آخرین مطالب

 
No Image
خوش آمديد!
نبرد با ناکثان (جنگ جَمَل) پيوند ثابت

فصل ششم
نبرد با ناکثان (جنگ جَمَل)
هجوم بى سابقه یاران پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم)از مهاجرین وانصار براى بیعت با على (علیه السلام) ودرخواست اعاده حکومت حق وعدالت، سبب شد که امام زمام امور را به دست بگیرد تا مطابق سنن وقوانین اسلامى با مردم رفتار کند.

روش امام (علیه السلام) در تقسیم بیت المال خشم گروهى را برانگیخت; گروهى که پیوسته از عدالت واحیاى سنّتهاى حسنه ناراحت مى شوند وخواهان تبعیض واشباع غرایز وخواسته هاى نفسانى ونامحدود خود هستند.

امام (علیه السلام) در دوران حکومت پنجساله خود با سه گروه سرکش رو به رو شد که یاغیگرى وعصیان آنان حدّ ومرزى نداشت وخواسته اى جز تجدید اوضاع حکومت عثمان وبذل وبخششهاى بى جهت واسرافکارى وامضاء وتثبیت حکومت افراد نالایق وخود خواه مانند معاویه وتحکیم فرمانروایى استانداران حکومت پیشین ومانند اینها نداشتند.

در این نبردها که خون برادران مسلمان ریخته شد، گروهى از یاران پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) که «بدرى» و«اُحُدى» بودند، یعنى در حسّاسترین لحظات تاریخ اسلام در رکاب پیامبر اکرم شمشیر زده بودند، این بار در رکاب خلیفه وجانشین راستین او به نبرد پرداختند ودر پیشبرد اهداف امام (علیه السلام) جان خود را از دست دادند.

گذشته از این، وقت گرانبهاى امام (علیه السلام) که باید در تربیت افراد وهدایت امّت وتعلیم معارف اسلامى صرف مى شد، در دفع این سه گروه که سدّ راه اهداف

——————————————————————————–

صفحه ۳۹۲
مقدّس آن حضرت بودند مصرف گردید وسرانجام پیش از آنکه امام به هدف نهایى خود، که ایجاد یک حکومت جهانى بر اساس اصول وسنن اسلامى بود، برسد خورشید حکومت وى پس از پنج سال نور افشانى غروب کرد وحکومت اسلامى، پس از درگذشت وى، به صورت سلطنت موروثى در آمد وفرزندان امیّه وعبّاس آن را دست به دست گردانیدند وحکومت اسلامى به صورت یک آرزو در دلهاى مؤمنان باقى ماند.

این سه گروه عبارت بودند از:

۱ـ «ناکثان» یا گروه پیمانشکن. سردمداران این گروه، خصوصاً طلحه وزبیر، که در پوشش احترام عایشه همسر پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم)وکمکهاى بى دریغ بنى امیّه، که در حکومت امام (علیه السلام) دستشان از همه جا کوتاه شده بود، سپاهى گران براى تصرّف کوفه وبصره ترتیب دادند وخود را به بصره رسانده وآنجا را تصرّف کردند. امام (علیه السلام) به تعقیب آنان پرداخت ونبردى میان طرفین برپا شد که در آن طلحه و زبیر کشته شدند وسپاه آنان متفرّق شد وگروهى از آنان به اسارت در آمدند که بعداً مورد بخشش امام (علیه السلام) قرار گرفتند.

۲ـ «قاسطان» یا گروه ستمگر وبیرون از جاده حقیقت.رئیس این گروه معاویه بود که، با خدعه وحیله وآفریدن حوادث فریبنده، قریب دو سال وبلکه تا پایان عمر امام، فکر آن حضرت را به خود مشغول ساخت ونبرد صفّین، در منطقه اى میان عراق وشام، بین او وعلى (علیه السلام) رخ داد که در آن خون متجاوز از صد هزار مسلمان ریخته شد ولى امام (علیه السلام) به هدف نهایى خود نرسید، هرچند معاویه در منطقه شام منزوى شد.

۳ـ «مارقان» یا گروه خارج از دین. این جمیعت همان گروه «خوارج» است.آنان تا پایان نبرد صفّین در رکاب على (علیه السلام) بودند وبه نفع آن حضرت شمشیر مى زدند، ولى کارهاى فریبنده معاویه سبب شد که آنان بر امام خود بشورند وگروه سوّمى تشکیل دهند که بر ضدّ امام ومعاویه، هر دو باشد.خطر این گروه بر

——————————————————————————–

صفحه ۳۹۳
اسلام ومسلمین وبر حکومت امام (علیه السلام) بیش ازدو گروه نخست بود على (علیه السلام) با این گروه در منطقه اى به نام «نهروان» رو به رو شد وجمع آنان را متفرق ساخت ونزدیک بود که بار دیگر خود را براى برانداختن ریشه فساد وطاغوت شام آماده کند که به دست یکى از خوارج از پاى در آمد وشربت شهادت نوشید وانسانیت یکى از شریفترین وعزیزترین مردان خود را واسلام شایسته ترین فرد پس از پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) را از دست داد وماه حکومت عدل اسلامى تا ظهور حضرت مهدى ـ عجّل اللّه تعالى فرجه الشریف ـ در محاق فرو رفت.

امام (علیه السلام) پیش از آنکه با این حوادث جانکاه روبه رو گردد از وقوع آنها آگاه بود. به این جهت، وقتى پس از قتل عثمان، انقلابیون به خانه على (علیه السلام)ریختندو از او درخواست کردند که دست بیعت به آنان بدهد فرمود:

«دَعُونِی وَ الْتَمِسُوا غَیْرِی فَإِنَّا مُسْتَقْبِلُونَ أَمْراً لَهُ وُجُوهٌ وَ أَلْوانٌ لا تَقُومُ لَهُ الْقُلُوبُ وَ لا تَثْبُتُ عَلَیْهِ الْعُقُولُ».(۱)

مرا رها کنید وسراغ دیگرى بروید که ما با حوادثى رو به رو هستیم که چهره هاى گوناگونى دارد; حوادثى که دلها وخردها هرگز توانایى تحمّل آنها را ندارد.

یکى از منابع آگاهى امام (علیه السلام) از این حوادث جانکاه در دوران زمامدارى خود، گزارش پیامبر گرامى (صلى الله علیه وآله وسلم) از آن رویداد ها بود. محدّثان اسلامى از پیامبر اکرم نقل کرده اند که آن حضرت به على (علیه السلام) چنین گفت:

«یا عَلیُّ تُقاتِلُ النّاکِثِینَ وَ الْقاسِطِینَ وَ الْمارِقینَ».(۲)

على! تو با پیمانشکنان وستمگران وخارجان از دین خواهى جنگید.

این حدیث به صورتهاى مختلف، که همگى حاکى از یک مضمون اند، در کتابهاى حدیث وتاریخ نقل شده است وصورت روشن آن همان است که گذشت.

——————————————————————————–
۱ . تاریخ طبرى، ج۳، ص ۱۵۶٫
۲ . مستدرک الوسائل، ج۳، ص ۱۴۰٫
——————————————————————————–

صفحه ۳۹۴
نه تنها على (علیه السلام) از وجود چنین حوادث خونین واسفبارى آگاه بود، بلکه سردمدارانِ ناکثان، که در تاریخ از آنان به «اصحاب جَمَل» نام مى برند، از رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) سخنانى در باره نبرد خود با على (علیه السلام) شنیده بودند وپیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) شخصاً به زبیر وعایشه در این باره سخت هشدار داده بود.ولى متأسفانه شیفتگى به حکومت چنان ایشان را مفتون آمال مادّى زودگذر ساخته بود که هرگز به خود اجازه بازگشت نمى دادند و راهى را که سرانجام آن عصیان وگناه وخشم الهى بود در پیش گرفتند ورفتند. سخنان پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) را در باره حادثه جمل در محلّ مناسب خود یادآور خواهیم شد.

بسیار جاى تأسف است که در دوران شکوفایى اسلام وهنگامى که حق به محور خود باز گشته وزمام امور را مردى که از روز نخست براى زمامدارى ورهبرى تربیت شده بود به دست گرفته بود وانتظار مى رفت که در این فصل از زندگى اسلام پیشرفت معنوى ومادّى عظیمى نصیب مسلمانان گردد وحکومت اسلامى به طور کامل به دست تواناى امام (علیه السلام) تجدید شود تا حکومت او نمونه بارز ونسخه کاملى براى آینده باشد، گروهى فرصت طلب به مخالفت با امام (علیه السلام)برخاستند وعَلَم نبرد را بر ضدّ آن حضرت برافراشتند. امام (علیه السلام) در یکى از خطبه هاى خود از این پیشامد اظهار تأسف کرده ومى گوید:

«فَلَمّا نَهَضْتُ بِالأَمْرِ نَکَثَتْ طائِفَهٌ وَ مَرَقَتْ أُخْرى وَ قَسَطَ آخَرونَ.کَأَنَّهُمْ لَمْ یَسْمَعُوا کَلامَ اللّهِ حَیْثُ یَقُولُ:(تِلْکَ الدّارُ الآخِرَهُ نَجْعَلُها لِلّذینَ لا یُریدُونَ عُلُوّاً فِی الأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ العاقِبَهُ لِلْمُتَّقینَ). بَلى وَ اللّهِ لَقَدْ سَمِعُوها وَ وَعَوْها وَ لکِنَّهُمْ حُلِیَتِ الدُّنْیا فِی أَعْیُنِهِمْ وَراقَهُمْ زِبْرِجُها».(۱)

وقتى به اداره امور بپا خاستم، جمعى بیعت مرا شکستند وگروهى از آیین خدا بیرون رفتند وگروهى دیگر از جاده حق خارج شدند. گویا آنان سخن خدا را نشنیده اند که فرمود:«آن سراى جاودانى از آنِ کسانى است که سرکش نباشند

——————————————————————————–
۱ . نهج البلاغه، خطبه۴٫
——————————————————————————–

صفحه ۳۹۵
ودر روى زمین فساد نکنند».بلى، به خدا سوگند آنان شنیده بودند وحفظ کرده بودند، ولى دنیا در دیدگان آنان آراسته شد وزیور آن ایشان را فریفت.

عذر کودکانه!
گروه پیمانشکن، یعنى طلحه وزبیر وپیروان آن دو، با آنکه با امام (علیه السلام) در روز روشن بیعت کرده بودند وفشار افکار عمومى وهجوم مهاجرین وانصار آنان را به بیعت واداشته بود، با این حال،در هنگام برافراشتن پرچم مخالفت مدّعى شدند که ما بر حسب ظاهر وزبانى بیعت کرده بودیم وهرگز از صمیم دل به حکومت على رأى نداده بودیم.

امام (علیه السلام) در یکى از سخنرانیهاى خود در پاسخ آنان چنین مى گوید:

«فَقَدْ أَقَرَّ بِالبَیْعَهِ وَ ادَّعى الوَلِیجَهَ فَلْیَأْتِ عَلَیْها بِأَمْر یُعْرَفُ وَ إِلاّ فَلْیَدْخُلْ فِیما خَرَجَ مِنْهُ».(۱)

او به بیعت خود اعتراف کرده ولى مدّعى است که در باطن خلاف آن را پنهان داشته بود. او باید بر این مطلب شاهد وگواه بیاورد یا آنکه به بیعت خود بازگردد.

نفاق ودو رویى
طلحه وزبیر به حضور امام (علیه السلام) رسیدند وگفتند:ما با تو بیعت کردیم که در رهبرى باتو شریک باشیم. امام شرط آنان را تکذیب کرد وگفت: شما با من بیعت کردید که مرا در وقت ناتوانى کمک کنید.(۲)

ابن قتیبه در کتاب «خلفا» شرح مذاکره آنان را با امام (علیه السلام) نقل کرده است. او مى گوید: آنان رو به على کردند وگفتند:مى دانى که ما بر چه اساسى با تو بیعت کردیم؟ امام فرمود:چرا مى دانم; شما بر اساس اطاعت از من بیعت

——————————————————————————–
۱ . نهج البلاغه، خطبه ۸٫
۲ . همان، کلمات قصار شماره ۱۹۸٫
——————————————————————————–

صفحه ۳۹۶
کردید، همان طور که بر این اساس با ابوبکر وعمر بیعت کردید.

زبیر گمان داشت که امام (علیه السلام) فرمانروایى عراق را به وى واگذار مى کند، همان طور که طلحه مى پنداشت که حکومت یمن از آن او خواهد بود.(۱) ولى روش امام (علیه السلام) در تقسیم بیت المال واعزام دیگران به اداره امور استانهاى اسلامى، آنان را از نیل به آرزویشان محروم ساخت. لذا نقشه کشیدند که از مدینه فرار کنند ودست به توطئه بر ضدّ امام (علیه السلام) بزنند.پیش از فرار، زبیر در مجمع عمومى قریش چنین اظهار کرد:آیا این است سزاى ما؟ ما بر ضدّ عثمان قیام کردیم ووسیله قتل او را فراهم ساختیم، در حالى که على در خانه نشسته بود.وقتى زمام کار را به دست گرفت، کار را به دیگران واگذار کرد.(۲)

ریشه قیام ناکثان
طلحه وزبیر از اینکه در حکومت على (علیه السلام) به استاندارى منطقه اى منصوب شوند مأیوس ونومید شدند. از طرف دیگر، از جانب معاویه به هر دو نفر نامه اى، تقریباً به یک مضمون، رسید که آنان را به «امیر المؤمنین» توصیف کرده ویاد آور شده بود که از مردم شام براى آن دو بیعت گرفته است وباید هرچه زودتر شهرهاى کوفه وبصره را اشغال کنند، پیش از آنکه فرزند ابوطالب بر آن دو مسلّط شود وشعار آنان در همه جا این باشد که خواهان خون عثمان هستند ومردم را بر گرفتن انتقام او دعوت کنند.

این دو صحابى ساده لوح فریب نامه معاویه را خوردند وتصمیم گرفتند که از مدینه به مکّه بروند ودر آنجا به گرد آورى افراد وساز وبرگ جنگ بپردازند. آنان در اجراى نقشه فرزند ابوسفیان به حضور امام (علیه السلام) رسیدند وگفتند:ستمگریهاى عثمان را در امور مربوط به ولایت وحکومت مشاهده کردى ودیدى که وى جز به بنى

——————————————————————————–
۱ . تاریخ خلفا، طبع مصر، ج۱، ص ۴۹٫
۲ . تاریخ خلفا، طبع مصر، ج۱، ص ۴۹٫
——————————————————————————–

صفحه ۳۹۷
امیّه به کسى نظر وتوجّه نداشت. اکنون که خدا خلافت را نصیب تو ساخته است ما را به فرمانروایى بصره وکوفه منصوب کن. امام (علیه السلام) فرمود:آنچه خدا نصیب شما فرموده است به آن راضى باشید تا من در این موضوع بیندیشم. آگاه باشید که من افرادى را براى حکومت مى گمارم که به دین وامانت آنان مطمئن واز روحیات آنان آگاه باشم.

هر دو نفر با شنیدن این سخن، بیش از پیش مأیوس شدند; چه امام (علیه السلام) آب پاکى روى دست آنان ریخت ودریافتند که آن حضرت به آن دو اعتماد ندارد. لذا جهت سخن را دگرگون کردند وگفتند: پس اجازه بده ما مدینه را به قصد عمره ترک کنیم. امام (علیه السلام) فرمود:در پوشش عمره هدف دیگرى دارید. آنان به خدا سوگند یاد کردند که غیر عمره هدف دیگرى ندارند.امام (علیه السلام) فرمود: شما در صدد خدعه وشکستن بیعت هستید. آنان سوگند خود را تکرار کردند وبار دیگر با امام بیعت نمودند. وقتى آن دو خانه على (علیه السلام) راترک کردند، امام به حاضران در جلسه فرمود: مى بینم که آنان در فتنه اى کشته مى شوند.برخى از حضّار گفتند: ازمسافرت آنان جلوگیرى کن.امام (علیه السلام) فرمود: باید تقدیر وقضاى الهى تحقّق پذیرد.

ابن قتیبه مى نویسد:

هر دو پس از خروج از خانه على در مجمع قریش گفتند: این پاداش ما بود که على به ما داد! ما بر ضدّ عثمان قیام کردیم ووسیله قتل او را فراهم ساختیم، در حالى که على در خانه خود نشسته بود.حال که به خلافت رسیده است دیگران را بر ما ترجیح مى دهد.

طلحه وزبیر با آنکه سوگندهاى شدیدى در خانه امام (علیه السلام) یاد کرده بودند، پس از خروج از مدینه در میان راه مکه به هر کس رسیدند بیعت خود را با على (علیه السلام)انکار کردند.(۱)

——————————————————————————–
۱ . تاریخ طبرى، ج۳، ص ۱۶۳; الامامه والسیاسه، ج۱، ص ۴۹; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۱، صص ۲۳۲ـ ۲۳۱٫
——————————————————————————–

صفحه ۳۹۸
بازگشت عایشه از نیمه راه مدینه به مکّه
پیشتر گذشت که در هنگام محاصره خانه عثمان از طرف انقلابیون مصرى وعراقى، عایشه مدینه را به عزم حج ترک گفت ودر مکّه بود که خبر قتل عثمان را شنید ولى خبر نرسید که مسئله خلافت پس از قتل خلیفه به کجا منجر شد. از این جهت تصمیم گرفت که مکّه را به عزم مدینه ترک گوید.

در مراجعت از مکّه، در منزلى به نام «سرف»، با مردى به نام ابن امّ کلاب ملاقات کرد واز اوضاع مدینه پرسید. وى گفت که محاصره خانه خلیفه هشتاد روز به طول انجامید وسپس او را کشتند وبعد از چند روز با على (علیه السلام) بیعت کردند.

وقتى عایشه از اتّفاق مهاجرین وانصار بر بیعت با امام آگاه شد سخت برآشفت وگفت: اى کاش آسمان بر سرم فرو مى ریخت.سپس دستور داد که کجاوه او را به سوى مکّه بازگردانند، در حالى که نظر خود را در باره عثمان دگرگون کرده بود ومى گفت: به خدا سوگند،عثمان مظلوم کشته شده است ومن انتقام او را از قاتلان او مى ستانم.

آن مرد گزارشگر رو به او کرد وگفت: تو نخستین کسى بودى که به مردم مى گفتى عثمان کافر شده است وباید او را که، از حیث قیافه، شبیه نعثل یهودى است بکشند. اکنون چه شده که از سخن نخست خود بازگشتى؟ وى در پاسخ، به سان کسى که تیر در تاریکى رها کند، گفت: قاتلان عثمان او را توبه دادند وسپس کشتند. در باره عثمان همه سخن مى گفتند ومن نیز مى گفتم، امّا سخن اخیر من بهتر از سخن پیشین من است.

آن مرد در بى پایگى پوزش عایشه، اشعارى چند سرود که ترجمه برخى از ابیات آن چنین است:

به قتل خلیفه فرمان دادى وبه ما گفتى که او از دین خدا خارج شده است.

——————————————————————————–

صفحه ۳۹۹
مسلّم است که ما در کشتن او به فرمان تو گوش کردیم، ازاین رو، قاتل او نزد ما کسى است که فرمان به قتل او داده است!

عایشه در برابر مسجد الحرام از کجاوه پیاده شد وبه حجر اسماعیل رفت وپرده اى در آنجا آویخت. مردم دور او گرد مى آمدند واو خطاب به آنان مى گفت: مردم!عثمان به ناحق کشته شده است ومن انتقام خون او را مى گیرم.(۱)

پایگاه مخالفان امام(علیه السلام)
پس از قتل عثمان وبیعت مردم با امام (علیه السلام)، سرزمین مکّه مرکز مخالفان آن حضرت به شمار مى رفت وافرادى که با على (علیه السلام) مخالف بودند یا از دادگرى او مى ترسیدند، خصوصاً فرمانداران واستانداران عثمان که مى دانستند امام دارایى آنان را مصاده مى کند وآنان را به سبب خیانتهایى که مرتکب شده اند بازخواست خواهد کرد، همه وهمه در مکّه در پوشش حرمت حرم خدا گرد آمدند ونقشه نبرد جمل را طرح کردند.

هزینه جنگ جمل
هزینه جنگ جمل را استانداران عثمان، که در دوران حکومت او بیت المال را غارت کرده وثروت هنگفتى به دست آورده بودند، پرداختند وهدف این بود که دولت جوان على (علیه السلام) را سرنگون کنند واوضاع به حال سابق باز گردد.

اسامى برخى از افرادى که هزینه کمرشکن این نبرد را تأمین کردند عبارت استاز:

۱ـ عبد اللّه بن ابى ربیعه، استاندار عثمان در صنعاى یمن. او از صنعا به منظور کمک به عثمان خارج شد وچون در نیمه راه از قتل او آگاه گردید به مکه

——————————————————————————–
۱ . تاریخ طبرى، ج۳، ص ۱۷۲٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۰۰
بازگشت.وقتى شنید که عایشه مردم را براى گرفتن انتقام خون عثمان دعوت مى کند وارد مسجد شد ودر حالى که روى تخت نشسته بود فریاد زد:هرکس که بخواهد براى گرفتن انتقام خون خلیفه در این جهاد شرکت کند من هزینه رفتن او را تأمین مى کنم. او گروه کثیرى براى شرکت در نبرد مجهز کرد.

