امام حسن مجتبی(ع )

دسته: امام حسن مجتبی (ع)

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

امام حسن( ع )

سپاس و ستایش خداى را ، پروردگار جهانیان ، و درود و رحمت او بر محمد و خاندان و یارانش باد .
پدرش ، امیر مؤمنان على بن ابیطالب و مادرش مهتر زنان فاطمه دختر پیامبر خدا است – درود و رحمت خدا بر آنان -
در تاریخ ، از این کوتاهتر و در عالم نسب ها ، از این پر شرافت تر ، نسبى وجود ندارد .
در شهر مدینه ، شب نیمه ى ماه رمضان سال سوم هجرت ، تولد یافت فرزند نخستین پدر و مادرش بود رسول اکرم – صلى الله علیه و آله – بلافاصله پس از ولادتش ، او را گرفت ، در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت سپس براى او گوسفندى قربانى کرد ، سرش را تراشید و هموزن موى سرش – که یکدرم و چیزى افزون بود – نقره به مستمندان داد ، دستور داد تا سرش را عطر آگین کنند و از آن هنگام ، آئین عقیقه و صدقه دادن به هموزن موى سر نوزاد ، پدید آمد .
او را حسن نام داد و این نام در جاهلیت سابقه نداشت و کنیه ى او را ابو محمد نهاد و این تنها کنیه ى اوست.
لقب هاى او : السبط است و السید و الزکى و المجتبى و التقى .
همسران او عبارتند از : ( ام اسحاق) دختر طلحه بن عبیدالله ، ( حفصه) دختر عبدالرحمن بن ابى بکر ، ( هند) دختر سهیل بن عمرو و ( جعده) دختر اشعث بن قیس و این آخرین ، همان است که به اغواى معاویه او را مسموم و شهید کرد .

