آخرین مطالب

 
No Image
خوش آمديد!
خلاصه ای از زندگانی شریف امام صادق(ع) پيوند ثابت

بسم الله الرحمن الرحیم
خلاصه ای از زندگانی شریف امام صادق(ع)
اسم : جعفر لقبها : صادق- مصدق – محقق – کاشف الحقایق – فاضل – طاهر – قائم- منجی – صابر
کنیه : ابوعبدالله – ابواسماعیل – ابوموسی نام پدر : حضرت امام محمد باقر (ع) نام مادر : فاطمه ( ام فروه ) دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر
زمان تولد : هفدهم ربیع الاول سال ۸۳ هجری محل تولد : مدینه منوره عمر شریفش : ۶۵ سال مدت امامت : ۳۴ سال
زمان رحلت ( شهادت ) : ۲۵ شوال سال ۱۴۸ هجری قاتل : منصور دوانیقی بوسیله زهر محل دفن : قبرستان بقیع
نقش امام صادق (ع) دراحیای اسلا م ناب محمدی (ص)
ائمه (ع) در تمام مناقب و فضایل پسندیده مشترک‏اند. زیرا آنان همه از یک نور و یک طینت‏ سرشته شده‏اند و هر کدام در برخورداری از صفات پسندیده سرآمد مردم روزگار خویش بوده‏اند اما از آنجا که مقتضیات هر دوره و بازنمودهای این صفات در ائمه، بر حسب اختلاف هر عصر و دوره، متفاوت است هر یک مناقب خاص خود را دارند.
امام جعفر صادق (ع) نیز نمونه کامل همه فضائل همچون شجاعت، سخاوت، عبادت، کرامت، فراوانی صدقات و آزاد کردن بندگان و…است. گرچه بروز صفت علم در امام جعفر صادق (ع) و پدر بزرگوارش امام باقر (ع) بیش از سایر ائمه(ع) به چشم می‏خورد.که این به خاطر شرایط خاص زمان امام جعفر صادق (ع) و پدر بزرگوارش (نابودی حکومت بنی امیه و جایگزینی حکومت بنی عباس) و نهایت استفاده امام جعفر صادق (ع) و پدر بزرگوارش از این شرایط در جهت نشر معارف اسلامی بوده است.
تاریخ گواه است که اهل بیت پیامبر (ص) ، در ادامه راه رسول خدا (ص) به دنبال تحقق جامعه ای برمبنای اصول و آرمان های اسلامی بودند . آن بزرگواران در صدد بودند شرایطی بوجود آورند که انسان ها در پرتو آن به کمالات روحی و اخلاقی دست یابند . به همین دلیل ، تمام تلاش خود را در راه ارتقاء فکری و فرهنگی و تعالی انسانها بکار گرفتند . امروز مکتب اهل بیت پیامبر ، معرف فرهنگ غنی و نجات بخش اسلام است درمیان اهل بیت پیامبر (ص) هیچ رهبری به اندازه امام صادق (ع) فرصت نیافت تا به نشر حقایق اسلام و تربیت انسان های شایسته بپردازد .
امام صادق (ع) در سال ۱۱۴ هجری قمری در سن ۳۱ سالگی مسئولیت امامت و رهبری مسلمانان را بعد از شهادت پدرش امام باقر (ع) برعهده گرفت . این مسئولیت سی و چهار سال استمرار یافت . آغاز دوران امامت امام صادق (ع) ، همزمان با روزهایی بود که بنی امیه در برابر قدرت نوظهور و تازه نفس بنی عباس ، از حکومت ظالمانه خود دفاع می کردند . در این اثنا عباسیان ، با ظاهر فریبی و وعده های دروغین ، تلاش می کردند ، قدرت را در دست گیرند . کشمکش های این دو جریان ، فرصتی را برای امام صادق (ع) فراهم کرد تا ایشان برای مدتی به دور از آزار و اذیت های حاکمان وقت ، حقایق آئین پیامبر را ترویج کند . ایشان مسجد رسول اکرم را محل تدریس خویش قرار داد . به این ترتیب ، حقیقت جویان و دانش پژوهان علوم مختلف ، از سراسر ممالک اسلامی به سوی مدینه رهسپار شدند و گرد وجود امام صادق (ع) حلقه زدند . در چنین شرایطی ، امام صادق (ع) توانست حدود ۴ هزار نفر را از سراسر دنیای اسلام از نژادها و مذاهب گوناگون ، در دانشگاه بزرگ خود در مدینه ، جمع کند . در این دانشگاه بزرگ ، علوم مختلف تدریس می شد و پژوهندگان با ظرایف و دانسته های علمی امام آشنا می شدند . از این محفل بزرگ علمی ، دانشمندان برجسته ای برخاستند که مایه افتخار مسلمانان در جهان بودند . افرادی چون هشام بن حکم و جابر بن حیان ، پدر علم شیمی ، از دانش آموختگان مکتب علمی امام صادق(ع) بودند .
از پیامدهای نهضت علمی امام صادق (ع) ، مناظره ها و بحث های علمی بود که بین شاگردان آن حضرت و صاحبان اندیشه و عالمان دیگر ادیان و فرقه ها برگزار می شد . این مناظره ها از یک سو ، حقانیت امام صادق (ع) و مکتب اهل بیت را روشن می کرد و از سوی دیگر ، بر رونق بازار علم و حقیقت درمیان مسلمانان می افزود . شیفتگی و دلباختگی جویندگان علم به این مباحث چنان بود که حتی در هنگام سفر نیز مجالس درس امام صادق (ع) ، به اصرار مشتاقان تشکیل می شد . نقل شده است که روزی در سفر حج وقتی امام صادق (ع ) به سرزمین منا رسید ، در مسجد خیف ، جلسه درس تشکیل داد و حدود ۲۰۰ نفر طالب علم در آن شرکت جستند .
امام صادق (ع) چراغ روشن معرفت بود . آن امام برای نجات مسلمانان از انحراف و تردید ، تلاش های بیشماری انجام داد . بخشی از فعالیت های امام صادق (ع) ، معطوف به برخورد ایشان با افکار و فرقه های انحرافی بود . جریانهایی که به نام اسلام عقاید باطلی را ترویج می کردند . یکی از این فرقه ها ، مروج اندیشه صوفی گری بود . در اوایل قرن دوم هجری در درون جامعه اسلامی ، افرادی پیدا شدند که خود را زاهد می نامیدند . این گروه تحت تاثیر عقاید باطل خود ، از نعمت های دنیوی دوری می کردند . آنها مؤمن واقعی را کسی می دانستند که از پوشیدن لباس مناسب ، خوردن غذای خوب و سکونت در خانه بزرگ اجتناب کند . آنها کسانی را که از مواهب حلال و پاک دنیوی استفاده می کردند ، مورد تحقیر و ملامت قرار می دادند امام صادق (ع) دربرابر این جریان منحرف ، موضع گرفت و علاقمندان را به مسیر خدا جویی و عرفان حقیقی ، راهنمایی کرد امام صادق (ع ) درباره این گروه فرمود : ایشان از ما نیستند . کسانی که به آنان تمایل پیدا کنند ، جزء ایشان خواهند بود . امام صادق (ع ) می دانست که اگر اندیشه گوشه گیری و انزوا طلبی درمیان مسلمانان رایج شود ، آنها گروهی منفعل خواهند شد و زمینه نشر فرهنگ و معارف اسلامی کمرنگ خواهد شد . امام صادق (ع) در فرصت های گوناگون ، اذهان مردم بخصوص جوانان را درمورد حقایق معنا بخش و بی نظیر اسلام روشن می ساخت . آن حضرت ، اسلام را دینی متعادل می دانست که میان دنیا و آخرت زندگی انسان ، پیوندی معقول و منطقی برقرار کرده است .
ابوالفتح محمد بن ابوالقاسم اشعری معروف به شهرستانی در کتاب ” الملل و النحل ” درباره عظمت علمی امام صادق (ع ) می نویسد : امام صادق در امور دینی ، از دانشی بی پایان و در حکمت ، از ادبی کامل بهره داشت . ایشان در مورد امور دنیا و زرق و برق های آن، از تقوایی بی نظیر برخوردار بود . نعمان بن ثابت ” معروف به ابوحنیفه که پیشوای فرقه حنفی و معاصر با امام صادق (ع) بود ، می گوید : همانا دانشمندترین مردم کسی است که به آراء و نظریه های مختلف دانشوران در مسائل علمی احاطه و تسلط داشته باشد . چون جعفر بن محمد ( امام صادق(ع) ) ، این احاطه علمی را دارد ، بنابراین او داناترین فرد است .
امام صادق (ع) مبنای فعالیت های خویش را بر تقویت بنیانهای فکری مردم قرار داده بود . کسانی که در جوار آن حضرت قرار داشتند و از محضر دانش و معرفت ایشان بهره می بردند ، درباره مسائل پیرامون خویش درکی عمیق و روشن داشتند . امام صادق (ع) در مقابل حاکمان ستمگر ، موضعی روشن داشت و صریحا پیروان خویش را از همکاری با دستگاه جور برحذر می داشت . در میان حاکمان عباسی، منصور دوانیقی بیش از دیگران بر امام صادق(ع) سخت می گرفت. اما جاذبه معنوی امام و برتری علمی و فکری ایشان هر روز بر خیل مریدان و دوستداران آن حضرت می افزود. امام صادق (ع) با مردم بسیار رئوف بود و به محرومان توجهی خاص داشت . رهنمودها و سیره اخلاقی امام صادق (ع) همواره نور امید را در دلها می افروخت . چهره متین و ملکوتی آن حضرت ، آرامش خاصی را بر دلهای مضطرب و پریشان حاکم می کرد . تلاش آن حضرت این بود که نور ایمان و توکل به خدا در هر شرایطی در دل مردم زنده بماند .نقل شده است که امام صادق (ع) در سفری با جمعی از بازرگانان که اموال زیادی با خود داشتند ، همراه شد . ناگهان در بین راه خبر رسید که گروهی از سارقان راه را بسته و اموال مردم را غارت می کنند . تاجران ، وحشت زده و نگران شدند . آنها تمام دارائیشان را به این سفر تجارتی آورده و با سود فراوانی که به دست آورده بودند ، به شهر خود باز می گشتند . ترس و اضطراب بازرگانان چنان شد که نزد امام صادق (ع) رفتند و چاره کار را از ایشان جویا شدند . امام صادق (ع ) به آنان فرمود : اموال خود را به کسی بسپارید که آن را حفظ و حراست می کند و بر مقدار آن می افزاید . همچنین روزی که سخت به آن احتیاج دارید، بیشتر از آنچه می خواهید، به شما باز می گرداند . بازرگانان که روزنه امیدی در وجودشان پیدا شده بود ، کمی آرامش یافتند و با خوشحالی گفتند : او کیست ؟ امام صادق (ع) فرمود : ” او خداوند جهانیان است . ” بازرگانان عرض کردند : چگونه به او اموال خود را واگذار کنیم ؟ امام صادق(ع) فرمود : به بینوایان صدقه بدهید .” گفتند : اکنون بینوایی در اینجا نیست . امام(ع) فرمود : تصمیم بگیرید که وقتی به سلامت به شهر خود رسیدید ، یک سوم اموال خود را به فقرا بدهید تا خداوند بقیه آن را از آنچه می ترسید ، حفظ کند . بازرگانان چون خطر را جدی دیدند ، تصمیم خود را گرفتند . امام به آنان فرمود : ” اکنون ترسی نداشته باشید . شما درامان خداوند هستید . ” وقتی کاروان به محلی رسید که سارقین در آن کمین کرده بودند ، همه وحشت زده شدند . ولی امام(ع) رهایی آنها را به یادشان آورد و دلهایشان را به نصرت و یاری خداوند محکم داشت . کاروان به سلامت از محل کمین سارقین گذشت و آنها بدون هیچ مشکلی به وطن رسیدند . بازرگانان ثلث آنچه را که تعهد کرده بودند ، صدقه دادند و در عوض کسب و تجارتشان رونق زیادی یافت و چندین برابر سود بردند.
امام صادق (ع) در این سی و چهار سال ، شیعه را زنده کرد . خدمات آن حضرت به شیعه به حدّی است که شیعه را جعفری می گویند . این امتیازی مهم برای امام صادق (ع) است . غالب روایات شیعه از امام صادق (ع) نقل شده است .مرحوم محقق (ره)در معتبر می گوید : در فنون محتلفه اسلامی ، بقدری از امام صادق (ع) روایت شده است که عقل در تحیّر است . بزرگان شیعه و سنّی اقرار دارند که چهار هزار نفر از امام صادق(ع) روایت نقل نموده اند .
کَشّی می گوید : اَبان بن تَغلِب ، سی هزار روایت از امام صادق(ع) نقل نموده است . نجاشی می گوید : که وَشّا گفته : نهصد نفر از بزرگان را در مسجد رسول الله ص دیدم که همه می گفتند : « حَدَّثَننِی جَعفَرُبنُ مُحَمَّدٍ الصَّادِق »
در دولت منصور دوانیقی علاوه بر محدودیت هایی که برای امام(ع) پدید آورد و به عناوین مختلف از درس و تماس با ایشان و از انتشار روایات جلوگیری شد ، افرادی را نیز در مقابل ایشان ساختند و از آنان فوق العاده طرفداری شد ، تا از این راه بتواند نور معنویت امام صادق(ع) را خاموش کنند .ابو حنیفه ، قُتاده و امثالهم را در فقه ، سُفیانِ ثُوریها را در عرفان ، اِبن اَبیِ العَوجاها را در عقاید ساختند ؛ ولی روشن بود که این گونه افراد نمی توانستند در مقابل آن بزرگوار بایستند . نقل شده که منصور جلسه ای تشکیل داد که امام صادق (ع) را علاوه بر بی احترامی مُجاب کنند ! قُتاده چهل مسأله غامض تهیه کرد که از امام صادق (ع) بپرسد . چون امام صادق ع وارد جلسه شد ، ناگهان همه بر خاستند و امام صادق(ع) را بالای مجلس جا دادند . ابهت امام مجلس را فرا گرفت . سکوت بر جلسه حکمفرما بود تا اینکه امام صادق (ع) سکوت را شکست و از قتاده پرسید : سئوالی داری ؟قُتاده گفت : یابن رسول الله ! آیا پنیر خوردن حلال است ؟امام صادق(ع) تبسّم نمودند و فرمودند : مسایل تو از این قبیل است ؟قتاده گفت : نه بخدا ، من چهل مسأله مشکل تهیه کرده بودم ؛ ولی اُبّهت تو همه را از یاد من برد . امام صادق (ع) فرمودند : می دانی در حضور چه کسی نشسته ای ؟ نزد کسی هستی که خداوند در باره اش فرموده است : « فِی یُبُوتٍ اَذِنَ اللهُ اَن تُرفَعَ وَیُد کَرَفِیهَا اسمُهُ یُسَبِّهُ لَهُ فِیَهَا بِالغُدُوِّ وَالاَصَالِ . رِجَالٌ لاُتلهِیِهِمُ تِجَارَهٌ وَلاَبَیعٌ عَن ذِکرِاللهِ » (نور : ۳۷ ) یعنی ، در خانه هایی که خدا خواسته است مرتفع باشند – شخصیت اجتماعی دارند ، اُبهت آنان در دلها است – خانه هایی که در آنها همیشه ، هر صبح و شام ذکر خدا را تسبیح می کنند ، مردانی که داد و ستد ، آنها را از یاد خدا باز نمی دارد .قناده گفت : یابن رسول الله ! آن خانه ها ، خانه های خشتی و گلی نیست ، آن خانه ها ، بدنهای مطهّر شما است .
راجع به امثال اِبنِ اَبیِ العَوجَاها نیز باید گفت همانطور که امیر المؤمنین (ع) صاحب اشتری بود که چون شیر غّران لشکر معاویه را پایمال می کرد ، امام صادق(ع) نیز کسی چون هشام بن حَکَم را داشت که ابن اَبیِ العوجاها در مقابلش چون روباهی در چنگال شیر بودند ، و بحثهای آن بزرگوار با دشمنان اهل بیت ع در تاریخ ضبط است .بنی عبّاس چون نتوانستند از این راههای مرموز نتیجه بگیرند ، امام صادق(ع) را در مضیقه شدیدی قرار دادند . درس او را تعطیل و ایشان را خانه نشین کردند . حتی راوی می گوید : « خدمت امام صادق(ع) رفتم و دیدم « اَلبَابُ عَلَیهِ مُغلَقٌ وَالسِّترُ عَلَیهِ مَرخی » یعنی ، در اتاقی با پرده های آویخته ممنوع از ملاقات با دیگران بود ؛ تا سر انجام ایشان را مسموم و شهید کردند .
فضایل امام صادق(ع)
فضایل امام صادق (ع) بیش از آن است که بتوان ذکر کرد . جمله ای از مالک بن انس امام مشهور اهل سنت است که : « بهتر از جعفر بن محمد ، هیچ چشمی ندیده ، هیچ گوشی نشنیده و در هیچ قلبی خطور نکرده است » (مناقب ابن شهر آشوب ج۴ص۲۳۴ از دلالات حنّان ) از ابو حنیفه نیز این جمله مشهور است که گفت : « مَا رَایتُ اَفقَهُ مِن جَعفَرِ بن مُحَّمَدٍ » یعنی ، از جعفر بن محمد ، فقیه تر ندیدم.و اگر زبان خود آن حضرت بشنویم ، ضَریس می گوید : امام صادق (ع) در این آیه شریفه : « کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ اِلاَّ وَجهَهُ » یعنی ، هر چیز فانی است ، جز وَجهِ خدای متعال . فرمود : « نَحنُ الوَجهُ الَذّی یُوتیِ اللهُ مِنهُ » یعنی ماییم آیینه ای که خداوند از آن آیینه شناخته می شود . بنابراین امام صادق(ع) فرموده است که او آیینه ذات حق تعالی است .