۲ـ یعلى بن امیّه، یکى از فرمانداران سپاه عثمان. وى به پیروى از عبد اللّه پول هنگفتى در این راه خرج کرد. او ششصد شتر خرید(۱) ودر بیرون مکّه آماده حرکت ساخت وگروهى را بر آن حمل کرد وده هزار دینار در این راه پرداخت.

وقتى امام (علیه السلام) از بذل وبخشش یعلى آگاه شد فرمود:فرزند امیّه ده هزار دینار را از کجا آورده است؟ جز این است که از بیت المال دزدیده است؟به خدا سوگند، اگر به او وفرزند ابى ربیعه دست یابم ثروت آنان را مصادره مى کنم وجزو بیت المال قرار مى دهم.(۲)

۳ـ عبد اللّه بن عامر، استاندار بصره. او با اموال زیادى از بصره به مکّه فرار کرده بود وهم او بود که نقشه تصرّف بصره را طرح کرد وطلحه وزبیر وعایشه را به باز پس گرفتن این استان تشویق نمود.(۳) د رمکّه استانداران فرارى عثمان دور هم گرد آمده بودند وعبد اللّه بن عمر وبرادر او عبید اللّه، همچنین مروان بن حکم وفرزندان عثمان و غلامان او وگروهى از بنى امیّه به آنان پیوسته بودند.(۴) با این همه، نداى این گروه ودعوت آنان که چهره هایى شناخته شده بودند توده مردم را از مکّه ونیمه راه براى قیام بر ضدّ امام(علیه السلام) تحریک نمى کرد. ازاین جهت، ناچار بودند که در کنار نیروهاى عادى، که با بذل وبخشش استاندارهاى بر کنار شده عثمان وبنى امیّه

——————————————————————————–
۱ . تاریخ طبرى، ج۳، ص ۱۶۶٫
۲ . الجمل، صص ۱۲۴ـ ۱۲۳٫وبه نقل ابن قتیبه(خلفا، ص ۵۶) وى ۶۰ هزار دینار در اختیار زبیر و۴۰ هزار دینار در اختیار طلحه نهاد.
۳ . الامامه والسیاسه، ج۱، ص ۵۵; تاریخ طبرى، ج۳، ص ۱۶۶٫
۴ . الجمل، ص۱۲۱٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۰۱
فراهم شده بود، تکیه گاه معنوى نیز داشته باشند واز این راه، عواطف دینىِ اعرابى را که در مسیر راه زندگى مى کردند تحریک کنند. ازاین جهت، از عایشه وحفصه دعوت کردند که رهبرى معنوى این گروه را به عهده بگیرند وبا آنان به سوى بصره حرکت کنند.

درست است که عایشه از لحظه ورود به مکّه پرچم مخالفت با على (علیه السلام) را برافراشته بود، ولى هرگز براى اجراى نظر مخالف خود نقشه اى نداشت وهرگز در فکر او خطور نمى کرد که رهبرى لشگرى را برعهده بگیرد ورهسپار بصره شود. لذا هنگامى که زبیر فرزند خود عبد اللّه را که خواهرزاده عایشه بود روانه خانه او کرد، تا عایشه را براى قیام ورفتن به بصره تشویق کند. وى در پاسخ درخواست عبد اللّه گفت:من هرگز به مردم دستور قیام نداده ام. من به مکّه آمده ام که به مردم اعلام کنم که امام آنان چگونه کشته شده است واین که گروهى، با اینکه خلیفه را توبه دادند او را کشته اند، تا مردم خود بر ضدّ کسانى قیام کنند که بر او شوریدند واو را کشتند وزمام امور را بدون مشورت به دست گرفتند.

عبد اللّه گفت:اکنون که نظر تو در باره على وقاتلان عثمان چنین است چرا از مساعدت وکمک بر ضدّ على باز مى نشینى؟در حالى که گروهى از مسلمانان آمادگى خود را براى قیام اعلام کرده اند. عایشه در پاسخ گفت:صبر کن در این موضوع کمى فکر کنم. عبد اللّه از فحواى سخنان او احساس رضایت کرد. لذا در بازگشت به خانه، به زبیر وطلحه وعده داد که امّ المؤمنین درخواست ما را اجابت کرد. وبراى تحکیم مطلب، فرداى آن روز به نزد عایشه رفت وموافقت قطعى وصریح او را به دست آورد وبراى ابلاغ آن منادى گروه، در مسجد وبازار، خروج عایشه را با طلحه وزبیر اعلام کرد وبدین سان مسئله قیام بر ضدّعلى (علیه السلام) واندیشه تصرف بصره قطعى شد.(۱)

طبرى متن نداى خروج کنندگان را چنین نقل مى کند:

——————————————————————————–
۱ . الجمل،ص ۱۲۳٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۰۲
آگاه باشید که امّ المؤمنین وطلحه وزبیر عازم بصره هستند.هرکس مى خواهد اسلام را عزیز گرداند وبا کسانى که خون مسلمانان را حلال شمرده اند نبرد کند وآن کس که مى خواهد انتقام خون عثمان را بازستاند با این گروه حرکت کند وهرکس مَرکب وهزینه رفتن ندارد، این مرکب او واین هزینه مسافرت او.(۱)

بازیگران صحنه سیاست براى تحریک بیشتر عواطف دینى مردم به سراغ حفصه همسر دیگر رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم)نیز رفتند. وى گفت: من تابع عایشه هستم.اکنون که او آماده مسافرت است، من نیز آمادگى خود را اعلام مى کنم. امّا وقتى آماده رفتن شد برادرش عبد اللّه او را از مسافرت بازداشت وحفصه به عایشه پیام فرستاد که: برادرم مرا از همراهى با شما جلوگیرى کرد.

***

——————————————————————————–
۱ . تاریخ طبرى، ج۳، ص ۱۶۷٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۰۳
فصل هفتم
نقشه امام(علیه السلام) براى دستگیرى ناکثان
برنامه امیرمؤمنان (علیه السلام) در نخستین روزهاى حکومت خویش پاکسازى محیط جامعه اسلامى از حکّام خودکامه اى بود که بیت المال مسلمانان را تیول خویش قرار داده،بخش مهمى از آن را به صورت گنج در آورده بودند وبخش دیگر را در راه مصالح شخصى خود مصرف مى کردند وهرکدام در گوشه اى، حاکمى خود مختار وغارتگر وآفریننده اختناق بود. در رأس آنان معاویه فرزند ابوسفیان بود که از دوران خلیفه دوّم، به این بهانه که در همسایگى قیصر قرار دارد، در قصرهاى قیصرى غرق در ناز ونعمت بود وهرکس که سخنى بر ضدّ او مى گفت فوراً تبعید یا نابود مى شد.

وقتى خبر سرپیچى حاکم خودکامه شام به امام (علیه السلام) رسید، وى با سپاه رزمنده خویش تصمیم گرفت که به تمرّد معاویه با قدرت پاسخ بگوید ودر این فکر بود که ناگهان نامه امّ الفضل، دختر حارث بن عبد المطّلب، به وسیله پیک تندرو رسید وامام (علیه السلام) را از پیمانشکنى طلحه وزبیر وحرکت آنان به سوى بصره آگاه ساخت.(۱) وصول نامه تصمیم امام را دگرگون ساخت وسبب شد که آن حضرت با همان گروهى که عازم شام بود به سمت بصره حرکت کند تا پیمانشکنان را در نیمه راه دستگیر کند وفتنه را در نطفه خفه سازد. از این جهت،« تمام» فرزند عبّاس را به فرماندارى مدینه و«قثم» فرزند دیگر او را به فرماندارى مکّه نصب کرد(۲) وبا هفتصد

——————————————————————————–
۱ . تاریخ طبرى، طبع مصر، ج۵، ص ۱۶۷٫
۲ . تاریخ طبرى، ج۵، ص ۱۶۹٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۰۴
نفر(۱) فدایى از مدینه راه بصره را در پیش گرفت. وقتى به «رَبَذه» رسید آگاه شد که پیمانشکنان قبلاً احتمال دستگیرى خود را در نیمه راه پیش بینى کرده بودند وبه وسیله افراد آشنا از بیراهه عازم بصره شده اند.(۲)

اگر امام (علیه السلام) از حرکت آنان زودتر آگاه شده بود در نیمه راه دستگیرشان مى کرد ودستگیرى آنان بسیار آسان بود وبا مقاومتى روبرو نمى شد. زیرا اتّحاد زبیر با طلحه اتّحادى صورى بود وهر یک مى خواست خود زمام امر را به دست بگیرد ودیگرى را از صحنه طرد کند. نفاق آنان به حدّى بود که از لحظه حرکت از مکّه آثار اختلاف در بین آن دو آشکار شد. حتّى در مسیر بصره کار امامت در نماز به جاى باریک کشید وهر کدام مى خواست پیشواى همراهان در نماز شود. به سبب همین اختلاف، به فرمان عایشه، هر دو از امامت در جماعت محروم شدند وامامت نماز به فرزند زبیر، عبد اللّه واگذار شد. معاذ مى گوید:به خدا سوگند اگر این دو نفر بر على پیروز مى شدند هرگز در مسئله خلافت به توافق نمى رسیدند.(۳)

برخى از یاران امام یاد آور شدند که از تعقیب طلحه وزبیر منصرف شود، ولى امام نظر آنان را نپذیرفت. على (علیه السلام) در این مورد سخنى دارد که یاد آور مى شویم:

«وَاللّهِ لا أَکُونُ کَالضَّبُعُ تَنامُ عَلى طُولِ اللَّدْمِ حَتّى یَصِلَ إِلَیْها طالِبُها وَ یُخْتِلَها راصِدُها. وَ لکِنِّی أَضْرِبُ بِالمُقْبِلِ إِلَى الْحَقِّ الْمُدْبِرَ عَنْهُ وَ بِالسّامِعِ الْمُطِیعِ الْعاصِیَ الْمُرِیبَ أَبَداًحتّى یَأْتِیَ عَلَیَّ یَوْمِی».(۴)

به خدا قسم، من هرگز مانند کفتار نیستم که با نواختن ضربات آرام وملایم بر در لانه اش به خواب رود وناگهان دستگیرش سازند.بلکه من با شمشیر برنده علاقه مندان حقّ آنان را که پشت به آن کنند مى زنم وبه یارى دستهاى

——————————————————————————–
۱ . الامامه والسیاسه، ص۵۱٫ به نقل تاریخ طبرى(ص ۱۶۹)تعداد آنان نهصد نفر بود.
۲ . تاریخ طبرى، ج۵، ص ۱۶۹٫
۳ . تاریخ طبرى، ج۵، ص ۱۶۹٫
۴ . نهج البلاغه، خطبه ۶٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۰۵
فرمانبرداران، عاصیان وتردید کنندگان را عقب مى رانم تا آن گاه که مرگ من فرا رسد.

على (علیه السلام) با این سخن برنامه خود را اعلام کرد وسکوت را در برابر یاغیان وباجگیران روا نداشت وبراى تحقّق این هدف به فکر تجدید سازمان سپاهیان خود افتاد.

تجدید سازمان ارتش
امام (علیه السلام) پس از آگاهى از فرار ناکثان تصمیم گرفت که آنان را تا بصره تعقیب کند، ولى گروهى که همراه آن حضرت بود از هفتصد یا نهصد نفر تجاوز نمى کرد. هرچند اکثر آنان را رزمندگانِ زبده مهاجرین وانصار، که برخى در نبرد بدر نیز شرکت داشتند، تشکیل مى داد، امّا این تعداد براى مقابله با گروهى که براى نبرد اجیر شده بودند وقبایلى از اطراف بصره را نیز با خود هماهنگ ساخته بودند کافى نبود. ازاین رو، امام تصمیم گرفت که به ارتش خود سازمان جدید دهد واز قبایل اطراف که تحت اطاعت امام بودند کمک بگیرند. براین اساس، عدى بن حاتم به سوى قبیله خود (طىّ) رفت وآنان را از حرکت على (علیه السلام) براى سرکوبى پیمانشکنان آگاه ساخت ودر انجمن سران قبیله چنین گفت:

بزرگان قبیله طى! شما در دوران پیامبر از نبرد با او خوددارى کردید وخدا وپیامبرش را در حادثه «مرتدّان» یارى دادید.آگاه باشید که على بر شما وارد مى شود. شما در عصر جاهلى براى دنیا نبرد مى کردید; هم اکنون، در عصر اسلام، براى آخرت بجنگید.اگر دنیا را بخواهید، نزد خدا غنیمتهاى فراوانى وجود دارد. من شما را به دنیا وآخرت دعوت مى کنم.هم اکنون على ومجاهدان بزرگ اسلام، از مهاجرین وانصار وبَدْرى وغیر بدرى، به سوى شما مى آیند وبر شما وارد مى شوند. تا دیر نشده است برخیزید وبه استقبال امام بشتابید.

سخنرانى عدى شور عجیبى در آن انجمن پدید آور دوصداى تأیید وتصویب

——————————————————————————–

صفحه ۴۰۶
از هر طرف بلند شد واعضاى انجمن، همگى، آمادگى خود را براى نصرت وکمک امام (علیه السلام) اعلام کردند. هنگامى که امام بر آنان وارد شد، پیرمردى در برابر آن حضرت ایستاد وبه او به این نحو خوش آمد گفت:

آفرین بر تو اى امیر المؤمنین، به خدا سوگند، اگر بیعت تو بر گردن ما نبود ما تو را به سبب خویشاوندیت با پیامبر وسوابق درخشانت یارى مى کردیم. تو راه جهاد را در پیش بگیر وهمه مردم قبیله طى پشت سر تو قرار دارند وهیچ کس از آنان از سپاه تو تخلّف نمى کند.

نتیجه اقدام عدى این بود که گروهى سوار نظام به ارتش امام (علیه السلام) پیوستند وارتش او تجدید سازمان یافت.

در کنار قبیله طى قبیله بنى اسد زندگى مى کردند. یک نفر از سران آن قبیله به نام زفر، که از مدینه ملازم امام (علیه السلام) بود، از حضرتش اجازه گرفت که وى نیز به میان قبیله خود برود وآنان را به یارى امام دعوت کند. وى پس از مذاکره با افراد قبیله خود موفّق شد که گروهى از آنان را براى یارى على (علیه السلام) آماده سازد وهمراه خود به اردوگاه آن حضرت بیاورد. البتّه نتیجه اقدام زفر، از نظر موفقیت، به سان عدى نبود وعلّت آن این بود که عدى، به سبب اصالت خانوادگى وبذل وبخششهاى پدرش (حاتم) در میان قوم خود نفوذ فوق العاده اى داشت، در حالى که زفر از این موقعیت برخوردار نبود. گذشته از این، قبیله طى استوارى عقیده وانضباط اسلامى خود را در حادثه مرتدّان به خوبى نشان داده بود وپس از درگذشت پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) یک نفر از آنان مرتد نشد، در صورتى که قبیله بنى اسد راه ارتداد را در پیش گرفت وبار دیگر، بر اثر مجاهدتهاى قبیله طى، بنى اسد به اسلام بازگشتند.(۱)

سرگذشت ناکثان در راه بصره
طلحه وزبیر از یاران رسول اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) بودند ولى از چنان موقعیت وقدرتى

——————————————————————————–
۱ . الامامه والسیاسه، صص ۵۴ـ ۵۳٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۰۷
برخوردار نبودند که به تنهایى بتوانند بر ضدّ حکومت مرکزى بشورند وسپاهى را از از مکّه تا بصره رهبرى کنند. اگر همسر رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) در میان آنان نبود واگر ثروت کلان امویان را در اختیار نداشتند در همان مکّه توطئه آنان بر ملا ونقشه هایشان نقش بر آب مى شد. بارى، آنان در پوشش خونخواهى عثمان واینکه على (علیه السلام) قاتل یا هوادار قاتلان اوست مکّه را به عزم بصره ترک گفتند ودر طىّ راه پیوسته شعار «یالثاراتِ عثمان» سر مى دادند. ولى این شعار چندان مسخره بود که حتى نزدیکان عثمان نیز بر آن مى خندیدند. دو ماجراى زیر شاهد صدق این مطلب است:

سعید بن عاص در منطقه «ذات عِرق» با کاروان ناکثان، که در رأس آنان طلحه وزبیر بودند، ملاقات کرد. سعید که خود از آل امیّه بود، رو به مروان کرد وگفت: کجا مى روید؟ مروان در پاسخ گفت:مى رویم تا انتقام خون عثمان را بگیریم. سعید گفت: چرا راه دور مى روید; قاتلان عثمان همانان هستند که در پشت سر شما حرکت مى کنند(یعنى طلحه وزبیر).(۱)

ابن قتیبه در این مورد روشنتر سخن گفته است.او مى نویسد:

وقتى طلحه وزبیر وعایشه در سرزمین «ابوطاس» از منطقه خیبر فرود آمدند، سعید بن عاص، د رحالیکه مغیره بن شعبه او را همراهى مى کرد، با کمان سیاهى که بر دست داشت به سراغ عایشه رفت وگفت:کجا مى روى؟گفت: به بصره. سعید گفت: چه مى خواهى؟گفت: انتقام خون عثمان را. سعید گفت: اى امّ المؤمنین! قاتلان عثمان در رکاب تو هستند. آن گاه به سراغ مروان رفت وهمین گفتگو را با او نیز داشت وگفت:قاتلان عثمان همین طلحه وزبیر هستند که با کشتن او حکومت را براى خود مى خواستند، امّا چون به هدف خود نرسیده اند مى خواهند خون را با خون وگناه را با توبه بشویند.(۲)

مغیره بن شعبه، که پس از شهادت على (علیه السلام) دست راست معاویه به

——————————————————————————–
۱ . تاریخ طبرى، ج۳، ص ۴۷۲٫
۲ . الامامه والسیاسه، ج۱، ص ۵۸٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۰۸
شمار مى رفت، در آن روز رو به مردم کرد وگفت:اى مردم، اگر با امّ المؤمنین بیرون آمده اید براى او نیکفرجامى بخواهید، واگر براى گرفتن انتقام خون عثمان خروج کرده اید قاتلان عثمان همین سران شمایند، واگر به منظور انتقاد بر على به راه افتاده اید بگویید چه اشکالى بر او گرفته اید. شما را به خدا، در ظرف یک سال از برپا کردن دو فتنه (قتل عثمان ونبرد با على) بپرهیزید. ولى نه سخنان سعید ونه کلام مغیره، هیچ یک در آنان اثر نکرد. پس سعید راه یمن را ومغیره راه طائف را در پیش گرفت وهیچ کدام در نبردهاى جمل وصفّین شرکت نجستند.

شتاب در حرکت
طلحه وزبیر براى پرهیز از گرفتارى به دست امام (علیه السلام) منازل میان مکه وبصره را به سرعت طى مى کردند. از این رو، به فکر تهیه شترى تندرو افتادند که هرچه زودتر عایشه را به بصره برساند. در نیمه راه، عربى را از قبیله «عُرنیه» دیدند که بر جمل (شتر نر) تیز پایى سوار است. از او خواستند که جمل خود را بفروشد. او ارزش شتر خود را هزار درهم گفت. خریدار اعتراض کرد وگفت:مگر دیوانه اى؟ کجا ارزش یک جمل هزار درهم است؟ صاحب شتر گفت: تو از وضع آن آگاه نیستى. هیچ شترى را یاراى مسابقه با آن نیست.خریدار گفت:اگر بدانى این جمل را براى چه کسى مى خواهم بدون دریافت درهمى آن را مى بخشى.پرسید: براى چه کسى مى خواهى؟گفت براى عایشه امّ المؤمنین،صاحب شتر، از روى اخلاص به ساحت نبوّت، جمل را تقدیم کرد ودر برابر آن چیزى نخواست. خریدار براى اینکه از او به عنوان راهنما استفاده کند، او را به محلّى که کاروان عایشه در آنجا فرود آمده بود برد ودر مقابل آن جمل یک شتر ماده به ضمیمه چهار صد یا ششصد درهم به وى داد واز او خواست که آنان را در پیمودن بخشى از این بیابان کمک کند واو نیز پذیرفت.

