَا أَمَرْتُکَ أَجْعَلْکَ تَقُولُ لِشَیْ‏ءٍ کُنْ فَیَکُونُ»؛ تو اوامر مرا اطاعت کن تا تو را به مقامى برسانم که به هر چه گفتى موجود باش، موجود شود». (عده الداعی ونجاح الساعی ۳۱۰). این نوع اطاعت، ظهور در اطاعت واجبات دارد.
جریان مرحوم آیت الله کوهستانی
یکی از علاقهمندان مرحوم آیت الله کوهستانی، آقای سید خالق موسوی کِنِتی، چنین نقل کرده است: در سفری که مرحوم آقاجان کوهستانی به منطقه هزار جریب داشتند، در مسیر راه به روستای کِنِت رسیدند. شب را در منزل برادرم که او نیز از ارادتمندان آقاجان بود، به سر بردند. در همان شب معظم له نیاز به حمام پیدا کردند و از بنده پرسیدند: شما در محل حمام دارید؟ عرض کردم، حمام داریم ولی قابل استفاده نیست و آب حمام هم سرد است، چون زمستان و هوا بسیار سرد بود. گفتم، برای شما آب، گرم می‏کنیم. فرمود: نه! مرا تا حمام همراهی کن. من ایشان را ملازمت کردم. آقا به من گفتند: شما در همین جا، منتظر باش تا برگردم! مدتی صبر کردم، دیدم آقاجان دیر کردند. با خود گفتم شاید از سردی آب حمام است که آقا دیر کردند والا نباید این قدر طول می‏دادند، لذا نگران شده و آهسته داخل حمام رفتم، ولی با کمال تعجب، دیدم آقا، داخل خزینه است و از آب خزینه هم بخار بالا می‏زند! دستم را داخل آب کردم، دیدم گرم است. متحیرانه بیرون آمدم؛ وقتی آقا، از حمام بیرون آمدند خطاب به من فرمودند: مگر نگفته بودم منتظر باش، چرا وارد حمام شدی؟ عرض کردم: شما خیلی طول دادید و من نگران شدم و الان هم در شگفتم که چگونه آب حمام گرم شده بود. مرحوم کوهستانی فرمود: «هر چه دیدی. راضی نیستم تا زنده ام برای کسی نقل کنی» ایشان به جایگاهی از عمل صالح و اطاعت الهی رسیده بودند که بر قوانین فیزیکی حاکم بر طبیعت اثر میگذاشتند. (برقله پارسایی، ص ۲۵۷)
حکایت راستان
نقش نماز اول وقت (خاطره‏ای ناگفته از دیدار محرمانه)
یکی از فرزندان حضرت آیت الله محمد تقی بهجت با اشاره به رابطه صمیمی و عاطفی قوی بین رهبر معظم انقلاب و مراجع عظام تقلید، افزود: ایشان اصرار فراوانی داشتند که هر بار که به شهر قم مشرف می‏شدند دیداری نیز با حضرت آیت الله شیخ محمدتقی بهجت داشته باشند و از انفاس رحمانی ایشان مستفیض شوندوی در ادامه با نقل خاطرهای از یکی از آخرین دیدارهای این دو بزرگوار، گفت: «مقام معظم رهبری نیمه شبی خطاب به محافظان خود فرمودند باید عازم قم شویم که ظاهراً هدفشان عیادت از این مرجع تقلید بود زیرا خبر رسیده بود که ایشان بیمار شدهاند. ایشان پس از ورود به قم، طبق سنت همیشگی به سوی منزل آیتالله بهجت قدس الله نفسه الزکیه رفتند و آن مرجع فقید نیز به گونه‏ای به استقبال ایشان آمدند که به نظر میرسید به طریقی از حضور سرزده مقام معظم رهبری مطلع شده باشند «وی ادامه داد: «حضرت آیتالله خامنهای مانند همیشه ساعتی به گفت و شنود خصوصی با ایشان پرداختند و آیتالله بهجت نیز پس از اتمام ملاقات ایشان را تا داخل کوچه بدرقه کردند. وی سپس گفت: «هنگام بدرقه، آیت الله بهجت رو به رهبر انقلاب کردند و از روی تواضع و کتمان گفتند “نمی دانم در خواب بود یا بیداری” و افزودند: همین چند روز پیش، همین جایی که شما اکنون ایستادهاید، استادم حضرت آیتالله سید علی قاضی طباطبایی ایستاده بودند و رو به من کردند و گفتند: بهجت! نماز اول وقت! نماز اول وقت! نماز اول وقت!» دراین هنگام مقام معظم رهبری هم از این مکاشفه ایشان به فکر فرو رفتند و خداحافظی کردند. این منبع نزدیک به بیت معظمله گفت: نقل این خاطره از سوی چنین عارف بزرگواری برای چنین شخصیتی که هیچ کدام نماز اول وقتشان فوت نمیشود بیانگر اهمیت جایگاه نماز اول وقت است. وی افزود: میدانید که آیتالله قاضی، استاد آیتالله بهجت، تنها شخصی هستند که به دعای خودشان، کالبد جسمانیشان به همراه روحشان در اختیار خود ایشان است و به تأیید بسیاری از اشخاص از جمله آیتالله بهجت و آیتالله فاطمینیا، ایشان هنوز با همان کالبد جسمی، به منزل برخی شاگردان خود میروند و مانند این ماجرا، رهنمودهایی به آنان میدهند. وی گفت: علامه طباطبایی نیز نقل کرده بودند که آیتالله قاضی پس از رحلتشان، در اواسط یکی از نمازهای ایشان در مقابلشان با همان پیکر جسمانی ظاهر شده و گوشه عمامه ایشان را بیرون کشیده و روی شانه ایشان انداخته و خطاب به ایشان گفتهاند رعایت مستحباتی مثل تحتالحنک انداختن برای شما لازم است.