علم حضرت صادق (ع)
۱) علاء بن سبابه می گوید : امام صادق (ع) فرمودند : من آگاهم از آنچه در آسمانها و زمین است و آنچه در بهشت و جهنم است ، و من آگاهم به گذشته و به آینده تا روز قیامت . سپس ادامه دادند : این علم را از قران می دانم ، به قران تسلط دارم ، چون تسلط بر کف دستم . خداوند متعال در قران فرموده است که : قران بیان کننده همه چیز است .
۲) بُکَیرِ بن اَعیَن می گوید : امام صادق(ع) فرمودند : من آگاهم به آنچه در آسمانها و زمین است ، و آنچه در دنیا و آخرت است .چون دیدند که این کلام پیش بعضی سنگین آمد ، فرمودند : بُکیر ! من این علم را از قران می دام ؛ زیرا در قران است : « وَنَزَّلنَا عَلَیکَ الکِتِابَ تِبیَاناً لِکُلِّ شَییءٍ » (نحل : ۸۹ ) .
۳) صفوان بن عیسی می گوید : امام صادق (ع) فرمود : من علم اولین و آخرین را می دانم ، می دانم آنچه در صلب پدرها و رَحِم مادرها است .اسماعیل که پسر بزرگ امام صادق (ع) بود ، از دنیا رفت . امام صادق (ع) با کمال خوشرویی از مردمی که برای تعزیت آمده بودند ، پذیرائی فرمود ، بقدری که مورد تعجب شد . از حضرت در این مورد سئوال نمودند ، آن بزرگوار فرمودند : باید تسلیم امر خداوند بود . در مصیبت دیگری فرمودند : ما اهل بیت قبل از مصیبت ، فعالیت خود را انجام می دهیم ؛ ولی چون مصیبت آمد ، راضی و تسلیم تقدیر الهی هستیم .
حلم وعلم امام صادق (ع) :
نقل نموده اند که امام صادق (ع) غلامش را دنبال کاری فرستاد و چون غلام دیر کرد ، خود حضرت بدنبال آن کار رفت و در وسط راه دید غلام خفته است . حضرت او را باد زد ، تا بیدار شد . پس به او فرمود : خوب است شبها بخوابی و روزها کار کنی .از حفص بن غیاث روایت شده که روزى به مسجد الحرام وارد شدم. در آن اثنا دیدم که ابن ابى العوجا از امام صادق (ع) در مورد قول خداوند تعالى سؤال کرد که فرمود: «کلّما نضجت جلودهم بدّلناهم جلودا غیرها لیذوقوا العذاب؛(۳۹) هر چه پوست‏هایشان پخته شود، به جاى آنها پوست‏هاى دیگر آوریم تا عذاب را بچشند»؛ پوست جدید چه گناهى دارد که خداوند آن را عذاب مى‏نماید؟ حضرت در پاسخ به او مى‏گوید: «ویحک؛ واى بر تو». این پوست همان پوست اول است که چون پوست اولى سوزانده شده، خداوند لایه دوم پوست را بر او مى‏پوشاند.
از حسن بن محبوب روایت شده که از سماعه شنیدم ابوحنیفه به خدمت امام صادق (ع) رسید و پرسید: مسافت میان شرق و غرب چه مقدار است؟ حضرت پاسخ دادند: مسافت میان مشرق و مغرب، سیر یک روز آفتاب است، بلکه کمتر از آن. وى گفت: این امرى بس عظیم و عجیب است. حضرت فرمودند: اى عاجز، این آفتاب از مشرق طالع گردد و در مغرب غروب کند.
احمد بن عمرو بن المقدام الرازى مى‏گوید: مگسى بر منصور نشست، منصور آن را پراند، مگس مجدداً بر منصور نشست و او دوباره آن را پراند تا این‏که به تنگ آمد. ناگهان امام صادق (ع) وارد مجلس شد، منصور از امام سؤال کرد: خداوند مگس را براى چه خلق کرده است؟ امام پاسخ داد: تا ستم‏گران را ذلیل کند.
رد قیاس و رأى با استناد به آیه قرآن و احادیث‏
پس از آن‏که اسلام گسترش یافت، گروه‏هاى مختلف در مواجه با افکار و پیچیدگى‏هایى که در اذهان به وجود مى‏آمد و از نصوص رسیده راه حلى براى آن وجود نداشت، به ناچار به دلایل و وسایل دیگر از قبیل: استحسان و قیاس و انواع ادله اجتهادى رجوع مى‏کردند. این امر باعث شد که ذوق و اخلاقیات شخصى نیز وارد قانون‏گذارى شود. از این‏رو در عصر امام باقر و امام صادق (علیهما السلام) فعالیت‏هایى آغاز شد و مدارسى توسعه و گسترش یافت که به «رأى» و گاهى «قیاس و استحسان» تکیه داشتند. اما اهل بیت (علیهم السلام) با پاسخ‏گویى به کژى‏هاى فکرى، خصوصیات و ویژگى‏هاى مذهب آنان را باطل مى‏کردند.
ابوحنیفه و پیروان مکتب او چندین قاعده به نام‏هاى قیاس، استحسان و مصالح مرسله، براى استخراج احکام تعیین نمودند که حقیقت آنها عمل کردن به رأى انسان بود. آنان این قاعده‏ها را مانند کتاب خدا و سنّت پیامبر (ص)، مدرک احکام قرار مى‏دادند و آن کس که احکام را استخراج مى‏کرد «مجتهد» و کار او را «اجتهاد» مى‏نامیدند.
امام صادق (ع) در مقام مقابله با آنها و عقایدشان، از کتاب و سنّت کمک مى‏گرفت و آنان را شکست مى‏داد. داستان زیر یک نمونه از این مناظرات است.
ابن جمع مى‏گوید: به جعفر بن محمد وارد شده، ابن ابى لیلى و ابوحنیفه نیز با من بودند. حضرت به ابن ابى لیلى گفت: این مرد کیست؟ جواب داد: او مردى است که در دین، بینا و با نفوذ است. امام (ع) فرمود: شاید به رأى خود قیاس مى‏کند؟ سپس رو به ابوحنیفه کرد و فرمود: اى نعمان، پدرم از جدم روایت کرد که رسول خدا (ص) فرمود: «نخستین کسى که امر دین را به رأى خود قیاس کرد، ابلیس بود و خداوند متعال هر کسى را که به رأى خود، در دین قیاس کند، در روز قیامت با ابلیس قرین خواهد کرد، زیرا شیطان به قیاس عمل نمود.»سپس امام جعفر صادق (ع) از ابوحنیفه مى‏پرسد: مى‏توانى بدنت را قیاس کنى؟ ابوحنیفه گفت: نه. حضرت فرمودند: پس مى‏دانى که چرا خداوند شورى را در دو چشم، تلخى را در گوش‏ها، خنکى را در بینى و گوارایى را در لب‏ها قرار داده است؟ابوحنیفه گفت: نه، نمى‏دانم. امام صادق (ع) فرمودند: خداوند متعال به لطف و فضل خودش بر فرزندان آدم (ع) چشم‏ها را به صورت پیه آفریده و نمک و شورى را در آن دو قرار داد تا پیه، دیده را نبندد، و تلخى را در گوش‏ها قرار داده تا این‏که حشرات و حیوانات در گوش نروند که از مغز آن بخورند، و آب را در بینى قرار داده تا این‏که نفس را بالا و پایین ببرد و رایحه نیکو را بیابد، و گوارایى را در لب‏ها گذاشته تا این‏که انسان، لذت طعام و نوشیدنى‏ اش را درک کند.
سپس از ابوحنیفه در مورد کلمه‏اى پرسید که اولش شرک و آخرش ایمان است و او در پاسخ گفت: نمى‏دانم. حضرت فرمود: «لا اله الا اللّه».سپس فرمود: کدام یک نزد خداوند تعالى عظیم‏ تر است: قتل یا زنا؟ ابوحنیفه پاسخ داد: قتل نفس. امام (ع) فرمود: خداوند متعال در مورد قتل دو شاهد قرار داد و در زنا جز به چهار شاهد، راضى نمى‏شود.در ادامه این مناظره، امام صادق (ع) سؤالات دیگرى در مورد احکام از ابوحنیفه پرسیدند که وى آنها را به مانند سؤالات قبل با رأى و قیاس پاسخ داد.

محسوس نمودن امور معقول‏
«جعد بن درهم» در عصر امام صادق (ع) به بدعت‏گذارى و مخالفت با اسلام پرداخت و جمعى نیز طرف‏دار پیدا کرد و سرانجام در روز عید قربان، اعدام شد.او روزى مقدارى خاک و آب در داخل شیشه‏اى ریخت و پس از چند روز، حشرات و کرم‏هایى در داخل آن، تولید شدند. آن‏گاه به میان مردم آمد و چنین ادعا کرد: من این حشرات و کرم‏ها را آفریدم، زیرا سبب پیدایش آنها شدم، بنابر این آفریدگار آنها من هستم.گروهى از مسلمانان این موضوع را به امام صادق (ع) خبر دادند، آن حضرت فرمود: به او بگویید: تعداد حشرات داخل شیشه چقدر است؟ تعداد نر و ماده آنها چقدر است؟ وزن آنها چه مقدار است؟ سپس از او بخواهید که آنها را به شکل دیگرى تغییر دهد، زیرا کسى که خالق آنهاست توانایى تغییر آنها را نیز خواهد داشت.آن گروه با طرح همین پرسش‏ها با جعد بن درهم مناظره کردند، او از پاسخ در ماند و به این ترتیب نقشه‏اش نقش بر آب گردید.
مورد خطاب قرار دادن افراد با صفات نیکو و رعایت ادب‏
حضرت امام صادق (ع) در خلال گفت و گوهایش با گروه‏هاى مختلف، از واژه‏هاى مؤدّبانه و احترام‏آمیز استفاده مى‏کرد؛ مثلاً هنگامى که زندیقى از مصر براى مناظره با حضرت به مدینه و بعد از آن به مکه آمده بود، حضرت او را چنین خطاب مى‏کند: اى برادر مصرى. نتیجه این مناظره آن بود که زندیق ایمان مى‏آورد و امام (ع) نیز یکى از اصحاب خود به نام هشام بن حکم را مأمور تعلیم آداب و شرایع اسلام به او مى‏نماید.
کرامات اولیاء
همانطور که پیامبران الهی برای اثبات نبوت خویش افعال خارق العاده‏ای به عنوان معجزه انجام می‏دهند ائمه اطهار و اولیای الهی هم برای اثبات حقانیت‏خویش، بیدار کردن مردم یا جهات دیگر، کراماتی از خود بروز می‏دهند و از طرف خداوند به آن‏ها عنایات ویژه‏ای می‏شود که باور آن‏ها برای اذهان عمومی خیره کننده و تعجب برانگیز است. هنگامی که صفحات تاریخ را ورق می‏زنیم با نمونه‏های بسیاری از این امور مواجه می‏شدیم که به دو نمونه از آن‏ها از زبان قرآن اشاره می‏کنیم:
۱- یکی از کرامات حضرت مریم، نزول طعام آسمانی از طرف خداوند برای اوست. قرآن کریم می‏فرماید: «کلما دخل علیها زکریا المحراب وجد عندها رزقا قال یا مریم انی لک هذا قالت هو من عندالله‏» ; «هرگاه حضرت زکریا بر مریم در محراب وارد می‏شد، غذای مخصوصی نزد او می‏دید. (آن حضرت سؤال می‏کرد) ای مریم! این غذا را از کجا آورده‏ای (او پاسخ می‏داد) : این‏ها از سوی خداوند است.»
۲- نمونه دیگر درباره آصف بن برخیا از یاران حضرت سلیمان است که تخت‏بلقیس را در مدت زمان کمی از مکانی دور حاضر نمود. خداوند متعال می‏فرماید: «قال الذی عنده علم من الکتاب انا آتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک فلما راه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربی‏» (نمل) ; «کسی که دانشی از کتاب داشت گفت: من آن را پیش از آن که چشم بر هم زنی نزد تو خواهم آورد. پس هنگامی که [سلیمان] آن را نزد خود دید گفت: این از فضل پروردگار من است.»
انجام کرامات به دست اولیای الهی آن قدر روشن و بدیهی است که اکثر مسلمین بر جواز آن اتفاق دارند.