بیاد نداریم که تعداد همسران او در طول زندگى اش از هشت یا ده – به اختلاف دو روایت – تجاوز کرده باشد با این توجه که ( ام ولد) هایش ( ۲ ) هم داخل در همین عددند.
مردم به او ازدواج هاى زیادى نسبت داده و در تعیین عدد آن به میل خود راه مبالغه پیموده اند برایشان پوشیده مانده که ازدواجهاى زیادى که با این اعداد بدان اشاره کرده اند و بعضى ها هم آنرا وسیله ى عیبجوای قرار داده اند ، اگر هم بوده بمعناى ازدواج براى شرکت در زندگى نبوده بلکه حوادثى بوده که اوضاع و احوال قانونى و شرعى آنرا ایجاب میکرده و قهرا در این موارد ازدواج و طلاق هم از هم جدا نیست و این خود دلیل وضع و موقعیت مخصوص این ازدواج هاست .
یقینا ازدواج زیاد در صورتى که شرایط و اوضاع قانونى و شرعى آنرا ایجاب کند ، در خود ملامت نخواهد بود ، بلکه این خود با توجه بموجباتى که آن شرائط را پیش مىآورده ، نشانه ى قدرت امام در عقیده ى مردم مى باشد ولى عیبجویان شتابزده نه حقیقت را دانسته اند و نه نادانى خود را و اگر پاسخ امام حسن را به ( عبدالله بن عامر بن کریز) که آن حضرت با زن قبلى او ازدواج کرده بود – مى شنیدند ، زبان انتقاد ، در کام میبردند .
فرزندان آنحضرت از دختر و پسر ۱۵ نفر بوده اند ، بنام هاى : زید ، حسن ، عمرو ، قاسم ، عبدالله ، عبدالرحمن ، حسن اثرم ، طلحه ، ام الحسن ، ام الحسین ، فاطمه ، ام سلمه ، رقیه ، ام عبدالله و فاطمه نسل او فقط از دو پسرش : حسن و زید ، باقى ماند و از غیر ایندو انتساب به آنحضرت درست نیست .
هیچکس از جهت منظر و اخلاق و پیکر و رویه و مجد و بزرگوارى ، به رسول اکرم شبیه تر از او نبود) وصف کنندگانش او را این چنین ستوده اند و گفته اند :
داراى رخساره اى سفید آمیخته به اندکى سرخى ، چشمانى سیاه ، گونه ای هموار ، محاسنى انبوه ، گیسوانى مجعد و پر ، گردنى سیمگون ، اندامى متناسب ، شانه ای عریض ، استخوانى درشت ، میانى باریک ، قدى میانه ، نه چندان بلند و نه کوتاه ، سیمای نمکین و چهره ای در شمار زیباترین چهره ها بود .
و یا چنانکه شاعرى سرود :
هیچ زیبای و حسنى بخاطر هوشمندان نگذشته .
مگر آنکه او را از آن زیبای ، بهره ای خاص بود .
پیشانى او در زیر طره ى گیسویش بدان میمانست که :
ماه تمامى ، تاجى از شام تاریک ، بر سر نهاده باشد.
بوى دلاویز او ، از ( عنبر) خاکیان برتر بود –
و از مشک آنان گفتى که آن عطرى آسمانى است .
ابن سعد گفته است : ( حسن و حسین به رنگ سیاه ، خضاب میکردند) .
و اصل بن عطاء گفته است : ( در حسن بن على ، سیماى پیمبران و درخشندگى پادشاهان بود).
بیست و پنج بار حج کرد پیاده ، در حالیکه اسبهاى نجیب را با او یدک مى کشیدند .
هرگاه از مرگ یاد مى کرد میگریست و هرگاه از قبر یاد مى کرد مى گریست و هر گاه محشر را و عبور از صراط را بیاد مىآورد میگریست و هرگاه بیاد ایستادن بپاى حساب مى افتاد آن چنان نعره مى زد که بیهوش مى شد و چون بیاد بهشت و دوزخ مى افتاد همچون مار گزیده بخود مى پیچید ، از خدا طلب بهشت مى کرد و به او آتش پناه مى برد .
و چون وضو مى ساخت و بنماز مى ایستاد ، بدنش بلرزه مى افتاد و رنگش زرد مى شد .
سه نوبت ، دارائیش را با خدا تقسیم کرد و دو نوبت از تمام مال خود براى خدا گذشت و با این همه ، در تمامى حالات بیاد خدا بود گفته اند : ( در زمان خودش آنحضرت عابدترین مردم و بى اعتناترین مردم به زیور دنیا بود).
در سرشت وطینت او برترین نشان هاى انسانیت وجود داشت هر که او را میدید به دیده اش بزرگ مىآمد و هر که با او آمیزش داشت بدو محبت مى ورزید و هر دوست یا دشمنى که سخن یاخطبه ى او را مى شنید ، به اسانى درنگ مى کرد تا او سخن خود را تمام کند و خطبه اش را بپایان برد .
ابن زبیر ( بنقل ابن کثیرج ۸ ص ۳۷ ) گفته است : ( بخدا ، زنان از مثل حسن بن على نمى شکیبند .
محمد بن اسحاق گفت : ( پس از رسولخدا ( ص ) هیچکس از حیث آبرو و بلندى قدر ، به حسن بن على نرسید بر در خانه اش فرش مى گستردند و چون او از خانه بیرون مىآمد و آنجا مى نشست راه بسته مى شد و باحترام او کسى از برابرش عبور نمیکرد و او چون مى فهمید ، بر میخاست و بخانه میرفت و آنگاه مردم رفت و آمد میکردند) .
در راه مکه از مرکبش فرود آمد و پیاده براه ادامه داد ، در کاروان کسى نماند که بدو تأسى نجوید و پیاده نشود ، حتى سعد بن ابى وقاص که پیاده شد و در کنار آنحضرت راه افتاد .
( مدرک بن زیاد) به ابن عباس – که براى حسن و حسین رکاب گرفته بود و لباسشان را مرتب میکرد – گفت : ( تو از اینها سالخورده ترى ! رکاب برایشان میگیرى ؟) وى جواب داد : ( اى فرو مایه ى پست ! تو چه میدانى اینها کى اند ! اینها پسران رسولخدایند آیا این موهبتى از جانب خدا بر من نیست که رکابشان را بگیرم و لباسشان را مرتب کنم ؟) ! .
با این شأن و منزلت ، تواضعش چنان بود که : روزى بر عده ای مستمند میگذشت و آنها پاره هاى نان را بر زمین نهاد ، و خود روى زمین نشسته بودند و میخوردند چون حسن بن على را دیدند گفتند : (( اى پسر رسولخدا بیا با ما هم غذا شو ! )) فورا از مرکب فرود آمد و گفت : ( خدا متکبران را دوست نمیدارد ) و با آنان به غذا خوردن مشغول شد آنگاه آنها را به میهمانى خود دعوت کرد ، هم غذا بانان داد و هم پوشاک .
بخشش و کرم او آنچنان بود که مردى حاجت نزد او آورد آن حضرت باو گفت : ( حاجتت را بنویس و به ما بده) و چون نامه ى او را خواند ، دو برابر خواسته اش بدو بخشید یکى از حاضرین گفت : این نامه چقدر براى او پر برکت بود ، اى پسر رسولخدا ! فرمود : ( برکت آن براى ما بیشتر بود ، زیرا ما را از اهل نیکى ساخت مگر نمیدانى که نیکى آن است که بى خواهش به کسى چیزى دهند و اما آنچه پس از خواهش مى دهند ، بهاى ناچیزى است در برابر آبروى او شاید آنکس شب را با اضطراب و میان بیم و امید بسر برده و نمیدانسته که آیا در برابر عرض نیازش ، دست رد به سینه ى او خواهى زد یا شادى قبول به او خواهى بخشید و اکنون با تن لرزان و دل پر تپش نزد تو آمده ، آنگاه اگر تو فقط بقدر خواسته اش باو ببخشى ، در برابر آبروای که نزد تو ریخته بهاى اندکى باو داده ای) وقتى به شاعرى ، عطیه ای داد یکى از حاضرین گفت : سبحان الله ! به شاعرى که معصیت خدا میکند و بهتان مى زند ، بخشش مى کنى ؟ فرمود : ( بنده ى خدا ! بهترین بخشش از مال آن است که با آن آبروى خود را نگاه دارى همانا یکى از انواع جویا شدن خیر آن است که از شر بپرهیزى) .
مردى از او چیزى خواست به او پنجاه هزار در هم و پانصد دینار عطا کرد و فرمود : ( کسى را براى حمل این بار حاضر کن) و چون کسى را حاضر کرد ، رداى خود را بدو داد و گفت : ( این هم اجرت باربر) .
عربى نزد او آمد فرمود : ( هر چه ذخیره داریم باو بدهید) بیست هزار درهم بود همه را به عرب دادند گفت : مولاى من ! اجازه ندادى که حاجتم را بگویم و مدیحه ای در شأن تو بخوانم ! آنحضرت در پاسخ ، اشعارى انشاء کرد بدین مضمون که :( بیم فرو ریختن آبروى آنکس که از ما چیزى مى خواهد ، موجب مى شود که ما پیش از خواهش و سئوال او بدو ببخشیم) .
مدائنى روایت کرده که : ( حسن و حسین و عبدالله بن جعفر به راه حج میرفتند توشه و تنخواه آنان گم شد گرسنه و تشنه به خیمه ای رسیدند که پیرزنى در آن زندگى میکرد ، از او آب طلبیدند گفت : این گوسفند را بدوشید و شیر آن را با آب بیامیزید و بیاشامید چنین کردند سپس از او غذا خواستند ، گفت : همین گوسفند را داریم ، بکشید و بخورید یکى از آنان گوسفند را ذبح کرد و از گوشت آن مقدارى بریان کرد و همه خوردند و سپس همانجا بخواب رفتند هنگام رفتن به پیرزن گفتند : ما از قریشیم ، به حج میرویم ، چون باز گشتیم نزد ما بیا با تو به نیکى رفتار خواهیم کرد و رفتند .
شوهر زن که آمد و از جریان خبر یافت ، گفت واى بر تو ! گوسفند مرا براى مردمى ناشناس میکشى ، آنگاه میگوای : از قریش بودند ! ؟ .
روزگارى گذشت و کار بر پیرزن سخت شد ، از آن محل کوچ کرد و به مدینه عبورش افتاد حسن بن على او را دید و شناخت ، پیش رفت و گفت : مرا مى شناسى ؟ گفت نه ! گفت : من همانم که در فلان روز مهمان تو شدم و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دینار زر باو دادند آنگاه او را نزد برادرش حسین بن على فرستاد ، آنحضرت نیز به همان اندازه بدو بخشید و او را نزد عبدالله بن جعفر فرستاد و او نیز عطای همانند آنان باو داد) .
دو مرد ، یکى از بنى هاشم و دیگرى از بنى امیه با یکدیگر مجادله داشتند این میگفت قوم من بزرگوارترند و آن میگفت قوم من قرار شد هر یک نزد ده نفر از مردم قوم و طایفه ى خود بروند و چیزى بخواهند اموى نزد ده تن از بنى امیه رفت ، هر یک ده هزار درهم باو دادند و اما هاشمى ، ابتدا نزد حسن بن على آمد ، آنحضرت دستور داد صدو پنجاه هزار درهم باو بدهند ، سپس نزد حسین بن على رفت ، آنحضرت پرسید : پیش از من به کسى مراجعه کرده ای ؟ گفت : آرى ؟ به برادرت حسن فرمود : من قدرت ندارم بر عطیه ى سرور خود چیزى بیفزایم و او نیز صد و پنجاه هزار درهم به این سائل داد مرد اموى آمد با صد هزار درهم که از ده کس گرفته بود و مرد هاشمى آمد با سیصد هزار درهم که از دو تن گرفته بود اموى از این تفاوت خشمگین شد ، پول را به صاحبانش رد کرد و آنان هم پذیرفتند و هاشمى نیز همین کار را کرد ولى حسین نپذیرفتند و گفتند : خواهى بردار و خواهى بر خاک بیفکن ، ما عطاى خود را باز نمى ستانیم .
روزى غلام سیاهى را دید که گرده ى نانى در پیش نهاده ، یک لقمه میخورد و یک لقمه به سگى که آنجاست میدهد از او پرسید : چه چیز تو را به اینکار وامیدارد ؟ گفت : شرم میکنم که خودم بخورم و باو ندهم حسن علیه السلام باو فرمود : از اینجا حرکت نکن تا من برگردم و خود نزد صاحب آن غلام رفت ، او را خرید ، باغى را هم که در آن زندگى میکرد خرید ، غلام را آزاد کرد و باغ را بدو بخشید .
و بجز اینها ، سخن در کرم و بخشش او فراوان است که ما اکنون در صدد بیان آنها نیستیم .
حلم و گذشت او چنان بود که – بگفته ى مروان – با کوه ها برابرى میکرد .
زهد و بى اعتنای او به زیور دنیا آنچنان بود که ( محمد بن على بن الحسین بن بابویه) ( متوفى بسال ۳۸۱ هجرى ) کتابى را بنام : زهد الحسن علیه السلام بدین صفت او اختصاص داد و در این باره همین بس که از همه ى دنیا یکباره بخاطر دین صرفنظر کرد .
او سرور جوانان بهشت و یکى از دو نفرى است که دودمان پیامبر منحصرا از نسل آنان بوجود آمد ، و یکى از چهار نفرى است که رسول خدا با آنان به مباهله ى نصاراى نجران حاضر شد ، و یکى از پنج نفر اصحاب کساء ، و یکى از دوازده نفرى است که خدا فرمانبرى آنان را بر بندگانش واجب و فرض ساخته و او یکى از کسانى است که در قرآن کریم پاک و منزه از پلیدى معرفى شده ، و یکى از کسانى است که خدا دوستى آنان را پاداش رسالت پیامبر دانسته ، و یکى از آنانکه رسول اکرم ایشانرا هموزن قرآن و یکى از دو دست آویزگران وزن قرار داده و او ریحانه ى رسولخدا و محبوب اوست و آنکسى است که پیامبر دعا میکرد خدا دوستدار او را دوست بدارد .
افتخارات او بقدرى است که یاد کردن آنها بطول مى انجامد و تازه پس از بیانى دراز باخر نمى رسد .
پس از وفات پدرش ، مسلمانان با او به خلافت ، بیعت کردند در همان مدت کوتاه حکومتش ، به بهترین شکلى کارها را اداره کرد در پانزدهم جمادى الاولى سال ۴۱ ( بنابر صحیح ترین روایتها ) با معاویه قرار صلح منعقد ساخت و با اینکار هم دین را حفظ کرد و هم مؤمنان را از قتل نجات داد و در اینکار بر طبق آموزش خاصى که بوسیله ى پدرش از پیامبر دریافت کرده بود ، عمل نمود دوران خلافت رسمى و ظاهرى او هفت ماه و بیست و چهار روز بود .
پس از امضاى قرار داد صلح ، به مدینه بازگشت و در آن شهر اقامت گزید و خانه ى او براى ساکنان و واردان آن شهر ، دومین حرم شد و او خود در این هر دو حرم ، جلوه گاه هدایت و فرازگاه دانش و پناه گاه مسلمانان گشت دور و بر او مردمى از شهرهاى دور دست گرد آمدند براى فهم و شناخت دین و سپس رفتن و قوم خود را از قهر و عذاب بیم دادن و اینها همان شاگردان و حاملان دانش او و راویان از او بودند و حسن بن على بخاطر علم و دانش فراوانى که خدا بدو ارزانى داشته بود و هم بخاطر قدر و منزلت بلندى که در دل مردم داشت ، توانترین بشر بود براى پیشوایى امت و رهبرى فکرى آنان و درست کردن عقایدشان و متحد ساختن و بهم بستن ایشان .
نماز صبحگاه را که میخواند ، تا بر آمدن آفتاب در مسجد رسول خدا مى نشست و به ذکر خدا مى پرداخت .
بزرگان و برگزیدگان مردم گرد او مى نشستند و او با آنان سخن میگفت ابن صباغ ( در کتاب الفصول المهمه ص ۱۵۹ ) مى نویسد : ( مردم گرد او جمع مى شدند و او با سخنان خود عقده هاى علمى را مى گشود و ایرادهاى مخالفین را پاسخ مى داد).
چون حج میگزارد ، در هنگام طواف مردم براى اینکه باو سلام کنند آنچنان از دحام میکردند که گاه نزدیک بود خود او پایمال شود !
او را بارها مسموم کردند ( در یکى از فصول کتاب مشروحا خواهد آمد ) در آخرین بار بود که احساس خطر کرد ، به برادرش حسین علیه السلام گفت : ( من بزودى از تو جدا خواهم شد و به پروردگارم خواهم پیوست بدان که مرا مسموم کرده و کبدم را تباه ساخته اند من خود ، عامل و سبب اینکار را مى شناسم و در پیشگاه خدا از مسبب آن داد خواهى خواهم کرد ، سپس فرمود : ( مرا در کنار رسولخدا بخاک سپار زیرا من به او و خانه ى او اولیترم ( ۳ ) ، ولى اگر نگذاشتند تو را به حق آن پیوندى که به خدا نزدیکت ساخته و به خویشاوندى نزدیکى که با پیامبر خدا دارى سوگند میدهم که نگذارى بخاطر من قطره ى خونى ریخته شود ، بگذار تا رسول خدا را ملاقات کنیم و نزد او از دشمنان داد خواهى نمائیم و جفاى مردم را باو باز گوئیم ) .
سپس سفارشهاى لازم را درباره ى خاندان و فرزندانش و آنچه از خود بجا گذارده بود باو کرد و او را به آنچه پدرشان على در لحظه ى مرگ وصیت کرده بود ، وصیت نمود و جانشینى او را به شیعیان اعلام کرد و در روز ۱۷ ماه صفر سال ۴۹ وفات یافت .
ابوالفرج اصفهانى نوشته است : ( معاویه میخواست براى پسرش یزید بیعت بگیرد و در انجام این منظور ، هیچ چیز براى او گرانبارتر و مزاحمتر از حسن بن على و سعد بن ابى و قاص نبود بدینجهت هر دو را با وسائل مخفى مسموم کرد) .
و بسى روشن است که فجایع بزرگى از این نوع ، همچون تازیانه ای بر پیکر خواب رفته و تخدیر شده ى مردم بود که شعور و درک آنان را بر مى انگیخت و احساس درد را در آنان زنده مى ساخت اقطار اسلامى دهان بدهان خبر این پیشامد بزرگ را پخش کردند ، در هر گوشه ، موج شیون مردم از زمینه ى شورشى خبر میداد و در هر سال ، بلند شدن غوغای ، دستگاه حکومت را به انقلابى تهدید میکرد و خداى سبحان مى گوید :( ستمگران بزودى خواهند دانست که به چه سر انجامى دچار مى شوند) .
سبط ابن جوزى به سند خود از ابن سعد و او از واقدى روایت کرده : حسن بن على در هنگام احتضار گفت مرا در کنار پدرم – یعنى رسول اکرم – دفن کنید امویان و مروان حکم و سعید بن العاص – که والى مدینه بود بپا خاستند و نگذاشتند ! ابن سعد مى گوید : یکى از مخالفان عایشه بود که گفت : (هیچکس نباید با رسول خدا دفن شود) .
ابوالفرج اموى اصفهانى روایت کرده : چون خواستند حسن ابن على را بخاک سپارند ، آن زن بر استرى نشست و بنى امیه و مروان و هر کس از یاوران و سپاهشان که در آنجا بود ، به کمک برداشت و اینجا بود که گوینده ای گفت : ( یک روز بر استر و یک روز بر شتر) .
مسعودى نیز سوار شدن عایشه را بر استر خاکسترى رنگ و دومین فرماندهى او را بر امویان بر ضد خاندان پیغمبر ، ذکر کرده و گفته است : ( قاسم پسر محمد بن ابى بکر نزد عایشه آمد و گفت : عمه ! ما هنوز سرمان را از داستان ( شتر سرخ) بر نشسته ایم ، مى خواهى داستان ( استر خاکسترى) را هم به آن بیفزای ؟ ! عایشه بر اثر این سخن بازگشت ( ۴ ) .
انبوهى از مردم گرد حسین بن على مجتمع شده گفتند : ما را با آل مروان واگذار ، بخدا قسم آنان در دست ما بسى حقیر و ناچیزند فرمود : ( برادرم وصیت کرده که نباید بخاطر او قطره ای خون ریخته شود و اگر این سفارش نمى بود میدیدید که شمشیرهاى خدا با آنان چه میکند .
آنها عهد میان ما و خود را شکستند و شرائط ما را زیر پا نهادند) با این سخن به شرائط صلح اشاره مى کرد .
حسن بن على را از آنجا به قبرستان بقیع بردند و در کنار قبر جده اش فاطمه بنت اسد بخاک سپردند در کتاب ( الاصابه) از واقدى و او از ثعلبه نقل مى کند که گفت : روزى که حسن بن على وفات یافت و در بقیع مدفون شد ، من حاضر بودم انبوهى جمعیت آنچنان بود که اگر در بقیع سوزنى مى افکندند بر سر انسانى مى افتاد و به زمین نمى رسید
________________________________________
پی نوشت ها
۱- نام این کتابها را در ضمن شرح حال مؤلفان آنها در کتب رجال مانند : فهرست ابن الندیم و رجال نجاشى و میتوان یافت از کتابهاى دیگرى نیز در موضوعات صلح و شهادت حضرت حسن بن على در این کتاب یاد شده که نامبردن همه ى آنها در اینجا – با توجه به اینکه از خود کتابها اثرى در دست نیست – بیهوده است
۲- ( ام ولد) کنیزى است که از صاحب خود داراى فرزند مى شود و همین موجب آزادى او پس از مرگ صاحبش مى باشد ( م )
۳- اولویت به پیامبر از اینرو که فرزند و پاره ى تن بلکه جزای از او بود و کسى از فرزند به پدر و از جزء به کل نزدیکتر و اولیتر نیست و اما اولویت به خانه ى پیامبر بدین جهت که او وارث شرعى مادرش صدیقه ى طاهره و او یگانه وارث پدرش رسول خدا بود فاطمه از پدر ارث مى برد همچنان که سلیمان از داود و دلیلى نیست که عمومات ارث در این مورد تخصیص خورده باشد .
صیغه ى تفضیل ( در کلمه احق یعنى اولیتر و سزاوارتر ) نظر به ابوبکر و عمر دارد که بخاطر سهمى که دختر هر یک در خانه ى رسول اکرم داشتند در آنجا مدفون شدند ، و عمل آنان دلالت میکند بر اینکه بعقیده ى آنان ، زوجه از زمین نیز ارث میبرد و این مساله ای است مورد اختلاف علماى اسلام تا امروز بارى ، عایشه و حفصه – بنابر اینکه از خانه ى رسول اکرم ارث میبردند – هر کدام داراى یک سهم از هفتاد و دو سهم بودند چون آنها دو نفر از ۹ همسر پیامبر بودند و سهم همه ى همسران مجموعا یک هشتم از خانه بود یعنى سهم هر یکى ، یک نهم از یک هشتم مجموع خانه بوده است امروز براى ما وسعت اطاق پیغمبر معلوم نیست ولى باید فرض کنیم که ۷۲ قبر در آن مى گنجیده است ! و اگر نه باید گفت که ورثه ى صدیقه ى طاهره اجازه ى دفن آندو نفر را در آن اطاق داده اند راه دیگرى که وجود ندارد به هر صورت باید اعتراف کرد که حسن فرزند زهرا به پیغمبر و خانه ى او از هر کس اولیتر و سزاوارتر بوده است .
۴ – مانند این نکوهش و سرزنش مؤدبانه را بیهقى نیز در ( المحاسن و المساوى ) ( ج ۱ : ۳۵ ) از حسن بصرى نقل کرده ، گوید : احنف بن قیس در روز جنگ جمل به عایشه گفت : یا امیرالمؤمنین ! آیا از پیامبر خدا درباره ى این راه سفارشى و سخنى شنیده ای ؟ گفت : نه ، ابدا ! گفت : آیا در اینباره در قرآن چیزى خوانده ای ؟ گفت : قرآن همان است که شما مى خوانید گفت : آیا هیچ دیده ای که رسول خدا در آنوقت که مسلمانان در اقلیت بودند و مشرکان در اکثریت ، از زنان خود یارى طلبیده باشد ؟ گفت : نه هرگز ! احنف گفت : در این صورت پس ما چه گناهى کرده ایم ؟ !.