در حدیث دیگری امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: «أَنْفَعُ الْمَالِ مَا قُضِیَ بِهِ الْفَرْضُ» ، سودمندترین ثروت، آن چیزی است که واجب به وسیله آن اداء شود. (تصنیف غرر الحکم و دررالکلم ص۳۶۷)
این موارد، از موارد قرب فرائض است که مهمتر از مقام قرب نوافل میباشد.
مقام قرب نوافل
اما مقام قرب نوافل این است که انسان با انجام مستحبات (بعد از این که واجبات را انجام داد)، به خدا نزدیک میشود که در حدیث قدسی، حضرت حق میفرماید: «لَا یَزَالُ عَبْدِی یَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّوَافِلِ مُخْلِصاً لِی حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِه…» بنده من، پیوسته به وسیله نوافل به من نزدیک می‏شود تا جایی که من گوش او می‏شوم، که با آن گوش می‏شنود… (ارشادالقلوب الی‌الصواب ج۱، ص۹۱)
البته مقام قرب نوافل یک شرط سازنده دارد که در صورت انجامندادن آن، فاجعهآفرین خواهد بود و آن شرط این است که انجام نوافل به فرائض و واجبات ضرر و آسیب وارد نکند.
حضرت علی فرمودند: «إِذَا أَضَرَّتِ النَّوَافِلُ بِالْفَرَائِضِ فَارْفُضُوهَ»؛ وقتی که مستحبات به واجبات ضرر برساند، مستحبات را رها کنید. (بحار ج۶۸، ص۲۱۸). مثلاً در ایام محرم افراد تا سحر سینهزنی و عزاداری میکنند، اما نماز صبح واجب خود را قضا میکنند و یا این که افراد به زیارتهای مستحبی (مشهد، عتبات عالیات، عمره مفرده) میروند، اما خمس واجب مال خود را پرداخت نمیکنند.
ولایت فقیه، همین است
در کربلا خدمت حضرت امام خمینی «قدس سره» بودم که فردی به ایشان گفت: مکّه بوده ام و ایّام حجّ و طواف، جمعیّت زیاد بود به طوری که نزدیک بود شانه هایم بشکند، اگر همه مسلمان شوند و جمعیّت طواف کننده زیاد شود، چه باید کرد؟ معظم له فرمود: ما آن زمان طواف مستحب را، حرام خواهیم کرد. گفت: مگر می‏شود مستحب خدا را حرام کرد؟ امام فرمود: بله، معنای «ولایت فقیه» همین است، زمانی که طواف مستحبی ضرر بزند و مزاحمت برای واجب ایجاد کند، همین کار را باید کرد و وظیفه هم همین خواهد بود. (خاطرات حجه الاسلام قرائتی- ص۱۳۸- ۱۳۹)
«وَ أَکْرِمْنِی فِیهِ بِإِحْضَارِ الْمَسَائِلِ» ، خدایا مرا در این روز به آمادهسازی درخواستها، تکریم کن، یعنی دعاها و خواستههایم را مستجاب کن. یکی از جلوههای اکرام، این است که درخواستهای میهمان، فراهم شود.
نقش مستحبات و نوافل در نهادینه کردن ایمان و انتقال باور‏های دینی در نسل جوان.