راهنما، که از آشناترین افراد به آن سرزمین بود، مى گوید: از هر آبادى وچاه

——————————————————————————–

صفحه ۴۰۹
آبى که عبور مى کردیم عایشه نام آنجا را از من سؤال مى کرد; تا اینکه وقتى از سرزمین «حَوْأَب» عبود کردیم صداى سگان آنجا بلند شد. امّ المؤمنین سر از هودج بیرون آورد وپرسید:اینجا کجاست؟گفتم:حوأب است. عایشه تا نام حوأب را از من شنید فریادش بلند شد وفوراً به بازوى جمل زد وآن را خوابانید وگفت: به خدا سوگند، من همان زنى هستم که از سرزمین حوأب مى گذرد وسگان آنجا بر شتر وى پارس مى کنند.این جمله را سه بار تکرار کرد وفریاد زد که او را باز گردانند. توقّف امّ المؤمنین سبب شد که کاروان نیز توقّف کند وشتران را بخوابانند. اصرار بر حرکت مؤثّر نیفتاد وتا روز بعد عایشه در آنجا توقّف کرد. امّا سرانجام خواهرزاده او، عبد اللّه بن زبیر، آمد وگفت:هرچه زودتر حرکت کن که على در تعقیب ماست وممکن است همگى در چنگ او گرفتار شویم.(۱)

طبرى، از روى تعصّب وپنهان کارى، جریان را به نحوى که نقل کردیم آورده است، ولى ابن قتیبه که متقدّم بر وى است(متوفا به سال ۲۷۶)مى نویسد:

هنگامى که امّ المؤمنین از نام سرزمین حوأب آگاه شد به فرزند طلحه گفت:من باید برگردم، زیرا رسول خدا روزى در میان همسران خود، که من نیز در جمع آنها بودم، سخن مى گفت واز جمله فرمود:«مى بینم که یکى از شما از سرزمین حوأب مى گذرد وسگان آنجا بر او پارس مى کنند».سپس رو به من کرد وگفت:«حمیرا، مبادا تو آن زن باشى». در این هنگام فرزند طلحه درخواست ادامه مسیر را کرد ولى مؤثّر نیفتاد.خواهر زاده او، عبد اللّه بن زبیر، منافقانه سوگند یاد کرد که:نام این سرزمین حوأب نیست وما حوأب را در اوّل شب پشت سر نهادیم. بر این سخن نیز اکتفا نکردند وگروهى از اعراب بادیه نشین را آوردند وهمگى به دروغ گواهى دادند که نام این سرزمین حوأب نیست.این نوع شهادت دروغ، در نوع خود، در تاریخ اسلام بى سابقه است. پس کاروانیان به مسیر خود ادامه دادند ودر نزدیکى

——————————————————————————–
۱ . تاریخ طبرى، ج۳، ص ۹۷۵٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۱۰
بصره براى تسخیر این شهر، که عثمان بن حنیف از طرف على (علیه السلام) استاندار آنجا بود، فرود آمدند.(۱)

پیمانشکنان به بصره نزدیک مى شوند
وقتى کاروان ناکثان به نزدیکى بصره رسید مردى از قبیله تمیم از عایشه درخواست کرد که پیش از ورود به بصره سران آنجا را از هدف خود آگاه سازد. از این رو، عایشه نامه هایى به شخصیتهاى بزرگ بصره نوشت وخود در محلى به نام «حُفَیر» فرود آمد ومنتظر پاسخ نامه هاى خود شد.

ابن ابى الحدید از ابى مِخْنَف نقل مى کند که طلحه وزبیر نیز نامه اى به عثمان بن حنیف استاندار بصره نوشتند واز او درخواست کردند که دار الاماره را در اختیار آنان بگذارد. وقتى نامه آنان به عثمان رسید، وى احنف بن قیس را خواست واو را از مضمون نامه آگاه کرد. احنف به عنوان مشورت گفت: آنان که براى خونخواهى عثمان قیام کرده اند، خود، خون او را ریخته اند ومن لازم مى دانم که آماده مقابله با آنان باشى. تو استاندارى ومردم سخن تو را گوش مى کنند.لذا پیش از آنکه آنان بر تو وارد شوند تو به سوى آنان برو. عثمان گفت:نظر من نیز همین است، ولى منتظر دستور امام (علیه السلام) هستم.

پس از احنف، حُکَیم بن جبله عبدى وارد شد. عثمان نامه طلحه وزبیر را براى او خواند واو نیز همان سخن احنف را تکرار کرد وگفت: اجازه بده من براى مقابله با آنان برخیزم; اگر گردن به اطاعت امیرمؤمنان نهادند چه بهتر وگرنه با همه نبرد کنم. عثمان گفت: اگر تصمیم بر مقابله باشد خودم براى این کار اولى هستم. حکیم گفت:هرچه زودتر دست به کار شود، که اگر ناکثان وارد بصره شوند دلهاى مردم را، به سبب همراه بودن همسر پیامبر با آنان، به سوى خود متوجه مى سازند وتو

——————————————————————————–
۱ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۹، ص ۳۱۲٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۱۱
را از این مقام خلع مى کنند.

در این اوضاع نامه اى از امام (علیه السلام) به عثمان بن حنیف رسید که او را از پیمانشکنى طلحه وزبیر وحرکتشان به سوى بصره آگاه ساخته ودستور داده بود که آنان را به وفاى به عهد وپیمان دعوت کند; اگر پذیرفتند با آنان رفتارى نیکو داشته باشد والاّ کار را با جنگ فیصله دهد تا خدا میان او وآنان داورى کند. امام (علیه السلام) نامه را از ربذه ارسال کرده بود. نامه به املاى آن حضرت وبه خط منشى او عبید اللّه بود.(۱)

استاندار بصره پس ازمشورت با یاران وبعد از وصول نامه امام (علیه السلام) فوراً دو شخصیت بزرگ بصره، عمران بن حصین وابو الاسود دوئلى(۲)، را طلبید وبه آنان مأموریت داد که از بصره بیرون روند وبا طلحه وزبیر در محلى که سران ناکثان فرود آمده اند ملاقات کنند واز هدف آنان از لشگرکشى به بصره جویا شوند. آنان نیز فوراً به لشگرگاه ناکثان رفتند وبا عایشه وطلحه وزبیر ملاقات کردند. عایشه در پاسخشان چنین گفت:گروهى امام مسلمانان را بدون تقصیر کشتند وخون محترمى را ریختند ومال حرامى را غارت کردند واحترام ماه حرام را از بین بردند. من به اینجا آمده ام تا از جرائم این گروه پرده بردارم وبه مردم بگویم که در این مورد چه کنند.(۳)(وبه نقلى گفت:)من به اینجا آمده ام تا سپاهى فراهم سازم وبه کمک آن دشمنان عثمان را مجازات کنم.

هر دو نفر از حضور امّ المؤمنین برخاستند وبه نزد طلحه وزبیر رفتند وبه آنان گفتند:براى چه آمده اید؟گفتند:براى خونخواهى عثمان. نمایندگان استاندار پرسیدند:مگر با على بیعت نکرده اید؟ گفتند: بیعت ما از ترس شمشیر اشتر بود. آن گاه نمایندگان به حضور استاندار بازگشتند واو را از هدف پیمانشکنان آگاه ساختند.

——————————————————————————–
۱ . الامامه والسیاسه، ج۱، ص ۵۹٫
۲ . شاگردان ممتاز على (علیه السلام) وپایه گذار علم نحو.
۳ . تاریخ طبرى، ج۵، ص ۱۷۴٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۱۲
استاندار امام (علیه السلام) تصمیم گرفت که با نیروى مردمى از نزدیک شدن آنان به بصره جلوگیرى کند. ازاین جهت، منادیان در شهر واطراف ندا سر دادند ومردم را به اجتماع در مسجد دعوت کردند. سخنگوى استاندار، براى ردگم کردن، خود را یک فرد کوفى واز قبیله «قیس» معرفى کرد وگفت:

اگر این گروه مى گویند که از ترس جان خود به بصره آمده اند، امّا سخن بى پایه اى مى گویند; زیرا آنان در حرم الهى (مکّه) بودند که مرغان هوا نیز در آنجا در امن وامان هستند. واگر براى گرفتن خون عثمان به اینجا آمده اند، قاتلان عثمان در بصره نیستند که به سراغ آنان بیایند.اى مردم، لازم است که در برابر آنان قیام کنید وآنان را به همانجا که آمده اند بازگردانید.

در این میان مردى به نام اسود برخاست وگفت: آنان ما را قاتلان عثمان نمى دانند، بلکه آمده اند از ما کمک بگیرند وانتقام خون او را بستانند. سخن اسود هرچند با مخالفت اکثریت روبرو شد ولى معلوم شد طلحه وزبیر در میان مردم بصره حامیانى دارند.

کاروان ناکثان از محلّى که فرود آمده بودند به سوى بصره حرکت کردند وعثمان بن حنیف نیز براى مقابله وجلوگیرى از آنان حرکت کرد و در منطقه اى به نام «مربد» رو در روى یکدیگر قرار گرفتند. سپاهیان طلحه وزبیر در سمت راست منطقه وعثمان بن حنیف ویاران او در سمت چپ آن قرار داشتند. طلحه وزبیر در باره فضایل عثمان ومظلومیت او سخن گفتند ومردم را برگرفتن انتقام او دعوت کردند. صداى تصدیق از طرفداران آن دو برخاست، ولى یاران استاندار به تکذیب گفتار هر دو برخاستند ونزاع میان طرفین بالا گرفت. امّا کوچکترین شکافى در میان یاران عثمان پدید نیامد.

وقتى عایشه وضع را چنین دید شروع به سخن کرد وگفت:

مردم پیوسته از کارکنان عثمان در اطراف شکوه داشتند ومطالب را با ما در میان مى گذاشتند.ما در این مورد نگریستیم واو را فردى بى گناه وپرهیزگار ووفادار

——————————————————————————–

صفحه ۴۱۳
وگزارشگران را حیله گر ودروغگو یافتیم. منتقدان وقتى نیرومند شدند برخانه او هجوم بردند وخون او را در ماه حرام وبدون عذر ریختند. آگاه باشید که آنچه بر شما شایسته است وبر غیر شما شایسته نیست این است که قاتلان را بگیرید وحکم خدا را در باره آنان اجرا کنید.(سپس این آیه را خواند:)(أَلَمْ تَرَ إِلَى الّذینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتابِ یُدْعَونَ إِلى کِتابِ اللّهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ).(۱)

سخنان عایشه شکافى در میان یاران استاندار پدید آورد. گروهى به تصدیق عایشه وگروهى به تکذیب او پرداختندوخاک پرانى وسنگ اندازى به سوى هم در جبهه متّحد عثمان بن حنیف آغاز شد. در این هنگام عایشه «مربد» را به عزم نقطه اى به نام «دبّاغین» ترک گفت، د رحالى که دو دستگى بر یاران عثمان حکومت مى کرد وسرانجام گروهى از آنان به ناکثین پیوستند.

استیضاح ناکثان
در محلّى که عایشه فرود آمد مردى از قبیله بنى سعد به استیضاح او پرداخت وگفت:

اى امّ المؤمنین! کشتن عثمان براى ما آسانتر از خروج تو از خانه ورکوب تو بر این جمل ملعون است.تو از جانب خدا سِتر وپرده حرمت واحترام داشتى(۲)، ولى پرده احترام خود را

——————————————————————————–
۱ . سوره آل عمران، آیه ۲۳٫
۲ . اشاره به آیه کریمه است در باره همسران پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم):
(وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّهِ الأُولى) (احزاب:۳۳;).
——————————————————————————–

صفحه ۴۱۴
دریدى وحرمت خود راازمیان بردى. اگر با اختیار خود آمده اى از همین جا باز گرد واگر به اِکراه آمده اى از ما کمک بگیر.

جوانى دیگر از همان قبیله رو به زبیر وطلحه کرد وگفت:

امّا تو اى زبیر، حوارى پیامبر به شمار مى روى وتو اى طلحه، با دست خود رسول خدا را از آسیب حفظ کردى. مادرتان را همراه مى بینم. آیا زنان خود را نیز همراه آورده اید؟گفتند: نه.گفت:من در این لحظه از شما جدا مى شوم.

سپس اشعارى سرود که نخستین بیت آن این است:

صَنْتُمْ حَلائِلَکُمْ وَ قُدْتُمْ أُمَّکُمْ *** هـذا لَعَـمْرُکَ قِـلَّهُ الاِنْصـافِ

همسران خود را در پشت پرده نشانده اید ولى مادر خود را سوق داده اید، سوگند به جان تو این نشانه کمى انصاف است.(۱)

در این هنگام حُکیم بن جبله عبدى با یاران خود به کمک استاندار امام (علیه السلام) قیام کرد ونبرد شدیدى میان او وطرفداران طلحه وزبیر در گرفت.عایشه براى جداسازى هر دو گروه دستور داد که از آن نقطه برخیزند وبه سوى قبرستان «بنى مازن» حرکت کنند. وقتى به آن نقطه رسیدند تاریکى شب در میان دو گروه فاصله انداخت واستاندار نیز به شهر بازگشت.

یاران عایشه شبانه د رمحلّى به نام «دار الرّزق» گرد آمدند وخود را آماده نبرد ساختند. فرداى آن روز حکیم بن جبله بر آنها حمله برد ونبرد خونینى میان طرفین رخ داد وتعدادى از هر دو گروه کشته وزخمى شدند.

صلح موقت میان دو گروه
تا اینجا تاریخ نگاران وقایع را متّفقاً به نحوى که یاد آور شدیم نوشته اند. سخن در وقایع بعدى است که چگونه این دو گروه به توافق رسیدند که دست از نبرد بردارند ومنتظر حادثه دیگر شوند. در اینجا طبرى، وبه پیروى از او جزرى در «کامل»، مطلب را به دو صورت نوشته اند. به نظر مى رسد که صورت دوّم قریب به واقع باشد، ولى ما هر دو صورت را مى نگاریم.

——————————————————————————–
۱ . تاریخ طبرى، ج۳، ص ۴۸۲; الکامل ابن اثیر، ج۳، صص۲۱۴ـ ۲۱۳٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۱۵
الف)استفسار از کیفیت بیعت طلحه وزبیر
طبرى مى نویسد: طرفین توافق کردند که نامه اى به مردم مدینه نوشته شود واز کیفیت بیعت طلحه وزبیر با على (علیه السلام) استفسار شود. چنانچه مردم مدینه گواهى دادند که بیعت آنان از روى اختیار وآزادى بوده است، هر دو نفر باید از آن محل به مدینه باز گردند ومتعرض عثمان بن حنیف نشوند واگر گواهى دادند که بیعت آنان به اکراه واز روى خوف بوده است در آن صورت باید عثمان بصره را ترک گوید ودار الاماره وبیت المال را وآنچه را مربوط به حکومت است در اختیار طلحه وزبیر بگذارد.

طبرى متن صلحنامه را در تاریخ خود آورده است ویاد آور شده که کعب بن سور حامل آن شد وبه سوى مدینه رهسپار گشت. در روز جمعه در مسجد مدینه پیام مردم بصره را به سمع مردم مدینه رسانید ولى جز یک نفر به نام اُسامه کسى پاسخ او را نگفت.اسامه گفت:بیعت آنان اختیارى نبود واز روى اکراه وترس بوده است. در این هنگام مردم از کثرت خشم خواستند او را بکشند واگر برخى مانند صُهیب ومحمّد بن مسلمه به داد او نرسیده بودند خون او ریخته مى شد. کعب آنچه را در مسجد مدینه دیده بود پس از بازگشت به بصره نقل کرد واین امر سبب شد که طلحه وزبیر بر عثمان بن حنیف پیام فرستادند که دار الاماره را ترک کند، زیرا ثابت شد که بیعت آن دو با میل ورغبت نبوده است.

صلح وسازش بر این اساس بسیار بعید به نظر مى رسد واین نقل از جهاتى دور از واقع است، زیرا:

۱ـ ناقل آن سیف بن عُمر است که محقّقان او را فردى صالح وراستگو نمى دانند، ولى متأسفانه قسمتى از تاریخ طبرى(از حوادث سال ۱۱ تا حوادث سال ۳۶ هجرى) انباشته از منقولات اوست.

۲ـ پیمودن راه بصره به مدینه وبازگشت مجدد به بصره وقت زیادى مى طلبید

——————————————————————————–

صفحه ۴۱۶
وناکثان مى دانستند که امام (علیه السلام) از مدینه حرکت کرده ودر تعقیب آنهاست. بنابر این، هرگز مصلحت نبود که پیمانشکنان، با احساس چنین خطرى در پشت گوش خود، به چنان شرطى تن دهند ودست روى دست بگذارند وبه تسخیر شهر وخلع استاندار نپردازند ومنتظر پاسخ شوند.

۳ـ کسانى به چنان شرطى تن مى دهند که مطمئن باشند که یاران پیامبر به بیعت اکراهى آنان گواهى خواهند داد، در صورتى که چنین اطمینانى براى آنان وجود نداشت، بلکه باید گفت که برخلاف آن اطمینان داشتند ولذا، بنابه نقل طبرى از سیف بن عمر، فقط یک نفر که او نیز از متقاعدین بیعت با امام (علیه السلام) بود، بر بیعت اکراهى آن دو گواهى داد ودیگران، طبق نقل خود سیف، در پاسخ سکوت کردند.

۴ـ روشنترین گواه بر اینکه بیعت آنان اکراهى نبوده این است که گروهى مانند سعد وقّاص، عبد اللّه بن عمر، اُسامه وحسّان و … از بیعت امتناع کردند واز همه چیز کناره گیرى کردند وکسى متعرّض آنان نشد.اگر طلحه وزبیر نیز مایل به بیعت نبودند مى توانستند در ردیف قاعدان قرار گیرند.چنانچه وقتى امام (علیه السلام) از این مطلب آگاه شد در باره زبیر فرمود:

زبیر گمان مى کند که به دست بیعت کرده ودر دل مخالف بوده است. او، در هر حال، به بیعت خود اقرار کرده، مدّعى شده است که در باطن خلاف آن را پنهان داشته است.باید براى این مطلب گواه بیاورد واگر نداشت، بیعت او به حال خود باقى است وباید مطیع وفرمانبر باشد.(۱)

بعدها نیز، پس از کشته شدن سران پیمانشکنان، امام (علیه السلام) وضع آن دو را چنین تشریح مى کند:

«اَللّهُمَّ إِنَّهُما قَطَعانِی وَ ظَلَمانِی وَ نَکَثا بَیْعَتِی وَ أَلَّبَا النّاسَ عَلَیَّ فَاحْلُلْ ما عَقدا وَ

——————————————————————————–
۱ . نهج البلاغه عبده، خطبه ۸٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۱۷
لا تَحْکُمْ لَهُما ما أَبْرَما وَأَرِهُمَا المَساءَهَ فِیما أَمَّلا وعَمِلا. وَلَقَدِ اسْتَثَبْتُهُما قَبْلَ الْقِتالِ، وَ اسْتَأْنَیْتُ بِهِما أَمامَ الْوِقاعِ فَغَمَطَا النِّعْمَهَ وَردّا العافِیَه».(۱)

پروردگارا، طلحه و زبیر پیوند خود را با من قطع کردند وبر من ستم نمودند وبیعت خود را شکستند ومردم را بر من شوراندند.

خدایا، آنچه را بسته اند بگشا وآنچه راتابیده اند استوار مگردان وکیفر آنچه را که آرزو داشتند وانجام دادند به آنان بنما.من پیش از شروع جنگ آنان را مهلت دادم که به بیعتى که کرده بودند باز گردند، ولى کفران نعمت کردند وسلامت دو جهان را از دست دادند.

ب) کسب تکلیف از امام (علیه السلام)
صورت دیگر توافق این است که عثمان بن حنیف خطاب به ناکثان گفت که مأمور على (علیه السلام) است وبه هیچ وجه نمى تواند به خواسته آنان تن دهد جز اینکه نامه اى به امام بنویسد واز او کسب تکلیف کند.(۲) ابن قتیبه در کتاب «الامامه والسیاسه» مى افزاید: طرفین توافق کردند که عثمان بن حنیف در موقعیت خود بماند ودار الاماره ومسجد وبیت المال در اختیار او باشد وطلحه وزبیر در هر جا که خواستند فرود آیند تا خبرى از على (علیه السلام) برسد. اگر با امام به توافق رسیدند که هیچ; در غیر این صورت هرکس در انتخاب راه وروش آزاد خواهد بود. وبر این مطلب میثاق سپردند وگروهى را از طرفین گواه گرفتند.(۳)

این نقل صحیحتر به نظر مى رسد. البته این بدان معنى نیست که سران ناکثین واقعاً واز صمیم قلب به این توافق تن دادند، بلکه آنان با پذیرش صورى توافق،

——————————————————————————–
۱ . نهج البلاغه عبده، خطبه ۱۳۳٫
۲ . تاریخ طبرى، ج۳، ص ۴۸۶; کامل، ج۳، ص ۲۱۶; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۹، ص۳۱۹٫کتاب اخیر متن قرار داد را نقل کرده است.
۳ . الامامهوالسیاسه، ج۱، ص ۶۴٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۱۸
تصمیم داشتند که در اوّلین فرصت با شبیخون زدن دار الاماره را تسخیر کنند ودست عثمان بن حنیف را از امارت بصره کوتاه سازند. لذا مى نویسند که عایشه نامه اى به زید بن صوحان نوشت ودر آن نامه او را فرزند خاص خود خواند ودرخواست کرد که به گروه آنان بپیوندد یا لااقل در خانه اش بنشیند وعلى را یارى نکند. زید در پاسخ نامه او نوشت: رحمت خداى شامل حال امّ المؤمنین باشد. به او امر شده است که در خانه خود بنشیند وبه ما امر شده است که جهاد کنیم. او وظیفه خود را ترک کرده است وما را به انجام وظیفه خودش(جلوس در خانه) دعوت مى کند! از طرفى، به آنچه که ما به آن موظّف هستیم قیام کرده است وما را از عمل به وظیفه خود باز مى دارد.