موقعیت سیاسى

——————————————————————————–

پیش از بیعت
براى روشن شدن موضوعى همچون موضوع مورد بحث ما – که بطور دقیق نمیتوان گفت تا چه حدى تحت تأثیر قضایاى گذشته و همزمان بوده – کافى است که فقط اندکى به عقب بازگشته و برخى از اوضاع اجتماعى صدر اول را که مسلمانان پس از دوران نبوت ، براى نخستین بار بدان رو آوردند ، بررسى کنیم ، با توجه به اثر عمیق شخص نبى اکرم در نفوس مسلمانان و تسلط و قدرت وى بر سازندگى جامعه و دست خلاقى که در پدید آوردن عناصر نشاط و تحرک در پیروان خود داشت .
و در این مورد که ما از خاطرات گذشته براى ترسیم یک چهره ى زودگذر ، الهام مى گیریم ، کافى است که از هر جریانى فقط ارتباط آن را با موضوع خود و یا فقط جریانات مربوط به این موضوع را ذکر کنیم تا در پرتو این اسلوب ، میزان تأثیر قضایاى گذشته را در موضوع مورد بحث ، بدست آوریم.
بزرگترین حادثه در تاریخ اسلام ، در گذشت پیامبر خدا و از بین رفتن این تشعش آسمانى بود که بر همه ى جهان فیض مى بخشید با این حادثه ، عالم در ظلمتى شر آفرین فرو رفت و زمین با مرگ پیامبر از آسمان منقطع گشت ، زیرا وحى همچون قاصدى میان آسمان و زمین و مایه ى پیوند آن دو بیکدیگر بود و مگر ممکن است زمین از آسمان بى نیاز گردد در حالیکه رزقش در آنجا و زندگیش و نشاطش و نورش و دینش از آنجا است راستى اگر این جدای و انقطاع ، نهای و قطعى و همیشگى میبود ، براى دنیا وحشتى از این بالاتر و براى مسلمانان زیانى از این گرانبارتر تصور نمى شد .
ولى رسول خدا – صلى الله علیه و آله – آزمایش دشوار و مصیبت بزرگى را که مسلمانان بر اثر انقطاع وحى ، بطور طبیعى بدان دچار خواهند شد ، از پیش ادراک کرد و از روى مهر و رافتى که به مؤمنان داشت ، به آنها خبر داد که میان آنان و آسمان ، رشته ى واحدى برقرار خواهد ماند و مگر پس از اینکه رشته ى وحى منقطع شده ، جز رشته ى آسمانى ، رشته ى دیگرى شایسته ى چنگ زدن و در آویختن مى باشد ؟ فرمود :
( من براى شما چیزى گذاده ام که تا وقتى بدان چنگ در زنید ، گمراه نخواهید شد : کتاب خدا را آن ریسمان از آسمان تا زمین بر کشیده و عترت و خاندانم را و این دو هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد تا با من در قیامت دیدار کنند بنگرید تا پس از من چگونه پاس مرا در ایندو باز مانده ، خواهید داشت) ( ۱ )
شایسته ى بحثى که در پیش داریم آن است که قبلا ببینیم : جامعه ى مسلمانان و یا آنانکه مدعى بودند شایسته ى رهبرى و نمایندگى جامعه اند ، با عترت و خاندان رسول اکرم چه روشى در پیش گرفتند تا بتوانیم قضاوت کنیم که چگونه پاس پیامبر را در مورد خاندانش نگاه داشتند و حداقل ، تا آنجا که به بحث ما مربوط است از این موضوع باخبر گردیم .
اگر عترت هر کس ، خاندان و عشیره ى او باشند ، على بارزترین مرد خاندان پیامبر پس از آنحضرت است و اگر فرزندان و نوادگان او باشند ، حسن مهتر فرزندان و ذریه ى آنحضرت است و عرب کلمه ى ( عترت) را در هر دو مورد – هم خاندان و هم فرزندان – بکار میبرد .
آرى ، مقدر شده بود که اجتماع مسلمان ، بلافاصله پس از رحلت رسول اکرم صلى الله علیه و آله به آن دو دستگى و انشعاب تاریخى دچار شود : گروهى به توجیه و تأویل گفته هاى پیامبر پردازند و در مرداب تأویلات خود فرو روند و گروهى دیگر به گفته هاى صریح آنحضرت گردن نهند و بر سر آن گفته ها ایستادگى کنند و رسول اکرم در موضوع نامزدى مقام خلافت سخنان صریح زیادى فرموده که اکنون جاى عرضه کردن آنها نیست و ما اینجا بدانصدد نیستیم که عقیده ى طرفداران تأویل را رد کنیم یا گفته ى گروه دوم را اثبات نمائیم چه ، هر آنچه مورد توافق یا اختلاف میان دو گروه باشد ، در ظرف خود با وضعى خاص واقع شده و بحث و مجادله ى ما واقعیت را دگرگون نخواهد ساخت
لیکن ما به همراهى اهل تأویل و براى اینکه مخالفت آنانرا با گفته هاى صریح پیامبرشان عذر نهیم ، میگوئیم : آنها به نیابت از وحى – که رسول اکرم آنرا پس از خود به قرآن و عترت خویش اختصاص داده بود و در این حدیث و احادیث فراوان دیگر بدان اشاره کرده بود – به نظر یک مسئله ى سیاسى نگریستند و بى آنکه بخواهند با پیغمبر مخالفتى کرده باشند ، آنرا پیش از هر چیز مربوط به مصلحت دانستند و معتقد شدند که لزوم اطاعت فرمان پیامبر در مسائل سیاسى ، وابسته به صلاحدید و نظر پیامبران مجرب و جهاندیده است ، اگر آنان با اراده ى پیامبر توافق داشتند باید آنرا پذیرفت و اگر توافق نداشتند ، نظر آنان ملاک عمل است نه اراده ى پیامبر .
بدین ترتیب ، خلافت از خاندان پیغمبر باز گرفته شد ، و بدین ترتیب ، امکان یافت – و شاید از نظر جمع کثیرى از پیروان محمد صلى الله علیه و آله پسندیده آمد – که معاویه نیز روزى بر سر خلافت اسلامى با دیگران منازعه کند و خود را بدلیل مسن تر بودن براى حکومت شایسته تر بداند ( ۲ ) و جمعى از پیروان قوم همچون ( عمر و بن عاص) و ( مغیره بن شعبه) و ( ابو هریره ى دوسى) نظر اورا تأیید کنند .
این ادعاى معاویه – با تمام اهانتى که در آن به قداست و طهارت اسلام موجود است – در نوع خود بیسابقه نیست ، ریشه ى آنرا میباید در دوره ای جلوتر و در همدستى و توطئه ای قدیمى تر و با اسلوبى برتر و عالیتر جستجو کرد ( ۳ ) .
این مطلب دیرى پوشیده نماند که : سنگ زاویه ى این انحراف و عقبگرد ، همان بود که آنروز در مدینه کار گذارده شد و سفیفه ى بنى ساعده بر محور آن بوجود آمد و در آن ، رشته ای جدید ، بر تافته و به کار گرفته شد که با رشته ى الهى متصل میان آسمان و زمین و مورد نظر رسول اکرم ( ص ) در حدیث مزبور مغایرت داشت رشته ای که خواستند تا آخر با تاریخ همپا و همراه باشد .
و بگفته ى بولس سلامه :
در زیر آن ( سرپوشیده) حوادثى واقع شد .
که بر انگیزنده ى احساسات نهانى و پدید آورنده ى کج رویها گشت .
امواج تمایلات و خواسته های به هر سو پراکنده گشت ، همچون شاخه هاى خار بنى
سبز و نو رسیده ، و پر از تیغه ى خار و پر آفت .
صاحب اصلى خلافت ، در برابر آن جمع تأویلگر ، روشى در پیش گرفت که شایسته ى او و نمایشگر روح بزرگ او و هم ضامن حفظ و حراست اسلام میتوانست بود آخر مگر نه او تنها واسطه ى خلق خدا با آن رشته ى آسمانى و الهى است ؟ .