یکی از کلیدی‏ترین راه‏های مبارزه با تهاجم و شبیخون فرهنگی نهادینه کردن ایمان قلبی و انتقال درست و منطقی باور‏های دینی در نسل جوان می‏باشد. وقتی انسان دین را به درستی و حقیقت درک کرد (به هر اندازه‏ای که دین را با شرایط و مقدماتی که در کتاب و سنت بیان شده) به همان نسبت در انسان قدرت پاسخگویی در مقابل شبهات به وجود می‏آید که القاء شبهه و خالی کردن دین از ماهیت از اهداف تهاجم فرهنگی محسوب می‏گردد. مهم این است که اگر دین و باورهای دینی را بر اساس یک شالوده محکم و استوار بنا کنیم دشمن با همه اعتبارات مالی و امکانات و امپراطوری رسانه‏ای که در دنیا از ماهواره و سایت‏های اینترنتی در دورترین نقاط کشور در شهرها و روستاها برای از بین بردن قدرت اصلی نظام یعنی دین و باورهای دینی برنامه ریزی می‏کنند موفق نخواهند بود. البته عدم اطلاع از کار فرهنگی دینی در برنامه ریزی و سیاست گزاری کلان کشور، جامعه به ویژه نسل جوان را دچار سردرگمی خواهد کرد، لذا کار فرهنگی دینی در طرح واجرا کار بسیار ظریف و حساس است که عدم تخصص کافی در این زمینه جامعه را دچار افراط و تفریط و در نهایت راه را برای نفوذ تهاجم فرهنگی هموار خواهد کرد. کار فرهنگی دینی و انتقال دین و باورهای دینی از زمان بعثت نبی مکرم اسلام همواره دارای شرایط و مقدماتی بوده است و با این که ما در عصر مدرنیته و انفجار علوم و اطلاعات به سر می‏بریم و هر روز نیز بر وسعت، سرعت و پیشرفت آن افزوده می‏گردد نیاز به آن مقدمات بیشتر احساس می‏شود به طوری که اگر ما آن مقدمات را در طراحی و سیاست گزاری برنامه‏های فرهنگی دینی به کار نگیریم در نهادینه کردن ایمان و باورهای دینی در جامعه موفق نخواهیم بود اگرچه ممکن است بعضی از کارهای فرهنگی دینی که به صورت مقطعی صورت می‏پذیرد سرعت پیشرفت تهاجم فرهنگی را کاهش دهد ولی خطر نفوذ آن را از بین نمی‏برد.
مقدمات:
۱- ستون‏های دین باید بر اساس درک حقیقی از خود و جهان هستی قرار گیرد یعنی خودشناسی و جهان شناسی کلید و رمز دین شناسی است چنانچه پیامبر عظیم الشان اسلام فرمودند: «من عرف نفسه فقد عرف ربه» هرکس خود را شناخت خدای خود را شناخته است که این سخن پیامبر متضمن بحث‏های تخصصی و فنی است که باید در جایگاه خودش و در یک مجال بیشتری مورد تبیین قرار گیرد، منتها تاکید ما در این مقدمه کلمه «عرف» است یعنی واژه شناخت شناسی. به نظر می‏رسد بیشترین کسانی که در طول تاریخ برای ورود به دین از این واژه استفاده کافی نکرده اند در تشخیص حقیقت از وهم و حق از باطل دچار مشکل شده اند و سر از ناکجا آباد در آورده اند و در عصر مدرنیته گرفتار نهلیسم یا پوچ گرایی و یا … شده‏اند. اگر درک انسان از خود و جهان هستی به نحو حقیقت نباشد و خود و جهان هستی را آن چنان که هست نبیند گرایش او به دین و باورهای دینی سطحی و مورد تهدید شیاطین داخلی از قبیل منفعل شدن در برابر وسوسه‏های شیطان درونی و هواهای نفسانی خواهد بود. لذا لازم است قبل از ورود به خودشناسی و جهان شناسی انسان از علم شناخت شناسی بهره کافی و وافی برده باشد که با استفاده از این علم بتواند واقعیت را از وهم جدا کرده و راه را برای رسیدن به یک فضای بزرگتری که در مقدمه دوم بیان خواهد شد هموار نماید. چون دشمن ازیک واقعیت عینی درافکارواندیشه وعقاید برخوردارنیست باتمام امکانات سخت افزاری ونرم افزاری به تقویت اوهام می‏پردازد.
۲- آن چیزی که دین و باورهای دینی را بعد از علم شناخت شناسی و جهان شناسی فرد و جامعه را در مقابل تهاجم و شبیخون فرهنگی بیمه می‏کند تزکیه نفس است که در قرآن و روایات کوتاه‏ترین و سریع‏ترین راه برای رسیدن به حقیقت درک خود شناسی و جهان شناسی و در نهایت عبودیت مورد نظر پروردگار متعال به آن اشاره و تاکید قرار گرفته است و در روایت فوق شناخت خدا متوقف بر خودشناسی که جزئی از جهان شناسی می‏باشد شده است یعنی این دو شناخت مثل حلقه‏های زنجیر به هم متصل اند و یقینا خود شناسی حقیقی و واقعی منجر به خداشناسی خواهد گردید، منتها انسان به قول امیرالمؤمنین حضرت علی(ع) نمی‏تواند با دلهای بیمار و چشم‏های معیوب به درک درست و حقیقت دین برسد. آن حضرت در خطبه ۱۸۴ نهج البلاغه می‏فرمایند یکی از دلایل ندیدن حقیقت بیمار بودن دل‏ها و معیوب بودن چشم هاست که این نیز هم می‏تواند به عدم استفاده درست از ابزارهای شناخت شناسی که حواس پنج گانه و عقل منطقی باشد و هم از نداشتن طهارت روح که از تزکیه نفس به دست می‏آید باشد.