ابن ابى الحدید نقل مى کند که سران ناکثین با هم به گفتگو پرداختند ویاد آور شدند که با ضعفى که دارند اگر على با سپاه خود برسد کار آنان پایان مى پذیرد. از این جهت، به سران قبایل اطراف نامه نوشتند وموافقت بعضى از قبایل(مانند:اَزْد، ضَبّه وقیس بن غیلان) را جلب کردند. در عین حال، بعضى از قبایل نسبت به امام (علیه السلام)وفادار ماندند.(۱)

۱ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۹، ص۳۲۱ـ ۳۲۰٫

کودتاى خونین
در چنان شرایطى بود که سران ناکثان در خود احساس قدرت کردند وهنوز از ارسال نامه عثمان چیزى نگذشته بود که در یک شب سرد که باد تندى نیز مىوزید، به هنگام نماز عشاء وبه نقلى به هنگام نماز صبح، به مسجد ودار الاماره حمله بردند وبا کشتن مأموران حفاظتِ مسجد ودار الاماره وزندان، که تعداد آنان مختلف نقل شده است، بر حسّاسترین نقاط شهر مسلّط شدند وسپس براى جلب توجّه مردم، هر یک از سران به سخنرانى پرداخت.

طلحه در ضمن تجلیل از خلیفه مقتول گفت:خلیفه گناهى مرتکب شد ولى به سبب آن توبه کرد. ما نخست مى خواستیم او را توبیخ کنیم، ولى سفیهان ما بر ما غلبه کردند واو را کشتند. وقتى سخن او به اینجا رسید، مردم لب به اعتراض گشودند وگفتند: نامه هایى که از تو در باره خلیفه مى رسید مضمونى غیر از این داشت. تو ما را بر قیام بر ضدّ او دعوت مى کردى.

در این هنگام زبیر برخاست ودر تبرئه خود گفت: از من نامه اى به شما نرسیده است.

در این موقع مردى از قبیله «عبد القیس» برخاست وسرگذشت خلافت خلفاى چهارگانه را مطرح کرد وحاصل گفتار او این بود که نصب تمام خلفا به وسیله شما مهاجرین وانصار صورت مى گرفت وکوچکترین مشورتى با ما نمى کردید. تا اینکه سرانجام با على بیعت کردید بدون اینکه از ما نظر بخواهید. حال چه ایرادى بر او

——————————————————————————–

صفحه ۴۲۰
گرفته اید؟ آیا مالى را به خود اختصاص داده؟ آیا به غیر حق عمل کرده ؟ آیا منکَرى مرتکب شده است؟اگر هیچ یک از این کارها صورت نگرفته است، چرا شورش کرده اید؟

منطق محکم ونیرومند او خشم دنیا خواهان را تحریک کرد ومى خواستند او را بکشند، ولى قبیله او مانع او شدند.امّا فرداى آن روز بر سر او ریختند واو را با هفتاد نفر دیگر که به یارى او برخاسته بودند از دم تیغ گذراندند. سپس زمام امور را، از امامت نماز گرفته تا بیت المال، در اختیار گرفتندوبه بخشى از مراد خود رسیدند.(۱)

سرنوشت استاندار
ثبات استاندار در حفظ مقام وموقعیت امام (علیه السلام)، ناکثان را سخت عصبانى کرده بود. لذا در نخستین لحظاتى که بر او دست یافتند او را لگد مال کردند وموهاى سر ورویش را کندند.سپس در قتل او به مشاوره پرداختند وسرانجام تصویب کردند که او را رها کنند، زیرا از آن مى ترسیدند که برادر او سهل بن حنیف د رمدینه واکنش تندى نشان دهد.

عثمان بن حنیف بصره را به عزم دیدار على (علیه السلام) ترک گفت.هنگامى که امام (علیه السلام) او را به آن صورت دید از باب مطایبه فرمود: از سوى ما به صورت یک پیرمرد رفتى واکنون به صورت یک جوان برگشتى!عثمان حادثه را بر امام (علیه السلام) تشریح کرد.

تعداد کسانى که در این کودتاى خونین به قتل رسیدند مختلف نقل شده است. طبق نقل طبرى در تاریخ خود وجزرى در «کامل»، کشته شدگان چهل نفر بودند ولى ابن ابى الحدید تعداد آنان را هفتاد تن ذکر کرده است وبه نقل ابو

——————————————————————————–
۱ . تاریخ طبرى، ج۳، ص ۴۸۵; کامل; ج۳، ص ۲۱۷; الامامه والسیاسه، ج۱، ص ۶۵٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۲۱
مخنف(در جمل) چهار صد تن کشته شدند.(۱)

رقّت آور آنکه ناکثان براین گروه، که همگى نگهبانان مسجد ودار الاماره وزندان بودند، با خدعه وحیله دست یافتند وهمه را به طرز فجیعى سر بریدند.

قیام حُکَیْم بن جبلّه
در این میان، حکیم بن جبلّه از خلع رقّتبار عثمان وقتل فجیع نگهبانان دار الاماره سخت آزرده شد وبا سیصد تن از قبیله عبد القیس تصمیم گرفت با آنان نبرد کند وبا ترتیب دادن چهار گردان، وبه همراهى سه برادرش وتعیین فرمانده براى هر یک، بر ناکثین حمله بَرد.ناکثان براى تشویق مردم به مقابله با حکیم، براى اوّلین بار همسر رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) را بر شتر نشاندند وبا استفاده از موقعیت او عواطف مردم را نسبت به خود جلب کردند. از این جهت، روز قیام حکیم را نیز روز جمل نامیده اند وبراى امتیاز آن با روز جملِ معروف اوّلى را به صفت کوچک ودوّمى را به صفت بزرگ منسوب کرده اند.

در این نبرد تمام سیصد تن از یاران حکیم به همراه سه برادر او کشته شدند وبدین ترتیب امارت سرزمین بصره به صورت بلامنازع در اختیار طلحه وزبیر قرار گرفت. ولى از آنجا که هر دو نفر خواهان حکومت وفرمانروایى بودند بر سر امامت نماز، سخت به نزاع برخاستند، زیرا امامت هر کدام در آن روز نشانه امارت او بود. وقتى عایشه از اختلاف آن دو آگاه شد دستور داد که هر دو کنار بروند وامامت نماز را برعهده فرزندان زبیر وطلحه نهاد. پس، یک روز عبد اللّه بن زبیر وروز دیگر محمّد بن طلحه با مردم نماز مى گزارد.

وقتى در بیت المال را گشودند ودیدگان آنان به ثروت کلان خزانه مسلمین افتاد زبیر این آیه راتلاوت کرد:

——————————————————————————–
۱ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۹، ص ۳۲۱٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۲۲
(وَعَدَکُمُ اللّهُ مَغانِمَ کَثِیرَهً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَکُمْْ هذِهِ).(فتح:۲۰)

خداوند غنیمتهاى فراوانى به شما وعده داده است که دریافت مى کنید واین غنیمت را به جلو انداخت.

سپس افزود: ما به این ثروت از مردم بصره اوّلى وشایسته تر هستیم. آن گاه همه اموال را ضبط کرد. وقتى امام (علیه السلام) بر بصره مسلّط شد، همه اموال را به «بیت المال» باز گرداند.(۱)

آگاه شدن حضرت على(علیه السلام) از کودتا
سرزمین ربذه سرزمین خاطره هاست. امام (علیه السلام) از دیر باز این منطقه آشنایى داشت، بالأخص از روزى که ربذه به صورت تبعیدگاه برخى از یاران صمیمى آن حضرت در آمد واز جمله ابوذر، صحابى بزرگ پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم)، به جرم پرخاشگرى بر تبعیضها واسرافها به آن سرزمین تبعید شد. پس از گذشت سالها، تقدیر الهى على (علیه السلام) را به این منطقه سوق داده بود تا براى دستگیرى پیمانشکنان نیرویى گرد آورد.

امام (علیه السلام) در این سرزمین بود که خبر ناگوار کودتاى پیمانشکنان را شنید وآگاه شد که طلحه وزبیر وارد شهر بصره شده اند ومأموران حفاظت دار الاماره ومسجد وبیت المال وزندان را کشته اند وبا ریختن خون صدها نفر بر شهر مسلّط شده اند واستاندار امام را، پس از ضرب وشتم وکندن موى سر وصورت، از آنجا بیرون کرده اند وبا تبلیغات مسموم توانسته اند گروهى از قبایل بصره را با خود همراه سازند.

در این مرحله، نظر امام (علیه السلام) این بود که براى سرکوبى ناکثین از مردم کوفه کمک بگیرد، چه تنها سنگرى که براى او در سرزمین عراق باقى مانده بود شهر کوفه وقبایل اطراف آن بود. ولى در این راه والى کوفه ابوموسى اشعرى مانع بود، زیرا

——————————————————————————–
۱ . همان، ج۹، ص ۳۲۲; تاریخ طبرى، ج۳; کامل، ج۳٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۲۳
هر نوع قیام را فتنه مى پنداشت ومردم را از یارى کردن امام (علیه السلام) باز مى داشت.

ابو موسى پیش از بیعت مهاجرین وانصار با امام (علیه السلام) والى کوفه بود وپس از روى کار آمدن آن حضرت، به صلاحدید مالک اشتر، در پُست خود باقى ماند. آنچه امام را بر ابقاى او د رمقام خود واداشت، علاوه بر نظر مالک اشتر، پیراستگى ابوموسى از اسراف در بیت المال وحیف ومیل آن بود واز این حیث با سایر استانداران عثمان تفاوت وتمایز داشت.

بارى، امام(علیه السلام) چاره را آن دید که شخصیتهایى را به کوفه اعزام کند ودر این مورد نامه هایى براى ابو موسى ومردم کوفه بفرستد تا زمینه را براى اعزام نیرو آماده سازند ودر غیر این صورت، به عزل استاندار ونصب دیگرى بپردازد. اینک شرح کارهایى که امام(علیه السلام)در این زمینه انجام داد:

۱ـ اعزام محمّد بن ابى بکر به کوفه
امام (علیه السلام) محمّد بن ابى بکر ومحمّد بن جعفر را همراه با نامه اى به کوفه اعزام کرد تا در یک مجمع عمومى نداى استمداد او را به سمع مردم کوفه برسانند، ولى سماجت ابو موسى در رأى خود، تلاش هر دو نفر را بى نتیجه ساخت.هنگامى که مردم به ابوموسى مراجعه مى کردند، مى گفت:«اَلْقُعُودُ سَبِیلُ الآخِرَهِ وَ الْخُروجُ سَبِیلُ الدُّنْیا» (۱). یعنى: در خانه نشستن راه آخرت وقیام راه دنیا است(هر کدام را مى خواهید برگزینید!).از این رو،نمایندگان امام (علیه السلام) بدون اخذ نتیجه کوفه را ترک گفتند ود رمحلى به نام «ذى قار» با آن حضرت ملاقات کردند وسرگذشت خود را بیان داشتند.

۲ـ اعزام ابن عبّاس واَشتر
امام (علیه السلام) در این مورد نیز، همچون دیگر موارد، بر آن بود که تا کار به بن

——————————————————————————–
۱ . تاریخ طبرى، ج۳، ص ۳۹۳، وص ۴۹۶٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۲۴
بست نرسد دست به اقدام شدیدتر نزند. لذا مصلحت دید که پیش از اعزام ابو موسى دو شخصیت نامى دیگر، یعنى ابن عبّاس ومالک اشتر، را به کوفه روانه سازد تا از طریق مذاکره مشکل را بگشایند. پس به اشتر فرمود: کارى را که انجام دادى واکنون نتیجه بدى داده است باید اصلاح کنى. آن گاه هر دو نفر رهسپار کوفه شدند وبا ابو موسى ملاقات ومذاکره کردند.

این بار ابو موسى سخن خود را در قالب دیگرى ریخت وبه آنان چنین گفت:

«هذِهِ فِتْنَهٌ صَمّاءُ، النَّائِمُ فِیها خَیْرٌ مِنَ الْیَقْظانِ وَ الْیَقْظانُ خَیْرٌ مِنَ الْقاعِدِ وَ الْقاعِدُ خَیْرٌ مِنَ الْقائِمِ وَالْقائِمُ خَیْرٌ مِنَ الرّاکِبِ والّراکِبُ خَیْرٌ مِنَ السّاعِی».(۱)

این شورشى است، که انسان خواب در آن بهتر از بیدار است وبیدار بهتر از نشسته واو بهتر از ایستاده واو بهتر از سوار وسوار بهتر از ساعى است.

سپس افزود:شمشیرها را در غلاف کنید و…

این بار نیز نمایندگان امام، پس از سعى وتلاش بسیار، مأیوسانه به سوى امام (علیه السلام) باز گشتند واو را از عناد وموضعگیرى خاصّ ابوموسى آگاه ساختند.

۳ـ اعزام امام حسن(علیه السلام) وعمّار یاسر
این بار امام (علیه السلام) تصمیم گرفت که براى ابلاغ پیام خود از افراد بلند پایه تر کمک بگیرد وشایسته ترین افراد براى اینکار فرزند ارشد وى حضرت مجتبى (علیه السلام)وعمّار یاسر بودند. اوّلى فرزند دختر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بود که پیوسته مورد مهر او بود ودوّمى از سابقان در اسلام که مسلمانان ستایش او را از رسول اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) بسیار شنیده بودند. این دو بزرگوار نیز با نامه اى از امام(علیه السلام) وارد کوفه شدند. نخست حضرت مجتبى (علیه السلام)نامه امام(علیه السلام)را، که بدین مضمون بود، بر مردم

——————————————————————————–
۱ . تاریخ طبرى، ج۳،ص ۴۹۶٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۲۵
خواند:

از بنده خدا على امیر مؤمنان به مردم کوفه، یاوران(۱) شرافتمند وبلند پایگان عرب.امّا بعد، من شما را از کار (قتل) عثمان آنچنان آگاه سازم که شنیدن آن به سان دیدنش باشد. مردم بر کارهاى او خرده گرفتند ومن مردى از مهاجران بودم که سعى مى کردم او را خرسند سازم وکمتر ملامتش کنم.د رحالى که مَثَل طلحه وزبیر نسبت به او همچون شتر رمیده اى بود که کمترین فشار بر او موجب تند بردن شتر وآهسته راه بردن آن «حداء» هاى ناراحت کننده او باشد. علاوه بر این دو، عایشه نیز ناگهان بر او خشمگین شد وسرانجام گروهى بر او دست یافتند واو را کشتند.آن گاه مردم، بدون کمترین اکراه، بلکه با کمال رغبت، با من بیعت کردند. اى مردم! براى هجرت(مدینه) اهل خود را بیرون رانده وبه صورت دیگ جوشان در آمده وفتنه بر پا شده است. به سوى فرمانده خود بشتابید وبه جهاد با دشمن خود مبادرت ورزید.(۲)

پس از قرائت نامه امام (علیه السلام) وقت آن رسید که نمایندگان آن حضرت نیز سخن بگویند واذهان مردم را روشن سازند. وقتى فرزند امام آغاز به سخن کرد چشمها به او دوخته شد وشنوندگان زیر لب او را دعا مى کردند واز خدا مى خواستند که منطق او را استوارتر سازد. حضرت مجتبى (علیه السلام)، د رحالى که بر عصا یا نیزه اى تکیه داده بود، سخن خود را چنین آغاز کرد:

اى مردم! ما آمده ایم که شما را به کتاب خدا وسنّت پیامبرش وبه سوى داناترین ودادگرترین وبرترین واستوارترین فرد در امر بیعت از مسلمین بخوانیم. شما را به سوى کسى دعوت کنیم که قرآن بر او ایراد نگرفته، سنّت او را انکار نکرده ودر ایمان به کسى که با او دو پیوند داشت (:ایمان

——————————————————————————–
۱ . در نامه امام (علیه السلام) در اینجا لفظ «جبهه الأنصار» آمده است.جبهه به معنى گروه وپیشانى است ومقصود از انصار همان یاوران است، نه انصار در مقابل مهاجر، زیرا پیش از مهاجرت امام (علیه السلام)ازمدینه به کوفه، این شهر مرکز انصار اصطلاحى نبود.
۲ . نهج البلاغه، نامه نخست.
——————————————————————————–

صفحه ۴۲۶
وخویشاوندى) بر همه سبقت داشته وهرگز او را تنها نگذاشته است. در روزى که مردم از اطراف او (=پیامبر) پراکنده شده بودند، خدا به کمک او اکتفا کرد. واو با پیامبر نماز مى گزارد، در حالى که دیگران مشرک بودند.

اى مردم! چنین کسى از شما کمک مى طلبد وشما را به حق دعوت مى کند واز شما مى خواهد که او را پشتیبانى کنید وبر ضد ّ گروهى که پیمان خود را شکسته اند وصالحانِ از یاران او را کشته اند وبیت المال او را به غارت برده اند قیام کنید. برخیزید، که رحمت خدا بر شما باد وبه سوى او حرکت کنید وبه کارهاى نیک فرمان دهید واز بدیها باز دارید وآنچه را که نیکان آماده مى سازند شما نیز آماده سازید.

ابن ابى الحدید از قول مورّخ معروف ابومخنف براى امام حسن (علیه السلام) دو سخنرانى نقل مى کند که ما به ترجمه یکى اکتفا کردیم. هر دو سخنرانى حضرت مجتبى (علیه السلام)، در تحریک عواطف وتشریح مواضع على (علیه السلام)، کاملاً اعجاب انگیز است.(۱)

وقتى سخنان امام مجتبى (علیه السلام) به پایان رسید، عمّار یاسر برخاست وخدا را ثنا گفت وبر پیامبر او درود فرستاد وسپس چنین گفت:

اى مردم! برادر وپسر عمّ پیامبر شما را براى کمک به دین خدا مى خواند.بر شما باد امامى که کار خلاف انجام نمى دهد ودانشمندى که نیاز به تعلیم ندارد وصاحب قدرتى که هرگز نمى ترسد وداراى سابقه اى در اسلام که کسى به پایه او نمى رسد. اگر با او روبرو شوید حقیقت را براى شما بازگو مى کند.

سخنان فرزند پیامبر وصحابى بلند پایه او دلها را بیدار ووجدانهارا بیدارتر کرد وآنچه را که استاندار ساده لوح رشته بود از هم گسست.چیزى نگذشت که جوش وخروش در سراسر جمعیت افتاد.خصوصاً وقتى که زید بن صوحان نامه عایشه را

——————————————————————————–
۱ . ر.ک. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۱۴، ص۱۴ـ ۱۱; تاریخ طبرى، ج۳، ص۵۰۰ ـ ۴۹۹٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۲۷
بر مردم کوفه خواند همه را در اعجاب فرو برد. او در نامه خود به زید نوشته بود که در خانه خود بنشیند وعلى را یارى نکند. زید پس از خواندن نامه فریاد زد:مردم! آگاه باشید که وظیفه امّ المؤمنین در خانه نشستن است ووظیفه من نبرد کردن در میدان جهاد. اکنون او ما را به وظیفه خودش دعوت مى کند و خود وظیفه ما را بر عهده مى گیرد!

مجموع این وقایع وضع را به نفع امام (علیه السلام) تغییر داد وگروهى آمادگى خود را براى یارى آن حضرت اعلام کردند ودر حدود دوازده هزار نفر خانه وزندگى خود را براى پیوستن به امام (علیه السلام) ترک گفتند.

ابو الطّفیل مى گوید: امام، پیش از ورود سپاهیان کوفه به اردوى او، به من گفت که تعداد یارانى که از کوفه به سوى او مى آیند دوازده هزار ویک نفرند. من همه را پس از ورود شمردم; از آن عدد نَه یک نفر کم بود ونه یک نفر فُزون.(۱)

ولى شیخ مفید آمار سپاهیانى را که از کوفه به سوى امام (علیه السلام) شتافتند شش هزار وششصد نفر ذکر مى کند ومى گوید:امام (علیه السلام) به ابن عبّاس گفت که در ظرف دو روز تعداد یاد شده به سوى او مى آیند وطلحه وزبیر را مى کشند. وابن عباس مى گوید که چون از آمار سپاهیان تحقیق کرد گفتند که شش هزار وششصد نفرند.(۲)

تلاش بى ثمر ابو موسى
ابو موسى از دگرگونى وضع کوفه سخت برآشفت ورو به عمّار ومردم کرد وگفت:

از پیامبر شنیده ام که به زودى فتنه اى رخ مى دهد که در آن نشسته بهتر از ایستاده وهر دو بهتر از سواره اند، وخداوند خون ومال ما را به یکدیگر حرام کرده است.