تفتازانی از علمای اهل سنت می‏گوید: «ظهور و روشنی کرامات اولیای خدا همچون روشنی معجزات انبیاء است و انکار این امور توسط اهل بدعت و گمراهان چیز عجیبی نیست، چرا که آنان خود توان انجام آن را ندارند و درباره حکام خود هم آن را نشنیده‏اند، لذا دست‏به انکار می‏زنند.» و در جای دیگر می‏گوید: «کرامات حضرت علی علیه السلام آن قدر زیاد است که قابل شمارش نیست‏» . (شرح المقاصد، تفتازانی، شریف رضی، ج ۵، ص ۷۶٫)
باطل کردن سحر ساحران
محمد بن سنان می‏گوید: منصور دوانیقی هفتاد مرد از شهر کابل را فراخواند و به آن‏ها گفت: وای بر شما که ادعای ساحر بودن دارید و بین زن و شوهر او فاصله می‏اندازید … .او با وعده‏های بسیار آن‏ها را تحریک کرد تا با انجام سحرهای خود ابا عبدالله را مبهوت و مقهور خود سازند. ساحران به مجلسی که منصور فراهم کرده بود رفتند و انواع صورت‏ها از جمله صورت‏های شیر را به تصویر کشیدند تا هر بیننده‏ای را سحر کنند. منصور بر تخت‏خود نشست و تاج خود را بر سرگذاشت و به دربان دستور داد که امام صادق (ع) را وارد سازند. وقتی امام ششم وارد شد، نگاهی به آن‏ها کرد و دست‏به دعا برداشت و دعایی خواند که برخی از الفاظ آن شنیده می‏شد و قسمتی را هم به طور آهسته خواند، سپس فرمود: وای بر شما به خدا قسم سحر شما را باطل خواهم نمود. سپس با صدای بلند فرمود: ای شیرها آن‏ها را ببلعید، پس هر شیری به ساحری که او را درست کرده بود حمله کرد و او را بلعید. منصور بهت‏زده از تخت‏خود بر زمین افتاد و با ترس می‏گفت: ای ابا عبدالله! مرا ببخش دیگر چنین کاری نخواهم کرد، حضرت هم به او مهلت داد. بعد منصور دوانیقی از امام (ع) درخواست کرد، شیرها ساحرانی را که خورده بودند برگردانند. امام صادق (ع) فرمود: اگر عصای موسی آنچه را بلعیده بود برمی‏گرداند، این شیرها نیز چنین می‏کردند. (مدیند المعاجز، بحرانی، مؤسسه معارف اسلامی، ج ۵، ص ۲۴۶; دلائل الامامه، ابن جریر طبری، مؤسسه البعثه، ص ۲۹۸; اختصاص، شیخ مفید، جامعه مدرسین، ص ۲۴۶٫)
زنده کردن یکی از یاران
محمد بن راشد از جد خود که یکی از مسلمانان هم عصر امام صادق (ع) است نقل می‏کند که روزی به قصد دیدار امام (ع) حرکت کردم تا از او سؤالی بپرسم، در میان راه مطلع شدم که آن حضرت به تشییع جنازه سید حمیری رفته است، پس به طرف قبرستان رفتم و بعد از ملاقات با امام (ع) سؤال خود را از ایشان پرسیدم و جواب آن را دریافت کردم.هنگامی که خواستم برگردم، مرا به نزد خود خواند و فرمود: شما مردم سرچشمه علم و دانش را رها کرده‏اید. عرض کردم: آیا شما امام و پیشوای امت در این زمان هستید؟ امام فرمود: آری. عرضه داشتم: دلیل و آیتی می‏خواهم تا یقین پیدا کنم. آن حضرت فرمود: هرچه می‏خواهی بپرس، من با اراده الهی جواب تو را خواهم گفت. عرض کردم: برادری داشتم که از دنیا رفته و او را در این قبرستان دفن کردیم، از شما می‏خواهم او را زنده کنید، امام فرمود: برادرت انسان خوبی بود و به خاطر او خواسته تو را برآورده می‏کنم، گرچه تو سزاوار چنین کاری نیستی، سپس نزدیک قبر او شد و او را صدا زد، در این هنگام قبر شکافته شد و برادرم از آن خارج شد. به خدا قسم که چنین شد و به من گفت: ای برادر از او (ع) پیروی کن و او را رها مکن. آن گاه به قبر خویش بازگشت. امام (ع) از من عهد گرفت و مرا قسم داد تا کسی را از این موضوع مطلع نسازم. (الخرائج و الجرائح، قطب الدین راوندی، مؤسسه امام مهدی، ج ۲، ص ۷۴۲)
خبر از شهادت برخی یاران
از ابوبصیر نقل شده است: روزی در محضر امام صادق (ع) نشسته بودم که صحبت از «معلی بن خنیس‏» به میان آمد، ایشان فرمودند: «ابا محمد! مطلب مهمی را در مورد او به تو می‏گویم، آن را از دیگران مخفی نگه‏دار; او به مقام واقعی خود نمی‏رسد مگر زمانی که از طرف «داود بن علی‏» مورد تعرض قرار خواهد گرفت.»پرسیدم: داود با او چه خواهد کرد؟ فرمودند: «او را دعوت کرده، گردنش را می‏زند و بدن او را به دار می‏آویزد.»عرض کردم: این حادثه در چه زمانی واقع خواهد شد؟ امام فرمودند: «در سال آینده‏» .ابوبصیر می‏گوید: سال بعد داود والی مدینه شد و معلی را به پیش خود فراخواند و از او خواست که اسامی یاران امام صادق (ع) را برایش بنویسد، معلی از این کار امتناع ورزید، داود عصبانی شد و گفت: اگر اسامی آن‏ها را کتمان کنی تو را خواهم کشت، معلی بن خنیس گفت: آیا مرا به کشته شدن تهدید می‏کنی!؟ به خدا قسم هرگز چنین کاری نخواهم کرد. داود خشمگین شد و او را به شهادت رساند و جسد مطهرش را به دار آویخت. (مناقب ابن شهر آشوب، انتشارات علامه، ج ۴، ص ۲۲۵٫)
آگاهی ازامورمخفی
موارد متعددی در تاریخ نقل شده است که بیانگر آگاهی و اشراف کامل امام صادق (ع) بر امور پنهان است و کلامی را که ایشان فرموده: «نحن ولاه الامر و خزنه علم الله ( اصول کافی، همان، ص ۱۹۲٫) ; ما والیان امر و خازنان علم خداوند هستیم.» در عمل نشان داده و به اثبات رسانده است. در این نوشتار به ذکر یک نمونه اکتفا می‏کنیم:
ابراهیم بن مهزم می‏گوید: از محضر امام صادق (ع) جدا شدم و به منزل رفتم، شب هنگام بین من و مادرم مشاجره‏ای رخ داد، بر سر او فریاد زدم و با تندی با او سخن گفتم، صبح شد، نماز را خواندم و بلافاصله نزد امام آمدم، همین که داخل شدم فرمود: ای پس مهزم! چرا بر سر مادر خود فریاد زدی؟ آیا نمی‏دانی که او تو را در شکم خود نگهداری کرد و در دامان خود پروراند و با شیر خود تو را تغذیه نمود؟ عرض کردم: آری. ایشان فرمودند: پس هیچ وقت‏با تندی با او سخن مگو. (بصائر الدرجات، صفار قمی، منشورات مکتبه آیت الله النجفی، ص ۲۴۳)
آتش در اطاعت امام
یکی از اصحاب امام صادق (ع) بنام مامون رقی نقل کرده است که: در محضر سرور و مولایم امام صادق (ع) بودم، سهل بن حسن از شیعیان خراسان وارد شد و سلام کرد و نشست، عرض کرد: ای فرزند رسول خدا کرامت و بزرگی از آن شماست، شما خاندان امامت، چرا بر این حق خود سکوت کرده و قیام نمی‏کنید و حال آن که هزاران نفر از شیعیان شما آماده شمشیر زدن در رکاب شما هستند.امام (ع) فرمود: ای خراسانی! لحظه‏ای درنگ کن. پس امر فرمود که تنور را روشن کنند، هنگامی که آتش شعله‏ور شد، به سهل فرمود: داخل تنور شو، سهل گفت: ای پسر رسول خدا مرا از این کار معاف بدار، در این هنگام هارون مکی یکی از اصحاب با وفای امام (ع) وارد شد در حالی که کفش‏های خود را در دست گرفته بود، سلام کرد و جواب شنید، امام به او فرمود: کفش‏های خود را بر زمین بگذار و داخل تنور شو، او بدون هیچ درنگی وارد تنور شد و در میان شعله‏های آتش نشست. امام صادق (ع) رو به خراسانی کرد و از حوادث خراسان برای او گفت، انگار امام (ع) در آن جا حاضر بوده است، سپس فرمود: داخل تنور را نگاه کن. مامون رقی می‏گوید: من هم جلو رفتم و داخل تنور را مشاهده کردم، هارون مکی در میان آتش نشسته بود و برخاست و از تنور خارج شد. امام به سهل فرمود: در خراسان چند نفر مانند او می‏شناسی؟ عرض کرد: به خدا قسم احدی را نمی‏شناسم، امام (ع) حرف او را تایید نمود و فرمود: در زمانی که ما حتی پنج نفر از این گونه یاران نداریم چگونه قیام کنیم؟ (مناقب ابن شهرآشوب، همان، ص ۲۳۷)
شفا یافتن به دعای امام
عمار سه فرزند به نام‏های «اسحاق‏» ، «اسماعیل‏» و «یونس‏» داشت، آن‏ها نقل کرده‏اند که «یونس‏» به مرض بدی مبتلا شده بود، به محضر امام صادق (ع) رفتیم، امام با مشاهده وضع یونس، دو رکعت نماز خواند و خدا را حمد کرد و بر نبی اکرم صلی الله علیه و آله و آل او درود فرستاد و ذکرهایی بر زبان جاری ساخت و از خداوند چنین خواست: «واصرف عنه شر الدنیا والاخره واصرف عنه ما به فقد غاظنی ذلک واحزننی; شر دینا و آخرت را از او دور نما و این مرض را از او بر طرف ساز که عارضه او مرا ناراحت و غمگین کرده است.»آن سه نفر نقل می‏کنند که: به خدا قسم از شهر خارج نشده بودیم که بیماری او برطرف شد و شفا یافت. (مناقب ابن شهرآشوب، همان، ص ۲۳۲)
بعضی از مناظرات امام‏(ع)
در کشور مصر، شخصى زندگى مى کرد به نام عبدالملک، که چون پسرش عبدالله نام داشت، او را ابوعبدالله (پدر عبدالله ) مى خواندند، عبدالملک منکر خدا بود، و اعتقاد داشت که جهان هستى خود به خود آفریده شده است، او شنیده بود که امام شیعیان، حضرت صادق (ع ) در مدینه زندگى مى کند، به مدینه مسافرت کرد، به این قصد تا درباره خدایابى و خداشناسى، با امام صادق (ع ) مناظره کند وقتى که به مدینه رسید و از امام صادق (ع ) سراغ گرفت، به او گفتند: امام صادق (ع ) براى انجام مراسم حج به مکه رفته است، او به مکه رهسپار شد، کنار کعبه رفت دید امام صادق (ع ) مشغول طواف کعبه است، وارد صفوف طواف کنندگان گردید، (و از روى عناد) به امام صادق (ع ) تنه زد، امام با کمال ملایمت به او فرمود:
نامت چیست؟او گفت : عبدالملک (بنده سلطان )امام : کنیه تو چیست؟عبدالملک : ابو عبدالله (پدر بنده خدا).امام : این ملکى که (یعنى این حکم فرمائى که ) تو بنده او هستى (چنانکه از نامت چنین فهمیده مى شود) از حاکمان زمین است یا از حاکمان آسمان؟
وانگهى (مطابق کنیه تو) پسر تو بنده خداست، بگو بدانم او بنده خداى آسمان است، یا بنده خداى زمین؟ هر پاسخى بدهى محکوم مى گردى.عبدالملک چیزى نگفت، هشام بن حکم، شاگرد دانشمند امام صادق (ع ) در آنجا حاضر بود، به عبدالملک گفت : چرا پاسخ امام را نمى دهى؟عبدالملک از سخن هشام بدش آمد، و قیافه اش درهم شد.امام صادق (ع ) با کمال ملایمت به عبدالملک گفت : صبر کن تا طواف من تمام شود، بعد از طواف نزد من بیا تا با هم گفتگو کنیم، هنگامى که امام از طواف فارغ شد، او نزد امام آمد و در برابرش نشست، گروهى از شاگردان امام (ع )] نیز حاضر بودند، آنگاه بین امام و او این گونه مناظره شروع شد:آیا قبول دارى که این زمین زیر و رو و ظاهر و باطل دارد؟- آرى.آیا زیرزمین رفته اى؟- نه.پس چه مى دانى که در زمین چه خبر است؟ چیزى از زمین نمى دانم، ولى گمان مى کنم که در زیر زمین، چیزى وجود ندارد.گمان و شک، یکنوع درماندگى است، آنجا که نمى توانى به چیزى یقین پیدا کنى،آنگاه امام به او فرمود: آیا به آسمان بالا رفته اى؟- نه.آیا مى دانى که آسمان چه خبر است و چه چیزها وجود دارد؟ نه.عجبا! تو که نه به مشرق رفته اى و نه به مغرب رفته اى، نه به داخل زمین فرو رفته اى و نه به آسمان بالا رفته اى، و نه بر صفحه آسمانها عبور کرده اى تا بدانى در آنجا چیست، و با آنهمه جهل و ناآگاهى، باز منکر مى باشى (تو که از موجودات بالا و پائین و نظم و تدبیر آنها که حاکى از وجود خدا است، ناآگاهى، چرا منکر خدا مى باشى؟) آیا شخص عاقل به چیزى که ناآگاه است، آن را انکار مى کند؟.- تاکنون هیچکس با من این گونه، سخن نگفته (و مرا این چنین در تنگناى سخن قرار نداده است ).بنابراین تو در این راستا، شک دارى، که شاید چیزهائى در بالاى آسمان و درون زمین باشد یا نباشد؟ آرى شاید چنین باشد (به این ترتیب، منکر خدا از مرحله انکار، به مرحله شک و تردید رسید).کسى که آگاهى ندارد، بر کسى که آگاهى دارد، نمى تواند برهان و دلیل بیاورد.از من بشنو و فراگیر، ما هرگز درباره وجود خدا شک نداریم، مگر تو خورشید و ماه و شب و روز را نمى بینى که در صفحه افق آشکار مى شوند و بناچار در مسیر تعیین شده خود گردش کرده و سپس باز مى گردند، و آنها];ّّ در حرکت در مسیر خود، مجبور مى باشند،اکنون از تو مى پرسم : اگر خورشید و ماه، نیروى رفتن (و اختیار) دارند، پس چرا بر مى گردند، و اگر مجبور به حرکت در مسیر خود نیستند، پس چرا شب، روز نمى شود، و به عکس، روز شب نمى گردد؟به خدا سوگند، آنها در مسیر و حرکت خود مجبورند، و آن کسى که آنها را مجبور کرده، از آنها فرمانرواتر و استوارتر است.”- راست گفتى.بگو بدانم، آنچه شما به آن معتقدید، و گمان مى کنید دهر (روزگار) گرداننده موجودات است، و مردم را مى برد، پس چرا دهر آنها را بر نمى گرداند، و اگر بر مى گرداند، چرا نمى برد؟ همه مجبور و ناگزیرند، چرا آسمان در بالا، و زمین در پائین قرار گرفته؟ چرا آسمان بر زمین نمى افتد؟ و چرا زمین از بالاى طبقات خود فرو نمى آید، و به آسمان نمى چسبد، و موجودات روى آن به هم نمى چسبند؟!.(وقتى که گفتار و استدلالهاى محکم امام به اینجا رسید، عبدالملک، از مرحله شک نیز رد شد، و به مرحله ایمان رسید) در حضور امام صادق (ع ) ایمان آورد و گواهى به یکتائى خدا و حقانیت اسلام دارد و آشکارا گفت : آن خدا است که پروردگار و حکم فرماى زمین و آسمانها است، و آنها را نگه داشته است.حمران، یکى از شاگردان امام که در آنجا حاضر بود، به امام صادق (ع ) رو کرد و گفت : فدایت گردم، اگر منکران خدا به دست شما، ایمان آورده و مسلمان شدند، کافران نیز بدست پدرت (پیامبر ـ ص ) ایمان آورند.عبدالملک تازه مسلمان به امام عرض کرد: مرا به عنوان شاگرد، بپذیر!.امام صادق (ع ) به هشام بن حکم (شاگرد برجسته اش ) فرمود: عبدالملک را نزد خود ببر، و احکام اسلام را به او بیاموز.هشام که آموزگار زبردست ایمان، براى مردم شام و مصر بود، عبدالملک را نزد خود طلبید، و اصول عقائد و احکام اسلام را به او آموخت، تا اینکه او داراى عقیده پاک و راستین گردید، به گونه اى که امام صادق (ع ) ایمان آن مؤمن (و شیوه تعلیم هشام ) را پسندید.
مناظره ابن ابى العوجا با امام صادق (ع)(۱)
(ابن مقفع و ابن ابى العوجا، دو نفر از دانشمندان زبردست عصر امام صادق (ع ) بودند، و خدا و دین را انکار مى کردند و به عنوان دهرى و منکر خدا، با مردم بحث و مناظره مى نمودند)در یکى از سالها، امام صادق (ع ) در مکه بود، آنها نیز در مکه کنار کعبه بودند، ابن مقفع به ابن ابى العوجا رو کرد و گفت : این مردم را مى بینى که به طواف کعبه سرگرم هستند، هیچ یک از آنها را شایسته انسانیت نمى دانم، جز آن شیخى که در آنجا (اشاره به مکان جلوس امام صادق (ع ) کرد) نشسته است، ولى غیر از او، دیگران عده اى از اراذل و جهال و چهارپایان هستند. چگونه تنها این شیخ (امام صادق ع ) را به عنوان انسان با کمال یاد مى کنى؟.براى آنکه من با او ملاقات کرده ام، وجود او را سرشار از علم و هوشمندى یافتم، ولى دیگران را چنین نیافتم. بنابراین لازم است، نزد او بروم و با او مناظره کنم و سخن تو را در شأن او بیازمایم که راست مى گویى یا نه؟.به نظر من این کار را نکن، زیرا مى ترسم، در برابر او درمانده شوى، و او عقیده تو را فاسد کند. نظر تو این نیست، بلکه مى ترسى من با او بحث کنم، و با چیره شدن بر او نظر تو را در شأن و مقام او، سست کنم.اکنون که چنین گمانى درباره من دارى، برخیز و نزد او برو، ولى به تو سفارش مى کنم که حواست جمع باشد، مبادا لغزش یابى و سرافکنده شوى مهار سخن را محکم نگهدار، کاملاً مراقب باش تا مهار را از دست ندهى و درمانده نشوى…برخاست و نزد امام صادق (ع ) رفت و پس از مناظره، نزد دوستش ابن مقفع بازگشت و گفت : واى بر تواى ابن مقفع ! ما هذا ببشروان کان فى الدنیا روحانى یتجسد اذا شأ ظاهراً، و یتروح اذا شأ باطناً فهو هذا…: این شخص بالاتر از بشر است، اگر در دنیا روحى باشد و بخواهد در جسدى آشکار شود، و یا بخواهد پنهان گردد همین مرد است.او را چگونه یافتى؟- نزد او نشستم، هنگامى که دیگران رفتند و من تنها با او ماندم، آغاز سخن کرد و به من گفت : اگر حقیقت آن باشد که اینها (مسلمانان طواف کننده ) مى گویند، چنانکه حق هم همین است، در این صورت اینها رستگارند و شما در هلاکت هستید، و اگر حق با شما باشد که چنین نیست، آنگاه شما با آنها (مسلمانان ) برابر هستید (در هر دو صورت، مسلمانان، زیان نکرده اند).- من به او (امام ) گفتم :خدایت رحمت کند، مگر ما چه مى گوئیم و آنها (مسلمانان ) چه مى گویند؟ سخن ما با آنها یکى است.فرمود: چگونه سخن شما با آنها (مسلمین ) یکى است، با اینکه آنها به خداى یکتا و معاد و پاداش و کیفر روز قیامت، و آبادى آسمان و وجود فرشتگان، اعتقاد دارند، ولى شما به هیچیک از این امور، معتقد نیستید و منکر وجود خدا مى باشید.- من فرصت را بدست آورده و به او (امام ) گفتم : اگر مطلب همان است که آنها (مسلمانان ) مى گویند و قائل به وجود خدا هستند، چه مانعى دارد که خدا خود را بر مخلوقش آشکار سازد، و آنها را به پرستش خود دعوت کند، تا همه بدون اختلاف به او ایمان آورند، چرا خدا خود را از آنها پنهان کرده و بجاى نشان دادن خود، فرستادگانش را به سوى آنها فرستاده است، اگر او خود بدون واسطه با مردم تماس مى گرفت، طریق ایمان آوردن مردم به او نزدیکتر بود.او (امام ) فرمود: واى بر تو چگونه خدا بر تو پنهان گشته با اینکه قدرت خود را در وجود تو به تو نشان داده است، قبلاً هیچ بودى، سپس پیدا شدى، کودک گشتى و بعد بزرگ شدى، و بعد از ناتوانى، توانمند گردیدى، سپس ناتوان شدى، و پس از سلامتى، بیمار گشتى، سپس تندرست شدى، پس از خشم، شاد شدى، سپس غمگین، دوستیت و سپس دشمنیت و به عکس، تصمیمت پس از درنگ، و به عکس، امیدت بعد از ناامیدى و به عکس، یاد آوریت بعد از فراموشى و به عکس و… به همین ترتیب پشت سرهم نشانه هاى قدرت خدا را براى من شمرد، که آنچنان در تنگنا افتادم که معتقد شدم بزودى بر من چیره مى شود، برخاستم و نزد شما آمدم.