تا آن اندازه که براى هشیار کردن افکار مسلمانان و توجه دادن ملت به حق از دست رفته اش لازم میدید ، بیعت با مسند نشین خلافت را به تأخیر افکند و پس از آن در برابر الزام دستگاه خلافت ، تسلیم شد و بیعت کرد
(۴) یکى از یارانش از او پرسید : چگونه دست شما را از این منصب ، کوتاه کردند با اینکه از همه کس بدان سزاوارتر بودید ؟ در پاسخ فرمود : ( این یک انحصار طلبى بود که جمعى بدان حرص ورزیدند و جمعى دیگر بزرگوارانه از سر آن گذشتند ، داورى در این قضیه با خداست و باز گشتگاه ، قیامت است و تو اکنون از آنچه بکارت نیاید پیگیرى مکن) ( ۵ ) .

و در این سخن ، نشانه ى کامل نارضای و خشم باطنى و در عین تسلیم و تحمل آنحضرت را میتوان دید .
رقیبانش پرتو نور او را ندیدند ، چشم هاى آنان را پرده ای از کینه و دشمنى فرو گرفته بود ، سابقه و جهاد او و خویشاوندى و دامادى و برادرى او با پیغمبر و دانش و عبادت او و گفته هاى صریح رسولخدا درباره ى او – که آنروز بیش از امروز در دسترس بود – هیچیک را انکار نمیکردند ولى بخاطر همین برترى ها و امتیازات فراوانش بدو کین مى ورزیدند و پیگیرى او را در حقگوای و حقجوای و شمشیر براى او را – که نهال اسلام را در صحنه هاى پیکار مقدس بر نشانده و دشمنان خونین و خونخواهى از میان همین مردم براى صاحب خود تراشیده بود ! – دشمن میداشتند .
جوانى او را بر او خرده میگرفتند چه ، او در آنروز چهارمین دهه عمر را میگذرانید و چه جاى شگفتى اگر پیران سالخورده ، شرط خلافت بلافصل رسولخدا را سنینى در حدود هفتاد سالگى – مثلا – بدانند ؟ ! دیگر توجه نداشتند که در اسلام ، امامت و پیشوای امت نیز منصبى هم چون نبوت است ، هر چه در نبوت رواست در امامت هم رواست و هر چه براى عظمت پیامبرى شایسته نیست ، براى امامت نیز پسندیده نمى باشد و در اینصورت ، دیگر اجتهادى که نتیجه اش شرط بودن پیرى است در مقابل نصب قاطع ، چه ارزشى میتواند داشته باشد ؟ و ملاحظات سیاسى را با وجود گفته هاى خدا و تصریح هاى پیامبر ، چه مایه و وزنى خواهد بود ؟ ! .
سنین عمر على در روز وفات پیامبر صلى الله علیه و آله با سنین عمر عیسى بن مریم در روز عروج به آسمان ، برابر بود شگفتا ! روا بود که عیسى در آخرین روز نبوتش به سى و سه سالگى برسد ولى روا نبود که على در اولین روز پیشوای و امامتش در این مرحله از عمر باشد ؟ ! مرحله ای که خدا براى ساکنان بهشتش در آن جهان مقرر کرده است ! اگر این سن ، بهترین سنین عمر آدمى نمى بود ، خدا آن را براى بندگان برگزیده اش در بهشت معین نمى فرمود .
قرابت و خویشاوندى نزدیک او را با پیغمبر ، نقیصه ى دیگر او میشمردند و ( نمى پسندیدند که نبوت و خلافت در یک خاندان جمع شود) حالا چه شده بود که فضیلتى را نقیصه ای مى دانستند و چگونه خویشاوندى با شکل نزدیکترش را مانع خلافت میشمردند ولى با شکل دور ترش را دلیل خلافت و تنها برهان در برابر رقباى بیگانه سئوالهای بدون پاسخ است .
آنها پنداشتند این به سود اسلام و به مصلحت جامعه ى مسلمانان است که خلافت را از خاندان پیغمبر جدا کنند و میدان را براى فعالیت ها و قدرت نمای هاى خاندانهاى دیگر در راه تصرف عالیترین منصب دینى باز گذارند منصبى که طبیعتا از قلمرو قدرت نمای و تصرف قاهرانه و فاتحانه بسى دور است .
و خلاصه ، منظور و هدف مهمى که پیغمبر با اصرار و احتیاط براى امت و عترت در نظر داشت و بخاطر آن ، خلافت را به عترت سپرد ، از چشم آنان پوشیده ماند .
حوادثى که بعد از این ، در عالم اسلام پیش آمد ، دلهاى بیدار را به حقانیت عمل پیغمبر ( ص ) و خطاى مدعیان متوجه ساخت زیرا همین ( تفکیک خلافت از عترت) بود که آنهمه اختلافات تاریخى خونین را میان دلباختگان خلافت بوجود آورد و آن فجایع بزرگ را در عالم اسلام واقع ساخت و منشاء پیش آمدهاى زیانبخشى را در راه تحقق وضع ایده آل اسلام شد بطوری که اگر خلافت اسلامى از نخستین روز به راه طبیعى و روشن خود مى رفت – یعنى کسى جز خدا در آن دخالتى نمیکرد و اجتهادها و سیاست هاى بشرى آنرا آلوده نمى ساخت ، مسلمانان از این پیشامدها در امان بودند .
( و ما کان لمؤمن ولا مؤمنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امر هم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبینا) ( هیچ مرد و زن مؤمن را مجال آن نیست که چون خدا و رسولش در امرى حکم کردند ، ایشان در امرشان به اختیار و میل خود باشند و هر آنکس که خدا و رسولش را نافرمانى کند به گمراهى نمایانى دچار شده است ) .
مگر این کشمکشهاى خونین و مخاصمتهاى دراز مدت ، میان خاندانهاى بر جسته ى مسلمانان که از نسلى به نسل دیگر به ارث مى رسید ، موجبى غیر از همان باز گذاردن میدان خلافت براى هر کس و ناکسى داشت ؟ و مگر خونریزیهاى فجیعى که در دوره هاى مختلف تاریخ اسلام پیش آمد : میان بنى هاشم و بنى امیه ، میان بنى زبیر و بنى امیه ، میان بنى عباس و بنى امیه ، میان علویان و بنى عباس جز نتیجه ى طبیعى گسستن این قید و بند دینى چیزى بود ؟ همان قید و بندى که رسول خدا آن همه براى تحکیم و تثبیت آن احتیاط و دقت بخرج میداد ، چنانکه گفتى از پیش ، این حوادث اسفبار را مى دید و در صدد جلوگیرى از بروز آن بود .
و مگر فجایعى که درباره ى خاندان پیغمبر مرتکب شدند و هر کدام آنها – اگر کشتن بود و اگر به دار آویختن و اگر اسیر کردن یا آواره ساختن – در نوع خود بى نظیر بود ، موجبى جز همان نخستین اشتباه داشت ؟ همان اشتباهى که سیاست و طرح نبوى در مورد امت و عترتش را پایمال کرد و مصلحتى را که آنحضرت براى امت و عترت در نظر داشت نادیده گرفت ؟ .
آرى ، آنها عمق این سیاست دور اندیش را در نیافتند و چون سرگرم سیاستى دیگر بودند ( اجتماع نبوت و خلافت در یک خاندان) را خوش نداشتند .
این ، عذر ظاهرى آنان بود که بجز آن ، عذر دیگرى که بتوان آشکارا به مردم گفت ، نیافته بودند اما عذر باطنى آنان چه بود ؟ کسى جز داناى نهان ، از آن آگاه نیست ولى گمان بیشتر آن است که از خاطرات خونین جنگهاى مقدس دعوت اسلامى و یا از حس حسادت – که بگفته ى حدیث : ( دین را آنچنان میخورد که آتش ، هیزم را) – بیرون نبوده است .
براستى که عشق ریاست و هوس حکومت ، خطرناکترین بیماریهاى روانى بشر و کارگرترین آنان در مزاج نیرومند رهبران و مدعیان رهبرى است.
نبوت و امامت از اینرو که هر دو از منصبهاى الهى مى باشند ، داخل در قلمرو سیاست – بمعناى متعارف آن – نیستند و هر سیاستى که در دستگاه نبوت و یا در یکى از توابع ادارى و تشکیلاتى آن مشاهده شود ، خود جزای از دین و مربوط به آن است و یگانه مرجع با صلاحیت در همه ى این امور ، صاحب دین و رهبر دینى است و رأى و سخن او ، آخرین و حتمى ترین راى و سخن در آن باره مى باشد .
اینک براى اینکه ارتباط شدید این مطلب با موضوع مورد بحث ما روشن شود ، به نامه ى تظلم بار و عتاب آمیزى که حسن بن على در آغاز خلافتش براى معاویه نوشت ، اشاره میکنیم در آن نامه ، چنین آمده بود :
( … چون رسول خدا رحلت یافت ، بر سر میراث حکومت او ، در میان عرب منازعه در افتاد : قریش گفتند ما عشیره و خویشاوندان و نگهبانان نسب اوئیم و روا نیست که شما بر سر حکومت و قدرت او با ما مخاصمه کنید ، عرب این حجت را از قریش پذیرفت و به داعیه ى او گردن نهاد ، آنها را گرامى داشت و مسند را تسلیم آنان کرد پس آنگاه ما به قریش همانرا گفتیم که قریش به عرب گفته بود ( ۶ ) ولى او همانند عرب با ما به انصاف نگرایید قرشیان حکومت را به نیروى استدلال خود و بیارى انصاف عرب گرفتند ولى چون نوبت استدلال ما و انصاف آنان فرا رسید ، ما را دور کردند و باتفاق و اجتماع ، ستم و جفا درباره ى ما روا داشتند و خود زمام کار را بدست گرفتند بارى وعده گاه ما و آنان ، پیشگاه خداست و اوست یاور و سرپرست ما .
( ما در آنروز ، از اینکه جمعى حق ما و حکومت خاندان ما را غاصبانه مورد دستبرد ساخته اند ، بسى در شگفت بودیم لیکن از آنجا که آنها مردمى صاحب فضیلت و با سابقه در اسلام بودند از منازعه با ایشان چشم پوشیدیم ، مباد که منافقان و مخالفان دین ، دستاویزى براى شکست دین بیابند یا راهى بسوى اخلالگرى و فساد پیدا کنند .
( ولى امروز – اى معاویه ! – بجا است که همه کس از دست اندازى تو بدین منصب و مسند در شگفت فرو روند ! چه ، تو به هیچ بابت شایسته ى این مقام نیستى ، نه فضیلت و خصلت ستوده ای از تو بیاد است و نه اثر نیک و پسندیده ای و افزون از همه آنکه : تو دست پرورده ى یکى از گروه هاى معاند و فرزند سر سخت ترین دشمن قرشى رسول خدا و قرآنى ! خدا بیناى کار تو است و عنقریب بر او وارد خواهى شد و خواهى دانست که پایان کار به سود کیست) ! ( ۷ ) .
چنانکه مى بینید ، امام حسن علیه السلام شگفتى خود را از دست اندازى غاصبانه ى معاویه به مسند خلافت ، دنباله ى شگفتى اش از رفتار غاصبان نخستین ، قرار مى دهد و آندو را با ( فاء عطف) به یکدیگر متصل و مربوط مى سازد و از اینجا است که ارتباط این دو قضیه آشکار مى شود و نیز حقایق دیگرى – مربوط به این دو برادر یا مربوط به پدر و مادرشان و یا مربوط به حقوق عمومى – روشن میگردد .
ما اکنون چون نمى خواهیم از آن بحث ها – جز آنچه را که با متن موضوع ما ارتباط کامل دارد – چیزى بیان کنیم ، از ورود در این مقوله ها خوددارى مینمائیم .
تردید نیست که آن تردستى سیاسى جالب که پس از رسولخدا صلى الله علیه و آله در چند لحظه ، موقعیت را برد – همانکه یکى از بزرگترین بازیگرانش آنرا ( فلته ) ( یعنى غیر منتظره ) نامید و معاویه بعدها نام ( بر کندن حق و نافرمانى امر ( ۸ ) بر آن نهاد – با موفقیت سریعش نشان داد که طرح آن بوسیله ى کارگر دانانش از مدتها پیش سابقه داشته است و بنابراین خیلى ساده میتوان از این طرح ، جهت گیرى و جبهه بندى خاص مدعیان را در برابر اهل بیت که داراى آثارى هم – چه در آن هنگام و چه پس از آن – بود ، استنباط کرد .
نتیجه ى این (جهت گیرى) آن شد که عترت پیغمبر در مسئله ى خلافت ، شکست خوردند و پس از آن نیز در همه ى تحولات مهمى که تاریخ آنروز بخود دید ، همه جا دست آنان از کارها بطور حساب شده و پیش بینى شده ای کوتاه گشت ( ۹ ) .
نه آن نخستین خلیفه که براى خود جانشین معین کرد ، آنان را مقدم داشت و نه آن دیگرى که خلیفه را در سه تن از شش تن قرار داد ، با آنان به انصاف عمل کرد پس از ماجراى خانه ى عثمان نیز اگر اختیار تعیین خلیفه به دست ملت نمى افتاد ، تا آخر در هیچیک از دوره هاى تاریخ اسلام ، خاندان پیغمبر سهمى از حکومت و خلافت نمى یافتند .
نتیجه ى دیگر این ( جبهه بندى) آن بود که معارضه و ضدیت و مخالفتى عمیق و ریشه دار با دو دوره حکومت هاشمى – یعنى دوره پنجساله ى حکومت امام على و حکومت چند ماهه ى امام حسن – بوجود آورد .
شواهد فراوان این گفته را در جنگهاى : بصره و صفین و سپس مسکن باید جستجو کرد .