——————————————————————————–
۱ . ر.ک. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۱۴، ص۱۴ـ ۱۱; تاریخ طبرى، ج۳، ص۵۰۰ ـ ۴۹۹٫
۲ . جمل، ص ۱۵۷٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۲۸
عمّار، با روح پرخاشگرى که داشت، گفت:آرى پیامبر خدا تو را قصد کرده وقعود تو بهتر از قیام توست نه دیگران.(۱)

در اینجا باید کمى در باره حدیث یاد شده تأمل کرد.

فرض مى کنیم که پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) چنین حدیثى را بیان کرده است، ولى از کجا معلوم که مقصود او حادثه جمل بوده است؟ آیا جلوگیرى از تجاوز گروهى که براى کسب قدرت چهار صد نفر را مانند گوسفند سر بریدند فتته اى است که قاعد در آن بهتر از قائم است؟

پس از درگذشت پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) حادثه هاى بسیارى رخ داده است; از سقیفه تا قتل عثمان. چرا حدیث پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)ناظر به این حوادث نباشد؟ اگر تاریخ را ورق بزنیم وحوادث سالهاى ۱۱تا ۳۵ هجرى را از نظر بگذرانیم خواهیم دید که برخى از آن حوادث بسیار اسف انگیز بوده است. مگر مى توان از حادثه تلخ مالک بن نویره به سادگى گذشت؟ حوادث دوران خلیفه سوّم را، از جمله ضرب وشتم وتبعید صالحان، مگر مى شود فراموش کرد؟چرا این حدیث ناظر به دوران خلافت معاویه ومروان وعبد الملک نباشد؟

به علاوه، اصولاً اسلام محکماتى دارد که به هیچ وجه نمى توان آنها را نادیده گرفت واز آن جمله اصل اطاعت از اولو الأمر است.اطاعت خلیفه منصوص یا منتخب از جانب مهاجرین وانصار یک وظیفه اسلامى است که همگان بر آن صحّه گذارده اند وابو موسى نیز امام (علیه السلام) را به عنوان «ولىّ امر» مى شناخت، زیرا فرمان آن حضرت را پذیرفت ودر پست استاندارى کوفه باقى ماند و از آن پس هر کارى انجام مى داد به عنوان والى على (علیه السلام) انجام مى داد. در این صورت نباید در برابر آیه:(أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الأَمْرِ مِنْکُمْ)حدیث مُجملى را دستاویز قرار مى داد وبا نصّ قرآنى مخالفت مىورزید.

——————————————————————————–
۱ . تاریخ طبرى، ج۳، ص ۴۹۸٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۲۹
عزل ابو موسى از مقام استاندارى
اعزام نمایندگان متعدد وبى ثمر ماندن تمام کوششها، امام (علیه السلام) را بر آن داشت که ابوموسى را از مقام خود معزول دارد. آن حضرت قبلاً نیز در طىّ نامه اى حجّت را بر او تمام کرده، به وى نوشته بود:من هاشم بن عتبه را اعزام کردم که به کمک تو مسلمانان را به جانب ما روانه سازد، لذا باید با او همکارى کنى. وما تو را به این مقام گماردیم که یاور حق باشى.

وقتى امام (علیه السلام) از تأثیر نامه ها واعزام شخصیتها در تغییر تفکّر ورأى استاندار مأیوس گردید، همراه با اعزام حضرت مجتبى (علیه السلام) نامه اى نیز به ابو موسى نوشت ورسماً او را از مقام ولایت معزول کرد وقرظه بن کعب را به جاى وى گمارد. متن نامه امام چنین است:

«فَقَدْ کُنْتُ أَرَى أَنْ تَعْزُبَ عَنْ هذَا الأَمْرِ الّذی لَمْ یَجْعَل لَکَ مِنْهُ نَصِیباً سَیَمْنَعُکَ مِنْ رَدِّ أَمْرِی وَ قَدْ بَعَثْتُ الْحَسَنَ بْنَ عَلِیّ وَ عَمّارَ بْنَ یاسِر یَسْتَنْفِرانِ النّاسَ وَ بَعَثْتُ قُرْظَهَ بْنَ کَعْب والِیاً عَلَى الْمِصْرِ فَاعْتَزِلْ عَمَلَنا مَذْمُوماً مَدْحُوراً».

چنین مصلحت مى بینم که از این مقام کنار بروى ;مقامى که خدا براى تو در آن نصیبى قرار نداده است. وخدا از پیامد مخالفت تو مرا باز مى دارد. من حسن بن على وعمّار یاسر را اعزام کردم تا مردم را براى کمک به ما گسیل دارند وقرظه بن کعب را والى شهر قرار دادم. از کارگزارى ما کنار برو، د رحالى که نکوهیده ورانده شده هستى.

مضمون نامه در شهر منتشر شد وچیزى نگذشت که مالک اشتر، که به درخواست خود او این بار نیز به کوفه اعزام شده بود دار الاماره را تحویل گرفت ودر اختیار استاندار جدید قرار داد وابو موسى، پس از یک شب اقامت، کوفه را ترک گفت.(۱)

——————————————————————————–
۱ . تاریخ طبرى، ج۳، ص ۵۰۱٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۳۰

——————————————————————————–

صفحه ۴۳۱
فصل نهم
حرکت امام (علیه السلام) از ذى قار به سوى بصره
على (علیه السلام) در ربذه بود که از کودتاى خونین ناکثان آگاه شد ودر ذى قار بود که تصمیم قاطع بر تأدیب مخالفان گرفت.

اعزام شخصیتهایى مانند امام مجتبى (علیه السلام) وعمّار به کوفه، شور وهیجانى د رمردم کوفه پدید آورد وموجب شد که گروهى به سوى اردوگاه امام (علیه السلام)در ذى قار بشتابند. پس، على (علیه السلام) با قدرت رزمى بیشتر منطقه ذى قار را به عزم بصره ترک گفت.

آن حضرت، همچون پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) مى خواست پیش از رویارویى در میدان نبرد حجّت را بر مخالفان تمام کند; هرچند حقیقت بر آنان آشکار بود. از این رو، نامه هاى جداگانه اى براى سران ناکثین، یعنى طلحه وزبیر وعایشه، فرستاد ودر هر سه نامه عمل آنان را محکوم کرد وکشتار نگهبانان دار الاماره وبیت المال بصره را سخت مورد انتقاد قرار داد و به سبب ستمى که نسبت به عثمان بن حنیف روا داشته بودند آنان را شدیداً نکوهش نمود. امام (علیه السلام) هر سه نامه را به وسیله صعصعه بن صوحان فرستاد. او مى گوید:

نخست با طلحه ملاقات کردم ونامه امام (علیه السلام) را به او دادم. وى پس از خواندن نامه گفت که آیا اکنون که جنگ بر على فشار آورده است انعطاف نشان مى دهد؟ سپس با زبیر ملاقات کردم واو را نرمتر از طلحه یافتم.سپس نامه عایشه را به او دادم، ولى او را در برپایى فتنه وجنگ آماده تر از دیگران یافتم. وى گفت:من

——————————————————————————–

صفحه ۴۳۲
به خونخواهى عثمان قیام کرده ام وبه خدا سوگند که این کار را انجام خواهم داد.

صعصعه مى گوید:پیش از آنکه امام (علیه السلام) وارد بصره شود به حضور او رسیدم. او از من پرسید که در پشت سر چه خبر است.گفتم:گروهى را دیدم که جز جنگ با تو خواسته دیگرى ندارند. امام فرمود: واللّهُالْمُستعان.(۱)

وقتى على (علیه السلام) از تصمیم قطعى سران آگاه شد، ابن عبّاس را خواست وبه او گفت: با این سه نفر ملاقات کن وبه سبب حقّ بیعتى که بر گردنشان دارم با آنان احتجاج کن. وى وقتى با طلحه ملاقات کرد ویاد آور بیعت او با امام شد، در پاسخ ابن عبّاس گفت:من بیعت کردم در حالى که شمشیر بر سرم بود. ابن عباس گفت: من تو را دیدم که با کمال آزادى بیعت کردى; به این نشانه که در وقت بیعت، على به تو گفت که اگر مى خواهى او با تو بیعت کند وتو گفتى که تو با او بیعت مى کنى.طلحه گفت:درست است که على این سخن را گفت، ولى در آن هنگام گروهى با او بیعت کرده بودند ومرا امکان مخالفت نبود… آنگاه افزود: ما خواهان خون عثمان هستیم و اگر پسر عمّ تو خواهان حفظ خون مسلمانان است قاتلان عثمان راتحویل دهد وخود را از خلافت خلع کند تا خلافت در اختیار شورا قرار گیرد وشورا هر که را خواست انتخاب کند. در غیر این صورت، هدیه ما به او شمشیر است.

ابن عبّاس فرصت را غنیمت شمرد وپرده را بالا زد وگفت: به خاطر دارى که تو عثمان را ده روز تمام محاصره کردى واز رساندن آب به درون خانه او مانع شدى وآن گاه که على با تو مذاکره کرد که ا جازه دهى آب به درون خانه عثمان برساند تو موافقت نکردى ووقتى که مصریان چنین مقاومتى را مشاهده کردند وارد خانه او شدند واو را کشتند وآن گاه مردم با کسى که سوابق درخشان وفضائل روشن وخویشاوندى نزدیکى با پیامبر داشت بیعت کردند وتو وزبیر نیز بدون اکراه واجبار بیعت کردید. اکنون آن را شکستید. شگفتا! تو در خلافت سه خلیفه پیشین ساکت وآرام بودى،

——————————————————————————–
۱ . الجمل، ص ۱۶۷٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۳۳
امّا نوبت به على که رسید از جاى خود کنده شدى. به خدا سوگند، على کمتر از شما ها نیست. اینکه مى گویى باید قاتلان عثمان را تحویل دهد، تو قاتلان او را بهتر مى شناسى، ونیز مى دانى که على از شمشیر نمى ترسد.

در این هنگام طلحه، که در ضمیر خود شرمنده منطق نیرومند ابن عباس شده بود، مذاکره را خاتمه داد وگفت: ابن عبّاس، از این مجادله ها دست بردار. ابن عبّاس مى گوید: من فوراً به سوى على (علیه السلام) شتافتم ونتیجه مذاکره را یاد آور شدم. آن حضرت به من دستور داد که با عایشه نیز مذاکره کنم وبه او بگویم:لشگر کشى شأن زنان نیست وتو هرگز به این کار مأمور نشده اى، ولى به این کار اقدام کردى وهمراه با دیگران به سوى بصره آمدى ومسلمانان را کشتى وکارگزاران را بیرون کردى ودر را گشودى و خون مسلمانان را مباح شمردى. به خودآى که تو از سخت ترین دشمنان عثمان بودى.

ابن عبّاس سخنان امام (علیه السلام) را به عایشه بازگو کرد و او در پاسخ گفت: پسر عموى تو مى اندیشد که بر شهرها مسلّط شده است. به خدا سوگند، اگر چیزى در دست اوست، در اختیار ما بیش از اوست.

ابن عبّاس گفت: براى على فضیلت وسوابقى در اسلام است ودر راه آن رنج بسیار برده است. وى گفت:طلحه نیز در نبرد اُحد رنج فراوان دیده است.

ابن عبّاس گفت: گمان نمى کنم در میان اصحاب پیامبر کسى بیش از على در راه اسلام رنج کشیده باشد. در این هنگام عایشه از در انصاف وارد شد وگفت:على غیر از این، مقامات دیگرى نیز دارد. ابن عبّاس از فرصت استفاده کرد وگفت: تو را به خدا از ریختن خون مسلمانان اجتناب کن. او در پاسخ گفت: خون مسلمانان تا لحظه اى ریخته مى شود که على ویاران او خود را بکشند.

ابن عبّاس مى گوید: از سستى منطق امّ المؤمنین تبسّم کردم وگفتم: همراه على افراد با بصیرتى هستند که در این راه خون خود را مى ریزند.سپس محضر او را ترک کرد.

——————————————————————————–

صفحه ۴۳۴
ابن عبّاس مى گوید:

على (علیه السلام) به من سفارش کرده بود که باز بیر نیز گفتگو کنم وحتى المقدور او را تنها ملاقات نمایم وفرزند وى عبد اللّه در آنجا نباشد.من براى اینکه او را تنها بیابم دو باره مراجعه کردم، ولى او را تنها نیافتم.بار سوّم او را تنها دیدم واو از خادم خود به نام «شرحش» خواست که به احدى اجازه ندهد وارد شود. من رشته سخن را به دست گرفتم. ابتدا او را خشمگین یافتم ولى به تدریج او را رام کردم. وقتى خادم او از تأثیر سخنان من آگاه شد فوراً فرزند او را خبر کرد وچون او وارد مجلس شد من سخن خود را قطع کردم. فرزند زبیر براى اثبات حقّانیّت قیام پدرش خون خلیفه وموافقت امّ المؤمنین را عنوان کرد. من در پاسخ گفتم:خون خلیفه بر گردن پدر توست; یا او را کشته یا لااقل او را کمک نکرده است. موافقت امّ المؤمنین هم دلیل بر استوارى راه او نیست. او را از خانه اش بیرون آوردید، د رحالى که رسول اکرم به او گفته بود:«عایشه! مبادا روزى برسد که سگان سرزمین حوأب بر تو بانگ زنند».

سرانجام به زبیر گفتم:سوگند به خدا، ما تو را از بنى هاشم مى شمردیم. تو فرزند صفیّه خواهر ابوطالب وپسر عمّه على هستى. چون فرزندت عبد اللّه بزرگ شد پیوند خویشاوندى را قطع کرد.(۱)

ولى از سخنان على (علیه السلام) در نهج البلاغه استفاده مى شود که وى از ارشاد طلحه کاملاً مأیوس بود و از این رو به ابن عباس دستور داده بود که فقط با زبیر ملاقات ومذاکره کند وشاید این دستور مربوط به مأموریت دوّم ابن عبّاس بوده است.

اینک کلام بلیغ امام در این مورد:

«لا تَلْقَیَنَّ طَلْحَهَ فَإِنَّکَ إِنْ تَلْقَهُ تَجْدْهُ کَالثَّوْرِ عاقِصاً قَرْنَهُ، یَرکَبُ الصَّعْبَ وَ یَقُولُ هُوَ الذَّلُولُ! وَ لکِنْ أَلْقِ الزُّبَیْرَ فَإِنَّهُ أَلْیَنُ عَرِیکَهً فَقُلْ لَهُ یَقُولُ ابنُ خالِکَ عرَفْتَنی

——————————————————————————–
۱ . الجمل، ص، ۱۷۰ـ ۱۶۷٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۳۵
بالحِجازِ وَأَنْکَرتَنِی بِالْعِراقِ.فَما عَدا مِمّا بَدا؟» (۱)

با طلحه ملاقات مکن، زیرا اگر ملاقاتش کنى او را چون گاوى خواهى یافت که شاخهایش به دور گوشهایش پیچیده باشد. او بر مرکب سرکش سوار مى شود ومى گوید رام وهموار است! بلکه با زبیر ملاقات کن که نرمتر است وبه او بگو که پسر دایى تو مى گوید:مرا در حجاز شناختى ودر عراق انکار کردى. چه چیز تو را از شناخت نخست بازداشت؟

اعزام قعقاع بن عمرو
قعقاع بن عمرو، صحابى معروف رسول اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم)، در کوفه سکونت داشت ودر میان قبیله خود از احترام خاصى برخوردار بود. او به دستور امام (علیه السلام) مأمور شد که با سران ناکثین ملاقات کند.متن مذاکره او را با سران، طبرى در تاریخ خود وجزرى در «کامل» آورده اند. او با منطق خاصّى توانست در فکر ناکثان تصرّف کند وآنان را براى صلح با امام (علیه السلام) آماده سازد. وقتى به سوى على (علیه السلام)بازگشت واو را از نتیجه مذاکره آگاه ساخت، امام (علیه السلام) از نرمش آنان متعجّب شد.(۲)

در این هنگام گروهى از مردم بصره به اردوگاه امام (علیه السلام) آمدند تا از نظر آن حضرت وبرادران کوفى خود که به امام پیوسته بودند آگاه شوند. پس از بازگشت آنان به بصره، امام (علیه السلام) در میان سربازان خود به سخنرانى پرداخت وسپس از آن منطقه حرکت کرد ودر محلّى به نام «زاویه» فرود آمد. طلحه وزبیر وعایشه نیز از جایگاه خود حرکت کردند ودر منطقه اى که بعدها محلّ قصر عبید اللّه بن زیاد شد فرود آمدند و رو در روى سپاه امام (علیه السلام) قرار گرفتند.

آرامش بر هر دو لشکر حاکم بود. امام (علیه السلام) افرادى را اعزام مى کرد تا مسئله یاغیان را از طریق مذاکره حل کند.حتى پیام فرستاد که اگر بر قولى که به

——————————————————————————–
۱ . نهج البلاغه، خطبه ۳۱٫
۲ . تاریخ کامل ابن اثیر، ج۳، ص ۲۲۹٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۳۶
قعقاع داده اند باقى هستند به تبادل افکار بپردازند. ولى قرائن نشان مى داد که مشکل از طریق مذاکرات سیاسى حل نخواهد شد وبراى رفع فتنه باید از سلاح بهره گرفت.

سیاست امام (علیه السلام) در کاستن از نیروى دشمن
احنف بن مالک علاوه بر آنکه رئیس قبیله خود بود در قبایل مجاوز نیز نفوذ کلام داشت. به هنگام محاصره خانه عثمان در مدینه بود ودر آن ایّام از طلحه و زبیر پرسیده بود که پس از عثمان با چه کسى باید بیعت کرد و هر دو نفر امام (علیه السلام) را تعیین کرده بودند. وقتى احنف از سفر حج بازگشت وعثمان را کشته دید با امام (علیه السلام)بیعت کرد وبه بصره بازگشت. وهنگامى که از پیمان شکستن طلحه وزبیر آگاه شد در شگفت ماند. وقتى از طرف عایشه دعوت شد که آنان را یارى کند درخواستشان را رد کرد وگفت: من به تصویب آن دو نفر با على بیعت کرده ام وهرگز با پسر عمّ پیامبر وارد نبرد نمى شوم، ولى جانب بى طرفى را مى گیرم. از این رو، به حضور امام (علیه السلام)رسید وگفت: قبیله من مى گویند که اگر على پیروز شود مردان را مى کشد وزنان را به اسارت مى گیرد.امام (علیه السلام)در پاسخ او گفت:«از مثلِ من نباید ترسید. این کار در باره کسانى رواست که پشت به اسلام کنند وکفر ورزند، در حالى که این گروه مسلمانند» احنف با شنیدن این جمله رو به امام (علیه السلام) کرد وگفت: یکى از دو کار را برگزین. یا در رکاب تو نبرد کنم یا شرّ ده هزار شمشیر زن را از تو برطرف سازم. امام (علیه السلام)فرمود: چه بهتر که به وعده بى طرفى که داده اى عمل کنى. احنف در پرتو نفوذى که در قبیله خود وقبایل مجاور داشت، همگان را از شرکت در نبرد بازداشت.وقتى على (علیه السلام)پیروز شد، همه آنان از در بیعت با آن حضرت وارد شدند وبه او پیوستند.

امام (علیه السلام) با طلحه وزبیر ملاقات مى کند
در جمادى الثانى سال ۳۶ هجرى، امام (علیه السلام) در میان دو لشگر با سران

——————————————————————————–

صفحه ۴۳۷
ناکثین ملاقات کرد وهر دو طرف به اندازه اى به هم نزدیک شدند که گوشهاى اسبانشان به هم مى خورد. امام (علیه السلام) نخست با طلحه وسپس با زبیر به شرح زیر سخن گفت:

امام(علیه السلام): شما که اسلحه وقواى پیاده وسواره آماده کرده اید، اگر براى این کار دلیل وعذرى نیز دارید بیاورید، در غیر این صورت از مخالفت خدا بپرهیزید وهمچون زنى نباشید که رشته هاى خود را پنبه کرد. آیا من برادر شما نبودم وخون شما را حرام نمى شمردم وشما نیز خون مرا محترم نمى شمردید؟ آیا کارى کرده ام که اکنون خون مرا حلال مى شمارید؟

طلحه: تو مردم را بر کشتن عثمان تحریک کردى.

امام (علیه السلام): اگر من چنین کارى کرده ام در روز معیّنى خداوند مردم را به سزاى اعمالشان مى رساند وآن هنگام حق بر همگان آشکار خواهد شد. تو اى طلحه، آیا خون عثمان را مى طلبى؟خدا قاتلان عثمان را لعنت کند. تو همسر پیامبر را آورده اى که در سایه او نبرد کنى، در حالى که همسر خود را در خانه نشانده اى. آیا با من بیعت نکرده اى؟ طلحه: بیعت کردم، امّا شمشیر بر سرم بود.