مناظره ابن ابى العوجا با امام صادق (ع)(۲)
( عبدالکریم معروف به ابن ابى العوجا، روز دیگر به حضور امام صادق (ع ) براى مناظره آمد، دید گروهى در مجلس آن حضرت حاضرند، نزدیک امام آمد و خاموش نشست.)گویا آمده اى تا به بررسى بعضى از مطالبى که بین من و شما بود بپردازى.- آرى به همین منظور آمده ام اى پسر پیغمبر! امام (ع ) از تو تعجب مى کنم که خدا را انکار مى کنى، ولى گواهى مى دهى که من پسر پیغمبر هستم و مى گویى اى پسر پیغمبر! عادت، مرا به گفتن این کلام، وادار مى کند.پس چرا خاموش هستى؟- شکوه و جلال شما باعث مى شود که زبانم را یاراى سخن گفتن در برابر شما نیست، من دانشمندان و سخنوران زبردست را دیده ام و با آنها هم سخن شده ام، ولى آن شکوهى که از شما مرا مرعوب مى کند، از هیچ دانشمندى مرا مرعوب نکرده است.اینک که تو خاموش هستى، من در سخن را مى گشایم، آنگاه به او فرمود: آیا تو مصنوع (ساخته شده ) هستى یا مصنوع نیستى؟.- من ساخته شده نیستم.بگو بدانم، اگر ساخته شده بودى، چگونه بودى؟- مدت طولانى سردرگریبان فرو برد و چوبى را که در کنارش بود دست به دست مى کرد، و آنگاه (چگونگى اوصاف مصنوع را چنین بیان کرد) دراز، پهن، گود، کوتاه، با حرکت، بى حرکت، همه اینها از ویژگیهاى چیز مخلوق و ساخته شده است.اگر براى مصنوع (ساخته شد) صفتى غیر از این صفات را ندانى، بنابراین خودت نیز مصنوع هستى و باید خود را نیز مصنوع بدانى، زیرا این صفات را در وجود خودت، حادث شده مى یابى.از من سؤالى کردى که تاکنون کسى چنین سؤالى از من نکرده است و در آینده نیز کسى این سؤال را نمى کند.فرضاً بدانى که قبلاً کسى چنین پرسشى از تو نکرده، ولى از کجا مى دانى که در آینده کسى این سؤال را از تو نپرسد؟ وانگهى تو با این سخنت گفتارت را نقض نمودى، زیرا تو اعتقاد دارى که همه چیزاز گذشته و حال و آینده مساوى و برابرند، بنابراین چگونه چیزى را مقدم و چیزى را مؤخر مى دانى و در گفتارت گذشته و آینده را مى آورى.توضیح بیشترى بدهم. اگر تو یک همیان پر از سکه طلا داشته باشى وکسى به تو بگوید در آن همیان سکه هاى طلا وجود دارد، و تو در جواب بگوئى نه، چیزى در آن نیست، او به تو بگوید: سکه طلا را تعریف کن، اگر تو اوصاف سکه طلا را ندانى، مى توانى ندانسته بگویى، سکه در میان همیان نیست.- نه، اگر ندانم، نمى توانم بگویم نیست.درازا و وسعت جهان هستى، از همیان بیشتر است، اینک مى پرسم شاید در این جهان پهناور هستى مصنوعى باشد، زیرا تو ویژگیهاى مصنوع را از غیر مصنوع نمى شناسى.وقتى که سخن به اینجا رسید، ابن ابى العوجا، درمانده و خاموش شد، بعضى از هم مسلکانش مسلمان شدند و بعضى در کفر خود باقى ماندند.
مناظره ابن ابى العوجا با امام صادق (ع ) (۳)
روز سوم، ابن ابى العوجا تصمیم گرفت به میدان مناظره با امام صادق (ع ) بیاید و آغاز سخن کند و به مناظره ادامه دهد، نزد امام (ع ) آمد و گفت : امروز مى خواهى سؤال را من مطرح کنم.هرچه مى خواهى بپرس.- به چه دلیل، جهان هستى، حادث است (قبلاً نبود و بعد به وجود آمده است؟).هر چیز کوچک و بزرگ را تصور کنى، اگر چیزى مانندش را به آن ضمیمه نمایى، آن چیز بزرگتر مى شود، همین است انتقال از حالت اول (کوچک بودن ) به حالت دوم (بزرگ شدن ) (و معنى حادث شدن همین است ) اگر آن چیز، قدیم بود (از اول بود) به صورت دیگر در نمى آمد، زیرا هر چیزى که نابود یا متغیر شود، قابل پیدا شدن و نابودى است، بنابراین با بود شدن پس از نیستى، شکل حادث شد (و همین بیانگر قدیم نبودن اشیا است )، و یک چیز];ّّ نمى تواند هم ازل و عدم باشد و هم حادث و قدیم.- فرض در جریان حالت کوچکى و بزرگى در گذشته و آینده همان است که شما تقریر نمودى، که حاکى از حدوث جهان هستى است، ولى اگر همه چیز، به حالت کوچکى خود باقى بمانند، در این صورت دلیل شما بر حدوث آنها چیست؟محور بحث ما همین جهان موجود است که در حال تغییر مى باشد حال اگر این جهان را برداریم و جهان دیگرى را تصور کنیم و مورد بحث قرار دهیم، باز جهانى نابود شده و جهان دیگرى به جاى آن آمده، و این همان معنى حادث شدن است، در عین حال به فرض تو (که هر کوچکى به حال خود باقى بماند) جواب مى دهم، مى گوئیم فرضاً هر چیزى کوچکى به حال خود باقى باشد، در عالم فرض صحیح است که هر چیز کوچکى را به چیز کوچک دیگرى مانند آنها ضمیمه کرد، که با ضمیمه کردن آن، بزرگتر مى شود، و روا بودن چنین تصورى، که همان روا بودن تغییر است بیانگر حادث بودن است، اى عبدالکریم ! در برابر این سخن، دیگر سخنى نخواهى داشت.
مرگ ناگهانى ابن ابى العوجا
یک سال از ماجراى مناظرات ابن ابى العوجا با امام صادق (ع ) در مکه گذشت، باز سال بعد ابن ابى العوجا کنار کعبه به حضور امام صادق ابن ابى العوجا آمد، یکى ازشیعیان به امام عرض کرد: آیا ابن ابى العوجا مسلمان شده است؟- قلب او نسبت به اسلام، کور است، او مسلمان نمى شود.هنگامى که چشم ابن ابى العوجا به چهره امام صادق (ع ) افتاد، گفت : اى آقا و مولاى من.- چرا اینجا آمده اى؟( ابن ابى العوجا) به رسم و معمول آئین وطن، به اینجا آمده ام تا دیوانگى و سرتراشى و سنگ پرانى مردم را (که در مراسم حج انجام مى دهند) بنگرم.امام (ع ) – تو هنوزبه سرکشى و گمراهى خود باقى هستى؟
ابن ابى العوجا همین که خواست سخن بگوید، امام صادق (ع ) به او فرمود: مجادله و ستیز در مراسم حج روا نیست، آنگاه امام عبایش را تکان داد و فرمود: اگر حقیقت آن است که ما به آن معتقد هستیم ـ چنانکه حقیقت همینّّ است ـ در این صورت ما رستگاریم نه شما، و اگر حق با شما باشد ـ چنانکه چنین نیست ـ و ما و هم شما رستگاریم، بنابراین ما در هر حال رستگاریم، ولى شما در یکى از دو صورت، در هلاکت خواهید بود، در این هنگام حال ابن ابى العوجا منقلب شد، و به اطرافیان خود رو کرد و گفت : در قلبم احساس درد مى کنم، مرا برگردانید وقتى که او را باز گرداندند، از دنیا رفت، خدا او رانیامرزد
مناظره امام با دوگانه پرست
(دو گانه پرستى به حضور امام صادق (ع ) آمد، و از عقیده خود دفاع مى کرد، عقیده اش این بود که جهان هستى داراى دو خدا است، یکى خدایى نیکیها و دیگرى خداى بدى ها و…).امام صادق (ع ) در رد عقیده او و هرگونه دوگانه پرستى چنین فرمود: اینکه تو مى گوئى خدا دوتا است، بیرون از این تصورات نیستند:
۱- یا هر دو نیرومند و قدیم هستند.
۲- یا هر دو ناتوان هستند.
۳- یا یکى قوى، و دیگرى ناتوان است.
پس چرا یکى از آنها دیگرى را از صحنه خارج نمى کند، تا خود به تنهایى بر جهان حکومت کند؟ (نظام واحد جهان حاکى است که یک حاکم در جهان وجود دارد، بنابراین خدا، یک قوى مطلق است ).نیز بیانگر یکتائى خدا است، و گفتار ما را ثابت مى کند، زیرا همان قوى خدا است، ولى دیگرى خدا نیست به دلیل ضعفى که دارد.در مورد (ضعف هر دو خدا) یا آنها از جهتى با هم متفق هستند و از جهتى مختلف، در این صورت لازم است که بین آن دو، یک ما به الامتیاز (چیزى که یکى از آن خدایان دارد و دیگرى ندارد) باشد، و نیز لازم است که آن ما به الامتیاز امرى وجودى قدیم باشد، و از اول همراه آن دو خدا بوده، تا دوئیت آنها، صحیح باشد، در این صورت سه خدا به وجود مى آید، و به همین ترتیب چهار خدا و پنج خدا و بیشتر مى شود، و باید معتقد به بى نهایت خدا شد.هشام مى گوید: یکى از سؤالات آن دو گانه پرست این بود که (بحث در مورد دوگانه پرستى را به اصل وجود خدا کشانید) به اما صادق (ع ) گفت : دلیل شما بر وجود خدا چیست؟ وجود آنهمه ساخته ها بیانگر وجود سازنده است، چنانکه وقتى که تو ساختمان استوار و محکم و سربر افراشته اى را دیدى، یقین پیدا مى کنى که آن ساختمان، بنائى داشته است، گرچه تو آن بنا را ندیده باشى.خدا چیست؟ خدا چیزى است بر خلاف همه چیز، به عبارت دیگر ثابت کردن معنائى است، چیزى است به حقیقت چیز بودن، ولى جسم و شکل ندارد، و به هیچیک از حواس، درک نمى شود، و خیالها او را در نمى یابند، و گذشت زمان، او را کاهش و دگرگون نسازد.
پاسخ به سؤالات منکر خدا
یکى از منکران خدا که سؤالات پیچیده اى درباره خداشناسى در ذهن خود انباشته بود، به حضور امام صادق (ع ) آمد و سؤالات خود را مطرح کرد، و امام به یکایک آن پاسخ داد، به ترتیب زیر: خدا چیست؟او چیزى بر خلاف همه چیز است، که گفتارم به یک معنائى بر مى گردد، او چیزى است به حقیقت معنى چیز، نه جسم است و نه شکل، نه دیده مى شود و نه لمس مى گردد، و با هیچیک از حسهاى پنچگانه (بینائى – شنوائى – چشائى – بویائى – و بساوائى ) درک نمى گردد، خاطرها به او نمى رسند، گذشت روزگار، موجب کاهش و دگرگونى او نخواهد شد.
تو مى گوئى خدا شنوا و بینا است؟ آرى شنوا است ولى بدون عضو گوش، و بینا است بدون وسیله چشم، بلکه به ذات خود شنوا و بیناست، البته منظورم این نیست که او چیزى است، و ذات خود شنوا و بیناست، البته منظورم این نیست که او چیزى است، و ذات او چیز دیگر، بلکه براى فهماندن تو این گونه سخن گفتم، حقیقت این است که او با تمام ذاتش مى شنود، اما معنى کلمه تمام این نیست که او جز دارد، بلکه مى خواهم مقصودم را به تو بفهمانم، برگشت سخنم این است که : او شنوا، بینا و دانا است بى آنکه صفاتش جداى از ذاتش باشد.- پس خدا چیست؟او رب ّ (پروردگار)، معبود و الله است، اینکه مى گویم الله و رب است منظورم اثبات لفظ الف، لام، ها، را و با نیست، بلکه منظور آن حقیقت و معنایى است که آفریننده همه چیز است، و نامهائى مانند: الله، رحمان، رحیم، عزیز، و… اشاره به همان حقیقت است، و او است پرستیده شده بزرگ و عظیم.هر چیزى که در خاطر انسان بگذرد، او مخلوق (ذهن )است، نه خالق.اگر سخن تو درست باشد، لازمه اش این است که وظیفه خداشناسى از ما ساقط شود، زیرا ما فقط به شناختن آنچه که در ذهن مى گذرد مکلف مى باشیم، آنچه که ما درباره خدا مى گوئیم این است که : هر چیزى که به وسیله حواس، قابل حس باشد و در محدوده احساس ما در آید مخلوق است (ولى حقیقت خدا قابل درک با حواس نیست، پس او خالق است ).ذات پاک خدا داراى دو جهت نیست :۱- نیستى، ۲- شباهت به اشیا،
که شباهت از ویژگیهاى مخلوق است که اجزایش بهم پیوسته بوده، و هماهنگى آشکار دارد، داراى پدید آورنده و آفریدگار است، که آن آفریدگار غیر از آفریده ها است و شباهت به آنها ندارد، وگرنه مانند آنها داراى صفات آنها مى گردد مانند: پیوستگى، هماهنگى، تغییر، نبود و بود، و انتقال از کودکى به بزرگى، و از سیاهى به سفیدى، و از نیرومندى به ناتوانى و حالات دیگر که نیازى به شرح آنها نیست.- آیا خدا داراى ذات و خودى است؟آرى، جز با ذات و خودى چیزى ثابت نگردد.- آیا خدا چگونگى دارد؟نه، زیرا کیفیت و چگونگى جهت چیزى است (مثل سفیدى براى کاغذ) و او جهت ندارد، ولى باید در خداشناسى از دو چیز دورى کنیم :۱- تعطیل و نیستى خدا.۲- تشبیه خدا به چیزى، زیرا کسى که ذات خدا را نفى کند، او را انکار نموده، ربوبیت او را رد کرده، و او را ابطال نموده است، و اگر کسى او را به چیزى تشبیه کند، او را موصوف به صفات ساخته شده که سزاوار مقام ربوبیت نیست کرده است، بنابراین، کیفیت به این معنى براى او درست نیست، اما توصیف او به کیفیت به این معنى که او را از دو جهت تعطیل (نیستى ) و تشبیه بیرون آورد، براى خدا ثابت است.- آیا خدا، خودش متحمل رنج و زحمت کارها مى گردد؟او برتر از چنین نسبتى است، تحمل رنج، از صفات مخلوق است که انجام کارها براى او بدون رنج میسر نیست، ولى ذات پاک خدا بالاتر از این تصورات است، اراده و خواستش، نافذ است، و آنچه بخواهد انجام خواهد شد.