خداوند متعال در بعضی از سور قرآن کریم رمز فلاح و رستگاری را در تزکیه نفس می‏داند. (سوره شمس، قد افلح من زکیها، سوره اعلی قد افلح من تزکی) چون انسان با تزکیه نفس آن چنان بر وسعت فهم و درک او از حقیقت افزوده می‏شود که دیگر با هیچ شبهه‏ای نمی‏توان این عقیده را لرزاند، لذا از دیدگاه کتاب و سنت رمز رسیدن به علم حقیقی را طهارت روح که ثمره تزکیه نفس می‏باشد را می‏داند. به قول قرآن می‏فرماید: «لا یمسه الا المطهرون» و یا در سوره جمعه می‏فرماید «یزکیهم و یعلمهم الکتاب» یعنی تا روح و آینه دل را از صفات رذیله پاک نکنی نمی‏توانی به درک حقیقی از دین برسی. آینه هر چه تمیزتر و نظیف‏تر باشد تصویر را دقیق‏تر و حقیقی‏تر نشان می‏دهد. تازه وقتی انسان این مقدمات را طی کرد این خالق هستی است که خود را به بشر نشان می‏دهد. «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء» علم نوری است که خدا در قلب هر کسی که بخواهد وارد می‏کند یا در دعاهای وارده می‏گوییم: «اللهم عرفنی نفسک» خدایا خودت را به من بشناسان.

۳- نوافل و مستحبات و اذکار یکی از طرق تزکیه نفس و یکی از عوامل مستحکم کننده باورهای دینی می‏باشد که به انسان قدرت و استعداد و ظرفیت درک حقیقت دین را گسترش و سرعت می‏بخشد که این نوافل و مستحبات و اذکار در اشخاص نسبی می‏باشد که باید با نظر استاد و کارشناس در مسیر کمال از آن استفاده کند در غیر این صورت دچار مستحبات زدگی می‏گردد، زیرا آن چیزی که انسان را در این مسیر استوار می‏کند عطش انسان در رسیدن به کمال مطلق و فهم معانی اذکار و ادعیه می‏باشد. اذکار حجیم بدون درک درست از معانی آن برای سالک کسل کننده و در نهایت موجب کنار گذاشتن این رکن مهم در نهادینه شدن ایمان و باورهای قلبی می‏گردد و این مطلب را باید به وسیله کارگروهی متخصص و با تجربه و به صورت طرح سپس برنامه ریزی و سیاست گزاری در محافل فرهنگی مبنایی کشور مثل آموزش و پرورش و دانشگاه‏ها بدون افراط و تفریط و با استفاده از تکنولوژی روز بدور از هر گونه انفعال پذیری و عقب نشینی در معارف اسلامی اجرایی کرد. بحمدالله معارف حقه ما که سر چشمه آن وحی می‏باشد استعداد و ظرفیت برنامه ریزی و سیاست گزاری و پاسخ گویی به همه نیازهای فردی و اجتماعی عصر مدرنیته را دارد که ما هنوز پس از سی سال از پیروزی انقلاب اسلامی در این مسئله دچار افت و خیزها و افراط و تفریطها شده ایم که نتیجه آن را در محافل آموزشی و کوچه و بازار می‏بینیم که اخیرا مقام معظم رهبری نسبت به این مسائل در محیط‏های آموزشی راهنمایی‏های لازم را ارائه نمودند. به هرحال مطمئن‏ترین راه مبارزه با تهاجم و شبیخون فرهنگی پیمودن این مسیر و مقدماتی که ذکر شد می‏باشد، در غیر این صورت قدم‏های نسل جوان ما در پاسخ گویی به حجمه‏های سنگین شبهات لرزان و دچار آشفتگی فکری خواهند شد که امیدواریم ان شاء الله با فضاهای خوب فرهنگی که در اختیار داریم بتوانیم برای واکسینه کردن عقاید مذهبی و باورهای دینی فضاسازی‏های لازم را در سطح محیط‏های آموزشی ایجاد نماییم.
واکرمنی فیه باحضار المسائل
منظور از «باحضار المسائل» همان آمادگی قبل از مرگ برای پاسخگویی به بازخواستهایی است که از طرف ذات اقدس از انسان میگردد، چرا که همه مسئولیم و داشتن مسئولیت در دنیا بسیار سنگین است و انسان را در عالم آخرت گرفتار بازخواست بیشتری مینماید، هر یک از ما ممکن است که امروز و لحظهای که در آن نفس میکشیم و پلک میزنیم آخرین لحظات عمر ما باشد و باید بار سفر از این دنیای وانفسا بسته و به عالم آخرت که جاودان و همیشگی است سفر کنیم و آگاهیم که خداوند از ما و از هرچه که در این دنیا با هر مسئولیتی و سمتی انجام دادهایم سوال و بازخواست خواهد نمود.» ان تبدوا ما فی انفسکم او تغفوه یحاسبکم به الله”؛ «هرچه که در آشکار و نهان (انجام دادهاید) خداوند از شما محاسبه خواهد نمود» و هر کسی نتیجه اعمال خود را میبیند «فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ خَیْرًا یَرَهُ، وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَهُ » (زلزله، ۸و۷) یعنی «کسی که به مقدار ذرهای کار نیک انجام داده باشد پاداشش را میبیند و کسی که به مقدار ذرهای کار زشتی انجام داده باشد کیفر آن را میبیند که با توجه به آیات و توضیح بالا در مییابیم منظور از «باحضار المسائل» همان آمادگی قبل از مرگ برای پاسخگویی به بازخواستهایی است که از طرف ذات اقدس از انسان میگردد، چرا که همه مسئولیم و داشتن مسئولیت در دنیا بسیار سنگین است و انسان را در عالم آخرت گرفتار بازخواست بیشتری مینماید، که ما از خداوند خواستاریم که در این روز ما را برای حاضر نمودن خود برای چنین روزی یاری نماید.