سپس امام (علیه السلام) رو به زبیر کرد وگفت: علّت این سرکشى چیست؟

زبیر: من تو را براى این کار شایسته تر از خود نمى دانم.

امام (علیه السلام): آیا من شایسته این کار نیستم؟! (زبیر در شوراى شش نفرى براى تعیین خلیفه رأى خود را به على داد). ما تو را از عبد المطّلب مى شمردیم تا اینکه فرزندت عبد اللّه بزرگ شد ومیان ما جدایى افکند. آیا به خاطر دارى روزى را که پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم)از قبیله بنى غنم عبور مى کرد؟ رسول اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) به من نگریست وخندید ومن نیز خندیدم. تو به پیامبر گفتى که على از شوخى خود دست بر نمى دارد وپیامبر به تو گفت: به خدا سوگند، تو اى زبیر با او مى جنگى ودر آن حال ستمگر هستى.

——————————————————————————–

صفحه ۴۳۸
زبیر: صحیح است واگر این ماجرا را به خاطر داشتم هرگز به این راه نمى آمدم. به خدا سوگند که با تو نبرد نمى کنم.

زبیر تحت تأثیر سخنان امام (علیه السلام) قرار گرفت وبه سوى عایشه بازگشت وجریان را به او گفت. وقتى عبد اللّه از تصمیم پدر آگاه شد، براى بازگردانیدن او از تصمیم خویش، به شماتت او برخاست وگفت: این دو گروه را در اینجا گرد آورده اى و اکنون که یک طرف نیرومند شده است طرف دیگر را رها کرده ومى روى؟به خدا سوگند، تو از شمشیرهایى که على برافراشته است مى ترسى، زیرا مى دانى که آنها را جوانمردانى به دوش مى کشند.

زبیر گفت:من قسم خورده ام که با على نبرد نکنم. اکنون چه کنم؟

عبد اللّه گفت:علاج آن کفّاره است.چه بهتر که غلامى را آزاد کنى. از این

——————————————————————————–

صفحه ۴۳۹
رو، زبیر غلام خود مکحول را آزادکرد.

این جریان حاکى از نگرش سطحى زبیر به حوادث است. او با یاد آورى حدیثى از پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) سوگند مى خورد که با على (علیه السلام) نبرد نکند، سپس با تحریک فرزند خود سخن پیامبر را نادیده مى گیرد وسوگند خود را با پرداخت کفّاره زیر پا مى گذارد.

اوضاع گواهى مى دهد که برخورد نظامى قطعى است. لذا ناکثان بر آن شدند که به تقویت نیروهاى خود بپردازند.

در مناطقى که مردم به صورت قبیله اى زندگى مى کنند زمام امور در دست رئیس قبیله است و او به صورت مطلق مورد پذیرش است. در میان قبایل اطراف بصره شخصیتى به نام احنف بود که پیوستن او به گروه ناکثان قدرت عظیمى به آنان مى بخشید ومتجاوز از شش هزار نفر به زیر پرچم ناکثان در مى آمد وشمار آنان را افزون مى کرد. ولى احنف با هوشیارى دریافت که همکارى با آنان جز هوا وهوس نیست. او به روشنى درک کرد که خون عثمان بهانه اى بیش نیست وحقیقت امر جز قدرت طلبى وکنار زدن على (علیه السلام) وقبضه کردن خلافت چیز دیگر نیست. از این رو، به تصویب امام (علیه السلام)، عزلت گزید واز پیوستن شش هزار نفر از افراد قبیله خود وقبایل اطراف به صفوف ناکثان جلوگیرى کرد.

کناره گیرى احنف براى ناکثان بسیار گران تمام شد. از او گذشته، چشم امید به قاضى بصره، کعب بن سور، دوخته بودند ولى چون براى او پیام فرستادند، او نیز از پیوستن به صفوف ناکثان خوددارى کرد. وقتى امتناع او را مشاهده کردند تصمیم گرفتند که به ملاقات او بروند واز نزدیک با او مذاکره کنند، ولى او اجازه ملاقات نداد. پس چاره اى جز این نیافتند که به عایشه متوسّل شوند تا او به ملاقات وى برود.

عایشه بر استرى سوار شد وگروهى از مردم بصره اطراف مرکب او را گرفتند. او به اقامتگاه قاضى، که بزرگ قبیله اَزْد بود ومقامى نزد مردم یمن داشت، رفت واجازه ورود خواست. به او اجازه ورود داده شد. عایشه از علّت عزلت او پرسید. وى گفت: نیازى نیست که من در این فتنه وارد شوم. عایشه گفت: فرزندم! برخیز که من چیزى را مى بینم که شما نمى بینید.(مقصود او فرشتگان بود که به حمایت مؤمنان، یعنى ناکثان، آمده بودند!) وافزود: من از خدا مى ترسم، که او سخت کیفر است. وبدین ترتیب موافقت قاضى بصره را براى همراهى با ناکثان جلب کرد.

سخنرانى فرزند زبیر وپاسخ امام مجتبى(علیه السلام)
فرزند زبیر پس از آرایش سپاه ناکثان به سخنرانى پرداخت وسخنان او در میان یاران امام پخش شد. در این هنگام امام حسن مجتبى (علیه السلام) با ایراد خطبه اى به سخنان فرزند زبیر پاسخ گفت. سپس شاعر توانایى در مدح فرزند امام (علیه السلام) شعرى سرود که عواطف حاضران را تحریک کرد. سخنان امام مجتبى (علیه السلام)وشعر شاعر در میان سپاه ناکثان مؤثّر افتاد، زیرا فرزند دختر پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) موضع طلحه را نسبت به عثمان آشکار ساخت. از این رو، طلحه به سخنرانى پرداخت وقبایلى را که پیرو على (علیه السلام) بودند منافق خواند.

——————————————————————————–

صفحه ۴۴۰
سخنان طلحه بربستگان آنان که در سپاه طلحه بودند بسیار سنگین آمد. ناگهان مردى برخاست وگفت: اى طلحه! تو به قبایل مُضَر ورَبیعه ویمن فحش مى دهى؟ به خدا سوگند، ما از آنان وآنان از ما هستند. اطرافیان زبیر مى خواستند او را دستگیر کنند ولى قبیله بنى اسد ممانعت کردند. امّا جریان به همین جا خاتمه نیافت وشخص دیگرى به نام اسود بن عوف برخاست وسخن او را تکرار کرد. این وقایع همگى حاکى از آن بود که طلحه مرد جنگ بود ولى از اصول سیاست، آن هم در شرایط حسّاس، آگاهى نداشت.

سخنرانى حضرت على (علیه السلام)
اما م(علیه السلام) در چنان شرایط سرنوشت سازى برخاست وخطبه اى ایراد کرد ودر آن چنین یاد آور شد:

طلحه وزبیر وارد بصره شدند، در حالى که مردم بصره در اطاعت وبیعت من بودند. آنان را به تمرّد ومخالفت با من دعوت کردند وهر کس با آنان مخالفت کرد او را کشتند. همگى مى دانید که آنان حُکیم بن جبلّه ونگهبانان بیت المال را کشتند وعثمان بن حنیف را به صورت بسى شنیع از بصره بیرون راندند. اکنون که نقاب از چهره آنان کنار رفته است اعلان جنگ داده اند.

وقتى سخنان امام (علیه السلام) به آخر رسید، حکیم بن مناف با خواندن شعرى در مدح آن حضرت در سپاه امام روح تازه اى دمید. دو بیت آن شعر چنین است:

أَبا حَسَن أَیْقَظْتَ مَنْ کانَ نائِماً *** وَما کُلُّ مَنْ یُدْعى إِلَى الْحَقِّ یَسْمَعُ

اى ابو الحسن!خفتگان را بیدار کردى، ونه هر کس که به حق دعوت مى شود گوش مى کند.

وَأَنْتَ امْرُءٌ أُعْطِیتَ مِنْ کُلِّ وِجْهَه *** مَحاسِنَها وَاللّهُ یُعْطِی وَ یَمْنَعُ

تو مردى هستى که از هر کمالى بهترین آن به تو داده شده است، وخدا به هرکس بخواهد مى بخشد ویا منع مى کند.

——————————————————————————–

صفحه ۴۴۱
امام (علیه السلام) به ناکثان سه روز مهلت داد، شاید که از مخالفت خود دست بردارند وبه اطاعت او گردن نهند. امّا وقتى از بازگشت آنان مأیوس شد، در میان یاران خود به ایراد خطابه اى پرداخت ودر آن فجایع ناکثان را شرح داد. وقتى سخنان امام (علیه السلام) به پایان رسید، شدّاد عبدى برخاست ودر ضمن جملاتى کوتاه، شناخت صحیح خود را از اهل بیت پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) چنین بازگو کرد:

وقتى خطا کاران فزون شدند ومعاندان به مخالفت برخاستند ما به اهل بیت پیامبرمان پناه بردیم;کسانى که خدا به وسیله آنان ما را عزیز گردانید واز گمراهى به هدایت رهنمون شد. بر شما مردم است که دست به دامن آنان بزنید وکسانى را که به راست وچپ چرخیده اند رها کنید وبگذارید تا در گرداب ضلالت فرو روند.(۱)

آخرین اتمام حجّت امام (علیه السلام)
در روز پنجشنبه دهم جمادى الأُولاى سال ۳۶ هجرى امام (علیه السلام) در برابر صفوف سپاهیان خود قرار گرفت وگفت: شتاب مکنید تا حجّت را براى آخرین بار بر این گروه تمام کنیم. آن گاه قرآنى را به دست ابن عبّاس داد وگفت: با این قرآن به سوى سران ناکثین برو وآنان را به این قرآن دعوت کن وبه طلحه وزبیر بگو که مگر با من بیعت نکردند؟ چرا آن را شکستند؟ وبگو که این کتاب خدا میان ما وشما داور باشد.

ابن عباس نخست به سراغ زبیر رفت وسخن امام (علیه السلام) را به او رساند. وى در پاسخ پیام امام گفت:بیعت من اختیارى نبود ونیازى به محاکمه قرآن نیز ندارم.سپس ابن عباس به سوى طلحه رفت وگفت: امیرمؤمنان مى گوید که چرا بیعت را شکستى؟ گفت:من خواهان انتقام خون عثمان هستم. ابن عبّاس

——————————————————————————–
۱ . الجمل، ص ۱۷۹ـ ۱۷۸٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۴۲
گفت: براى گرفتن انتقام خون او فرزندش اَبان از همه شایسته تر است. طلحه گفت: او فردى ناتوان است وما از او تواناتر هستیم.نهایتاً ابن عباس به سوى عایشه رفت واو را در میان کجاوه اى دید که بر پشت شترى قرار گرفته بود وزمام شتر را قاضى بصره، کعب بن سور، در دست داشت وافرادى از قبیله ازد وضبه اطراف او را احاطه کرده بودند. وقتى چشم عایشه به ابن عبّاس افتاد گفت: براى چه آمده اى؟ برو به على بگو که میان ما واو جز شمشیر چیز دیگرى نیست.

ابن عبّاس به سوى امام (علیه السلام) آمد وجریان را بازگو کرد. امام بار دیگر خواست که اتمام حجّت کند تا با عذر روشن دست به قبضه شمشیر ببرد. این بار فرمود: آیا کیست از شما که این قرآن را به سوى این گروه ببرد وآنان را به آن دعوت کند واگر دست او را قطع کردند آن را به دست دیگر بگیرد واگر هر دو را بریدند آن را به دندان بگیرد؟ جوانى برخاست وگفت: من، اى امیر مؤمنان، امام (علیه السلام) بار دیگر در میان یاران خود ندا کرد وجز همان جوان کسى به امام پاسخ نگفت.پس، امام (علیه السلام)مصحف را به همان جوان داد وگفت:قرآن را بر این گروه عرضه بدار وبگو که این کتاب، از آغاز تا به پایان،میان ما وشما حاکم وداور باد.

جوان به فرمان امام (علیه السلام) وهمراه با قرآن به سوى دشمن رفت. آنان هر دو دست او را قطع کردند واو کتاب خدا را به دندان گرفت تا لحظه اى که جان سپرد.(۱)

وقوع این جریان نبرد را قطعى ساخت وعناد ناکثان را آشکار نمود. معالوصف، باز هم امام (علیه السلام) سماحت وبزرگوارى نشان داد وپیش از حمله فرمود:

من مى دانم که طلحه وزبیر تا خون نریزند دست از کار خود بر نمى دارند، ولى شما آغاز به نبرد نکنید تا آنان آغاز کنند. اگر کسى از آنان فرار کرد او راتعقیب نکنید.زخمى را نکشید ولباس دشمن را از تن در نیاورید.(۲)

——————————————————————————–
۱ . تاریخ طبرى، ج۳، ص ۵۲۰٫
۲ . کامل ابن اثیر، ج۳، ص ۲۴۳٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۴۳
فصل دهم
دلاوریهاى سپاه حضرت على (علیه السلام) وسقوط جمل
در میان فرماندهان نظامى جهان کسى را سراغ نداریم که به اندازه امام على (علیه السلام) به دشمن مهلت بدهد وبا اعزام شخصیّتها ودعوت به داورى قرآن، در آغاز کردن نبرد صبر وحوصله به خرج دهد وبه اصطلاح دست به دست کند، تا آنجا که صداى اعتراض وشکوه مخلصان ویاران او بلند شود. از آن رو، امام (علیه السلام)ناچار شد که به آرایش سپاه خود بپردازد وفرماندهان خود را به نحو زیر تعیین کرد:

ابن عباس را فرمانده کلّ مقدمه سپاه وعمّار یاسر را فرمانده کلّ سوار نظام و محمّد بن ابى بکر را فرمانده کلّ پیاده نظام. آن گاه براى سواره وپیاده نظام قبایل «مُذْحج» و«هَمْدان» و«کِنده» و«قُضاعه» و«خُزاعه» و«اَزْد» و«بَکر» و «عبد القیس» و… پرچمدارانى معیّن کرد. آمار کسانى که در آن روز، اعمّ از سواره وپیاده، تحت لواى امام (علیه السلام) آماده نبرد شده بودند به شانزده هزار نفر مى رسد.(۱)

آغاز حمله از طرف ناکثان
در حالى که امام (علیه السلام) مشغول بیان دستورات جنگى به سپاهیان خود بود، ناگهان رگبار تیر از طرف دشمن لشکرگاه امام را فرا گرفت وبر اثر آن چند تن از یاران امام درگذشتند. از جمله، تیرى به فرزند عبد اللّه بن بدیل اصابت کر دواو را

——————————————————————————–
۱ . الجمل، ص ۱۷۲٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۴۴
کشت.عبد اللّه نعش فرزند خود را نزد امام آورد وگفت: آیا باز هم باید صبر وبردبارى از خود نشان دهیم تا دشمن ما را یکى پس از دیگرى بکشد؟به خدا سوگند، اگر هدف اتمام حجّت باشد، تو حجّت را بر آنان تمام کردى.

سخنان عبد اللّه سبب شد که امام آماده نبرد شود.پس، زره رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) را پوشید واَستر او را که به همراه داشت سوار شد ودر برابر صفوف یاران خود ایستاد. قیس بن سعد بن عباده (۱) که از صمیمیترین یاران امام بود اشعارى در باره آن حضرت وپرچمى که برافراشته بود سرود که دو بیت آن چنین است:

هذَا اللِّواءُ الّذِی کُنّا نَحُفُّ بِه *** مَعَ النَّبِیِّ وَ جِبْرِیلُ لَنا مَدَداً

ما ضَرَّ مَنْ کانَتِ الأَنْصارُ عیْبَتُه *** أَنْ لا یَکُونَ لَهُ مِنْ غَیْرِها أَحَداً

پرچمى که به گِرد آن احاطه کرده ایم همان پرچمى است که در زمان پیامبر دور آن گرد مى آمدیم وجبرئیل در آن روز یار ومددکار ما بود. آن کس که انصار رازدار او باشند ضررندارد که براى او از دیگران یار ویاورى نباشد.

سپاه چشمگیر ومنظم امام (علیه السلام) ناکثان را به تکاپو انداخت وشتر عایشه را که حامل کجاوه او بود به میدان نبرد آوردند وزمام آن را به دست قاضى بصره، کعب بن سور، دادند واو مصحفى برگردن آویخت وافرادى از قبیله ازد وبنى ضبّه جمل را احاطه کرده بودند. عبد اللّه بن زبیر پیش روى عایشه ومروان بن حکم در سمت چپ او قرار داشت. مدیریت سپاه با زبیر بود وطلحه فرمانده سواره نظام ومحمّد بن طلحه فرمانده پیاده نظام بودند.

امام (علیه السلام) در روز جمل پرچم را به دست فرزند خود محمّد حنفیه سپرد واو را با جملاتى که عالیترین شعار نظامى است مخاطب ساخت وفرمود:

«تَزُولُ الْجِبالُ وَ لاتَزُلْ، عَضِّ عَلى ناجِذِکَ، أَعِرِ اللّهَ جُمْجُمَتَکَ.تِدْ فِی الأَرْضِ

——————————————————————————–
۱ . در کتاب الجمل(تألیف شیخ مفید) قیس بن عباده وارد شده که ظاهراً مقصود قیس بن سعد بن عباده است.
——————————————————————————–

صفحه ۴۴۵
قَدَمَکَ، اِرْمِ بِبَصَرِکَ أَقْصَى الْقَوْمِ وَغُضَّ بَصَرَکَ وَاعْلَمْ أَنَّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ سُبْحانَهُ».(۱)

اگر کوهها از جاى خود کنده شوند تو بر جاى خود استوار باش، دندانها را بر هم بفشار. کاسه سرت را به خدا عاریت ده. گامهاى خود را بر زمین میخکوب کن.پیوسته به آخر لشکر بنگر (تا آنجا پیشروى کن) وچشم خود را بپوش وبدان که پیروزى از جانب خداى سبحان است.

هر یک از جمله هاى على (علیه السلام) شعار سازنده اى است که شرح هر کدام مایه اطاله سخن خواهد شد.

وقتى مردم به محمّد حنفیه گفتند که چرا امام (علیه السلام) او را به میدان فرستاد ولى حسن وحسین را از این کار بازداشت، در پاسخ گفت: من دست پدرم هستم وآنان دیدگان او; او با دستش از چشمانش دفاع مى کند.(۲)

ابن ابى الحدید، از مورّخانى مانند مدائنى وواقدى، حادثه را چنین نقل مى کند:

امام با گروهى که آن را «کتیبه الخضراء» مى نامیدند واعضاى آن را مهاجرین وانصار تشکیل مى دادند، در حالى که حسن وحسین اطراف او را احاطه کرده بودند، خواست به سوى سپاه دشمن حمله برد. پرچم را به دست فرزندش محمّد حنفیه داد وفرمان پیشروى صادر کرد وگفت: به اندازه اى پیش برو که آن را بر چشم جمل فرو کنى. فرزند امام آهنگ پیشروى کرد، ولى رگبار تیر او را از پیشروى بازداشت. او لحظاتى توقف کرد تا فشار تیرباران فرو کش نمود. در این هنگام امام مجدداً به فرزند خود فرمان حمله داد، امّا چون از جانب او درنگى احساس کرد به حال او رقّت آورد وپرچم را از او گرفت ودر حالى که شمشیر در دست راست وپرچم در دست چپ او قرار داشت، خود حمله را آغاز کرد وتا قلب لشکر پیش رفت.

——————————————————————————–
۱ . نهج البلاغه، خطبه ۱۱٫
۲ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۱، ص۲۴۴٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۴۶
سپس براى اصلاح شمشیر خود، که کج شده بود، به سوى یارانش بازگشت.

یاران امام، مانند عمّار ومالک وحسن وحسین، به او گفتند: ما کار حمله را صورت مى دهیم، شما در اینجا توقّف کنید. امام به آنان پاسخ نگفت ونگاهى هم نکرد، بلکه چون شیر مى غرّید وتمام توجّه او به سپاه دشمن بود وکسى را در کنار خود نمى دید. آن گاه پرچم را دو مرتبه به فرزند خود داد وحمله دیگرى آغاز نمود وبه قلب لشکر فرو رفت وهرکس را در برابر خود دید درو کرد. دشمن از پیشِ روى او فرار مى کرد وبه اطراف پناه مى برد. در این حمله، امام به اندازه اى کشت که زمین را با خون دشمن رنگین ساخت.سپس برگشت در حالى که شمشیر او کج شده بود که آن را با فشار بر زانوان راست کرد. در این هنگام یاران او در اطرافش گرد آمدند واو را به خدا سوگند دادند که مبادا شخصاً حمله کند زیرا کشته شدن او موجب نابودى اسلام خواهد شد وافزودند که ما براى تو هستیم.امام فرمود:من براى خدا نبرد مى کنم وخواهان رضاى او هستم.سپس به فرزند خود محمّد حنفیه فرمود:بنگر، اینچنین حمله مى کنند.محمّد گفت:چه کسى مى تواند کار تو را انجام دهد اى امیر مؤمنان!