مناظره پیرامون زهد
روزى سفیان ثورى امام را دیدار کرد و مشاهده نمود که آن حضرت لباسى بر تن دارد سفید، همچون سفیده تخم مرغ.گفت: این لباس، برازنده شما نیست !- امام فرمودند: گوش کن ! چیزى برایت مى گویم که اگر بر حق و سنت بمیرى نه بر بدعت و گمراهى، براى دنیا و آخرتت مفید و سودمند خواهد بود. این را بدان که رسول الله (ص ) در عصرى زندگى مى کرد که فقر و ندارى بر آن حاکم بود. اما پس از آنکه دوران فقر و تنگدستى جامعه پایان یافت و فراوانى و وفور نعمت پیش آمد، شایسته ترین اشخاص براى این نعمتها، نیکوکارانند نه بدکاران، مؤمنانند نه منافقان، مسلمانانند نه کافران. پس تو چه مى گوئى اى سفیان؟! به خدا سوگند با اینکه مى بینى اینگونه لباسى نفیس و سفید پوشیده ام، مع ذلک از آن روزى که به حد تکلیف رسیده ام، صبح و شامى فرا نرسیده است که در میان اموال و دارائى من حق خدائى بوده باشد و من آن را به جاى خود پرداخت نکرده باشم . کافى ، ج ۵ ص ۶۵
– روزى دیگر عده اى از مردمان صوفى مسلک و متظاهر به زهد که داعیه اى هم داشتند و مردم را به مرام و مسلک خود مى خواندند و مى خواستند همه مثل آنها ظاهرى ژولیده، کثیف و پریشان داشته باشند، نزد امام صادق (ع ) آمدند و گفتند : دوست ما نتوانست با شما حرف بزند و دلایل آماده نبود و نتوانست مطرح سازد. اکنون دلایل خود را مطرح کنید.- دلایل ما از خود قرآن است.بسیار خوب، بیان کنید که آیه هاى قرآن شایسته ترین چیزى است که ما باید آن را پیروى کنیم و برنامه عمل خود قرار دهیم.- خداوند تبارک و تعالى درباره قومى از یاران پیامبر چنین مى گوید:( حشر ۱۰)و یوثرون على أنفسهم ولو کان بهم خصاصه و من یوق شحّ نفسَه فاولئک هم المفلحون”(آنان بر نفس خود ایثار مى کنند و هر چند که خود فقیر و نادارند (دیگران را مقدم مى دارند). و کسانى که جلوى طمع و حرص نفس خویش را مى گیرند، اینان رستگارند).و در جاى دیگر فرمود:”و یطعمون الطعام على حبّه مسکینا و یتیماً و اسیراً… (الدهر ۸)آنان طعام و خوراکى را با اینکه به آن علاقمند هستند و نیاز دارند، به فقیر، یتیم و اسیر مى بخشند.همین دو آیه به عنوان دلیل مسلک ما کافى است.یکى دیگر از آنان که در گوشه اى نشسته بود، معترضانه به امام گفت : ما مى بینیم شما به خوددارى از طعامهاى پاکیزه دعوت مى کنید، مع ذلک به مردم دستور مى دهید از دارائیشان بیرون روند، تا خود شما از آنها لذت ببرید و بهره مند گردید.- امام (ع):این حرفهاى بى فایده را کنار بگذارید و به من بگوئید ببینم شناخت شما نسبت به قرآن چگونه است؟ آیا ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه آن را که تمام گمراهیها و تباهیها در میان امت مسلمان از همین نقطه آغاز مى شود، مى دانید؟قسمتى را آرى و نه همه را.- گرفتارى شما از همین جا شروع مى شود( که ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه قرآن را نمى فهمید) و احادیث رسول خدا هم همینطور هستند.اینکه گفتید خداوند برخى یاران پیامبر را ستوده و از عملکرد نیکویشان ما را خبر داده است، کار آنان وقتى بوده که نهى و منعى از آن نبوده وپاداشى هم از این نوع ایثار مى بردند. بعد خداوند (جلّ و عزّ) فرمانى برخلاف فرمان اول صادر کرد. پس این فرمان، آن اولى را از بین برد و این فرمان دوم لطف و رحمتى بود از سوى خداوند در حق مؤمنان تا خود و خانواده و عیالشان به ضرر و زحمت نیفتند و در خانواده ها به بچه هاى کوچک، پیرمردان و پیرزنان ستم نشود که آنان حوصله و تحمل گرسنگى را ندارند(و از طریق زهدنان آورشان صدمه و آسیب نبینند).اگر من که فقط یک قرص نان دارم، ایثار کرده و آن را به دیگرى بدهم پس فرزندان من چه بخورند؟ آیا آنها از بین بروند و هلاک شوند؟ لذا رسول خدا فرمود:پنج عدد خرما، گرده نان، دینار و یا درهمى که انسان دارد و مى خواهد خرج کند بهترین مورد، خرج و انفاق بر پدر و مادر است، بعد اهل و عیال خود آدمى و در مرحله سوم براى خویشاوندان فقیر و نزدیک و بعد براى همسایگان نادار و محتاج و در پنجمین مرحله که پائین ترین درجه و کم ثواب ترین همه است، خرج در راه خدا (بطور کلى ) مى باشد.روزى پیامبر درباره یکى از انصار که به هنگام مرگ، همه دارائى اش را که منحصر به پنج یا شش برده بوده آزاد کرده و کودکان خردسال هم از خود باقى گذاشته بود، فرمود: اگر مرا از این جریان آگاه مى ساختید نمى گذاشتم او را در کنار مسلمانان دفن کنید که او با این کارش بچه هاى گدا وسائل به کف از خود باقى گذاشته و رفته است.- پدرم حدیث کرد که رسول خدا مى فرمود: در خرج و انفاق، اول باید از اهل و عیال شروع کنى، سپس هر کسى نزدیکتر باشد، اولویت با اوست و این سخن قرآن است و مطلبى است که برخلاف پندار شما از سوى خداوند عزیز و حکیم مقرر گشته است 🙁 لفرقان ۶۷ ۷)”والّذین اذا انفقوا لم یُسرِفوا و لمَ یْقتروا و کان بین ذلک قواماً” (آنان که به هنگام انفاق اسراف نمى کنند و سخت هم نمى گیر ند، بلکه روشى میانه دارند.) خداوند عمل کسانى را که اصلاً چیزى براى خود باقى نمى گذارند و همه چیز را به دیگران مى بخشند و باصطلاح شما ایثار مى کنند، اسراف نامیده و در بیش از یک جا فرموده : <ان الله لا یحب المسرفین (الانعام 141الاعراف 31) خداى تعالى مؤمنان را از اسراف و زیاده روى در خرج و انفاق نهى نمود، چنانکه از سختگیرى و امساک نیز منع فرمود، اما به روش میانه فرمان داد، یعنى انسان نباید همه آنچه را که دارد خرج و یا انفاق کند، آنگاه از خدا بخواهد که به وى روزى دهد که چنین دعائى مستجاب شدنى نیست، به علت حدیثى که از رسول خدا به ما رسیده است که فرمود:- دعاى چند صنف و گروه از امت من مستجاب نمى شود: مردى که پدر و مادرش را نفرین کند و علیه آنها دعا نماید، مردى که بدهکارش را که از پرداخت بدهى خوددارى مى کند و یا منکر مى شود، نفرین کند، در حالیکه مى توانست نوشته اى از او بگیرد و یا شاهدى اقامه کند، مردى که زنش را نفرین کند، چون خداوند راه خلاصى گذاشته و طلاق را حلال دانسته و او مى تواند بدین وسیله خود را رها سازد، مردى که در خانه اش مى نشیند و بدون اینکه حرکتى کند و بیرون رود و به جستجو بپردازد، از خدا روزى بطلبد که خداوند جل جلاله فرماید: اى بنده من ! آیا تو راهى براى جستجوى روزى ندارى و من تن سالم به تو ندادم که مى توانى در روى زمین حرکت کنى و تلاش و کوشش نمائى که در این صورت پیش من معذور بودى که به فرمان من رفتى؟ و براى اینکه بارى بر دوش خانواده ات نباشى، اگر خواستم برایت روزى مى دهم و اگر خواستم از دادن روزى امساک مى کنم، ولى به هر حال تو معذور نیستى که تلاش نکنى، و مردى که خداوند به او روزى فراوان و مال کلان داده است، اما همه را بى رویه خرج کند و بعد رو به خدا نموده و گوید: پروردگارا! به من روزى بده، که خداوند در جواب گوید: آیا من به تو روزى گسترده ندادم؟ چرا با اقتصاد و تدبیر خرج نکردى و آنگونه که فرمان داده بودم، عمل ننمودى؟ چرا اسراف کردى؟ مگر من تو را از اسراف و ولخرجى منع نکرده بودم؟، و بالاخره مردى که درباره قطع رحم و خویشاوندان نزدیکش دعا کند که این دعا هم مستجاب نخواهد شد>.خداوند به پیامبرش یاد داد که چگونه انفاق و خرج کند، بدین ترتیب که روزى پیامبر هفت مثقال طلا داشت و دوست نداشت که بخوابد و آن را انفاق و خرج ننماید، لذا شبانه آن را صدقه داد. صبح که شد چیزى براى خود نداشت.
اتفاقاً مرد بینوائى از او کمک خواست، ولى پیامبر چیزى نداشت که به او بدهد گدا پیامبر را ملامت کرد و پیامبر از این جریان غمگین شد که چرا چیزى ندارد که به او بدهد، زیرا که پیامبر بسیار دلنازک و مهربان بود. در اینجا خداوند رسولش را ادب فرمود و چنین دستور داد:”ولا تَجعلْ یَدک مَغلُولهً الى عُنقکَ ولاَ تبسطها کلَّ البسطِ فَتقُعدَ مَلوماً مَحسور (دستت را به گردن مبند (زیاد ممسک مباش ) و آن را زیاد هم نگشا (ولخرجى نکن )! پس در نتیجه ملامت شده، حسرت خورده و از مال بیرون آمده مى نشینى.) خداوند مى خواهد به رسول خویش بفرماید که گاهى مردم از تو چیزى مى خواهند و تو را در ندادن معذور نمى دانند اگر همه آنچه را که دارى یکجا خرج کنى و از دارائى بیرون آئى حسرت مى خورى. اینها احادیثى است که قرآن صحت آنها را تأیید مى کند، قرآن هم که مورد تصدیق مؤمنان و مردان خدائى است…. – پس از او مى دانید که سلمان و ابوذر داراى چه فضیلت و ارزشى در اسلام هستند که رضوان خدا بر ایشان باد.
روش زندگى سلمان چنان بوده است که وقتى سهم خود را از بیت المال مى گرفت هزینه سالانه اش را کنار مى گذاشت تا سال بعد فرا رسد و دوباره سهم خود را بگیرد.عده اى به سلمان اعتراض کردند که تو با این زهدى که دارى، چرا چنین مى کنى؟ تو از کجا مى دانى؟ شاید امروز یا فردا بمیرى !او در پاسخ گفت : چرا شما امیدى براى زنده ماندن من ندارید، همچنانکه بیم دارید که من بمیرم؟ اى بى خبران ! نمى دانید که نفس انسانى در صورت عدم تأمین معیشتش مضطرب و نگران مى شود، اما وقتى که هزینه زندگى اش تأمین باشد، آرامش پیدا مى کند؟اما ابوذر، او چندین بچه شتر و بره گوسفند داشت. شیر آنها را مى دوشید و موقعى که خانواده اش هوس گوشت مى کردند، از آنها سر مى برید. و نیز هنگامى که مهمانى به او مى رسید و یا از همشهریانش کسانى احتیاج به گوشت پیدا مى کردند، شترى نحر مى کرد و گوشت آن را تقسیم مى نمود و خود هم سهمى به اندازه دیگران نه کم و نه زیاد بر مى داشت. پس چه کسى از اینها زاهدتر است؟ اینان کسانى هستند که رسول الله درباره شان آنگونه تعریف کرده است، مع ذلک آنان در زندگى خود روزى نبوده که مالک هیچ چیز نباشند. آیا شما مى گوئید مردم لوازم زندگى خود را دور بریزند و دیگران را در استفاده از آنها بر خود و خانواده شان مقدم بدارند؟
– اى جماعت صوفى ! شنیدم پدرم به روایت از پدرانش از رسول خدا فرمود: آنگونه که من از وضع مؤمن در شگفت مى مانم، از هیچ چیز دیگر تعجب نمى کنم : او اگر در دنیا با قیچى قطعه قطعه شود، آن را براى خود خیر مى داند و اگر مالک همه آنچه میان مشرق و مغرب است باشد، آن را نیز براى خود خیر و صلاح مى داند. به هر حال، هر چه خداوند برایش بخواهد او آن را براى خود خیر و صلاح مى داند.- اى کاش مى دانستم آیا همین اندازه صحبت براى شما کافى است یا بیشتر توضیح دهم؟! آیا نمى دانید که خداوند عزوجل در امر جهاد، نخست هر یکنفر مؤمن را با ده نفر کافر برابر دانسته و واجب کرده بود که یک مؤمن به تنهائى در برابر ده تن کافر بایستد و پیکار کند و اگر به آنها پشت کند و فرار نماید، مستحق آتش مى شود؟ سپس خداوند در حق مؤمنان لطف کرد و به جاى ده مرد، دو مرد منظور فرمود.- پس دو مرد، ده مرد را نسخ نمود و آن تخفیفى بود از سوى خداوند عزوجل در حق مؤمنان.ازمانى که مسلمانان از مکه به مدینه هجرت کردند آنان در ابتداى ورود به مدینه هیچ چیز نداشتند، نه مسکن و پناهگاهى و نه خورد و خوراکى. لذا ایثار براى انصار یک تکلیف ضرورى و لازم بود تا اینکه کم کم مهاجرین خود را جستند و وضع زندگیشان نسبتاً سامان یافت.- در این موقع بود که حکم ایثار با فرمان میانه روى در انفاق نسخ گردید.(امام صادق (ع ) لزوم جهاد یک مؤمن را با ده کافر در بدو امر که مسلمانان اندک بودند و نسخ آن را با لزوم جهاد و پیکار با دو مرد که تخفیفى بود درباره مؤمنان، به عنوان مثال مطرح فرموده است.)
– به من بگوئید ببینم حکم قاضیان خود را در اینکه نفقه زن را بر شوهر واجب مى دانند، اما شوهر مى گوید من زاهد هستم و چیزى ندارم، حکم عادلانه مى دانید یا ظالمانه؟ اگر آن قضاوت را، قضاوت جور بدانید و حکمشان را هم حکمى ظالمانه تلقى کنید، مردم خود شما را ظالم و ستمگر مى شناسند و اگر آن قضات را جائر ندانید و حکمشان را عادلانه بدانید، حرف خود را نقض کرده اید که هر انسانى لازم است هزینه زندگى خود و خانواده اش را داشته باشد. و همچنین این قضاوت وصیت و احسان انسان را در بیش از یک سوم مالش مردود مى دانند.
– به من بگوئید ببینم اگر مردم، زاهد پیشه باشند به آن معنى که شما مى پندارید، پس این همه کفاره ها، نذورات و زکات طلا و نقره و خرما و کشمش و دیگر چیزهائى را که به عنوان زکات واجب مى شود، مانند شتر، گاو و گوسفند چه کسانى بگیرند؟ (مگر نه این است که برداشت شما از زهد آن است که انسان گرسنه بماند و برهنه و کثیف زندگى کند؟) چون به نظر شما، هیچکس نمى تواند مال دنیا را براى خود داشته باشد و هر چند که خود نیازمند و فقیر باشد، باید آنرا به دیگرى دهد.- پس چه مسلک بدى دارید شما! و چقدر نسبت به قرآن و سنت و احادیث رسول خدا که مورد تصدیق قرآنند اما شما روى ندانم کارى آنها را مردود مى دانید، جاهلید! شما در آیه هاى غریب قرآن و در ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و امر و نهى آن دقت نمى کنید و به آنها توجه ندارید.- به من بگوئید ببینم سلیمان بن داود را چگونه مى شناسید؟ او از خدا براى خود سلطنت خواست، سلطنتى که پس از او شایسته براى هیچکس نباشد.
و خداوند هم به او چنین حکومت و سلطنتى را داد و او حق مى گفت و به حقیقت عمل مى کرد و ما مى بینیم خداوند این تقاضا و این زندگى را براى او عیب نگرفت و براى هیچ مؤمنى هم آن را عیب و ننگ نمى داند. قبل از سلیمان، پدر او داود را در نظر بگیرید که چه حکومت، قدرت و سلطنت محکمى داشت. و همچنین یوسف که به پادشاه مصر گفت : مرا خزانه دار خود قرار بده که من مردى امین و دانا هستم. و قدرت او چنان گسترش یافت که تمام کشور مصر را تا سرزمین یمن فرا گرفت و همه در سالهاى خشکى و قحطى، از او طعام مى گرفتند. او نیز حق مى گفت و حق عمل مى کرد و کسى را نمى شناسیم که این زندگى را براى او ننگ و عار بداند.