وَ قَرِّبْ فِیهِ وَسِیلَتِی إِلَیْکَ مِنْ بَیْنِ الْوَسَائِلِ» ، خدایا در این روز وسیلهام را از بین وسائل به سوی خودت نزدیک کن.
راه‏های رسیدن به خداوند تبارک و تعالی فراوان است
خداوند میفرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَابْتَغُواْ إِلَیهِ الْوَسِیلَهَ وَجَاهِدُواْ فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ» (سوره مائده، آیه ۳۵)‏ ای کسانی که ایمان آوردهاید، تقوا پیشه کنید و برای رسیدن به خدا وسیله بجویید. وسائل رسیدن به خدا شامل: «ایمان، تقوا، توبه، عبادت، احسان به بندگان خدا، توسل به اهل بیت، دلِشکسته، دعا و مبارزه با هوای نفس» میباشد.
حکایت راستان
نتیجه احترام به سادات
آقای بهلول میگفت: زمانی در مشهد، به منزل یکی از آشنایان که سیّد بود رفتم، اتفاقاً شب بارانی بود و خانم خانه هم زایمان کرده بود و چند تا بچه هم داشت، شوهرش هم در منزل نبود، متوجه شدم که حالش مساعد نیست به او گفتم: شما بخوابید من از بچه‏ها نگهداری می‏کنم. او که خوابید نصف شب دیدم بچه‏ها خیلی گریه می‏کنند، فهمیدم که خودشان را کثیف کرده اند، آمدم داخل حیاط که کهنه‏ها را بیاورم و آنها را پاک کنم و قنداق نمایم؛ امّا متأسفانه باران آمده بود و تمام آنها را خیس کرده بود. به داخل اتاق برگشتم و عبای خود را چهار تکّه کردم و به وسیله آن، بچهها را تمیز کردم و آنها را قنداق نمودم، اذان صبح که به طرف حرم حضرت رضا(ع) ، حرکت کردم در بین راه چند سگ به من حمله کردند، مشغول دفع سگها بودم که سیّدی آمد و سگها را رد کرد و به من گفت: کسی که تا صبح از بچه‏های ما مراقبت کرده، ما قادر نیستیم چهار تا سگ را از او دفع کنیم! بعد هم غیب شد. (اعجوبه عصر، بهلول قرن چهاردهم- موسوی مطلق- ص۱۰۲)
فقط یک گام
یکی از بزرگان گفته بود، برای رسین به محبوب، دو گام باید برداشت. یگ گام بر خویش و گام دیگر را بر پیش گذار.
عارفی در جواب او گفت: گوینده خطا گفته است و راه خدا نزدیک‏تر آن است که: ما با خدا یک گام بیشتر نداریم و آن گام این است که فقط یک گام بر خویش نهیم. اگر گام را روی هوا و هوس و نفس اماره خود گذاشتیم، با همین گام، به خداوند رسیدهایم. همان کاری که پوریای ولی کرد؛ همه قهرمانان با زمینزدن، مشهور اهل زمین شدند، ولی، پوریای ولی، با زمین خوردن، مشهور اهل زمین وآسمان شد.
حکایت راستان
پوریای ولی
ببینم چه خبر شده؟ چرا شهر آذین بندی شده؟ قراره اتّفاقی بیفته؟تو مثلِ اینکه از هیچ چیز خبر نداری! فردا مسابقه کشتی پوریای ولی با پهلوان هندیست. تو چطور خبر نداری؟این پهلوان هندی چه گونه کشتی گیریست؟آیا حریف جهان پهلوان ما می‏شود؟چه می‏گویی! آیا در دنیا کسی وجود دارد که قادر به شکست دادن پوریای ولی باشد؟پوریا در کوچه راه می‏رفت. رو به سمت خانه می‏رفت تا استراحت مختصری بکند و محیّای کشتی پس فردا شود. او نماینده یک ملّت است. اگر شکست بخورد ملّتش شکست خورده است. پوریا این را خوب می‏داند. پوریای ولی، غرق در این تفکرات است که ناگهان صدای گریه پیرزنی بلند می‏شود. پوریا به اطراف می‏نگرد و ناگهان پیرزنی غریب می‏بیند که در کنار خیابان نشسته است. چه شده مادر جان؟چه می‏پرسی که از داغ دلم خبر نداری… به من بگویید شاید بتموانم کمکتان کنم. پسر من کشتی گیری جوان است. ما از هند به این جا آمده ایم. او از وقتی شنید که ایران یگانه پهلوانی شکست ناپذیر دارد برای شکست دادن او قصد سفر به این جا را کرد و به نصیحت‏های من گوش نکرد. شنیده ام پهلوان ایرانی کسیست که تا به حال شکست نخورده و پشتش به خاک نرسیده. همه از زور بازوی او می‏گویند. من عاقبتِ پسرم را در خواب دیده ام. می‏ترسم از زور آن پهلوان بلایی به سرش بیاید. پیرزن دو دستی بر سرش زد و دوباره گریه و زاری را از سر گرفت. پوریا غرق تفکر شد. بدون هیچ کلامی پیرزن را‏تر ک کرد و رهسپار