همچنین در روش افرادى همچون : عبدالله بن عمر ( ۱۰ ) ، سعد بن ابى وقاص ، اسامه بن زید ، محمد بن مسلمه ، قدامه بن مظعون ، عبدالله بن سلام ، حسان بن ثابت ، ابا سعید خدرى ، زید بن ثابت ، نعمان بن بشیر و آن ( نشستگان) که بیطرفى فى اختیار کرده و از بیعت امام على و امام حسن علیهما السلام سرباز زدند ، شواهد دیگرى بر این گفته ، موجود است .
این معارضه و ضدیت ، داراى میدانهاى مختلف و رنگها و شکلهاى گوناگون بود و از آنجمله قیافه هاى مهمل و منفى و گریزان از تکلیف ، که رهبران عترت ، چه در مدینه و چه در کوفه با آنها مواجه بودند .
و گرنه ، چه دلیل داشت که على علیه السلام بر فراز منبر کوفه فریاد بزند :
( اى مرد نمایان نامرد ! اى فکر شما چون خواب مشوش کودکان و اندیشه ى عروسان حجله نشین ! کاش شما را نمیدیدم و نمى شناختم – وه که چه آشنای ندامت بار و غم انگیزى – مرگ بر شما که دل مرا به درد آوردید و سینه ام را از خشم مالامال ساختید و جام اندوه را جرعه جرعه در گلویم ریختید و با نا فرمانى و سست عنصرى ، نقشه ى مرا باطل کردید) ( ۱۱ ) .
و سخنان دیگرى از این قبیل که در خطب و کلمات او فراوان است .
آیا این قیافه و وضع منفى ، جلوه ای از همان ضدیت و معارضه نیست که در همه ى مراکز بزرگ حکومت على علیه السلام بذر پلید خود را پاشیده بود و مردم را با بهانه هاى گوناگون از یارى آن حضرت باز میداشت ؟ .
البته نباید عوامل دیگرى را که همچون جبهه گیرى مزبور در ایجاد این ضدیت به هر دو شکلش – شکل مبارزه ى مثبت مسلحانه و شکل خوددارى از کمک و یارى – تأثیر داشت از یاد ببریم .
جاى تردید نیست که آن عدالت قاطع و مساوات دقیق – که بیگمان نشانه ى بارز حکومت آندوره و همه ى حکومتهاى هاشمى قرن اول بود – نیز عامل دیگرى – محسوب میشد براى احساس نوعى مضیقه و فشار – لااقل – در میان یک طبقه از مردم – که با اطاعت مطلق و اخلاص و صمیمیتى که در صلح و جنگ از آن گریز نیست ، سازگار نبود .
شرائط خاص آن زمان و فتوحاتى که مردم را بر خزائن کشورهاى مغلوب مسلط ساخته بود و جلوه هاى نوین زندگى که براى آن مردم تازگى داشت ، نیز عامل مهمى بود براى ایجاد یکنوع تیرگى روان که لازمه ى آن ، حرکت در جهت عکس نور و روشنای است .
بحران این جبهه بندى و جهت گیرى که یک ربع قرن روى آن فعالیت شده بود ، در دوران حکومت على علیه السلام – یعنى پیش از روزگار بیعت با حسن بن على – خلاصه مى شد .
حسن ، فرزند ارشد على و ولیعهد وى و شریک غم و شادى و خوشى و ناخوشى او بود ، درد او را احساس مى کرد و از رنج او ، رنج میبرد ، با دنیای که پدرش را احاطه کرده بود – : قوم و عشیره ، عامه ى ملت ، دشمنان و مخالفان – بطور کامل آشنای و ارتباط داشت ، از آنچه در پیرامونش میگذشت اندوهى نهانى و بزرگ داشت و در این اندوه ، برادرش حسین نیز با او شریک بود همچنانکه در برادرى و همین رنج و اندوه نهان پسران پیغمبر ، نمایشگر نحوه ى رفتار امت با عترت آنحضرت و نمونه ای از پاسخ آنان به این گفته ى رسولخدا بوده که : ( بنگرید تا پس از من چگونه جانب مرا در مورد عترتم نگاه خواهید داشت) .
لیکن حسن بن على اگر از سوای با دیدن اوضاع ناگوار محیط ، چنان رنج جانکاهى در دل داشت ، از سوى دیگر مشاهده ى یاران ارزنده ى پدرش که نمودار کامل دلیرى و مردانگى و فداکارى و اخلاص بودند و بى هیچ طمعى یا شائبه ى هوا و هوسى ، در راه خدا جانبازى میکردند ، روزنه ى امیدى در دلش مى گشود .