پس اى مدعیان زهد و تصوف ! از آداب الهى و اصول تربیتى خدائى درباره مؤمنان، ادب آموزید و به امر و نهى خدا بسنده کنید و امور مشتبه را رها نمائید و علم چیزى را که نمى دانید به اهل آن واگذارید که در پیشگاه خدا تبارک و تعالى معذور خواهید بود و پاداش هم خواهید برد و درصدد دانستن ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه قرآن باشید و حلال را از حرام بازشناسید که آن، شما را به خداوند نزدیکتر مى کند و شما را از جهل و نادانى دور مى سازد و جهالت را به اهل آن واگذارید که جاهل در جهان کم نیست. این اهل علم و دانشند که اندکند و خداوند فرمود: <فَوقَ کلّ ذِى علمٍ عَلیٌم (12) مناظره در مورد صدقه و احسان بدون تردید بسیارى از مردم به سبب جهل و نادانى و خود بزرگ بینى گمراه کننده، به زمین مى خورند و اگر اینگونه اشخاص به فکر و اندیشه خود اکتفا کنند و از مراجعه به اهل دانش راستین خوددارى نمایند همیشه در بیابان بیکران نادانى سرگردان بوده و خواهند پنداشت که داناى شریعت هستند. و چه کسى مى تواند راهنماى این قبیل افراد باشد، جز آن کسى که عالم به شریعت الهى است، همانطور که نازل گشته است؟به عنوان نمونه، مناظره اى را که میان امام صادق (ع ) از یک سو و یک نادان مدعى علم و دانش از سوى دیگر، درباره صدقه رخ داده، از زبان خود امام مى شنویم :یک نمونه بارز پیرو هواى نفس و خودخواه و متکبر، شخصى است که من شنیده بودم مردمان عامى و سطحى او را خیلى بزرگ مى دارند و من هم تمایل پیدا کرده بودم که او را ببینم، طوریکه او مرا نشناسد.روزى مشاهده کردم که عده اى از همان مردمان قشرى و سطحى اطراف او راگرفته اند و او با رفتار فریبکارانه اش مردم را سرگرم کرده است.بالاخره از مردم جدا شد و راهش را در پیش گرفت و من هم به دنبال او راه افتادم و با چشم خود دیدم که او به یک مغازه نانوائى رسید و با تردستى خاصى دو عدد نان ازدکان نانوا دزدید. من از مشاهده این وضع، بسیار در شگفت شدم و در دل خویش گفتم : شاید معامله کرد و پول داد و خرید. اما سپس گفتم : اگر پول مى داد و مى خرید، پس چه حاجت داشت که نان را دزدکى بردارد؟ باز او را دنبال کردم، تا به یک مغازه انار فروشى رسید. آنجا نیز این چشم و آن چشم کرد و دو تا انار سرقت نمود. باز در تعجب فرو رفتم. اما در دل گفتم : شاید خرید کرد و پول پرداخت. و بعد به نظرم رسید که اگر چنین بود، چه نیازى به دزدى داشت؟ باز او را تعقیب نمودم. به بیمارى رسید; دو عدد نان و دو تا انار را جلوى او گذاشت.من جلو آمدم و پرسیدم : این چه کارهائى بود که تو انجام دادى.گفت : شاید تو جعفر بن محمد هستى؟ گفتم : بلى.گفت : آن اصل و نسب براى تو چه سودى دارد که نادان هستى؟ (العیاذبالله ).گفتم : به چه چیزجاهل و نادان هستم؟ گفت : سخن خدا را که فرمود: مَن جاءَ بالحَسنه فِله عشرُ امثالِها و من جاءَ بالسّیه فِلا یجزى الاّ مثلَها (الانعام 160) (هر کس یک حسنه و کار نیک انجام دهد، براى او ده برابر پاداش هست و هر کس کار بدى بجا آورد، جز به همان اندازه کیفر نشود.) اینکه دیدى من دو عدد نان دزدیدم، دو گناه بیش نکردم و بعد که دو تا انار سرقت نمودم، دو گناه بر گناهان او افزوده شد; پس این مى شود چهار گناه. و چون هر یک از نانها و انارها را احسان کردم و صدقه دادم، چهل ثواب به دست آوردم. پس، از این چهل ثواب، چهارگناه کسر مى شود، براى من سى و شش ثواب باقى مى ماند!گفتم : مادرت به عزایت نشیند! تو از کتاب خدا بى خبر هستى. آیا نشنیده اى که خداى تعالى گوید: اِنّما یتقبلُ اللّه مِنَ المتّقین (2 المائده 27) (جز این نیست که خداوند از پرهیزگاران مى پذیرد.) پس تو که دو عدد نان دزدیدى، دو گناه کردى و دو انار هم که سرقت کردى گناهان تو شد چهار تا و موقعى هم که آنها را به صاحبانشان برنگرداندى و بدون اجازه مالک آنها به دیگران بخشیدى، بر چهار گناه قبلى چهار گناه دیگر افزودى، نه اینکه چهل حسنه و ثواب به دست آوردى ! او را که همچنان به سخنان من گوش مى داد و مرا نظاره مى کرد به حال خود گذاشتم و راهم را در پیش گرفتم.آنگاه امام فرمود: با این تأویلات زشت و ناخوشایند است که عده اى گمراه مى شوند و گمراه مى کنند.(وسائل الشیعه ، ج 6 ص 327; بحار الانوار،47 ص 238) و چقدر اینگونه تأویلات جاهلانه در میان مردم فراوان است و تعجب هم نیست پس از آنکه آنان خواستند به جاى چشمه هاى زلال آب، از سراب سیراب شوند. و این بود گوهرهاى بسیار ارزنده اى از مناظرات و بحثهاى حضرت امام جعفر صادق (ع ) با افرادى که از ره هدایت روى بگردانیده و از طریق حق منحرف گشته اند و تازه آنچه ذکر شد، نمونه کوچکى بود از اقیانوس بیکران زندگى علمى امام در مقام استدلال و احتجاج. منبع:کتاب صفحاتى از زندگانى امام جعفر صادق (ع ). محمد حسین مظفر امام صادق (ع ) و دانش پزشکی بدون تردید، علوم حضرات معصومین علیهم السلام اکتسابی نیست وآن‏چه از ذهن شفاف و نورانی آن بزرگواران انعکاس می‏یابد،اشعه‏هایی از انوار الهی است که از پیامبر خاتم(ص) تا معصوم‏چهاردهم(عج) نسلی بعد از نسل، به یادگار مانده و زمینیان رابهره‏مند ساخته است. اگر غیر از این بود، می‏بایست علوم آن‏هامقطعی و زودگذر باشد و جز درعصر خویش کاربردی آن هم در همه‏زمینه‏ها، بدون کمترین تخلف نداشته باشد و در برخورد باشخصیت‏های علمی هم عصر خود و عالمان قرون بعد، منفعل گردد.جستجوی مفصل این نکته را به عهده خوانندگان محترم گذاشته وتنها مناظره زیر را که به علم پزشکی امام صادق(ع) اشاره‏دارد. نقل به مضمون می‏کنیم. روزی امام صادق(ع) به مجلس منصور دوانیقی وارد شد. طبیب هندی‏کنار خلیفه نشسته بود. او کتابهایی که در موضوع «علم طب‏»نگاشته شده بود را برای خلیفه می‏خواند تا ضمن سرگرم ساختن اوبر معلومات خلیفه بیفزاید. امام صادق(ع) درگوشه‏ی مجلس نشست. بارانی از هیبت و ابهت ازچهره حضرت می‏بارید.مدتی گذشت. هنگامی که طبیب از خواندن کتابهافارغ شد، نگاه‏اش به امام صادق(ع) دوخته شد. لحظاتی مشغول‏تماشای سیمای حضرت شد. ابهت و صلابت امام تنش را لرزاند. نگاه‏اش‏را به سوی خلیفه برگرداند و با این سؤال سکوت را شکست: این مرد کیست؟او عالم آل محمد(ص) است. آیا میل دارد از اندوخته‏های علمی من بهره‏مند گردد؟ نگاه خلیفه روی امام قرار گرفت. قبل از این که چیزی بگوید،امام لب به سخن گشود:نه! طبیب که از پاسخ امام شگفتش زده بود، پرسید: چرا؟ چون بهتر از آنچه تو داری، در اختیار دارم. چه چیز در اختیار داری؟ گرمی را با سردی معالجه می‏کنم و سردی را با گرمی، رطوبت رابا خشکی درمان می‏کنم و خشکی را با رطوبت و آنچه را که پیامبراسلام(ص) فرموده به کار می‏بندم و نتیجه کار را به خداوند وامی‏گذارم. سپس به سخن جدش رسول الله(ص) اشاره کرده، افزود: «معده خانه‏هربیماری و پرهیز، سر هردرمان است.»طبیب هندی برای این که سخنان امام را سبک جلوه دهد، پرسید: مگر طب غیر از این‏ها است که گفتی؟!امام فرمود: گمان می‏کنی من مثل تو این‏ها را از کتابهای طبی آموخته‏ام؟! حتما، غیر از این، راهی برای فراگیری علم طب وجود ندارد. نه، به خدا سوگند، جز از خداوند، از دیگری نیاموخته‏ام. اکنون‏بگو کدام یک از من و تو در علم طب داناتریم؟کار من طبابت است و حتما در طب از شما عالم‏ترم. امام (ع) : پس لطفا به سوالهایم پاسخ گویید. طبیب:. بپرسید. امام(ع) :چرا سر آدمی یک پارچه نیست و از قطعات مختلف به وجود آمده‏است؟ طبیب : نمی‏دانم. امام(ع):چرا پیشانی مانند سر انسان از مو پوشیده نیست؟ طبیب :نمی‏دانم. امام(ع) :چرا بر روی پیشانی خطوط مختلفی نقش بسته است؟ طبیب :نمی‏دانم. امام(ع) :چرا ابروها در بالای دیدگان انسان قرار گرفته است؟ طبیب :نمی‏دانم. امام(ع) :چرا چشمهای انسان به شکل لوزی ساخته شده است؟ طبیب :نمی‏دانم. امام(ع) :چرا بینی میان دو چشم قرار گرفته است؟ طبیب :نمی‏دانم. امام(ع) :چرا سوراخهای بینی در زیر آن خلق شده است؟ طبیب :نمی‏دانم. امام (ع) :چرا لب فوقانی و سبیل در قسمت‏بالای دهان آفریده شده است؟ طبیب :نمی‏دانم. امام(ع) :چرا دندانهای جلوی، تیز و دندانهای آسیاب، پهن و دندانهای‏انیاب (نیش)، دراز آفریده شده است؟ طبیب :نمی‏دانم. امام(ع) :چرا کف دست و پا، مو ندارد؟ طبیب :نمی‏دانم. امام(ع) :چرا مرد ریش دارد ولی زن فاقد ریش است؟ طبیب :نمی‏دانم. امام(ع) :چرا ناخن و موهای سر انسان روح ندارند؟ طبیب :نمی‏دانم. امام (ع):چرا قلب، صنوبری شکل آفریده شده است؟ طبیب :نمی‏دانم. امام(ع) :چرا ریه در دو قسمت آفریده شده و در جای خود متحرک است؟ طبیب :نمی‏دانم. امام(ع) :چرا کلیه‏ها مانند لوبیا خلق شده‏اند؟ طبیب :نمی‏دانم. امام(ع) :چرا کاسه زانوها رو به جلو قرار دارد؟ طبیب :نمی‏دانم. امام(ع) :چرا میان کف پا، گود است و با زمین تماس ندارد؟ طبیب :نمی‏دانم. امام(ع):ای طبیب هندی! ولی من به فضل خداوند، به حکمت و پاسخ این‏سوالها آگاه‏ام. طبیب که چاره‏ای جز تسلیم شدن نداشت، گفت: پاسخها را بگویید تا بهره‏مند گردم. آن‏گاه امام(ع) به ترتیب به یکایک سوالهای مطرح شده، چنین پاسخ‏گفتند:به این جهت‏سر از قطعات مختلف تشکیل شده و شکافهایی برایش‏قرار داده شده است تا صداع (سردرد) آن را نیازارد.خداوند مو را بالای سر رویانده تا به وسیله آن روغن لازم به‏مغز برسد و بخار مغز از طریق موها خارج شود. همین طور، پوششی‏برای سرما و گرما باشد. ولی در پیشانی مو نیافریده تا چشم‏هامزاحمی نداشته باشند و بتوانند به راحتی نور بگیرند. ابروها را بالای چشم قرار داد تا به اندازه کافی به چشم‏ها نوربرسد و نیز از رسیدن نور زیاد جلوگیری کند. چون زیادی نور، چشم‏را آزار داده و زمینه معیوب شدن آن را فراهم می‏سازد.چشم‏ها به شکل لوزی آفریده شده تا داروهایی که با سرمه‏استعمال می‏شود، به آسانی وارد چشم شده، چرک و مرض به آسانی ازآن به وسیله اشک خارج شود.به این جهت‏بینی را میان دو چشم قرار داده است که بینی نوررا به دو قسمت مساوی تقسیم می‏کند تا نور به طور اعتدال به‏چشم‏ها برسد.سوراخهای بینی را در پایین آن آفریده تا چرک‏های انباشته شده‏در مغز از این سوراخها بیرون شده و بوهای معطر که به وسیله هوامتصاعد می‏گردد، از آن، بالا رود.لب و سبیل را به این جهت روی دهان قرار داده است تا از ورودکثافات دماغ به داخل دهان جلوگیری کند. و نیز مانع آلوده شدن‏خوراکی‏ها گردد. دندانهای جلو را تیزتر آفریده تا غذا را قطعه قطعه سازند. دندانهای آسیاب را پهن خلق کرده تا غذا به‏وسیله آن‏ها کوبیده ونرم گردند. دندانهای انیاب را درازتر آفریده تا میان دندانهای‏آسیاب و دندانهای پیشین، چون ستونی استوار باشند.کف دست و پاها مو ندارند تا بتوانیم اشیاء را به‏وسیله آن‏هالمس نموده، از قوه لامسه به اندازه کافی استفاده نماییم.برای مرد ریش قرار داده تا به پوشاندن صورت محتاج نباشد ونیز از زن بازشناخته گردد.به مو و ناخن‏های تن انسان روح نداده تا چیدن و بریدن آن‏هادردآور و ناراحت کننده نباشد.قلب، صنوبری شکل آفریده شده است تا هنگام آویختگی، نوک‏باریکش وارد ریه شده و از نسیم آن خنک گردد و نیز مغز سر ازحرارت آن آسیب نبیند.ریه را در دوقسمت آفریده تا قلب میان فشارهای آن دو (هنگام‏باز و بسته شدن) داخل شده و هوا بگیرد.کلیه‏ها مانند لوبیا ساخته شده‏اند، برای این که «منی‏» ازکلیه‏ها قطره قطره به سمت مثانه می‏چکد. اگر کلیه‏ها کروی و یا به‏شکل چهارگوش بودند، قطرات منی که همواره در حال انبساط وانقباضند، به یکدیگر برخورد کرده و در نتیجه هنگام خروج، موجب‏التذاذ نمی‏شود. این که کاسه زانوها به سمت جلو قرار گرفته، به این جهت است‏که انسان رو به جلو حرکت می‏کند. سنگینی بدن انسان رو به جلواست. وقتی زانوها به عقب خم شوند، تعادل انسان حفظ شده، راه‏رفتن و حرکات انسان ناموزون و لرزان نمی‏شود.این که کف پاها را گود و قوسی‏مانند، خلق کرده به این جهت است‏که تمام کف‏پاها با زمین تماس پیدا نکند. زیرا اگر تمام کف پاهابه زمین تماس پیدا کند، پا، چشم و اعصاب صدمه می‏بینند.طبیب که تاکنون سکوت کرده و به سخنان امام گوش می‏داد، با تعجب‏پرسید: این‏ها را از کجا می‏دانی؟!از پدرانم فراگرفته‏ام; پدرانم از رسول‏خدا(ص) آموخته‏اند; رسول‏خدا(ص) از جبرئیل و جبرئیل از خداوند متعال فرا گرفته است. طبیب هندی که چنین شخصیت علمی را در عمرش ندیده بود، به فکرفرو رفت. آنگاه در حالی که محو تماشای سیمای امام بود، چنین لب‏به سخن گشود:تصدیق می‏کنم و شهادت می‏دهم که جز خدای یگانه، خدایی نیست ومحمد(ص) فرستاده اوست. به خدا سوگند، تاکنون کسی را در طب،عالم‏تر از تو ندیده‏ام.