منزل شد. فکر آن پیرزن یک لحظه راحتش نمی‏گذاشت. پوریا به فکر فرو می‏رود. جهان پهلوان در زورخانه است. مشغول نرمش و تمرین. امّا انگار هیچ چیز را نمی‏بیند و هیچ نمی‏شنود. میل بدست به نوبت میل‏ها را روی شانه اش می‏برد و با چرخش کمر میل دیگر را بالا می‏برد. پس از آن می‏ایستد تا شروع با بالا انداختن میلها بکند. میل‏ها آنچنان باقدرت پرتاب می‏شوند که گویی منفور‏ترین اشیا برای پوریا هستند. میل‏های پوریا تا نزدیکی سقف می‏روند و پایین می‏آیند. گویی پهلوان می‏خواهد خود را از چیزی برهاند. ناگهان میلی از دست او رها می‏شود و با صدای مهیبی به زمین می‏خورد. صدای شاهنامه خوانی و ضرب زورخانه قطع می‏شود. همه در سکوت‏اند. پوریا به آرامی میل‏ها را در کنار گود می‏چیند و بی صدا رهسپار خانه اش می‏شود. حالا بعد از تفکر زیاد تصمیم قطعی اش را گرفته است. فردا کشتی بسیار آسانی در پیش دارد. بسیار آسان حاضرم با تو شرط ببندم که پوریا، یک دقیقه نشده پشت آن هندی را به خاک می‏رساند. زرنگی هایت را برای زمانی دیگر بگذار مرد. این را همه می‏دانند!زنگ به صدا در آمد و ضرب نواختن گرفت. پهلوان هندی وارد گود شد. کمی بالا و پایین پرید. خودش را گرم کرد. از سوی دیگر پوریای ولی هم به داخل گود آمد. هلهله مردم به هوا رفت. تشویقِ بی امان ِ مردم، بی پایان به نظر می‏رسید. پوریا دوری زد و برای همه دست تکان داد و تعظیم کرد. سپس به سمت پهلوان هندی رفت و با او دست داد. پهلوان هندی، متحیّر از آن همه تماشاچی بازو در بازوی پوریا انداخت. سکوت حکم فرما شد. هر دو پهلوان تلاش کردند برای غلبه بر دیگری از هر فنّی استفاده کنند. ناگهان پوریای ولی همچون تندر به پای حریف رسید. دور زد و او را از کمر گرفت و بالای سر برد. فریاد مردم به هوا رفت. همه بی صبرانه مشتاق بودند که پوریا پهلوان هندی را نقش بر زمین کند تا آنها جشن و شادی را شروع کنند. پوریا چند قدم بر داشت و همان طور که پهلوان هندی روی دوشش بود دوری زد. گویی می‏خواست حریف را چند ثانیه بیشتر در ترس شکست نگاه دارد وخوب بترساند. نگاهی به میان جمعیّت انداخت که ناگهان مادر پیر پهلوان هندی را دید. به یاد آورد که قرارش با خود چه بود. پیرزن با نگاهی ملتمسانه به او نگاه می‏کرد. پوریا به میان گود آمد و به آرامی پهلوان هندی را روی زمین رها کرد. مردم متعجبانه به پوریای ولی نگاه کردند. پهلوان هندی سراسیمه از جا برخواست و رو به روی پوریا قرار گرفت. بازو‏ها دوباره در هم افتاد. جمعیت دوباره برای پیروزی پوریا هلهله کردند و باز سکوت بر همه چیز چیره شد. نگاه‏ها این بار کمی با ترس آمیخته بود. پوریا این بار حمله نمی‏کرد. اندکی حملات پهلوان هندی را دفاع کرد. سپس در فرصت مناسبی خود را در اختیار پهلوان هندی قرار داد. چرخی خورد و پشت خود را به خاک رساند. جمعیت در اوج بهت و ناباوری بودند. هیچ کس توانایی درک اتفاق پیش آمده را نداشت. پهلوان هندی پیروزی خود را باور نداشت. پوریا برخواست. سر به زیر. نگاه کوچکی به مادر پیر پهلوان هندی انداخت. به پهلوان هندی تبریک گفت و رو به سوی در زورخانه کرد. در میان سکوت مردم، پوریای ولی، قهرمان جاوید ایران، از همیشه متواضع‏تر از در کوتاه زورخانه گذشت.
البته دور یا نزدیکبودن بین انسان و خدا، به واسطه رتبه وحالات خود انسان است و الّا نسبت خداوند متعال، به همه مخلوقات «قرب» است. «وَ هُوَ مَعَکُمْ» ، خداوند با شما است (حدید۴) و یا میفرماید: «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید»؛ و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم. (سوره ق، آیه ۱۶)
شرایط نفسانی انسان به گونهای است که انسان، گاهی به خداوند نزدیک و گاهی از حیث رتبه، از خدا دور است.
روزهدار در این روز از خدا میخواهد که نزدیکترین راه را برای رسیدن به او جلوی انسان قرار دهد.