در میان این گروه ، فرماندهان نظامى ، خطباى زبر دست ، فقهاء و قاریان قرآن و برگزیدگانى بازمانده ى بانیان اسلام ، دیده مى شدند و بحق ، گروهى بودند که امیرالمؤمنین در جنگ و صلح به آنان اتکاء داشت و پایه ى اساسى حکومت هاشمى در برابر پیشامدها و حوادث خطرناک ، بردوش آنان قرار گرفته بود .
اینها مسلمانانى بودند که به عهد و پیمان خود با پیغمبر در مورد بازماندگان آنحضرت وفادار مانده و این تعهد را که : از آنان همچون خود و فرزندانشان حمایت و دفاع کنند ، از یاد نبرده بودند بنابرین چرا حسن بن على از آنان در مورد پدرش یا براى آینده ى خودش رایحه ى امید استشمام نکند ؟ .
اینها مؤمنان راستینى بودند که به سخنان خداوند درباره ى خاندان پیامبر ، ایمان آورده و به جانشینى على و مرتبه و منصبى که خدا و اختصاص داده و او را براى آن ساخته و پرداخته ، از دل و جان گرویده و على را آنچنانکه شایسته ى اوست ، درک کرده بودند و مگر نه على همان قهرمانى است که مسلمانان پس از رسول اکرم – صلى الله علیه و آله – کسى را در اخلاص و صمیمیت و فداکارى در راه اسلام و علاقمندى به مصالح عمومى ملت مسلمان و پایدارى در عدالت و گسترش معلومات بپایه ى او ندیده بودند و بیاد نداشتند ؟ .
انکار دیگران ، از کبریا و عظمت مقام على نمى کاست اینها کسانى بودند که خلاء روحشان با هوسها و طمعها انباشته شده بود و در دستگاه على ، جای براى طمع و هوس افراد وجود نداشت اینگونه کسان باید همیشه در دنیای دور از دنیاى على و با ملاکها و معیارهای مغایر ملاکها و معیارهاى على زندگى کنند و در اردوگاهى که مبناى آن بر معامله گرى و خرید و فروش حکومت و منصب است ، بسر برند .
با على باید همان جمع برگزیده و آزمایش شده ى او ، آن مسلمانان راستین و درست اندیش باشند ، همچون :
عمار بن یاسر ، خزیمه بن ثابت ذوالشهادتین ، حذیفه بن الیمان ، عبدالله بن بدیل و برادرش عبدالرحمن ، مالک بن الحارث اشتر ، خباب بن الارت ، محمد بن ابى بکر ، ابوالهیثم بن التیهان ، هاشم بن عتبه بن ابى وقاص ( مرقال ) ، سهل بن حنیف ، ثابت بن قیس انصارى ، عقبه بن عمرو ، سعد بن الحارث ، ابو فضاله ى انصارى ، کعب بن عمر و انصارى ، قرضه بن کعب انصارى ، عوف بن الحارث بن عوف ، کلاب بن الاسکر الکنانى ، ابولیلى بن بلیل .
و مردان دیگرى از این ردیف ، که فرماندهان میدان جنگ و شب زنده داران محراب عبادت بودند ، ظلم را تقبیح میکردند و بدعتها را بزرگ میشمردند ، امر به معروف و نهى از منکر میکردند و بسوى مرگ در راه خدا بر یکدیگر پیشى مى جستند چنانکه دیگران بسوى هدفهاى مادى .
خوبست این مطلب را هم در اینجا یاد آور شویم که همه ى این برگزیدگان منتخب ، در میدانهاى جنگ و در کنار على علیه السلام شهید شدند و تنها در جنگ صفین شصت و سه تن از بدریان شربت شهادت نوشیدند و خسارت جنگهاى متوالى سه ساله چند برابر این عدد بود .
در اینصورت ، دریچه ى امیدى که حسن بن على از وجود این یاوران با اخلاص بروى خود گشوده مى یافت ، چگونه وضعى میتوانست داشته باشد ؟ و آیا پس از فقدان آن یاران وفادار ، براى او بجز آن رنج نهان – که با گذشت زمان چند برابر شده بود – چه احساسى بجا میتوانست ماند ؟ .
اردوگاه على با از دست دادن مراکز ثقل خود و خالى شدن از بهترین مردانش ، به بزرگترین مصیبت دچار شد و خود آنحضرت – همانطور که در کنار بدنهاى بیجان جمعى از یاران شهیدش گفت – به عمرى که سر تا سر اندوه و ملال و ناخشنودى بود دچار گشت .
على هر چه در آفاق گسترده و وسیع قلمرو قدرت و حکومت خود نظر افکند ، در میان انبوه مردمى که در این محدوده مى زیستند ، کسى که داراى روح فعال و پر نشاط یا خصلتهاى پسندیده و برتر آن شهیدان باشد نیافت تعداد اندکى هم که به آنان شباهت میداشتند آنقدر نبودند که در جنگ یا صلح بتوان به آنان امید بست .
بیشک اگر بیان قوى و مؤثر على در خطبه هایش و هم مرتبت و شأن عظیم او در دیده ى مستمعانش نمى بود ، هرگز پس از فقدان آن یاران برگزیده ، نه سپاهى میتوانست گرد آورد و نه رکن قابل اطمینانى میتوانست داشت .
اوضاع و احوال چنین پیش آورد که على از یکسو با قطع رابطه ى بعضى از سران مواجه شود و از سوى دیگر با دشمنى مسلحانه بعضى دیگر و بالاخره از یکطرف هم با سست عنصرى و فرومایگى و جفاى پیروان و یارانش که : ( نه برادران وقت راحت بودند و نه آزاد مردان هنگام بلا) .
راستى چه دشوار است آن زندگى که نه فروغ امیدى در آن دیده شود و نه انتظار موفقیتى برده شود و بندگان شایسته ى خدا – آن دنیاى ناچیز گذرا را به آخرت ابدى فروشان – همه رخت بربسته و رفته باشند .
این بود که مى شنیدند میگوید : ( خدایا شقاوت مرادى را زودتر برسان) یا میگوید : ( چرا شقى ترین مردم محاسنم را بخون سرم رنگین نمى کند ؟ ) یا خطاب به مردم میفرماید : ( بخدا سوگند دوست میدارم که خدا مرا از میان شما بیرون برد و بسوى رحمت خویش فرا خواند) .
درود بر او روزى که ولادت یافت ، و روزى که از همه جلوتر به اسلام گروید ، و روزى که با شمشیر خود اسلام را پرداخت ، و روزى که آزمایش خود را داد ، و روزى که بشهادت رسید ، و روزى که زنده و بر انگیخته خواهد شد .
على ع بشهادت رسید و آن وضعیت و موقعیت نا مطلوب را – که با این سه خصلت ، مشخص مى شد : نداشتن یاور ، مواجه بودن با دشمنى مسلحانه ، عدم همکارى افراد مؤثر – براى جانشین و زمامدار بعد از خود بجا گذارد.

——————————————————————————–

پی نوشت ها
۱ – این حدیث را ( ترمذى) نقل کرده و آن ، حدیث ۸۷۴ از احادیث کتاب ( کنز العمال) ( ص ۴۴ج ۱ ) نیز هست به همین ترتیب احادیث زیاد دیگرى نیز کتب صحاح و مسانید اهل سنت نقل کرده اند در بعضى از این احادیث چنین آمده : (من در میان شما دو جانشین میگذارم : کتاب خدا را آن رشته ى بر کشیده میان آسمان و زمین و عترتم یعنى خاندانم را ، و ایندو از هم جدا نمى شوند تا بر من در قیامت وارد شوند) ( امام احمد و طبرانى در الکبیر )
۲ – در اینباره نامه ى معاویه را به امام حسن علیه السلام در شرح نهج البلاغه ( ج ۴ ص ۱۳ ) ملاحظه کنید.
۳ – براى تأیید این مطلب رجوع کنید به سخن صریح خود معاویه در اینمورد ( تاریخ مسعودى در حاشیه ى کامل ابن اثیر ، ج ۶ ص ۷۸ – ۷۹ ) و بسیارى از شاعران پیشین ما قصائد خود را بر این اساس پرداخته اند : ( مهیار دیلمى) در قصیده ى لامیه اش همین موضوع را در نظر داشته اند که میگوید :
و ما الخبیثان : ابن هند و ابنه .
آن دو پلید : معاویه و پسرش .
و ان طغى خطبهما بعد وجل .
هر چند کارشان بزرگ و عصیانبار و هولناک بود .
بمبد عین فى الذى جائابه .
در آنچه پدید آوردند ، مبتکر نبودند .
و انما تقفیا تلک السبل
بلکه این راهها را از دیگران آموخته و دنباله رو آنان بودند .
و هم استاد او ( شریف رضى) که میگوید :
الا لیس فعل الاخرین و ان علا
کار دنباله روان – هر چند بزرگ –
على قبح فعل الاولین بزائد
زشت تر از کار پیشینیان نبود
و هم پیش از آندو ( کمیت اسدى) که میگوید :
یصیب به الرامون عن قوس غیر هم
تیر اندازان از کمان کسى جز خودشان تیر مى افکنند
فیا اخرا اسدى له الشراول
اى بسا بدنبال آمده ای که زمینه ى شر را پیشینش براى او فراهم آورده است
و از اینگونه شعر فراوان دیگر
۴ – معاویه در نامه ای که بوسیله ى ( ابوامامه باهلى) براى آنحضرت فرستاد ، نوشت : در بیعت او – یعنى ابوبکر – سستى و درنگ کردى تا آنگاه که همچون شتر نر سر کش ، به جبر و قهر بسوى آن رانده و کشیده شدى .
۵ – ترجمه ى مثل معروف عربى : ( فدع عنک نهبا صیح فى حجراته) است که در متن گفتار آنحضرت آمده و دنباله ى آن چنین است : و هلم الخطب فى ابن ابى سفیان یعنى فعلا به ماجراى معاویه بپرداز که موضوع روز است و نه به آنچه به هر صورت گذشته و از دسترس فکر و عمل امروز خارج است و در این گفتار علوى ، درسى است بزرگ و کار آموز براى صاحبان دل بیدار و گوش شنوا ( مترجم ) .
۶ – یکى از بزرگترین خسارتهای که به تاریخ اهل بیت وارد شده اینست که در تاریخ ، اثرى از این مباحثات و گفتگوها نیست و ما جز به بخش کوچکى از آن که تصادفا از کنترل و سانسور دشمن در امان مانده ، دسترسى نداریم و اینجاست که من بیاد گفته ى شاعر نوآور ، حاج عبدالحسین ازرى مى افتم : در زمان خود ، آنچه را که هواها و هوسها مى نویسند ، بخوان تا از سر گذشت ماجراهای که از روزگاران گذشته بجا مانده ، آگاهت کنند.
۷ – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ( ج ۴ ص ۱۲ )
۸ – این مطلب به صراحت در نامه ای که معاویه براى محمد بن ابى بکر فرستاد ، ذکر شده است وى در آن نامه خطاب به پسر ابوبکر مى نویسد : ( پدر تو وفا روقش اولین کسانى بودند که او را – یعنى على علیه السلام را – از حقش باز داشتند و با او سر مخالفت گرفتند ، در اینکار هر دو یکسخن و همداستان شده بودند سپس او را به بیعت خود فرا خواندند و چون او در بیعت با آنان سستى و درنگ کرد ، از همه سو آهنگ او نموده و تصمیم بزرگى براى او گرفتند بالاخره او تن به بیعت ایشان داد ولى ایشان تا زنده بودند او را در کار خود شریک نساختند و بر اسرار خویش محرم ندانستند ) سپس مى افزاید : ( اگر روش کنونى ما بر حق و صواب است ، آنکس که نخست این روش را انتخاب کرد پدر تو بود و ما دنباله روان و شریکان اوئیم ، اگر او بدین روش دست نمى زد ما نیز با پسر ابیطالب مخالفت نمیکردیم و کار را بدو تسلیم مى نمودیم ، لیکن او در اینکار پیشقدم شد و ما نیز بدنبال او براه افتادیم ) ( تاریخ مسعودى بر حاشیه ى تاریخ ابن اثیر ، ج ۶ ص ۷۸ ۷۹ )
۹ – در سخنان امیرالمؤمنین ( ع ) شواهد زیادى بر این موضوع میتوان یافت از جمله : ( بخدا سوگند که از روز رحلت پیغمبر خدا تاکنون همواره مرا از حق خود کنار زده و به ناحق آنرا در انحصار خود در آورده اند) و ( بارالها من از قریش و یاورانشان به تو شکایت مىآورم ، زیرا آنها پیوند خویشى خود را با من بریدند و مقام مرا کوچک شمردند و بر سر آنچه از من است باجماع با من به منازعه برخاستند)
۱۰ – مسعودى در مروج الذهب ( حاشیه ابن اثیر ، ج ۵ ص ۱۷۸ ۱۷۹ ) مى نویسد : ( ولى عبدالله بن عمر پس از این تاریخ با یزید و هم با حجاج – بعنوان نماینده ى عبدالملک بن مروان – بیعت کرد) ! بعقیده ى مسعودى این نشستگان را باید ( عثمانیان) نامید و ابوالفدا ( ج ۱ ص ۱۷۱ ) بهتر دانسته که آنان را معتزله ( کناره گیرندگان ) بنامد چه ، آنان از بیعت على علیه السلام کناره گرفتند ، و اما من ( مؤلف ) معتقدم که اینها نه عثمانیند و نه معتزل ، اینها کسانیند که مردند و امام زمانشان را نشناختند
۱۱ – قسمتى از خطبه ۲۷ نهج البلاغه