(۱)پی‏نوشت: ۱- طب الصادق، تحقیق علامه عسکری، ص ۲۱، به نقل از بحارالانوار،ج ۱۴، ص ۴۷۸; مناظرات علمی بین شیعه و سنی، ص ۹۸، به نقل از طب‏الصادق، محمدعلی خلیلی، ص ۶۴٫ چهل حدیث قالَ الاِْمامُ الصّادِقٌ (ع) : ۱- محاسبه روزانه نفس «حَقٌّ عَلى کُلِّ مُسْلِم یَعْرِفُنا أَنْ یَعْرِضَ عَمَلَهُ فى کُلِّ یَوْم وَ لَیْلَه عَلى نَفْسِهِ فَیَکُونَ مُحاسِبَ نَفْسِهِ، فَإِنْ رَأى حَسَنَهً اسْتَزادَ مِنها، وَ إِنْ رَأى سَیِّـئَـهً اسْتَغْفَرَ مِنْها لِئَلاّ یَخْزى یَوْمَ الْقِیمَهِ.»: بر هر مسلمانىکه ما را بشناسد سزاوار است که در هر شبانه روز عملش را بر خود عرضه دارد و خود حسابگر خویش باشد، اگر حسنه دید بر آن بیفزاید، و اگر گناه دید از آن آمرزش خواهد تا این که روز قیامت رسوا نشود. ۲- استقامت «لَوْ أَنَّ شیعَتَنا اسْتَقامُوا لَصافَحَتْهُمُ الْمَلائِکَهُ وَلاََظَلَّهُمُ الْغَمامُ وَ لاََشْرَقُوا نَهارًا وَ لاََکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَ لَما سَأَلُوا اللّهَ شَیْئًا إِلاّ أَعْطاهُمْ.»: اگر شیعیان ما استقامت مى ورزیدند، هر آینه فرشتگان با آنها دست مى دادند و ابر بر آنها سایه مى انداخت و در روز مى درخشیدند و از فراسر و زیر پاى خود روزى مى خوردند و چیزى از خدا نمى خواستند، مگر این که به آنها مى داد. ۳-مفاسدِ نیرنگ و حسادت «مَنْ غَشَّ أَخاهُ وَ حَقَّرَهُ وَ ناواهُ جَعَلَ اللّهُ النّارَ مَأْواهُ. وَ مَنْ حَسَدَ مُؤْمِنًا إِنْماثَ الاْیمانُ فى قَلْبِهِ کَما یَنْماثُ الْمِلْحُ.»: هر که با برادرش نیرنگ ورزد و او را کوچک شمارد و با او درافتد، خداوند آتش را جایگاهش گرداند، و هر که بر مؤمنى حسد برد، ایمان در دلش آب شود، چنان که نمک در آب حلّ شود. ۴- پارسایى، کوشش و کمک به مؤمنان «لاتَذْهَبَنَّ بِکُمُ الْمَذاهِبُ فَوَ اللّهِ لا تُنالُ وِلایَتُنا إِلاّ بِالْوَرَعِ وَ الاِْجْتِهادِ فِى الدُّنْیا وَ مُواساهِ الاِْخْوانِ فِى اللّهِ، وَ لَیْسَ مِنْ شیعَتِنا مَنْ یَظْلِمُ النّاسَ.»: مسلکها و مذهبها شما را نبرند، به خدا سوگند به ولایت ما نتوان رسید جز با پارسایى و کوشش در دنیا، و یارى دادن برادران براى خدا. و کسى که به مردم ستم کند، شیعه ما نیست. ۵- نتیجه اعتماد به خدا «مَنْ یَثِقْ بِاللّهِ یَکْفِهِ ما أَهَمَّهُ مِنْ أَمْرِ دُنْیاهُ وَ آخِرَتِهِ وَ یَحْفَظْ لَهُ ما غابَ عَنْهُ، وَ قَدْ عَجَزَ مَنْ لَمْ یُعِدَّ لِکُلِّ بَلاء صَبْرًا وَ لِکُلِّ نِعْمَه شُکْرًا وَ لِکُلِّ عُسْر یُسْرًا.»: هر که به خدا اعتماد ورزد، خدا مهمِّ دنیا و آخرتش را کفایت کند و هر چه از او غایب است برایش حفظ کند. درمانده و ناتوان است هر که براى هر بلا صبرى، و براى هر نعمت شکرى، و براى هر دشوارى آسانى اى ندارد. ۶- دستورهاى اخلاق عملى «صِلْ مَنْ قَطَعَکَ، وَأَعْطِ مَنْ حَرَمَکَ، وَ أَحْسِنْ إِلى مَنْ أَساءَ إِلَیْکَ وَ سَلِّمْ عَلى مَنْ سَبَّکَ. وَ أَنْصِفْ مَنْ خاصَمَکَ، وَ اعْفُ عَمَّنْ ظَلَمَکَ کَما أَنَّکَ تُحِبُّ أَنْ یُعْفى عَنْکَ، فَاعْتَبِرْ بِعَفْوِ اللّهِ عَنْکَ. أَلا تَرى أَنَّ شَمْسَهُ أَشْرَقَتْ عَلَى الاَْبْرارِ وَ الْفُجّارِ. وَ أَنَّ مَطَرَهُ یَنْزِلُ عَلَى الصّالِحینَ وَ الْخاطِئینَ.»: با کسى که از تو بریده بپیوند، و به آن که از تو دریغ کرده بخشش کن، و با کسى که به تو بدى کرده نیکى کن. و به کسى که به تو دشنام داده سلام کن. و با کسى که به تو دشمنى ورزیده انصاف ورز. و کسى که تو را ستم ورزیده عفو کن، همچنان که دوست دارى که از تو گذشت شود. به عفو خدا از خودت عبرت گیر، آیا نبینى که آفتابش بر نیکان و بدان هر دو مىتابد و بارانش بر شایستگان و ناشایستگان مى بارد؟! ۷- آهسته! «وَ اخْفِضِ الصَّوْتَ، إِنَّ رَبَّکَ الَّذى یَعْلَمُ ما تُسِّرُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ، قَدْ عَلِمَ ما تُریدُونَ قَبْلَ أَنْ تَسْأَلُوهُ.»: صدایت را فرودآر، زیرا خدایى که نهان و آشکار را مى داند سؤال ناکرده مى داند که شما چه مى خواهید. ۸- بهشت و جهنّم، خیر و شرّ واقعى «أَلْخَیْرُ کُلُّهُ أَمامُکَ، وَ إِنَّ الشَّرَّ کُلَّهُ أَمامُکَ، وَ لَنْ تَرَى الْخَیْرَ وَ الشَّرَّ إِلاّ بَعْدَ الاْخِرَهِ، لاَِنَّ اللّهَ عز و جل جَعَلَ الْخَیْرَ کُلَّهُ فِى الْجَنَّهِ وَ الشَّرَّ کُلَّهُ فِى النّارِ، لاَِنَّهُما الْباقیانِ.»: تمام خیر در برابر تو و تمام شرّ نیز در برابر توست. و خیر و شرّ را نبینى، مگر بعد از آخرت، زیرا که خداوند عزّوجلّ تمام خیر را در بهشت و تمام شرّ را در دوزخ قرار داده، زیرا که این دواند که باقى اند. ۹- جلوه و چهره اسلام «أَلاِْسْلامُ عُرْیانٌ فَلِباسُهُ الْحَیاءُ وَ زینَتُهُ الْوَقارُ وَ مُرُوءَتُهُ الْعَمَلُ الصّالِحُ وَ عِمادُهُ الْوَرَعُ وَ لِکُلِّ شَىْء أَساسٌ وَ أَساسُ الاِْسْلامِ حُبُّنا أَهْلَ الْبَیْتِ.»: اسلام، برهنه است، لباسش حیا و زیورش وقار و جوانمردى اش عمل صالح و ستونش پارسایى مى باشد. و براى هر چیزى پایه اى است و پایه اسلام دوستى، ما اهل بیت است. ۱۰- عمل براى آخرت «إِعْمَلِ الْیَوْمَ فِى الدُّنْیا بِما تَرْجُوا بِهِ الْفَوْزَ فِى الاْخِرَهِ.»: امروز در دنیا کارى کن که به وسیله آن امیدِ کامیابى در آخرت را دارى. ۱۱- پاداش یارى دوستان اهل بیت «لا یَبْقى أَحَدٌ مِمَّنْ أَعانَ مُؤْمِنًا مِنْ أَوْلِیائِنا بِکَلِمَه إِلاّ أَدْخَلَهُ اللّهُ الْجَنَّهَ بِغَیْرِ حِساب.»: در روز قیامت کسى نماند که یک کلمه به مؤمنى از دوستان ما کمک کرده باشد، جز این که خداوند او را بى حساب به بهشت داخل گرداند. ۱۲- پرهیز از ریا و جدال و دشمنى «إِیّاکَ وَ الْمُراءَ فَإِنَّهُ یُحْبِطُ عَمَلَکَ وَ إِیّاکَ وَ الْجِدالَ فَإِنَّهُ یُوبِقُکَ وَ إِیّاکَ وَ کَثْرَهَ الْخُصُوماتِ فَإِنَّها تُبْعِدُکَ مِنَ اللّهِ.»: از ریاکارى بپرهیز که عملت را از بین برد و از جدال بپرهیز که هلاکت گرداند. و از خصومت ها و دشمنى ها بپرهیز که تو را از خدا دور کند. ۱۳- پاکیزگىِ روح، ابزار تشخیص مؤمن «إِذا أَرادَ اللّهُ بِعَبْد خَیْرًا طَیَّبَ رُوحَهُ فَلا یَسْمَعُ مَعْرُوفًا إِلاّ عَرَفَهُ وَ لا مُنْکَرًا إِلاّ أَنـْکَرَهُ، ثُمَّ قَذَفَ اللّهُ فى قَلْبِهِ کَلِمَهً یَجْمَعُ بِها أَمْرَهُ.»: چون خدا خیر بنده اى را خواهد روحش را پاک گرداند، به طورى که هیچ معروفى به گوشش نرسد، مگر آن که آن را بفهمد و هیچ منکرى را نشنود، جز آن که زشتش داند و سپس کلمه اى به دلش الهام کند که کارش را بدان فراهم آرد. ۱۴- درخواست عافیت از خدا «فَسْئَلُوا رَبَّکُمُ الْعافِیَهَ وَ عَلَیْکُمْ بِالدَّعَهِ وَ الْوَقارِ وَ السَّکینَهِ وَ الْحَیاءِ.»: از پروردگارتان عافیت بخواهید و نرمش و وقار و آرامش حیا را حفظ کنید. ۱۵- نفسِ دعا، عمل است «أَکْثِرُوا مِنَ الدُّعاءِ، فَإِنَّ اللّهَ یُحِبُّ مِنْ عِبادِهِ الَّذینَ یَدْعُونَهُ، وَ قَدْ وَعَدَ عِبادَهُ الْمُؤْمِنینَ الاِْسْتِجابَهَ وَ اللّهُ مُصَیِّرٌ دُعاءَ الْمؤْمِنینَ یَوْمَ الْقِیمَهِ لَهُمْ عَمَلاً یَزیدُهُمْ بِهِ فِى الْجَنَّهِ.»: زیاد دعا کنید، زیرا خداوند بندگان دعا کن خود را دوست دارد و به بندگان مؤمنش وعده اجابت داده است، وخداوند در روز قیامت دعاى مؤمنان را از کردارشان محسوب دارد و ثوابش را با بهشت فزاید. ۱۶- دوستى بینوایان مسلمان «وَ عَلَیْکُمْ بِحُبِّ الْمَساکینِ الْمُسْلِمینَ، فَإِنَّ مَنْ حَقَّرَهُمْ وَ تَکَبَّرَ عَلَیْهِمْ فَقَدْ زَلَّ عَنْ دینِ اللّهِ وَ اللّهُ لَهُ حاقِرٌ ماقِتٌ وَ قَدْ قالَ أَبُونا رَسُولُ اللّه(صلى الله علیه وآله وسلم) «أَمَرَنى رَبّى بِحُبِّ الْمَساکینِ المُسْلِمینَ مِنْهُمْ»»: بر شما باد به دوستى مستمندانِ مسلمان، زیرا هر کس آنان را کوچک بدارد و بر آنها تکبّر ورزد، به راستى که از دین خدا لغزیده و خدا کوچک کننده و زبون کننده اوست. و پدر ما رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)فرموده: «پروردگارم به من دستور داده است که مستمندانِ مسلمان را دوست بدارم.» ۱۷- ریشه کفر «إِیّاکُمْ أَنْ یَحْسُدَ بَعْضُکُمْ بَعْضًا فَإِنَّ الْکُفْرَ أَصْلُهُ الْحَسَدُ.»: از حسدورزى به یکدیگر بپرهیزید، زیرا ریشه کفر، حسد است. ۱۸- اعمال محبّت آور «ثَلاثٌ تُورِثُ الَْمحَبَّهَ: أَلدَّیْنُ وَ التَّواضُعُ وَ الْبَذْلُ.»: سه چیز است که محبّت آورد: قرض دادن و فروتنى و بخشش. ۱۹- اعمال دشمنى آور «ثَلاثَهٌ مَکْسَبَهٌ لِلْبَغْضاءِ: أَلنِّفاقُ وَ الظُّلْمُ وَ الْعُجْبُ.»: سه چیز است که دشمنى مى آورد: دورویى، ستم و خودبینى. ۲۰- نشانه هاى سه کس «ثَلاثَهٌ لا تُعْرَفُ إِلاّ فى ثَلاثَهِ مَواطِنَ: لا یُعْرَفُ الْحَلیمُ إِلاّ عِنْدَ الْغَضَبِ وَ لاَ الشُّجاعُ إِلاّ عِنْدَ الْحَرْبِ، وَ لا أَخٌ إِلاّ عِنْدَ الْحاجَهِ.»: سه کساند که شناخته نشوند جز در سه جا:بردبار شناخته نشود جز به هنگام خشم، و شجاع شناخته نشود جز به وقت نبرد، و برادر و دوست شناخته نشود جز به وقت نیاز. ۲۱- نشانه هاى نفاق «ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فیهِ فَهُوَ مُنافِقٌ وَ إِنْ صامَ وَ صَلّى: مَنْ إِذا حَدَّثَ کَذَبَ، وَ إِذا وَعَدَ أَخْلَفَ. وَ إِذَا ائْتُمِنَ خانَ.»: سه چیز است در هر که باشد منافق است، اگر چه روزه بدارد و نماز بخواند: آن که چون سخن گوید دروغ گوید، و چون وعده کند خلاف ورزد و چون امینش دانند خیانت نماید. ۲۲- به سه کس اعتماد نکن! «لا تُشاوِرْ أَحْمَقَ، وَ لا تَسْتَعِنْ بِکَذّاب وَ لا تَثِقْ بِمَوَدَّهِ مُلُوک.»: با احمق مشورت نکن، و از دروغگو یارى مجو، و به دوستى زمامداران اعتماد مکن. ۲۳- نشانه هاى سرورى و بزرگى «ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فیهِ کانَ سَیِّدًا: کَظْمُ الْغَیْظِ وَ الْعَفْوُ عَنِ الْمُسیىءِ وَالصِّلَهُ بِالنَّفْسِ وَ الْمالِ.»: سه چیز است که در هر که باشد آقا و سرور است: خشم فرو خوردن، گذشت از بدکردار، کمک و صله رحم با جان و مال. ۲۴- نشانه هاى بلاغت «ثَلاثَهٌ فیهِنَّ الْبَلاغَهُ: أَلتَّقَرُّبُ مِنْ مَعْنَى الْبُغْیَهِ، وَ التَّبَعُّدُ مِنْ حَشْوِ الْکَلامِ، وَ الدَّلالَهُ بِالْقَلیلِ عَلَى الْکَثیرِ.»: سه چیز است که در آن بلاغت و شیوایى است: معنى مقصود را رساندن، و از سخن بیهوده دورى جستن، و بالفظ کم، معنى بسیار را رساندن. ۲۵- نجات در سه چیز است «أَلنَّجاهُ فى ثَلاث: تُمْسِکُ عَلَیْکَ لِسانَکَ، وَ یَسَعُکَ بَیْتُکَ وَ تَنْدَمُ عَلى خَطیئَتِکَ.»: نجات در سه چیز است. زبانت را نگهدارى و در خانه ات بمانى! و بر خطایت پشیمان شوى. ۲۶- انس و صفا در سه چیز است «أَلاُْنْسُ فى ثَلاث: فِى الزَّوْجَهِ الْمُوافِقَهِ وَ الْوَلَدِ الْبارِّ وَ الصَّدیقِ الْمُصافى.»: انس در سه چیز است: زن موافق و فرزند نیکوکار و دوست خالص و با صفا. ۲۷- نشانه هاى کرم و بزرگوارى «ثَلاثَهٌ تَدُلُّ عَلى کَرَمِ الْمَرْءِ: حُسْنُ الْخُلْقِ، وَ کَظْمُ الْغَیْظِ وَ غَضُّ الطَّرْفِ.»: سه چیز است که دلیل بزرگوارى شخص است : خوشخویى، فروبردن خشم، و فروهشتن چشم. ۲۸- سه چیز، تباهى مىآورند «ثَلاثَهٌ تُکَدِّرُ الْعَیْشَ: السُّلْطانُ الْجائِرُ، وَ الْجارُ السَّوْءُ وَ الْمَرْأَهُ الْبَذِیَّهُ.»: سه کس زندگى را تیره کنند: زمامدار ستمگر، و همسایه بد، و زنِ بىشرم و بدزبان. ۲۹- حقّ و ناحقّ «مَنْ طَلَبَ ثَلاثَهً بِغَیْرِ حَقّ حُرِمَ ثَلاثَهً بِحَقٍّ: مَنْ طَلَبَ الدُّنْیا بِغَیْرِ حَقٍّ حُرِمَ الاْخِرَهَ بِحَقٍّ، وَ مَنْ طَلَبَ الرِّیاسَهَ بِغَیْرِ حَقٍّ حُرِمَ الطّاعَهَ لَهُ بِحَقٍّ وَ مَنْ طَلَبَ الْمالَ بِغَیْرِ حَقٍّ حُرِمَ بَقاءَهُ لَهُ بِحَقٍّ.»: هر که سه چیز را به ناحقّ خواهد از سه چیز به حقّ محروم گردد:۱ـ هر که دنیا را به ناحقّ خواهد از آخرتِ به حقّ محروم گردد،۲ـ هر که به نا حقّ ریاست طلبد از طاعتِ به حقّ محروم گردد،۳ـ هر که به ناحقّ مالى را طلبد از ماندگارى به حقّ آن محروم گردد. ۳۰- پرهیز از سه چیز «إِنْ یَسْلَمِ النّاسُ مِنْ ثَلاثَهِ أَشْیاءَ کانَتْ سَلامَهً شامِلَهً: لِسانِ السَّوْءِ وَ یَدِ السَّوْءِ وَ فِعْلِ السَّوْءِ.»: اگر مردم از سه چیز در سلامت باشند، سلامت کامل خواهند داشت: زبان بد و دست بد و کاربد. ۳۱- کمال احسان به سه چیز «لا یَتِمُّ الْمَعْرُوفُ إِلاّ بِثَلاثِ خِصال: تَعْجیلُهُ وَ تَقْلیلُ کَثیرِهِ وَ تَرْکُ الاِْمْتِنانِ بِهِ.»: احسان و نیکى کامل نباشد، مگر با سه خصلت: شتاب در آن، کم شمردن بسیار آن، و منّت ننهادن بر آن. ۳۲- ایمان سودمند «مَنْ لَمْ تَکُنْ فیهِ ثَلاثُ خِصال لَمْ یَنْفَعْهُ الاِْیمانُ: حِلْمٌ یَرُدُّ بِهِ جَهْلَ الْجاهِلِ، وَ وَرَعٌ یَحْجُزُهُ عَنْ طَلَبِ الَْمحارِمِ وَ خُلْقٌ یُدارى بِهِ النّاسَ.»: هر که سه خصلت در او نباشد، ایمان به او سودى نرساند:۱ـ حلمى که با آن، نادانىِ نادان را برطرف کند،۲ـ پارسایىاى که از طلبِ حرام بازش دارد،۳ـ و اخلاقى که به وسیله آن با مردم مدارا کند. ۳۳- درباره دانش «أُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ تَزَیَّنُوا مَعَهُ بِالْحِلْمِ وَ الْوَقارِ وَ تَواضَعُوا لِمَنْ تُعَلِّمُونَهُ الْعِلْمَ وَ تَواضَعُوا لِمَنْ طَلَبْتُمْ مِنْهُ الْعِلْمَ، وَ لا تَکُونُوا عُلَماءَ جَبّارینَ فَیَذْهَبَ باطِلُکُمْ بِحَقِّکُمْ.»: دانش بیاموزید و با آن خود را به بردبارى و سنگینى بیارایید و با دانش آموزان خود فروتن باشید، و در برابر استاد خویش تواضع کنید، و از عالمان متکبّر و مستبدّ نباشید، که رفتار ناحقّتان حقّ شما را از بین بَرَد. ۳۴- اعتماد بر حسب شناخت «إِذا کانَ الزَّمانُ زَمانَ جَوْر وَ أَهْلُهُ أَهْلَ غَدْر فَالطُّمَأْنینَهُ إِلى کُلِّ أَحَد عَجْزٌ.»: هر گاه زمان، زمانِ جور و ستم باشد و اهل زمانه اهل غدر و نیرنگ، اعتماد و دلبستگى به هر کسى عجز و درماندگى است. ۳۵- نتیجه تمایل به دنیا و اعراض از آن «أَلرَّغْبَهُ فِى الدُّنْیا تُورِثُ الْغَمَّ وَ الْحُزْنَ وَ الزُّهُدُ فِى الدُّنْیا راحَهُ الْقَلْبِ وَ الْبَدَنِ.»: رغبت و تمایل به دنیا مایه غم و اندوه، و زهد و بىمیلى به دنیا سبب راحتى قلب و بدن است. ۳۶- صفات آمر به معروف و ناهى از منکر « إِنَّما یَأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهى عَنِ المُنْکَرِ مَنْ کانَتْ فیهِ ثَلاثُ خِصال:۱ـ عالِمٌ بِما یَأْمُرُ، عالِمٌ بِما یَنْهى.