«یَا مَنْ لاَ یَشْغَلُهُ إِلْحَاحُ الْمُلِحِّین»؛‏ای کسی که اصرار اصرارکنندگان در دعا، او را مشغول نمی‏سازد. مشغولشدن به چیزی و غافلشدن از چیز دیگر، از شأن موجودات محدود، مثل انسان است. خداوند در «سوره فتح آیه ۱۱» میفرماید: «شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا وَأَهْلُونَا»؛ حفظ اموال و خانوادههای ما، ما را به خود مشغول داشت. طبق این آیه شریفه، انسانها به خاطر ضعف و نقص در وجودشان، وقتی به چیزی مشغول میشوند از چیزهای دیگر باز میمانند، ولی خداوند تعالی منزه از عیب و نقص است و هیچ چیز نمی‏تواند او را مشغول سازد.
ذکر مصیبت
رقیه بنت الحسین سلام الله علیها…
جناب حجه الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ محمد مهدی تاج لنگرودی (واعظ) صاحب تالیفات کثیره، درکتاب توسلات یا راه امیدواران صفحه ۱۶۱، چاپ پنجم چنین می‏نویسد: یکی از دوستانم که خود اهل منبر بوده و در فن وخطابه وگویندگی از مشاهیر است ومکرر برای زیارت قبر حضرت رقیه بنت الحسین(ع) به شام رفته است، روی منبر نقل میکرد: درحرم حضرت رقیه(س) زن فرانسوی رادیدند که دوقالیچه گران قیمت به عنوان هدیه به آستانه مقدسه آورده است مردم که میدانستند او فرانسوی و مسیحی است از دیدن این عمل درتعجب شدند و با خود گفتند که چه چیز باعث شده که یک زن نامسلمان به این جا آمده وهدیه قیمتی آورده است چنین موقعی است که حس کنجکاوی درافراد تحریک میشود. روی همین اصل از او علت این امر را پرسیدند و او در جواب گفت: همان گونه که میدانید من مسلمان نیستم، ولی وقتی که از فرانسه به عنوان ماموریت به این جا آمده بودم در منزلی که مجاور این آستانه بود مسکن کردم. اول شبی که میخواستم استراحت کنم صدای گریه شنیدم. چون آن صداها ادامه داشت وقطع نمیشد، پرسیدم این گریه وصدااز کجاست؟ در جواب گفتند: این گریهها از جوار قبر یک دختری است که د راین نزدیکی مدفون شده است. من خیال میکردم که آن دختر امروز مرده و امشب دفن شده است که پدرومادروسایر بازماندگان وی نوحه سرایی می‏کنند. ولی به من گفتند الان متجاوز از هزار سال است که از مرگ ودفن او میگذرد.
برشگفتی من افزوده شد و با خود گفتم که چرا مردم بعد از صدها سال این گونه ارادت به خرج میدهند؟ بعد معلوم شد این دختر با دختران عادی فرق دارد: او دختر امام حسین(ع) است که پدرش رامخالفین ودشمنان کشتهاند وفرزندانش را به این جا که پایتخت یزید بوده به اسیری آوردهاند و این دختر درهمین جا از فراق پدر جان سپرده ومدفون گشته است. بعد ا زاین ماجرا روزی به این جا آمدم. دیدم مردم ا زهر سو عاشقانه میآیند ونذر میکنند وهدیه میآورند ومتوسل میشوند. محبت او چنان دردلم جا کرد که علاقه زیادی به وی پیدا کردم. پس از مدتی به عنوان زایمان مرا به بیمارستان وزایشگاه بردند. پس از معاینه به من گفتند کودک شماغیر طبیعی به دنیا میآید و ما ناچاراز عمل جراحی هستیم. همین که نام عمل جراحی راشنیدم دانستم که دردهان مرگ قرارگرفتهام. خدایا چه کنم، خدایا ناراحتم، گرفتارم چه کنم، چاره چیست؟ واندیشیدم که، چارهای بجز توسل ندارم، و باید متوسل شوم….. به ناچار دستم را به سوی این دختر دراز کرده وگفتم خدایا، به حق این دختری که دراسارت کتک و تازیانه خورده است وبه حق پدرش که امام برحق ونماینده رسولت بوده است و او را ازطریق ظلم کشتهاند قسم میدهم مرا از این ورطه هلاکت نجات بده. آنگاه خود این دختر رامخاطب قرارداده و گفتم: اگر من از این ورطه هلاکت نجات یابم ۲ قالیچه قیمتی به آستانهات هدیه میکنم. خدا شاهد است پس از نذر کردن ومتوسل شدن، طولی نکشید برخلاف انتظار اطبا ومتصدیان زایمان، ناگهان فرزند به طور طبیعی متولد شد واز هلاکت نجات یافتم. اینکه نیز به عهد ونذرم وفا کرده وقالیچهها راتقدیم میکنم.
