آخرین مطالب

 
No Image
خوش آمديد!
امام شناسى، ج‏۱، ص: ۱۳ پيوند ثابت

امام شناسى، ج‏۱، ص: ۱۲
در کتاب کافى [۱] در کتاب الحجه مرحوم کلینى از على بن ابراهیم از پدرش‏

__________________________________________________

[۱] جلد اول اصول کافى ص ۱۶۹
از حسن بن ابراهیم از یونس بن یعقوب روایت مى‏کند که: در نزد حضرت امام جعفر صادق علیه السلام جماعتى از اصحاب بودند که از آنجمله حمران بن أعین و محمّد بن نعمان و هشام بن سالم و طیّار و جماعتى که در میان آنان جوانى برومند بنام هِشام بن حَکَم [۱] بود.
حضرت به هشام بن حکم فرمودند اى هشام! آیا خبر مى‏دهى به ما از آن مناظره و مکالمه‏اى که بین تو و بین عمرو بن عبید واقع شد؟
هشام گفت: یا بن رسول الله مقام و منزلت تو بالاتر از آنست که من در مقابل شما لب بگشایم، و مناظره خود را باز گویم، من از شما حیا مى‏کنم و در پیشگاه شما زبان من قادر به حرکت و سخن گفتن نیست.
حضرت فرمودند: زمانیکه شما را به کارى امر نمودیم باید بجا آورید!
مناظره هشام بن حکم با عمرو بن عبید
هشام در این حال لب به سخن گشود و گفت داستان عَمرو بن عُبید و جلوس او در مسجد بصره و گفتگوى او با مردم به من گوشزد شد، و بر من بسیار ناگوار آمد؛ براى ملاقات و مناظره با او حرکت نموده و به بصره وارد شدم.
روز جمعه بود به مسجد بصره درآمدم دیدم که حلقه وسیعى از جماعت مردم مجتمعند و در میان آنان عمرو بن عبید مشغول سخن گفتن است؛ مردم سؤال مى‏کنند و او جواب مى‏گوید.
عمرو بن عبید یک شَمله سیاهى از پشم بر کمر خود بسته و شمله دیگرى را رداى خود نموده و سخت مشغول گفتگوست.
من از مردم تقاضا نمودم که راهى براى من باز کنند، تا خود را بدو رسانم؛ مردم راه دادند، من از میان انبوه جمعیت عبور نموده در آخر آنان نزدیک عمرو بن عبید دو زانو به زمین نشستم، سپس گفتم: اى مرد دانشمند! من مردى هستم غریب، مرا رخصت مى‏دهى سؤالى بنمایم‏؟