۲ـ عادِلٌ فیما یَأْمُرُ، عادِلٌ فیما یَنْهى.۳ـ رفیقٌ بِما یَأْمُرُ، رَفیقٌ بِما یَنْهى. کسى امر به معروف و نهى از منکر مىکند که در او سه ویژگى باشد:۱ـ به آنچه امر کند دانا باشد و بدانچه نیز نهى کند دانا باشد،۲ـ در آنچه امر کند عادل باشد و در آنچه نیز نهى کند عادل باشد،۳ـ به آنچه امر کند با نرمش امر کند و بدانچه نیز نهى کند با نرمش نهى کند. ۳۷- زمامدار ستمگر «مَنْ تَعَرَّضَ لِسُلْطان جائِر فَأَصابَتْهُ مِنْهُ بَلِیَّهٌ لَمْ یُوجَرْ عَلَیْها وَ لَمْ یُرْزَقِ الصَّبْرَ عَلَیْها.»: هر که از زمامدار ستمگر، طالب فضل و احسانى شود، از او بلایى بیند که، بر آن پاداش نیابد و صبر بر آن، روزى او نشود. ۳۸- بهترین هدیه «أَحَبُّ إِخْوانى إِلَىَّ مَنْ أَهْدى إِلَىَّ عُیُوبى.»: محبوبترین برادرانم نزد من، کسى است که عیبهایم را به من اهدا کند. ۳۹- برترى جوى گمراه «مَنْ دَعَا النّاسَ إِلى نَفْسِهِ وَ فیهِمْ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ فَهُوَ مُبْتَدِعٌ ضالٌّ.»: هر که با وجود داناتر از خود، مردم را به اطاعت از خود دعوت کند بدعت گزار و گمراه است. ۴۰- صله رحم و آثار آن «إِنَّ صِلَهَ الرَّحِمِ وَ الْبِرَّ لَیُهَوِّنانِ الْحِسابَ وَ یَعْصِمانِ مِنَ الذُّنُوبِ فَصِلُوا إِخْوانَکُمْ وَبِرُّوا إِخْوانَکُمْ وَ لَوْ بِحُسْنِ السَّلامِ وَ رَدِّ الْجَوابِ.»: به راستى که صله رحم و نیکوکارى، حساب را آسان کند و از گناهان جلوگیرى نماید، پس با برادران خود صله رحم و نیکى کنید، گرچه به نیکو سلام دادن و جواب سلام باشد. توطئه قتل امام صادق (ع) حسادت وکینه منصور راپایانی نبود وشیوه ها وترفندهائی که برای کمرنگ کردن موقعیت امام بکار می برد مؤثر واقع نمی شد. بدین خاطر شیوه نامردی رادرپیش گرفت و مصمم شد که محرمانه و خائنانه امام رامسموم نماید.ازسوی دیگر امام در سالهای آخر عمر خود شدیداً لاغر وضعیف شده بود و به تعبیریکی از افرادی که امام را درآن روزگار دیده بود ازاوچیزی نمانده بود جز سرش، کنایه ازاینکه بدن کاملاً فرسوده ونحیف شده بود. سراسرزندگیش به دشواری وسختی ورنج آفرینی گذشته بود. ودرسالهای آخر عمربر میزان محدودیت واحضار وتهدید او اضافه می شد که این خود بر خستگی ورنجش می افزود. تحقیر واتهام گاهی منصور برای شکستن عزت خدادادی امام، او را تحقیر می کرد و به او می گفت برخلاف تصوّر عامّه تو دارای چنان شأن و موقعیتی نیستی. مردم درباره تو خیالات واهی دارند وگمان می کنند تو اول شخصیت دنیای اسلامی ولی این چنین نیست... البته امام دربرابراو، آنجا که جای گفتن حق واعلام موجودیت بود فرو نمی ماند. روزی دربرابر تحقیرش فرمود: من شاخه ای ازشاخه های درخت پربار رسالتم، پرورده شده دردامان فرشتگانم، مشعلی ازمشعلهای فروزان وستاره ای درخشان ازستارگان روشنی بخش آسمان ولایتم و... گاهی او رامتهم می کرد که تو قصد خرید اسلحه وآشوب علیه من را داری، می خواهی علیه حکومت من بلوائی برپاکنی، می خواهی مردم را علیه من بشورانی، تو درصدد جمع آوری پول برای براندازی من وازبین بردن حکومت منی و... و گاهی او را متهم می کرد که عقیده معتزله راپذیرفته است. وبراین اساس برای امام شرآفرینی می کرد. او را در آن سن وسال احضار می نمود، آمد و شد او را تحت مراقبت قرار می داد. به والی خود درمدینه دستور می داد که کار را براو سخت بگیرد وآمد وشد او را زیر نظر داشته باشد. کینه وخشم ازسرو روی منصور دررابطه باامام می بارید ومی کوشید ازطریق مضیقه سازی اورا در زحمت اندازد والبته مشیت الهی مانع آن می شد که او پیش ازموقع به قتل امام اقدام نماید وخدای امام را ازشر او حفظ می کرد. مشکل آفرینی ها منصوردرمواقعی ازطریق ربیع حاجب (پرده دار یا وزیر دربار خود) برای امام شرآفرینی می کرد. دستور می داد شبانه ازدیوار خانه اش بالا روند وحتی درلباس خواب او را از خانه به بیرون کشند واو را به سفری دراز به نزد منصور برند وحتی اجازه ندهند او لباس خود را بپوشد ویابه اهل خانه اش وصیت کندو... دراین میان خوش رقصی های ربیع حاجب هم تماشائی بود. او فردی بود دنیا دوست، طمعکار، سرگرم زندگی خوش خود وخیانت به امام. او دین خود رابرای منصور داده بود وبرای اجرای دستورش ازهیچ خیانتی به امام پرهیز نداشت. حتی نمی گذاشت که امام لباس خود را بپوشد وبه نزد منصور برود که اَلمَأمُورُ مَغذُور.اوعامل خیانت بسیار به امام صادق(ع) بود. درعین اینکه خود را از دوستدارامام، در مواردی شیعه معرفی می کرد. اصرارداشت دستورات خشن منصور را درباره امام صادق(ع) موبه مو اجرا کند. مثلاً منصور دستور می داد امام را پیاده به سوی دربار بیاورند. حاجب خود سوار می شد وامام را پیاده به دنبال خود می کشاند ویامنصور می گفت اورادر هر حالی که یافت بیاورید. واو می توانست که مثلاً اجازه دهد امام چند کلمه ای باخانواده اش حرف بزند و بعد بیاید، اما همین اجازه رانمی داد.او خود عامل تهدید امام بود. به او می گفت منصور می خواهد ترابکشد، اگر وصیتی داری به من بگو. ویابه دستور منصور ازدیوار خانه امام بالا میرفت و... همه به این خاطر که رضای منصور را بدست آورد نه رضای خدارا. مظلومیت امام (ع) او امامی مظلوم بود. مظلومی که هم ازسوی دوستان ستم دید وهم ازسوی دشمنان، دوستان حق او رانشناختند وبه آزارش پرداخته تاحدی که آن خویشاوند نزدیک باخنجر به امام حمله کرد ویا آن دیگری ازاو روی برتافت که چرا درخدمت نهضت وقیام مسلحانه ا ش قرار نمی گیرد و...اما دشمنان که جای خود داشتند. پیری لاغر وضعیف رانیمه شب ، بدون لباس وعمامه باپای پیاده به دنبال خود می کشاندند. اموالش را مصادره می کردند ،خانه اش را آتش می زدند ، به اواهانت می کردند... پاره ای ازاسناد او رامظلوم تراز امام حسین (ع) سید الشهداء معرفی می کنند و حتی اورا سید المظلومین می خوانند بیاد آوریم که هشام او وپدرش رابه شام احضار کرد وتاسه روز به آنها اجازه ورود نداد وبه آنها غذا نفروختند وآنها را سنگ زدند!! دردوران امامت هم بگفته سید بن طاووس منصور 7بار امام را احضار واو را به قتل تهدید کرد. والی مدینه همواره مزاحم او بود، جلسه درس او راتعطیل می کردند، ملاقات بااو را ممنوع اعلام می کردند ، شاگردان او چون مالک و ابو حنیفه راعلیه او علم کردند ، درپشت سراوبدگوئی ها می کردند و...اوسفارش کرده بود که درمنی ازاو ومظلومیت او یاد کنند.ا مام کاظم(ع) پس از وفات هرشب حجره او را روشن می داشت تاعابران یاد وخاطره اورا زنده دارند خشونت منصور برامام صادق(ع) روزی منصور به وزیر دربارش « ربیع » گفت همین اکنون جعفربن محمد (امام صادق( ع) رادراینجا حاضر کن . ربیع فرمان منصور را اجرا کرد حضرت صادق( ع) را احضار نمود، منصور باکمال خشم و تندی به آنحضرت رو کرد وگفت : « خدامرا بکشد اگر تو رانکشم آیا درمورد سلطنت من اشکال تراشی می کنی ؟» امام : آنکس که چنین خبری به تو داده دروغگو است ... ربیع میگوید : امام صادق( ع) رادیدم هنگام ورود لبهایش حرکت می کند، وقتی که کنارمنصور نشست، لبهایش حرکت می کرد ولحظه به لحظه ازخشم منصور کمتر می شد . وقتی که امام صادق( ع) ازنزد منصور رفت، پشت سرامام رفتم وبه اوعرض کردم: وقتی که شما وارد برمنصور شدید منصور نسبت به شما بسیار خشمگین بود ولی وقتی که نزد او آمدی ولبهای تو حرکت کرد خشم او کم شد شما لبهایتان را به چه چیز حرکت می دادی ؟ امام صادق( ع) فرمود : لبهایم رابه دعای جدم امام حسین ( ع) حرکت می دادم وآن دعا این است : یا عُدَّتی عِندَ شِدَّتی وَیا غَوثِی عِندَ کُربَتی اَحرِسنِی بِعَینِکَ الَّتی لا تَنامُ وَاکَنِفنِی بِِرُکنِکَ الذَّی لایُرام « ای نیرو بخش من هنگام دشواریهایم وای پناه من هنگام اندوهم به چشمت که نخوابد مرا حفظ کن ومرا درسایه رکن استوار وخلل ناپذیرت قراربده » آتش کشیدن خانه امام صادق( ع) مفضّل بن عمر می گوید : منصور دوانیقی برای فرماندار مکه ومدینه حسن بن زید پیام داد : خانه جعفر بن محمد ( امام صادق ع) را بسوزان، اواین دستوررا اجرا کرد وخانه امام صادق( علیه السلام) را سوزانید که آتش آن تا به راهرو خانه سرایت کرد، امام صادق ( ع) آمد ومیان آتش گام برمی داشت ومی فرمود : اَنَا بنُ اَعراقِ الثَّری اَنا بنُ اِبراهِیمَ خَلیلِ اللهِ « منم فرزند اسماعیل که فرزندانش مانند رگ وریشه دراطراف زمین پراکنده اند منم فرزند ابراهیم خلیل خدا( که آتش نمرود براو سرد وسلامت شد )» برنامه قتل امام صادق (ع) سرانجام منصور نتوانست پیشرفت امام را ببیند و عظمت او را تحمل نماید. طرح قتل او را از طریق مسموم کردن تهیه نمود. این نکته راناگفته نگذاریم که بنی عباس درس مسموم کردن امامان رااز پیشوایان راستین خود، یعنی بنی امیه آموختند. معاویه بارها گفته بود خداوند ازعسل لشکریانی دارد و.. که غرض عسل مسموم بود که به خورد دشمنان خود میداد. منصور توسط والی خود درمدینه امام را با انگور زهرآلود به شهادت رساند وبعد حیله گرانه به گریه وزاری وعزاداری او پرداخت. اینکه درامر شهادت امام، منصور دست داشته جای شکی برای ما نیست، زیرا که خود بارها گفته بود که او چون استخوانی درگلویم گیر کرده است. شاید منصور جداً وقلباً دوست نداشت امام رابکشد ولی چه می توان کرد که مقام است وسلطنت، پست است وموقعیت. مگر هرکسی میتواند ازآن بگذرد؟ امرشهادت او را توسط منصور، برخی چون ابوزهره انکار کرد ه اند، بدلیل ابراز تأسف منصور ازمرگ او وهم گفته اند که این امر خلاف تحکیم پایه های حکومت او بود. دیگران هم همین افکار راداشته اند ویا برخی دیگر ازآن به تردید یاد کرده اند. ولی باتوجه به سابقه برخورد واحضار وتهدید منصور، وبا توجه به اعمال زمامداران پس از او معلوم می شود بنی عباس چون بنی امیه درخط امام کشی بودند وآنها شش تن ازامامان ما را مسموم کرده اند. آری او پس از قتل امام ابراز تأسف هم کرد وآن مصلحتی بود. تاریخ شهادت امام صادق (ع) اینکه امام در چه ماهی وفات یافته ، روایات مختلف است. برخی بیست وپنجم شوال وبرخی نیمه رجب را روایت کرده اند اما روایت بیست وپنجم شوال مشهورتر است.ولی مورخان شیعه وسنی اتفاق نظر دارند که سال وفات امام ، 148 هجری بوده است .همچنین نویسندگان وتاریخدانان شیعه متفقاً اعتقاد دارند که والی مدینه از سوی منصور عباسی امام را بوسیله زهر مسموم و شهید کرده است .(کفعمی) در کتاب مصباح روایت کرده که امام با انگوری زهرآگین مسموم وشهید شده است در این میان برخی محققان اهل سنت نیز شهادت امام را بوسیله زهر روایت کرده اند که از جمله مؤلفان کتابهای اسعاف الراغبین ، نورالابصار ، تذکره الخواص ، الصواعق المحرقه را می توان نام برد. وفات امام در دم مرگ این جمله را از امام نقل کردند: آمَنتُ بِاللهِ، وَکَفَرتُ بِالطَّاغُوتِ، اللّهمَّ احفَظنی فِی مَنامی وَیَقظَتی به خدای ایمان دارم، به طاغوت کفر می ورزم، خداوندا مرا درخواب وبیداری (قیامت) حفظ فرما. سال وفات او را سال 148 هجری وسن اورا 65 سال ذکر کرده اند. ولی در این زمینه اختلافاتی درتاریخ هاست از جمله 68سال ،71سال هم نوشته اند روز وفات او 25شوال است زمان وفات او دوازدهمین سال حکومت منصور بود.البته تشییع جنازه فوق العاده ای از امام (ع)صورت گرفت که تا آن تاریخ درزندگی امامان دیده نشده بود. مسلمان وکافرو شیعه و سنی درآن شرکت داشتند. وصایای امام(ع) ایشان در لحظه مرگ وصایایی چندی می نماید که برخی درامرامامت برخی درزمینه مسائل خانوادگی وبخشی درمورد عامه است. - به فرزندان خود گفت: فَلا تَمُوتُنَّ اِلاُّ وَاَنتُم مُسلِموُن بکوشید که جز مسلمان نمیرید. - به کسان وخویشان فرمود: اِنَّ شَفاعَتَنَا لاتَنالُ مَستَخِفّاَ بِالصَّلاهِ. شفاعت ما به کسی که نماز راکوچک بشمارد نمی رسد - به خانواده خود وصیت کرد که پس ازمرگش تا چند سال درموسم حج درمنی برای او مراسم عزاداری برپاکنند. - دستور داد برای خویشان وکسان هدیه ای بفرستند، حتی هفتاد دینار برای حسن افطس از خویشان او. وحسن افطس همان کسی است که با خنجر به امام حمله کرده بود ومی فرمود می خواهد آیه قرآن رادرمورد صله رحم اجرا کند. - درباره امام پس ازخود، امام کاظم(ع) رابرای چندمین بار منصوب کرد که او درآن هنگام براساس سندی بیست سال داشت. - بخشی از سفارشهای او درباره غسل وکفن وقبر خود بود که احکام اسلامی دراین زمینه وجود دارد. - وبالاخره بخشی از وصیت راجع به مردم بود که روؤس آن دعوت به وقار وآرامش، حفظ زبان، پرهیز ازدروغ وتهمت ودشمنی، دوری ازتجاوز کار، پرهیز ازحسادت وترک معاصی و... بود.

دسته: امام صادق (ع) | نويسنده: admin


ارسال نظر

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

بایگانی شمسی

تقویم شمسی

آبان ۱۳۹۶
د س چ پ ج ش ی
« مرداد    
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰  
No Image No Image