بیعت

——————————————————————————–

اگر دین ، در منطق اسلام ، آن چیزیست که پیامبر خدا ابلاغ مى کند زیرا فقط اوست که از روى هوس سخن نمى گوید و گفته اش وحى الهى است .
و اگر خلیفه در نظام اسلامى آن کسى است که پیغمبر – بحکم آنکه بالاترین مرجع در اثبات و نفى است – او را بدینمقام منصوب مى کند .
پس حسن بن على به هیچ گفتگو ، خلیفه ى شرعى است ، مردم با او بیعت بکنند یا نکنند .
رسول اکرم – صلى الله علیه و آله – او را به نام و نشان در ردیف خلفاى دوازده گانه اش معرفى کرده است و این گفته ى پیغمبر را علماى اهل سنت در احادیث فراوانى روایت کرده اند ( ۱ ) و علماى شیعه بر روایت آن اجماع نموده اند و باز هر دو فریق متفقند که رسول اکرم به او و برادرش فرمود : ( شما هر دو امام و پیشوائید و مادرتان را حق شفاعت است) ( ۲ ) همچنین در حالیکه به حسین اشاره میکرد ، فرمود : ( این امام است ، پسر امام است ، برادر امام است ، پدرنه امام است) ( ۳ ) .
پدرش امیرالمؤمنین هنگامیکه بیمار شد به او دستور داد که در نماز بر مردم امامت کند ( ۴ ) و در آخرین لحظات زندگى ، او را باینصورت وصى خود قرار داد :( پسرم ! پس از من ، تو صاحب مقام و صاحب خون منى) و حسین و محمد و دیگر فرزندانش و رؤساى شیعه و بزرگان خاندانش را بر این وصیت گواه ساخت و کتاب و سلاح خود را به او تحویل داد و سپس فرمود : ( پسرم ! رسولخدا به من دستور دادهاست که تو را وصى خود سازم و کتاب و سلاحم را به تو تحویل دهم ، همچنانکه آنحضرت مرا وصى خود کرده و کتاب و سلاحش را به من داده است و مرا مأمور کرده که به تو دستور دهم در آخرین لحظات زندگیت ، آنها را به برادرت حسین بدهى) سپس به حسین رو کرد و فرمود :( و به تو نیز امر فرموده است که این همه را به این پسرت و اگذار کنى) و سپس دست على بن الحسین را گرفت و گفت : ( رسولخدا به تو نیز دستور داده که آنها را به پسرت محمد بن على بسپارى به او سلام پیغمبر و مرا برسان) ! ( ۵ ) .
همه ى کتابهاى حدیث که متعرض موضوع مزبور شده اند ، آن را بهمین صورت ذکر کرده و روایات مربوط به آن را با سندهاى صحیح و از راههاى مورد اطمینان به منابع اصلى خبر – یعنى ائمه ى اهل بیت علیهم السلام و غیر آنها – متصل ساخته اند و این صورت با وضعیتى که بر حسب قاعده و حدس در آنچنان شرائطى باید بوقوع پیوسته باشد ، نیز متناسب و قابل تطبیق است و راستى جز این ، صورتى که شایسته و صحیح باشد کدام است ؟
این ، روش شیعه ى امامیه در اثبات امامت است :
- نصوص و گفته هاى صریحى از پیغمبر – که از طریق شیعه ، متواتر است – و هم روایاتى با متن روشن و دلالت آشکار از طریق غیر شیعه ، امامت را در دوازده نفر و همه از قریش منحصر مى سازد ( ۶ ) و در همین ضمن یا به مناسبتى دیگر ، نام یک یک آنان را نیز معین مى کند تا آخرین نفر که مهدى منتظر است و خدا به دست او جهان را که پر از ستمگرى و تجاوز شده است ، سرشار از عدالت اجتماعى و روشهاى انسانى خواهد ساخت .
- نصوص و گفته هاى صریحى از هر امام ، بطور خاص ، امام و پیشواى واجب الاطاعه ى بعد از خود را تعیین مینمایند .
- علاوه بر اینها ، تفوق علمى و عملى و اخلاقى و کرامتهاى هر یک از امامان نیز ، دلیل هاى وجدانى دیگرى مى باشند که دو نوع دلیل قبلى را تأیید مى کند .
در این میان ، بیعت کردن مردم ، شرط امامت امام نیست مردم میباید با کسى که نصوص و گفته هاى صریح پیغمبر بر او منطبق است بیعت کنند و امامیه بیعت کس دیگر را صحیح نمى دانند و با کسى که مردم میباید با کسى که داراى این خصوصیت نیست ، جز در موارد اضطرار وناچارى ، بیعت نمى کنند .
بر اثر شرائط زمان و انگیزه ها و موجباتى که این شرائط را مى سازند ، چنین پیش آمد که مردم از میان خلفاى واقعى رسول اکرم که نصوص پیغمبر بر آنان تطبیق مى کرد ، فقط با دو نفرشان بیعت کنند و آن دو نفر امیرالمؤمنین على و فرزندش حسن مجتبى بودند – سلام الله علیهما – .