دراین موقع امام به اَشتر پیام فرستاد که بر جناح چپ لشکر دشمن که آن را هلال فرماندهى مى کرد حمله برد. در این حمله، هلال کشته شد وکعب بن سور قاضى بصره که زمام شتر را در دست داشت وعمرو بن یثربیِ ضبّى که قهرمان سپاه جمل بود ومدتها از طرف عثمان قضاوت بصره بر عهده او بود کشته شدند. همّت لشکر بصره این بود که شتر عایشه سر پا باشد، زیرا سمبل ثبات واستقامت آنها بود. از این رو، سپاه امام چون کوه به سوى جمل حمله برد وآنان نیز کوه آسا به دفاع پرداختند وبراى حفظ زمام آن هفتادنفر از ناکثان دست خود را از دست دادند (۱).

در حالى که سرها از گردنها مى پرید، دستها از بندها قطع مى شد، دل

——————————————————————————–
۱ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۱، ص ۲۶۵٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۴۷
وروده ها از شکمها بیرون مى ریخت، با این همه ناکثان ملخ وار در اطراف جمل ثابت واستوار بودند. در این هنگام امام فریاد زد:

«وَیْلَکُمْ اِعْقَرُوا الْجَمَلَ فَإِنَّهُ شَیْطانٌ.اِعْقَرُوهُ وَ إِلاّ فَنِیتِ الْعََرَبُ. لا یَزالُ السَّیْفُ قائِماً وَ راکِعاً حَتّى یَهْوی هذا الْبَعِیرُ إِلَى الأَرْضِ».

واى بر شما!شتر عایشه را پى کنید که آن شیطان است.پى کنید آن را وگرنه عرب نابود مى شود. شمشیرها پیوسته در حال فرا رفتن وفرود آمدن خواهند بود تا این شتر بر پا باشد.(۱)

روش امام(علیه السلام) در تقویت روحیه سپاه خود
امام (علیه السلام) براى تقویت روحیه سپاه خود از شعار «یا مَنْصُورُ اَمِتْ»وگاهى از «حم لایُنْصَرونَ» بهره مى برد، که هردو شعار از ابتکارات رسول اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم)بود ودر نبرد با مشرکان به کار مى رفت. استفاده ازا ین شعارها تأثیرى عجیب در تزلزل روحیه دشمن داشت، زیرا یاد آور خاطره نبرد مسلمانان با مشرکان مى شد. از این رو، عایشه نیز براى تقویت روحیه سپاه جمل شعار داد که:

«یا بَنِی الکَرَّهِ، اَلْکَرَّهَ، اِصْبِرُوا فَإِنِّی ضامِنَهٌ لَکُمُ الْجَنَّه». یعنى: فرزندام بردبار باشید وحمله برید که من براى شما بهشت را ضمانت مى کنم!

بر اثر این شعار، گروهى دور او را گرفتند وبه قدرى پیشروى کردند که در چند قدمى سپاه امام (علیه السلام) قرار گرفتند.

عایشه براى تحریک یاران خود مشتى خاک طلبیدوچون به او دادند، آن را روى یاران امام (علیه السلام) پاشید وگفت:«شاهَتِ الْوُجُوهُ» یعنى سیاه باد رویتان. او در این کار از پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) تقلید کرد. زیرا آن حضرت نیز در جنگ بدر یک مشت خاک برداشت وبه سوى دشمن پاشید وهمین جمله را فرمود وخدا در باره او نازل کرد:

——————————————————————————–
۱ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۱، ص ۲۶۷ـ ۲۵۷٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۴۸
(وَما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمى)(۱) با مشاهده این عمل از عایشه، امام على (علیه السلام)بلافاصله فرمود:«وَ ما رَمَیْتِ إِذْ رَمَیْتِ وَ لکِنَّ الشَّیْطانَ رَمى» یعنى اگر در مورد پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) دست خدا از آستین پیامبر ظاهر شد، در مورد عایشه دست شیطان از آستین او آشکار گشت.

پى کردن جمل
جمل عایشه حیوان زبان بسته اى بودکه براى نیل به مقاصد شوم به کار گرفته مى شد وبا گذاردن هودج عایشه بر آن، نوعى قداست به آن بخشیده بودند.سپاه بصره در حفاظت وبرپا نگاه داشتن آن کوششها کرد ودستهاى زیادى در راه آن دادند. هر دستى که قطع مى شد دست دیگرى زمام شتر را مى گرفت.امّا سرانجام زمام شتر بى صاحب ماند ودیگر کسى حاضر نبود که آن را به دست بگیرد. در این هنگام فرزند زبیر زمام آن را به دست گرفت، ولى مالک اشتر با هجوم بر وى او را نقش زمین کرد وگردن او را گرفت.وقتى فرزند زبیر احساس کرد که به دست مالک کشته مى شود فریاد زد:مردم هجوم بیاورید ومالک را بکشید، اگر چه به کشته شدن من بینجامد. (۲)

مالک، با زدن ضربتى بر چهره او، وى را رها کرد وسرانجام مردم از اطراف شتر عایشه پراکنده شدند. امام (علیه السلام) براى اینکه دشمن با دیدن شتر عایشه بار دیگر به سوى او باز نگردند، فرمان پى کردن جمل را مجدداً صادر کرد. پس، شتر به زمین خورد وکجاوه سرنگون گردید. در این هنگام فریاد عایشه بلند شد، به نحوى که هر دو لشکر صداى او را شنیدند. محمّد بن ابى بکر، به فرمان امام (علیه السلام) خود را به کجاوه خواهر رسانید وبندهاى آن را باز کرد.

در این گیرودار گفتگویى میان خواهر وبرادر در گرفت که به اختصار نقل

——————————————————————————–
۱ . سوره انفال، آیه ۱۷٫
۲ . او چنین گفت: «اقتلونی ومالکاً واقْتُلُوا مالِکاًمعی».
——————————————————————————–

صفحه ۴۴۹
مى شود:

عایشه: تو کیستى؟

محمّد بن ابى بکر:مبغوضترین فرد از خانواده تو نسبت به تو!

عایشه:تو فرزند اسماء خثعمیه هستى؟

محمّد: آرى، ولى او کمتر از مادرِ تو نبود.

عایشه: صحیح است، او زن شریفى بود. از این بگذر. سپاس خدا را که تو سالم ماندى.

محمّد:ولى تو خواهان سالم ماندن من نبودى.

عایشه:اگر خواهان آن نبودم چنین سخنى نمى گفتم.

محمّد: تو خواهان پیروزى خود بودى، هرچند به بهاى کشته شدن من.

عایشه: من خواهان آن بودم ولى نصیبم نشد. دوست داشتم که تو سالم بمانى.از این سخن خوددارى کن وسرزنشگر مباش، همچنان که پدرت چنین نبود.

على (علیه السلام) خود را به کجاوه عایشه رسانید وبا نیزه خود بر آن زد وگفت: اى عایشه، آیا رسول اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) تو را به این کار سفارش کرده بود؟ او در پاسخ امام گفت: اى ابا الحسن، آن گاه که پیروز شدى ببخش.

چیزى نگذشت که عمّار ومالک اشتر نیز خود را به کجاوه عایشه رساندند وگفتگویى به شرح زیر میان آنان صورت گرفت:

عمّار:مادر! امروز رشادت فرزندانت را دیدى که چگونه در راه دین شمشیر مى زدند؟عایشه خود را به نشنیدن زد وچیزى نگفت، زیرا عمّار صحابى جلیل القدر وپیر قوم بود.

اشتر:سپاس خدا را که امام خود را یارى کرد ودشمن او را خوار گردانید. حق آمد وباطل برچیده شد، زیرا باطل رفتنى است. مادر! کار خود را چگونه دیدى؟

عایشه:تو کیستى، مادرت درعزایت بنشیند؟!

——————————————————————————–

صفحه ۴۵۰
اشتر: من فرزند تو مالک اشتر هستم.

عایشه:دروغ مى گویى، من مادر تو نیستم.

اشتر: تو مادر من هستى، هرچند نخواهى.

عایشه: تو همانى که مى خواستى خواهرم اسماء را در عزاى فرزندش(عبد اللّه بن زبیر) بنشانى؟

اشتر: براى این بود که در پیشگاه خدا عذر وپوزش داشته باشم(براى امتثال فرمان خدا بود).

سپس، عایشه، در حالى که بر مرکبى سوار مى شد، گفت: افتخار آفریدید و پیروز شدید، تقدیر خدا انجام گرفتنى است.

امام (علیه السلام) به محمّد بن ابى بکر فرمود: از خواهرت بپرس که آیا تیرى به او اصابت کرده است؟ زیرا بیرون کجاوه عایشه از فزونى پرتاب تیر، به صورت خارپشت در آمده بود. او در پاسخ برادر خود گفت:فقط یک تیر بر سرم اصابت کرده است.محمّد به خواهر گفت:خدا در روز جزا به ضرر تو داورى خواهد کرد، زیرا تو کسى هستى که بر ضدّ امام قیام کردى ومردم را بر او شورانیدى وکتاب خدا را نادیده گرفتى. عایشه در پاسخ گفت:مرا رها کن وبه على بگو که مرا از آسیب وگزند محافظت کند.

محمّد بن ابى بکر امام (علیه السلام) را از سلامتى خواهرش آگاه ساخت وامام فرمود: او زن است وزنان از نظر منطق قوى نیستند. حفاظت او را بر عهده بگیر واو را به خانه عبد اللّه بن خلف منتقل کن تا در باره او تصمیم بگیریم. عایشه مورد ترحّم امام (علیه السلام) وبرادر خود قرار گرفت ولى پیوسته زبان وى به بدگویى به امام (علیه السلام)وآمرزش خواهى بر کشتگان جمل آلوده ومشغول بود.(۱)
۱ . الجمل، ص ۱۹۸ـ ۱۶۶; تاریخ طبرى، ج۳، ص ۵۳۹٫ سرنوشت طلحه وزبیر
تاریخنگاران برآنند که طلحه به دست مروان بن حکم از پاى در آمد. توضیح آنکه وقتى طلحه سپاهیان را در هزیمت وخود را در معرض هلاک دید، راه فرار را برگزید. در این هنگام چشم مروان بر او افتاد وبه خاطرش آمد که وى عامل مؤثّر در قتل عثمان بوده است. لذا با پرتاب تیرى او را از پاى در آورد. طلحه احساس کرد که این تیر از اردوگاه خودش به سوى او پرتاب شد. پس، به غلام خود دستور داد که وى را فوراً از آن نقطه به جاى دیگر منتقل سازد. غلام طلحه سرانجام او را به خرابه اى از خرابه هاى متعلّق به «بنى سعد» منتقل کرد. طلحه، در حالى که خون از سیاهرگ او مى ریخت، گفت:خون هیچ بزرگى مثل من لوث نشد. این را گفت وجان سپرد.

قتل زبیر
زبیر، دوّمین آتش افروز نبرد جمل، وقتى احساس شکست کرد، تصمیم به فرار به سوى مدینه گرفت، آن هم از میان قبیله «احنف بن قیس» که به نفع امام (علیه السلام)از شرکت در نبرد خوددارى کرده بود. رئیس قبیله از کار ناجوانمردانه زبیر سخت خشمگین شد، زیرا وى، بر خلاف اصول انسانى، مردم را فداى خودخواهى خود کرده بود واکنون مى خواست از میدان بگریزد.

یک نفر از یاران احنف به نام عمرو بن جرموز تصمیم گرفت که انتقام خونهاى ریخته شده را از زبیر بگیرد. پس او را تعقیب کرد ووقتى زبیر در نیمه راه براى نماز ایستاد از پشتِ سر بر او حمله کرد واو را کشت واسب وانگشتر وسلاح او را ضبط کرد وجوانى را که همراه او بود به حال خود واگذاشت وآن جوان زبیر را در «وادى السّباع» به خاک سپرد.(۱)

——————————————————————————–
۱ . الجمل، ص ۲۰۴; تاریخ ابن اثیر، ج۳، ص ۲۴۴ـ ۲۴۳٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۵۲
عمرو بن جرموز به سوى احنف بازگشت واو را از سرگذشت زبیر آگاه ساخت. وى گفت:نمى دانم کارى نیک انجام دادى یا کارى بد.سپس هر دو به حضور امام (علیه السلام) رسیدند. وقتى چشم امام به شمشیر زبیر افتاد فرمود:«طالِماً جَلَى الْکَرْبَ عَنْ وَجْهِ رَسُوِلِ اللّه». یعنى: این شمشیر، کراراًغبار غم از چهره پیامبر خدا زدوده است. سپس آن را براى عایشه فرستاد.(۱) ووقتى چشم حضرت به صورت زبیر افتاد فرمود:«لَقَدْ کُنْتَ بِرَسُولِ اللّهِ صُحْبَهً وَ مِنْهُ قَرابَهً وَ لکِنْ دَخَلَ الشَّیْطانُ مِنْخَرَکَ فأَورَدَکَ هذَا المَورِدَ»(۲) یعنى: تو مدّتى با پیامبر خدا مصاحب بودى وبا او پیوند خویشاوندى داشتى، ولى شیطان بر عقل تو مسلّط شد وکار تو به اینجا انجامید.

آمار کشتگان جمل
آمار کشتگان جمل در تاریخ به طور دقیق ضبط نشده است واختلاف زیادى در نقل آن به چشم مى خورد. شیخ مفید مى نویسد: برخى آمار کشته شدگان را بیست وپنج هزارنفر نوشته اند در حالى که عبد اللّه بن زبیر (آتش افروز معرکه) این تعداد را پانزده هزار مى داند. سپس شیخ مفید قول دوّم را ترجیح مى دهد مى گوید مشهور این است که مجموع کشته ها چهارده هزار نفر بوده است.(۳)

طبرى در تاریخ خود آمار کشتگان را ده هزار نفر نقل کرده است ونیمى از آنان را مربوط به هواداران عایشه ونیم دیگر را از یاران امام (علیه السلام) مى داند.سپس نظر دیگرى را نقل مى کند که نتیجه آن با آنچه که از عبد اللّه بن زبیر نقل کردیم یکى است.(۴)

تدفین کشتگان
واقعه جمل در روز پنجشنبه دهم جمادى الثانى از سال سى وششم هجرى

——————————————————————————–
۱ . تاریخ طبرى، ج۳، ص ۵۴۰; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۱، ص ۲۳۵٫
۲ . الجمل، ص ۲۰۹٫
۳ . الجمل، ص ۲۲۳٫
۴ . تاریخ طبرى، ج۳، ص ۵۴۳٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۵۳
قمرى رخ داد وهنوز آفتاب غروب نکرده بود(۱) که آتش نبرد با افتادن جمل عایشه وسرنگون شدن کجاوه او به پایان رسید، وبه جهت فقدان یک انگیزه صحیح، ناکثان غالباً پا به فرار نهادند. مروان بن حکم به خانواده اى از قبیله «عنزه» پناهنده شد واز سخنان على (علیه السلام) در نهج البلاغه استفاده مى شود که حسنین (علیهما السلام)براى او از امام(علیه السلام) امان گرفتند. امّا جالب آنکه وقتى فرزندان امام (علیه السلام) به او یاد آور شدند که مروان بیعت خواهد کرد، امام فرمود:

«أَوَ لَمْ یُبایِعْنِی بَعْدَ قَتْلِ عُثْمانَ؟ لا حاجَهَ لِی فِی بَیْعَتِهِ إِنَّها کَفٌّ یَهُودِیَّهٌ لَوْ بایَعَنی بِکََفِّهِ لَغَدر بِسَبْتِهِ.أَما إِنَّ لَهُ اِمْرَهً کَلَعْقَهِ الْکَلْب أَنْفَهُ. وَ هُوَ أَبُو الأَکْبُشِ الأَرْبَعهِ وَ سَتَلْقَى الأُمَّهُ مِنْهُ وَ مِنْ وُلْدِهِ یَوْماً أَحْمَرَ».(۲)

مگر او پس از قتل عثمان با من بیعت نکرد؟ نیازى به بیعت او ندارم، که دست او دست یهودى است ; اگر با دستش بیعت کند با پشت خود آن را مى شکند.براى او حکومت کوتاهى است به اندازه اى که سگ با زبان بینى خود را پاک کند. او پدر قوچهاى چهارگانه است که امّت اسلام از او وپسرانش روز خونینى خواهد داشت.

عبد اللّه بن زبیر به خانه یکى از «اَزْدیان» پناه برد وعایشه را از جایگاه خود آگاه ساخت. او برادر خود محمّد بن ابى بکر را، که به امر امام (علیه السلام) حفاظت عایشه را برعهده داشت، به جایگاه عبد اللّه فرستاد تا او را به خانه عبد اللّه بن خلف، که عایشه به آنجا انتقال یافته بود، منتقل کند.سرانجام عبد اللّه بن زبیر ومروان نیز به آنجا انتقال یافتند.(۳)

سپس امام (علیه السلام) باقیمانده روز را در میدان نبرد به سر برد ومردم بصره را دعوت کرد که کشتگان خود را به خاک بسپارند. به نقل طبرى، امام برکشتگان ناکثانِ از بصره وکوفه نماز گزارد وبر یاران خود که جام شهادت نوشیده بودند نیز نماز گزارد

——————————————————————————–
۱ . ابن ابى الحدید مدّت نبرد را دو روز مى داند. به ج ۱، ص ۲۶۲ مراجعه شود.
۲ . نهج البلاغه، خطبه ۷۱٫
۳ . امام در این سخن از چند موضوع غیبى خبر داده است.
——————————————————————————–

صفحه ۴۵۴
وهمگان را در قبر بزرگى به خاک سپرد.سپس دستور داد که تمام اموال مردم را به خودشان باز گردانند بجز اسلحه اى که در آنها علامت حکومت باشد وفرمود:

«لا یَحِلُّ لِمُسْلِم مِنَ الْمُسْلِمِ الْمُتَوَفّى شَیْءٌ».(۱)

از مال مسلمان مرده، چیزى براى دیگران حلال نمى شود.

گروهى از یاران امام اصرار مىورزیدند که با ناکثان معامله نبرد با مشرکان گردد، یعنى دستگیر شدگانشان برده شوند واموالشان قسمت گردد. امام (علیه السلام) در این مورد فرمود:«أَیُّکُمْ یَأْخُذُ أُمَّ الْمُؤْمِنِینَ فِی سَهْمِهِ»(۲) یعنى:کدام یک از شما حاضر است عایشه را بابت سهم خود بپذیرد؟

امام صادق (علیه السلام) در حدیثى حکم این گروه را که تحت عنوان «باغى» در فقه اسلامى مطرح شده اند چنین بیان کرده است:

«إِنَّ عَلِیّاً (علیه السلام) قَتَلَ أَهْلَ الْبَصْرَهِ وَ تَرَکَ أَمْوالَهُمْ فَقالَ إِنَّ دارَ الشِّرْکِ یَحِلُّ ما فِیها وَإِنَّ دارَ الإِسْلامِ لا یَحِلُّ ما فِیها. إِنَّ عَلِیّاً إِنَّما مَنَّ عَلَیْهِمْ کَما مَنَّ رَسُولُ اللّه (صلى الله علیه وآله وسلم) عَلى أَهْلِ مَکَّهَ».(۳)

على (علیه السلام) مردم بصره را به سبب یاغیگرى وافساد آنان کشت ولى دست به اموال آنان نزد، زیرا حکم مشرک با حکم مسلمان باغى متفاوت است; ارتش اسلام در محیط کفر وشرک بر هر چه دست یابد بر او حلال است ولى آنچه در محیط اسلام است هرگز حلال نمى شود. همانا على بر آنان منّت گذاشت چنان که رسول اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) بر اهل مکّه منّت نهاد.

——————————————————————————–
۱ . تاریخ طبرى، ج۲،ص ۵۴۳٫
۲ . وسائل الشیعه، ج۱۱، باب ۲۵ از ابواب جهاد.
۳ . همان. ابن ابى الحدید نظر دیگرى در این مورد دارد. وى مى گوید:امام آچه در میدان جنگ بود همه را گرفت ومیان سپاه خود تقسیم کرد.
——————————————————————————–

صفحه ۴۵۵
گفتگوى على(علیه السلام) با کشتگان
پیامبر گرامى (صلى الله علیه وآله وسلم)در جنگ بدر اجساد قریش را در چاهى فرو ریخت وسپس با آنان به گفتگو پرداخت. وقتى به حضرتش گفتند که مگر مردگان سخنان زندگان را مى شنوند، فرمود: شما از آنان شنواتر نیستید.(۱)

امیر مؤمنان (علیه السلام) از میان کشتگان جمل مى گذشت که جسد عبد اللّه بن خلف خزاعى را، که لباسى زیبا بر تن داشت، مشاهده کرد.مردم گفتند که او رئیس گروه ناکثان بود، امام (علیه السلام) فرمود: چنین نبود، بلکه که او انسانى شریف وبلند طبع بود. سپس جسد عبد الرّحمان بن عتاب بن اسید را دید. فرمود: این مرد ستون گروه ورئیس آنان بود.سپس به گردش خود ادامه داد تا اجساد گروهى از قریشیان را مشاهده کرد. فرمود: به خدا سوگند، وضع شما براى ما ناراحت کننده است، ولى من حجّت را بر شما تمام کردم ولى شما جوانانى کم تجربه بودید واز نتایج کار خود آگاه نبودید.