در روضه‏های وداع، زبان حال امام حسین(ع) با خواهرش زینب(س) و با پسرش، امام سجّاد(ع) آمده است که فرمود: و اِن تَفَرَّقَتِ الاَیتام فَابتَدِئِی بِجَمعَهِا فَالجَزاءُ فی البَعثِ غُفرانٌ وقتی طفلان یتیم مـن در این بیابان، از تـرس ظالمان پراکنده می‏شوند، تو برایشان مادری کن، تو آن‏ها را جمع کن.
هذا عَلیُّ اَبوها اِن دَعَت بابٍ والمـُؤمِنـُونَ لَهـا فی اللهِ اِخـوانٌ
اگر یتیم‏های من، بهانه پدر را گرفتند، فرزندم علی برای آن‏ها پدر است. اگر برادر خواستند، مؤمنین برای آن‏ها برادری کنند.
وقتی اسبش ذوالجناح را صدا زد، صدای گریه‏ی اهل حرم بلند شد. در کتاب سحاب رحمت به نقل از منابع مختلف آمده، رقیّه(س) خواهرش را صدا زد و گفت: بیای جلوی بابا را بگیریم و نگذاریم برود. سحاب رحمت، ص ۵۵۴، انوار الشّهاده، ص ۱۶۷
پدر، خیلی این دختـر را دوسـت داشـت، شب‏ها او را کنار خود می‏خوابانید. نام او را فاطمه گذاشته بود.
امام حسین(ع) به احترام والدینش، نام همه‏ی پسرانش را علی و همه‏ی دخترانش را فاطمه گذاشته بود. ولی به هر کدام لقبی داده بود. همان مدرک، ص ۷۴۵
در بین راه کربلا تا کوفه و از کوفه تا شام سراغ پدر را می‏گرفت. ومیگفت اَینَ اَبِِِِِِی وَ والِدِی و المُحامِی عَنِّی؟پدرم کجاست تا از من حمایت کند؟زن‏ها او را آرام می‏کردند… از رنج شتر سواری به تنگ آمده بود، به خواهرش سکینه(س) گفت:
أیا اُختَ! قَد ذابَت مِنَ السَّیرِ مُهجَتِی. خواهر! از شدّت حرکت این شتر، دلم درد می‏کند. آخه! بدنم پر از زخم است… از این ساربان بی رحم بخواه، تا ساعتی شتر را نگه دارد. یا آهسته‏تر برود، ما که مردیم. یا لااقـل بپـرس کجـا می‏خواهنـد مـا را ببـرنـد، پس کی می‏رسیم؟ سحاب رحمت، صص۷۴۵ و ۷۴۶
به جغدی بلبلی گفتا تو در ویرانه جا داری من اندر بوستان بر شاخه سرو آشیان دارم
بگردان روی از این ویران بیا با من سوی بستان ببین چندین هزاران سرو و کاج و ارغوان دارم
جوابش داد‏ای بلبل تو را ارزانی آن گلشن مرا این بس که از ویرانه، مأوی و مکان دارم
اگر ویرانه بد بودی چرا پس دختر زهرا به ویران مینشستی که غمش آتش به جان دارم
ای بلیل! من هم مثل تو چمن نشین بودم
می‌دانی کی ویرانه نشین شدم؟
گذشتم از گل احمر پس از مرگ علی اکبر
به دل، داغ غم ناکامی آن نوجوان دارم
توبر سر، شورش شمشاد و یاس و ارغوان داری
من اندر لانه دل، داغ عباس جوان دارم
ا فّ بر این روزگار! بچّههای فاطمه(س) کجا و گوشه ویرانه کجا
زینب(س) سرپرست بچهها بود. بیبی، تمام زنها و بچهها را خواب کرد.. زینب(س) آمد روز خاکها بخوابد تا آمد بخوابد یک وقت دید گوشه خرابه در تاریکیها یک بچه بلند شده، هی میگوید: بابا! بابا! بابا!‏ای خدا! چه کار کنم؟ با این همه زحمت من این زن و بچّه را خواباندم، باز یکی یکی بیدار میشوند. بلند شد آمد جلو ببیند چه کسی است، دید رقیه است قیّه گفت: منم بابایم را میخواهم، من پدرم را میخواهم، الان بابایم اینجا بود. یک وقت دیدند غلامی آمد، یک طبق هم در دستش است. یا الله! یا الله! این بچه دوید جلو روپوش را از روی طبق برداشت، دید سر بریده حسین است.
عمه بیا گمشده پیدا شده کنج خرابه شب یلدا شده
پدر! فدای سر نورانیت سنگ جفا که زد به پیشانیات
بس که دویدم عقب قافله پای من از ره شده پر آبله
سر بابایش را به سینه چسباند، صدا زد: بابا! چه کسی مرا یتیم کرد؟ یک وقت دیدند این بچه دیگر ناله نمیکند. وقتی زیر بغل بچه را گرفتند دیدند رقیه جان داده است. فرهنگ عاشورا، جواد محدثی، ص ۱۵۹ و ترجمه نفس المهموم، ص ۵۸۴ به نقل از کامل بهایی

دسته: نودمجلس در30 روز (ماه مبارک رمضان ) | نويسنده: admin


ارسال نظر

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

بایگانی شمسی

تقویم شمسی

آبان ۱۳۹۶
د س چ پ ج ش ی
« مرداد    
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰  
No Image No Image