__________________________________________________

[۱] هشام بن حکم تولدش در کوفه نشو و نمایش در واسط و تجارتش در بغداد بود از حضرت صادق و حضرت کاظم و حضرت رضا صلوات الله علیهم درباره او مدح و منقبت گفته شده است و راوى حدیث و داراى اصلى از اصول اربعماه شیعه بوده و از اجلّاى محدثین و مَهَره متکلمین و مناظرین بوده و در سنّ جوانى در فن مناظره مهارت به سزائى داشته است. (رجال میرزا محمد على اردبیلى) این روایت را نیز در بحارالانوار ج ۷ ص ۳ از «اکمال الدین» و «علل الشرایع» و «امالى» صدوق نقل مى‏کند.
امام شناسى، ج‏۱، ص: ۱۴
گفت بلى‏
گفتم: آیا چشم دارى؟
گفت: اى فرزند این چه سؤالى است؟ تو مى‏بینى من چشم دارم دیگر چگونه از آن سؤال مى‏کنى؟
گفتم: مسئله من همین بود که سؤال کردم آیا پاسخ مى‏دهى؟
گفت: اى فرزند سؤال کن و اگرچه این سؤال تو احمقانه است!
گفتم: جواب مرا بگو
گفت: سؤال کن‏
گفتم: آیا چشم دارى؟
گفت: بلى‏
گفتم: با چشمت چه مى‏کنى؟
گفت: با آن رنگها و اشخاص را مى‏بینم‏
گفتم: آیا بینى دارى؟
گفت: بلى‏
گفتم: با بینى ات چه مى‏کنى؟
گفت: بوها را استشمام میکنم. گفتم آیا دهان دارى؟
گفت: بلى‏
گفتم: با دهانت چه مى‏کنى؟
گفت: طعم و مزه غذاها را مى‏چشم‏
گفتم: آیا گوش دارى؟
گفت: بلى‏
گفتم: با گوش ات چه میکنى؟
گفت: صداها را گوشم مى‏شنوم‏
گفتم: آیا قوّه ادراک و مغز مفکّر دارى؟
گفت: بلى‏
گفتم: با آن چه مى‏کنى؟
گفت: با آن هر چه را که از راه حواس بر من وارد شود تمیز مى‏دهم‏
گفتم: آیا این حواس و اعضاء بى‏نیاز از مغز و قواى درّاکه نیستند؟
امام شناسى، ج‏۱، ص: ۱۵
گفت: نه‏
گفتم: چگونه نیازمند به مغز و قواى مفکّره هستند، در حالیکه همه آنها صحیح و سالمند، عیب و نقصى در آنها نیست؟
گفت: اى فرزند این جوارح و حواس چون در واقعیّت چیزى را که ببینند یا بو کنند یا بچشند یا بشنوند شک بنمایند آنها را به مغز و قواى درّاکه معرفى مى‏کنند، و مغز است که صحیح را تشخیص مى‏دهد و بر آن تکیه مى‏کند و مشکوک را باطل نموده مطرود مى‏نماید!
هشام مى‏گوید: به او گفتم بنابراین خداوند قلب و مغز را براى رفع اشتباه حواس آفریده است؟
گفت: آرى‏
گفتم: براى انسان مغز لازم است و گرنه جوارح در اشتباه مى‏مانند؟
گفت: آرى‏
گفتم: اى ابا مروان [۱]
خداوند تبارک و تعالى جوارح و حواس انسان را مهمل نگذارده تا آنکه براى آنان امامى قرار داده که آنچه را که حواس به صحّت تحویل دهند تصدیق کند و مواضع خطا را از صواب فرق گذارد، و بر واردات صحیح اعتماد و بر غیر صحیح مهر بطلان زند؛ چگونه این خلق را در حیرت و ضلال باقى گذارده، تمامى افراد انسان را در شک و اختلاف نگاهداشته و براى آنان امامى که رافع شبهه و شک آنان باشد و آنان را از حیرت و سرگردانى خارج کند معیّن نفرموده است؟و براى مثل توئى در بدن تو براى حواس و جوارح تو امامى معیّن فرماید تا حیرت و شک را از حواس تو بردارد؟هشام مى‏گوید: عمر بن عبید ساکت شد و چیزى نگفت، سپس رو به من نموده گفت:
تو هشام بن حکم هستى؟
گفتم: نه‏
گفت: آیا از همنشینان او هستى؟
گفتم: نه‏
__________________________________________________

[۱] ابا مروان کنیه عمرو بن عبید است‏
امام شناسى، ج‏۱، ص: ۱۶
گفت: پس از کجا آمده‏اى و از کجا هستى؟
گفتم: من از اهل کوفه هستم گفت بنابراین یقیناً خودت هشام هستى‏
سپس برخاست و مرا در آغوش خود گرفت و خود از جاى خود کنار رفته مرا بر سر جاى خود نشانید؛ و دیگر هیچ سخن نگفته در مقابل من سکوت اختیار نمود، تا من از آن مجلس برخاستم.
هشام مى‏گوید: حضرت صادق علیه السلام از بیان این طریق مناظره من بسیار خشنود شده و خندیدند و گفتند: اى هشام! چه کسى به تو تفهیم نموده اینطور مناظره نمائى؟
عرض کردم: اینطریق را از وجود مبارک شما یاد گرفته، و بر حسب موارد و مصادیق مختلف خود پیاده مى‏نمایم.
حضرت فرمودند: سوگند به خداى که این قسم از مناظره در صحف حضرت ابراهیم و موسى نوشته شده است [۱]
_______________________________________________

[۱] این روایت را صدوق نیز در امالى ص ۳۵۱ از سعد بن عبد الله از ابراهیم بن هاشم از اسمعیل بن مراد از یونس بن عبد الرحمن از یونس بن یعقوب نقل مى‏کند و مى‏گوید در نزد حضرت جماعتى از اصحاب بودند که در میان آنها حمران بن أعین و مؤمن الطاق و هشام بن سالم و الطیار بودند و جماعتى دیگر از اصحاب بودند که در میان آنها هشام بن الحکم بود و سپس عین حدیث را تا به آخر نقل میکند.
منبع : امام شناسی ج ۱ ص ۱۲

دسته: امامت | نويسنده: admin


ارسال نظر

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

بایگانی شمسی

تقویم شمسی

آذر ۱۳۹۶
د س چ پ ج ش ی
« آبان    
 12345
۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲
۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹
۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶
۲۷۲۸۲۹۳۰  
No Image No Image