سپس چشمش به جسد قاضى بصره کعب بن سور افتاد که قرآن بر گردن داشت. دستور داد که قرآن وى را به نقطه تمیزى انتقال دهند، سپس فرمود: اى کعب، آنچه را که خداى من به من وعده کرده درست واستوار یافتم، آیا تو هم آنچه را که پروردگارت وعده کرده درست واستوار یافتى؟سپس فرمود:

«لَقَدْ کانَ لَکَ عِلْمٌ لَوْ نَفَعَکَ، وَ لکِنَّ الشَّیْطانَ أَضَلَّکَ فَأَزَلَّکَ فَعَجَّلَکَ إِلَى النّارِ».(۲)

تو دانشى داشتى; اى کاش (آن دانش) تو را سود مى بخشید. ولى شیطان تو را گمراه کرد ولغزانید وبه سوى آتش کشانید.

——————————————————————————–
۱ . سیره ابن هشام، ج۱، ص ۶۳۹٫
۲ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۱، ص ۳۴۸٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۵۶
چون جسد طلحه را دید، فرمود: براى تو سابقه اى در اسلام بود که مى توانست تو را سود بخشد، ولى شیطان تو را گمراه کرد ولغزانید وبه سوى آتش شتافتى.(۱)

در این بخش از تاریخ جز اینکه امام (علیه السلام) شورشیان را محکوم کرد وهمه اهل آتش را معرّفى نمود، از چیز دیگرى سخن به میان نیامده است، ولى فرقه معتزله مدّعى است که برخى از این افراد پیش از مرگ از کرده خود پشیمان شدند وراه توبه در پیش گرفتند.ابن ابى الحدید، که از سخت ترین مدافعان مکتب اعتزال است، مى نویسد:مشایخ روایت مى کنند که على فرمود طلحه را بنشانند وآن گاه به او گفت:

«یَعُزُّ عَلَیَّ یا أَبا مُحَمَّد أَنْ أَراکَ مُعَفِّراً تَحْتَ نُجُومِ السَّماءِ وَفِی بَطْنِ هذَا الْوادِی. أَبعْدَ جِهادِکَ فِی اللّهِ وَ ذَبِّکَ عَنْ رَسُولِ اللّهِ؟».

براى من ناگوار است که تو را در زیر آسمان ودر دل این بیابان خاک آلوده ببینم. آیا سزاوار بود که پس از جهاد در راه خدا ودفاع از پیامبر خدا دست به چنین کار بزنى؟

در این هنگام شخصى به حضور امام رسید وگفت:من در کنار طلحه بودم. وقتى وى با تیر ناشناسى از پاى در آمد از من استمداد جست وپرسید: تو کیستى؟ گفتم: از یاران امیر مؤمنان. گفت: دستت را بده تا من به وسیله تو با امیر مؤمنان بیعت کنم. سپس با من دست داد وبیعت کرد. امام در این موقع فرمود: خدا خواست که طلحه را در حالى که با من بیعت کرده است، به بهشت ببرد.(۲)

این بخش از تاریخ جز افسانه چیز دیگرى نیست. مگر طلحه عارف به مقام امام (علیه السلام) وشخصیت وحقانیت او نبود؟ این نوع توبه از آنِ کسى است که مدّتى در جهالت بسر برد وسپس پرده جهالت را بدرد وسیماى حقیقت را مشاهده کند، در حالى که طلحه از روز نخست حق وباطل را از هم باز مى شناخت. به علاوه، بر

——————————————————————————–
۱ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۱، ص ۳۴۸٫
۲ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۱، ص ۳۴۸٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۵۷
فرض صحّت این داستان، توبه طلحه، به حکم قرآن کریم، بى فایده است:

(وَلَیْسَتِ التَّوْبَهُ لِلَّذینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّی تُبْتُ الآنَ وَ لاَ الّذینَ یَمُوتُونَ وَهُمْ کُفّارٌ أُولئِکَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِیماً).(النساء:۱۶)

توبه کسانى که کارهاى زشت انجام مى دهند وسپس به هنگام مرگ مى گویند توبه کردم، پذیرفته نیست وچنین است توبه کسانى که مى میرند در حالى که کافرند; براى آنان عذاب دردناک آماده کرده ایم.

گذشته از این، مگر تنها بیعت با امام (علیه السلام) مى توانست گناهان او را شستشو دهد؟ وى، با همکارى زبیر وامّ المؤمنین، سبب ریخته شدن خونهاى زیادى در بصره ودر میدان نبرد شدند وحتى گروهى به فرمان آنها همچون گوسفند ذبح شدند. این نوع تلاشهاى بى مایه نتیجه پیشداورى در باره صحابه رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) است که مى خواهند همه را عادل معرّفى کنند.

سقوط بصره، ارسال نامه ها واعزام عایشه به مدینه
احتمال برخورد نظامى میان سپاهیان امام (علیه السلام) وپیمان شکنان بصره، به وسیله کاروانهاى بازرگانى که پیوسته در بیابانهاى عراق وحجاز وشام در رفت وآمد بودند، در سرزمینهاى اسلامى منتشر شد ومسلمانان واقلیّتى از هواداران عثمان در انتظار خبر وقایع بودند وهر نوع گزارش از شکست وپیروزى براى هر یک از طرفین سرنوشت ساز بود. از این جهت، امام (علیه السلام) پس از صدور دستور تدفین کشتگان وگردش در میدان نبرد وامر به انتقال برخى از اسیران، به خیمه خود بازگشت ودبیر خود عبد اللّه بن ابى رافع را به حضور طلبید ونامه هایى را املاء کرد ودبیر امام نیز همه را به رشته تحریر در آورد. طرف خطاب نامه ها مردم مدینه وکوفه، دو منطقه حساس از جهان اسلام در آن روز بود. در ضمن، نامه اى نیز به خواهر خود امّ هانى دختر ابوطالب نوشت. امام (علیه السلام) با نگارش این نامه ها دوستان را خوشحال

——————————————————————————–

صفحه ۴۵۸
وفرصت طلبان را از اندیشه مخالفت نومید ساخت. شیخ مفید متن همه نامه ها را در کتاب خود(۱) به صورت کامل آورده، ولى طبرى از میان نامه ها فقط متن بسیار کوتاهى از نامه امام (علیه السلام) به مردم کوفه را در تاریخ خود منعکس کرده است وچون وى در این بخش از کتاب خود به نوشته هاى سیف بن عمر اعتماد کرده غالباً حقّ مطلب را ادا ننموده از کنار مطالب حسّاس به سادگى گذشته است.

در نامه اى که امام (طبق نقل طبرى) به مردم کوفه نوشته روز برخورد نظامى را نیمه جمادى الآخر سال سى وشش هجرى ومحلّ درگیرى را نقطه اى به نام «خریبه» ذکر کرده است.

بارى، سرانجام امام (علیه السلام) در روز دوشنبه خریبه را به عزم بصره ترک گفت ووقتى به مسجد بصره رسید، در آنجا دو رکعت نماز گزارد وسپس یکسره به سوى خانه عبد اللّه بن خلف خزاعى، که بزرگترین خانه در بصره بود واز عایشه در آنجا حراست مى شد، رفت. عبد اللّه در عصر خلافت عمر کاتب دیوان بصره بود وچنان که گذشت، او وبرادرش عثمان در نبرد جمل کشته شدند. برخى مى گویند وى عهد رسالت را درک کرده ورسول گرامى (صلى الله علیه وآله وسلم) را دیده بوده است.(۲) هرچند این مطلب ثابت نیست.

وقتى على (علیه السلام) وارد خانه عبد اللّه شد، زن او صفیّه دختر حارث بن طلحه بن ابى طلحه مشغول گریه وزارى بود. همسر عبد اللّه به امام (علیه السلام)اهانت کرد واو را «قاتلُ الأَحِبَّه» و«مُفرِّق الجمع» نامید، ولى امام پاسخى به او نگفت.سپس به اتاق عایشه وارد شد وبر او سلام کرد ودر کنار او نشست واهانت صفیّه را یاد آور شد. حتى به هنگام خروج امام از خانه نیز، صفیه اهانت خود را تکرار کرد که در آن هنگام یاران امام(علیه السلام)تحمّل خود را از دست دادند وهمسر عبد اللّه را تهدید کردند. امام آنان را از هر نوع تعرّض بازداشت وگفت: هرگز از

——————————————————————————–
۱ . الجمل، ص ۲۱۱و ۲۱۳٫
۲ . اسد الغابه، ج۲، ص ۱۵۲٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۵۹
تعرّض به زنان خبرى به من نرسَد.

سخنرانى امام (علیه السلام) در بصره
امام (علیه السلام)، پس از خروج از خانه عبد اللّه، به نقطه مرکزى شهر رفت ومردم بصره با پرچمهاى گوناگون خود با وى تجدید بیعت کردند. حتى مجروحان وکسانى که به نوعى به آنان امان داده شده بود بار دیگر با آن حضرت بیعت کردند.(۱) بر امام (علیه السلام) لازم بود که مردم بصره را از عمق جنایت وزشتىِ کارشان آگاه سازد. از این رو، در حالى که هاله اى از عظمت ونورانیت او را احاطه کرده بود ومردم بصره سراپا گوش بودند، سخنان خود را چنین آغاز کرد:

شما سپاهیان آن زن وپیروان آن شتر بودید.چون صدا کرد او را پاسخ گفتید ووقتى پى شد فرار کردید. اخلاق شما پست وپیمان شما غدر ودین شما نفاق وآب شما شور است. وآن کس که در شهر شما اقامت گزیند در دام گناهانتان گرفتار شود وآن کس که از شما دورى گزیند رحمت حق را دریابد. گویا مى بینم که عذاب خدا از آسمان وزمین بر شما فرود مى آید وبه گمانم همگى غرق شده اید وتنها قلّه مسجدتان، همچون سینه کشتى، بر روى آب نمایان است.(۲)

آنگاه افزود:

سرزمین شما به آب نزدیک واز آسمان دور است. خردهاى شما سبک وافکار شما سفیهانه است. شما (به سبب سستى اراده) هدف تیر اندازان ولقمه چربى براى مفت خواران وشکارى براى درندگان هستید.(۳)

سپس فرمود: اکنون، اى اهل بصره، در باره من چه گمان دارید؟

در این موقع مردى برخاست وگفت: جز خیر ونیکى در باره تو نسبت به خود، گمان نمى بریم. اگر ما را مجازات کنى جا دارد زیرا ما گناهکاریم، واگر ما

——————————————————————————–
۱ . تاریخ طبرى، ج۳، ص ۵۴۵٫
۲ . نهج البلاغه، خطبه ۱۳۰٫
۳ . همان، خطبه ۵۱۴٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۶۰
را ببخشى، عفو براى خدا محبوبتر است.

امام (علیه السلام) فرمود: همه را عفو کردم. از فتنه جویى دورى گزینید. شما نخستین کسانى هستید که بیعت را شکستید وعصاى امّت را دو نیم کردید، از گناه باز گردید وخالصانه توبه کنید.(۱)

نیّت نیک جانشین عمل است
در این هنگام یکى از یاران امام (علیه السلام) گفت: دوست داشتم برادرم در اینجا بود تا پیروزیهاى تو را بر دشمنانت مشاهده مى کرد ودر فضیلت وثواب جهاد شریک مى شد. امام از او پرسید: آیا قلب وفکر برادرت با ما بوده است؟در پاسخ عرض کرد: بلى. امام (علیه السلام)فرمود:

«فَقَدْشَهِدَنا وَ لَقَدْ شَهِدَنا فِی عَسْکَرِنا هذا أَقْوامٌ فِی أَصَّلابِ الرِّجالِ وَ أَرْحامِ النِّساءِ سَیَرْعَفُ بِهِمُ الزَّمانُ وَ یُقْوى بِهِمُ الإیمانُ».(۲)

همانا برادرت نیز در این معرکه با ما بود(وهمچون دیگر مجاهدان شریک اجر وپاداش آن است). نه تنها او، بلکه آنان که هنوز در صُلب پدران ورحِم مادران هستند وزمان به زودى آنان را آشکار مى کند وایمان به وسیله آنان نیرومند مى شود نیز در فضیلت این جهاد شریکند.

این کلام امام (علیه السلام) اشاره به یک اصل تربیتى وپرورشى است وآن اینکه نیّت خوب وبد، از نظر پاداش وکیفر، جانشینِ خود عمل نیز مى گردد. در جاهایى دیگر از نهج البلاغه نیز به این اصل اشاره شده است. از جمله آنجا که مى فرماید:

«أُیُّهَا النّاسُ إِنَّما یَجْمَعُ النّاسَ الرِّضا وَ السَّخَطُ. وَ إِنَّما عَقَرَ ناقَهَ ثَمُودَ رَجُلٌ واحِدٌ فَعَمَّهُمُ اللّهُ بِالْعَذابِ لِما عَمُّوهُ بِالرِّضا».(۳)

——————————————————————————–
۱ . الجمل، ص ۲۱۸٫
۲ . نهج البلاغه، خطبه ۱۲٫
۳ . همان، خطبه ۱۹۶ طبع عبده.
——————————————————————————–

صفحه ۴۶۱
اى مردم، افراد را خشنودى از یک عمل یا خشم از آن به زیر یک پرچم گِرد مى آورد. ناقه ثمود را یک نفر پى کرد ولى عذاب همگى را فرا گرفت، زیرا رضاى به عملِ آن فردْ فراگیر بود.

تقسیم بیت المال
سپاهیان امام (علیه السلام) در این نبرد چیزى را مالک نشدند ودر حقیقت، رزم آنان یک رزم صد در صد الهى بود. زیرا امام (علیه السلام) جز سلاح دشمن همه چیز را به خود آنان واگذار کرد. ازاین جهت، باید بیت المال را میان آنان تقسیم مى کرد. وقتى دیدگان امام (علیه السلام) به آن افتاد دستها را بر هم زد وگفت: «غُرِّی غَیْرِی». (یعنى برو دیگرى را بفریب.) موجودى بیت المال ششصد هزار درهم بود که همه را در میان سپاهیان تقسیم کرد وبه هریک پانصد درهم رسید، در پایان تقسیم، پانصد درهم باقى ماند که آن را براى خود اختصاص داد. ناگهان فردى در رسید ومدّعى شد که در این نبرد شرکت داشته ولى نام او از قلم افتاده است. امام (علیه السلام)آن پانصد درهم را نیز به او داد وفرمود:

سپاس خدا را که از این مال چیزى به خود اختصاص ندادم.(۱)

اعزام عایشه به مدینه
عایشه به جهت انتساب به رسول اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) از احترام خاصى برخوردار بود. امام (علیه السلام) مقدّمات سفر او را، از مرکب وتوشه راه، فراهم ساخت وبه محمّد بن ابى بکر دستور داد که در معیت خواهر خود باشد واو را به مدینه برساند وبه همه یاران مدنى خود، که علاقه مند بودند به مدینه باز گردند، اجازه داد که عایشه را تا مدینه همراهى نمایند وبه این نیز اکتفا نکرد وچهل تن از زنان با شخصیت بصره را همراه او روانه مدینه کرد.

——————————————————————————–
۱ . تاریخ طبرى، ج۳، ص ۵۴۷٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۶۲
روز شنبه، نخستین روز از ماه رجب سال سى وشش، روز حرکت تعیین شد. در هنگام حرکت گروهى از مردم او را مشایعت کردند ومراسم تودیع را انجام دادند. عایشه در برابر محبتهاى امام (علیه السلام) بى اختیار منقلب شد وبه مردم گفت: فرزندانم، برخى از ما بر برخى دیگر پرخاش مى کند، ولى این کار سبب تعدّى نگردد. به خدا سوگند، میان من وعلى، جز آنچه میان زن وبستگان او رخ مى دهد، چیز دیگرى نبود. او،گرچه مورد خشم من قرار گرفت، از اخیار ونیکان است. امام (علیه السلام) از سخنان عایشه تشکر کرد وخود افزود:مردم، وى همسر پیامبر شماست. آن گاه او را چند میل مشایعت کرد.

شیخ مفید مى نویسد:

چهل زن که به فرمان امام (علیه السلام) در معیت عایشه قرار گرفتند به ظاهر لباس مردان پوشیدند تا بیگانگان آنان را مرد بینگارند وافکار ناروا به ذهن احدى در باره آنان وهمسر رسول اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) خطور نکند. عایشه نیز تصوّر مى کرد که على (علیه السلام) مأموران مرد را بر حفاظت او گمارده است وپیوسته از این کار گله مى کرد. وقتى به مدینه رسید وآنان را زنانى دید که لباس مردان پوشیده اند از اعتراض خود پوزش طلبید وگفت: خدا فرزند ابوطالب را پاداش نیک دهد که حرمت رسول خدا را در مورد من رعایت کرد.(۱)

نصب استانداران
در دوران خلافت عثمان امور استان مصر به دست عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح اداره مى شد ویکى از عوامل شورش مصریان بر خلیفه اعمال زشت وننگین او بود، تا آنجا که به اخراج او از مصر انجامید. در آن زمان محمّد بن ابى حذیفه در مصر بود وپیوسته از والى مصر وخلیفه انتقاد مى کرد. وقتى مصریان، به عزم مدینه ومحاکمه خلیفه، وطن خود را ترک گفتند، اداره امور مصر را به محمّد بن حذیفه

——————————————————————————–
۱ . الجمل، ص ۲۲۱٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۶۳
واگذار کردند واو در این منصب باقى بود تا اینکه امام (علیه السلام) قیس بن سعد بن عباده را براى اداره استان مصر نصب کرد.

طبرى اعزام قیس را در سال واقعه جمل مى داند، ولى برخى از مورخان، مانند ابن اثیر(۱)، تاریخ اعزام قیس را به مصر، ماه صفر مى داند. اگر مقصود صفرِ سال سى وششم باشد، طبعاً پیش از واقعه جمل بوده است واگر صفرِ سال سى وهفتم باشد، در این صورت شش ماه واندى پس از آن صورت گرفته بوده; در حالى که طبرى تاریخ اعزام را سال سى وشش هجرى که سال واقعه جمل است ضبط کرده است.

بارى، امام (علیه السلام) خلید بن قرّه یربوعى را استاندار خراسان وابن عبّاس را استاندار بصره قرار داد وتصمیم گرفت که خاک بصره را به عزم کوفه ترک گوید. پیش از ترک بصره، جریر بن عبد اللّه بجلى را روانه شام ساخت که با معاویه گفتگو کند تا پیروى خود را از حکومت مرکزى، که در رأس آن امام بود، اعلام دارد.(۲)

به سبب اهمیتى که بصره داشت وشیطان در آنجا تخم ریزى کرده بود، امام (علیه السلام) ابن عبّاس را استاندار وزیاد بن ابیه را مأمور خراج وابو الأسود دوئلى را معاون آن دو قرار داد.(۳) به هنگام معرفى ابن عبّاس به مردم، امام (علیه السلام) سخنرانى بسیار لطیف وشیرینى کرد که شیخ مفید آن را در کتاب «الجمل» نقل کرده است.(۴)

طبرى مى گوید:امام به ابن عبّاس گفت:«إِضْرِبْ بِمَنْ أَطاعَکَ مَنْ عَصاکَ، وَ تَرَکَ أَمْرَکَ»(۵) یعنى: با مطیعان عاصیان را وآنان را که امر تو را تبعیّت نمى کنند بکوب.

وقتى امام (علیه السلام) سرزمین بصره را ترک مى گفت با خداى خود چنین مناجات کرد:

——————————————————————————–
۱ . تاریخ ابن اثیر، ج۳، ص ۲۶۸٫
۲ . همان، ج۳، صص ۵۶۰ـ ۵۴۶٫
۳ . تاریخ جمل، ص ۳۲۴٫
۴ . تاریخ جمل، ص ۳۲۴٫
۵ . تاریخ طبرى، ج۳، ص ۵۴۶٫
——————————————————————————–

صفحه ۴۶۴
«اَلْحَمْدُ للّهِ الَّذِی أَخْرَجَنِی مِنْ أَخْبَثِ الْبِلادِ»: سپاس خدا را که مرا از ناپاکترینِ شهرها بیرون برد.

بدین طریق، نخستین غائله در حکومت امام (علیه السلام) پایان یافت وآن حضرت رهسپار کوفه شد تا نقشه تعقیب معاویه را بریزد وسرزمین پهناور اسلامى را از عناصر فاسد وخود کامه پاک سازد.

دسته: علی (ع) | نويسنده: admin


ارسال نظر

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

بایگانی شمسی

تقویم شمسی

آبان ۱۳۹۷
د س چ پ ج ش ی
« مهر    
 123456
۷۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳
۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰
۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷
۲۸۲۹۳۰  
No Image No Image