پس از امام حسن ، دوره ى ( خلافت) هاى اسمى آغاز شد با این خصوصیت و خصلت ویژه که : براى گسترش نفوذ از زور سر نیزه استفاده مى شد و براى بیعت گرفتن از مردم ، خریدارى و جدانها با مال ، یگانه راه محسوب مى گشت و بقول غزالى : خلافت به مردمى رسید که به هیچ رو ، شایسته ى آن نبودند ( ۷ ) .
مسلمانان – بویژه مورخان اسلامى – باید دوره ى خلافت اسلامى را با تمام شدن دوران حکومت حسن بن على ( ع ) پایان یافته میدانستند و از آن پس را دوره ى سلطنت میشمردند با همه ى نشانه هاى سیاسى و اجتماعیش اگر چنین میکردند ، سیماى حقیقى و ایده آلى اسلام را که از سیره ى نبوى و روش خلفاى شایسته ى آنحضرت بروشنى نمودار بود ، همچنان حفظ کرده بودند و این آئین را از بر چسب های که این پادشاهان خلیفه نام با رفتار خود به آن زده اند ، رها مى ساختند و در آنصورت ، دیگر تاریخ ، این ستمگران خود کامه را ( خلیفه) ( یعنى جانشین پیغمبر ) نمى نامید و ندانسته چنین ستمى بر این آئین روا نمیداشت .
راستى آیا صحیح است که خلیفه – یعنى آن کسیکه باید از جهت تقوى و دانش و پاى بندى به اصول اسلام از همه کس به صاحب رسالت ، شبیه تر باشد – نماز جمعه را در روز چهارشنبه بخواند ، یا آنرا پیش از ظهر بجا آورد ، یا مجدانه در طلب محرمى باشد ، یا طلا را به طلاى ناهموزن خود بفروشد ، یا زنا را به نسب ملحق سازد ، یا مؤمنى را به زندان افکنده و سپس به قتل رساند ، یا به کافرى کمک مالى دادهو او را بر ضد مسلمانان تجهیز کند و یا کارهای از این قبیل و زشت تر از آن – که همه از لوازم ( سلطنت) است و نسبت دادن آن به ( دین) جایز نیست انجام دهد ؟ ! چرا ما چنین کسى را بجاى اینکه خلیفه و پیشواى دینى بخوانیم ، پادشاه و رئیس دنیوى ندانیم ؟ جانشینان معاویه و میوه هاى آن درختى که قرآن آنچنان که شایسته بوده از آن نام برده ، براى اثبات این گفته دلیلى بسنده اند : یزید پسر معاویه چه کرد و عبدالملک و ولید و دیگران و دیگران از شاخه هاى این شجره ى ملعونه چه کردند ؟.
این واقعیت همه باید مسلمانان را وادار مى ساخت که با اسلام ، رفتار منصفانه ترى داشته باشند یعنى : به برترین منصب تشکیلات این آئین ، کسى جز شایستگان و تربیت یافتگانى را که از همه به رسول اکرم شبیه ترند ، نسبت ندهند و هر ناکسى را خلیفه ى پیغمبر نخوانند .
از آنچه باز گفتیم معلوم شد که حسن بن على ( علیهما السلام ) شبیه ترین و همانندترین مردم به رسول خدا صلى الله علیه و آله بود در چهره و اندام و اخلاق و بزرگوارى ، سیماى پیامبران و درخشندگى پادشاهان در قیافه اش تجلى داشت ، سرور جوانان بهشت بود و بدیهى است که سرور آن جهان ، در این جهان نیز بى گفتگو سرور و آقا است ، لقب ( سید) ( یعنى آقا و سرور ) را جدش رسول اکرم روى او نهاد و این نام ، لقب شخصى او شد .
و هم معلوم شد که او از حیث نسبت از همه ى مردمان شریفتر و به لحاظ پدر و مادر و عمو و عمه و دای و خاله و جد و جده از همه برتر و نیکوتر بود – همانطور که مالک بن عجلان در مجلس معاویه او را توصیف کرد – ( ۸ )
در اینصورت چرا همانطور که بدلیل تعیین قطعى و صریح ، امام و پیشوا است ، از طرف تمامى مردم کاندید بیعت عمومى نیز قرار نگیرد ؟ و چرا با دارا بودن این مقام و این خصلت هاى برگزیده ، بالاترین منصب دینى را احراز نکند ؟ اگر پیشوای امت و لیاقت جانشینى پیغمبر از این نشانه ها باز شناخته نشود ، چه وسیله اى دیگرى براى شناخت آن میتوان یافت ؟ .
به جمع مسلمانان در آمد و بر فراز منبر پدرش ایستاد ، بى آنکه نظر به روشى که مردم با او در پیش خواهند گرفت داشته باشد و فقط بدین منظور که درباره ى فاجعه ى بزرگ شهادت على علیه السلام ، با مردم سخن بگوید ، آنگاه چنین آغاز سخن کرد :
( همانا در این شب آنچنان کسى وفات یافت که گذشتگان بر او سبقت نگرفته اند و آیندگان بدو نخواهند رسید همانکس که در کنار رسول خدا جهاد میکرد و جان خود را سپر بلاى او مى ساخت ، رسولخدا پرچم بدو میسپرد و او را به میدان مى فرستاد ، آنگاه جبرئیل از سوى راست و میکائیل از سوى چپ ، او را در میان میگرفتند و از میدان باز نمیگشت مگر آنگاه که خدا پیروزى نصیب او کرده بود در شبى وفات یافت که موسى در آنشب جان سپرد و عیسى در آنشب به آسمانها رخت بست و قرآن در آنشب نازل شد در دم مرگ از مال دنیا فقط هفتصد درهم داشت از سهمیه اش از بیت المال که مى خواست با آن خدمتکارى براى اهل و عیال خود تهیه کند) ( ۹ ) .
این سخنرانى با روش خطابى اش ، در نوع خود بینظیر و بیسابقه است : در یاد بودهاى مرگ بزرگان و برگزیدگان علمى و اخلاقى ، معمولا از صفات بارز و معروف آنان همچون : دانش و گذشت و فصاحت و شجاعت و بزرگوارى و نسب و حسب و فضل و نجابت و وفاء و مناعت و سخن مى رود و از معروفترین فضائل ذاتى آنان یاد مى شود اما در این سخنرانى از مزایا و ماثر معروف این در گذشته ى عظیم الشأن سخن نرفته و حسن بن على در یاد بود پدرش از روش معمول تخلف ورزیده و بگونه ای دیگرو با زبانى دیگر ، پدر را یاد کرده است چرا ؟ .
آیا اندوه شدیدى که از این مصیبت بزرگ ، بر حسن بن على وارد شده ، او را که خطیبى چیره دست و فرزند بزرگترین سخنران عرب است ، از سخن گفتن باز داشته و راه گفتارى چنین متعارف و معمول را بر او بسته است ؟ یا آنکه وى خود از روى عمد این طرز سخن را انتخاب کرده است و با انتخاب این روش مخصوص ، تقدم و برترى و مهارت خود را در فن خطابه و بلاغت و مراعات تناسب و گزیده و سنجیده گوای ، ثابت و مسلم ساخته است ؟.
بلى او در این یاد بود آنچنان درباره ى على سخن گفت که در تاریخ ، هیچکس را یاراى آن نیست که درباره ى دیگر کس بدانگونه سخن بگوید ، و اگر به نوعى دیگر حرف مى زد ، مجال آن بود که در یاد بود دیگر بزرگان نیز به روش و طرز او سخن گفته شود خصالى که او در این گفتار کوتاه براى على ذکر کرد ، خصالى بود که در تاریخ ، کس دیگرى جز على داراى آن نبوده و هیچیک از بزرگان و مقدسان جهان ، با او در آنها انباز و همدوش نبوده اند .
او از زاویه ى ربانى به على مینگرد ، از زاویه ى دید یک امام به امامى دیگر با این دید ، على آن ( در گذشته) ای است که هیچکس از در گذشتگان و زندگان به اوشبیه و ماننده نیستند و هیچ ولى یا حاکم یا پیشوای – در هر یک از مراحل – با او همدوش و همسر نمى باشد .
مردى اما برتر از پیشینیان و آیندگان ، انسانى اما میان جبرئیل و میکائیل ، یعنى انسانى با خوى فرشتگان ، در شبى که عیسى به آسمانها رخت کشیده ، روح پاکش پرواز مى کند ، و همانند زمانى که موسى وفات یافته ، میمیرد ، و در آنشب که قرآن به زمین فرود آمده ، به قبر سرازیر میگردد ! همه جا با فرشته ای مقرب یا بسان پیغمبرى مرسل یا همچون کتابى منزل و یا همراه رسول خاتم و سپرى بلاى او .
اکنون ، آیا مزایا و فضائل دنیوى را در جنب این مکارم ، آن ارج و مقدار هست که از آن یاد شود ؟ .
اینک شاید تو نیز با من در این عقیده شریکى که : این اسلوب جالب و دلکش و بینظیر که حسن بن على در یاد بود پدرش انتخاب کرد ، در موقعیت و وضعیت خاص خود ، بلیغترین و شایسته ترین اسلوبى بود که مى شد بکار برد .
این ، یکى از مواردى بود که حسن بن على در خطابه ى خود ، با قدرت خدا داد ، خویشاوندى نزدیک خود را با جدش پیغمبر و پدرش على – آن خداوندان سخن – ثابت کرد و از آنروز ببعد نظایر این خطابه از حسن بن على – با عنوان خلیفه ى مسلمین – بموجب قبول بیعت عمومى و بحکم پیشامدها و حوادثى که مستلزم سخن گفتن و ایراد خطابه بود ، طبعا فراوان دیده مى شد .
پسر عمویش : عبیدالله بن عباس در مسجد جامع که از انبوه جمعیت ، مالامال بود ، در برابر منبر ایستاد نخست لحظه ای انتظار کشید تا طوفان گریه ای که بدنبال این خطابه ، سرتاسر مسجد را فرا گرفته بود ، فرو نشست آنگاه با صداى طنین دار و رساى موروثى خود همچون سروش آسمانى ، فریاد بر آورد :
( هان اى گروه مردمان ! این پسر پیغمبر و جانشین پیشوا و امام شماست ، با او بیعت کنید که ( خدا بوسیله ى او دنباله روان رضاى خود را به راههاى سلامت رهبرى میکند و – به اذن خود – آنها را از تیرگیها به نور مى کشاند و به راه راست هدایت میکند) .
در آن هنگام هنوز در میان مردم ، بسیار بودند کسانیکه گفتار صریح پیغمبر را درباره ى امامت او بعد از پدرش ، شنیده بودند لذا پس از گفتار کوتاه ابن عباس ، گفتند : ( وه که او چه محبوب است و چه حقدار بر ما و شایسته ى خلافت ) ! و با شوق و رغبت به بیعت او شتافتند.
و این ، در روز بیست و یکم ماه رمضان سال چهلم از هجرت ، یعنى روز وفات پدرش امیرالمؤمنین بود ( ۱۰ ).
بدین ترتیب ، کوفه موفق شد اطمینان اسلامى را در همان حدى که خدا و عدالت اجتماعى حکم میکرد ، بکار برد بصره و مدائن و سر تا سر عراق نیز با کوفه در بیعت حسن بن على هماهنگ گشتند ، حجاز و یمن نیز بدست فرمانده بزرگ : جاریه بن قدامه بیعت کردند فارس نیز بوسیله ى استاندارش : زیاد بن عبید بیعت کرد علاوه بر اینها ، هر کس از زبدگان و برگزیدگان مهاجرین و انصار که در این آفاق مى زیست بیعت او را پذیرفت هیچ حاضرى در بیعت با او تأمل و تردید نکرد و هیچ غائبى بیعت او را رد ننمود و تا آنجا که ما اطلاع داریم ، جز معاویه و اتباعش کسى از بیعت با او سرباز نزد .
فقط معاویه بود که مردم خود را از راهى غیر از راه مؤمنان سوق داد و با حسن نیز رفتارى چون پدرش ، در پیش گرفت افراد معدود دیگرى نیز از اطاعت و بیعت حسن بن على تخلف ورزیدند که از آن پس به : قعاد ( نشستگان ) معروف شدند .
خلافت شرعى ، بصورت پدیده ای عمومى و اجتماعى ، از راه بیعت اختیارى تحقق یافت و براى دومین بار در تاریخ آل محمد ، مردم از روى رضا و اختیار با خلیفه ایبیعت کردند ، و از همان دریچه ای که خورشید نبوت ، نیم قرن قبل بر مردم تابیده بود ، فروغ امامت پرتو افکن شد در حقیقت ، این خلافت به لحاظ پیوند و اتصالى که با رسول خدا داشت ، امتداد شعاع همان آفتاب نبوت بود که از این مشعل پرفیض ، بر مردم نور افشانى میکرد و خلیفه ى جدید ، تمام عناصر مادى و معنوى موروثى را که در شکل بندى جسمى و روحى او مؤثر میتوانست بود ، در وجود خود داشت و مصداق شایسته ى این شعر :
به خلافت نائل آمد ، چون متناسب و شایسته ى او بود همچنانکه موسى ، به شایستگى و تناسب ، به پیشگاه خدا بار یافت .
بشمار مى رفت .
پس از پایان بیعت ، امام حسن علیه السلام دوران حکومت خود را با این خطابه ى تاریخى و بلیغ – که در آن از مزایاى اهل بیت و حق مسلم آنان در مورد خلافت ، سخن رفته و به مردم در مورد حوادث خطرناکى که فضاى تیره و ابر آلوده اجتماع ، آبستن آن بود ، هشدار داده شده است آغاز کرد .
در قسمتى از این خطابه چنین گفت :
( ما حزب پیروزمند خدا و خویشاوندان نزدیک پیامبر و خاندان پاک اوئیم یکى از دو بازمانده ى گرانوزن رسولخدا در میان امت و ثانى قرآن – که در آن تفصیل هر چیز هست و از هیچ سو باطل را بدان راه نیست – مائیم پس در تفسیر قرآن از ما باید یارى جست که براى تأویل آن ، به گمان روى نمى کنیم بلکه به حقایق آن با یقین راه میبریم از ما فرمانبردارى کنید که اطاعت ما واجب و با اطاعت خدا و رسولش مقرون است خداى – عزوجل – فرموده است : اى کسانیکه ایمان آوردید ! خدا و رسول و صاحبان امر را اطاعت کنید پس اگر در چیزى به نزاع و اختلاف بر خاستید آنرا به خدا و رسول باز گردانید و فرموده است : و اگر آن را به رسول و صاحبان امر باز میگردانیدند ، آنانکه در پى تشخیص اند آنرا در مى یافتند) .
سپس خطابه ى خود را ادامه داد و در آخر سخن گفت :
( زنهار به بلندگوهاى شیطان گوش فرا مدهید که او دشمن آشکار شماست وگرنه ، همچون دوستان او خواهید بود که بدانها مى گفت : امروز هیچکس از مردم بر شما پیروز نیست و من پشتیبان شمایم پس آنگاه که دو گروه یکدیگر را دیدار کردند ، پشت به آنان کرد و گفت : من از شما ها بیزارم ، من چیزى مى بینم که شما نمى بینیدبزودى نیزه ها را و شمشیرها را طعمه ای و عمودها را و تیرها را هدفى خواهید یافت دیگر در آنروز ایمان آوردن آنانکه پیش از آن ایمان نیاورده یا در ایمان خود خیرى کسب نکرده اند ، سودى نخواهد داشت) ( ۱۱) .
سپس از منبر فرود آمد ، کارگزاران شهرها را مرتب ساخت ، احکام امراء را صادر کرد ، و به رسیدگى کارها پرداخت (۱۲) .
بعضى ها – گویا به انگیزه ى فضل فروشى ! – به حسن بن على اعتراض کرده اند که : قبول خلافت در میان شرائط و اوضاعى همچون شرائط و اوضاع روزهاى بیعت – که از وقوع حوادث زیانبار و دردناکى خبر میداد – نوعى ( شتابزدگى) بود .
و ما براى اینکه میزان صحت این رأى آشکار گردد ، میگوئیم :

۱ – همانطور که تسلیم و سر نهادن به بیعت امام منصوب و تعیین شده ، بر مردم واجب و لازم است ، براى امام نیز در صورت وجود داشتن یاور و کمک کار و تمام شدن حجت الهى ، قبول این بیعت وظیفه ای شرعى و غیر قابل تخلف است .
در مورد امام حسن ، هجوم مردم از روى شوق و رغبت به بیعت در همه ى شهرهاى اسلامى ، بموجب ظواهر امر ، دلیل بر وجود داشتن یاور و کمکگار بود و با فراهم بودن این شرط ، مجال سر پیچى از وظیفه ى شرعى وجود نداشت .

۲ – آنچه موجب چنین دریافتى از ماجراى امام حسن مى شود ، نگریستن به این ماجرا فقط از زاویه ى دنیوى آن است حال آنکه مناسبتر آن است که ماجراى یک امام بیشتر از جنبه ى دینى مورد بررسى قرار گیرد و از نظر امام ، تفاوت میان دین و دنیا بسى زیاد است با این نظر و این دید ، ماجراى امام حسن سرتاسر سود است و کوچکترین زیانى در آن وجود ندارد – همانطور که در جاى مناسب بیان خواهیم کرد این ماجرا هر چند دردناک بود ولى این درد ، در راه اسلام تحمل مى شد و چه کسى به اسلام نزدیکتر و به تحمل آلام آن سزاوارتر از حسن بن على که خانه زاد و دست پرورده ى اسلام بود ؟ .

۳ – علاوه بر اینها ، حسن بن على با برترى مسلمى که از همه ى رهبران مسلمان داشت و با آن نسب ممتاز و آن دانش برتر ، اگر هم میخواست ، نمى توانست از این منصب شانه خالى کند اگر او مردم را رها میکرد ، مردم از او جدا نمى شدند تحرک ها و انقلاب هاى جامعه ى اسلامى ، بطور قهرى و اجتناب ناپذیرى او را بخود دعوت میکرد و از او همکارى و رهبرى مى طلبید مگر که حقى بپا داشته و باطلى سرکوب گردد همانطور که براى برادرش امام حسین در دوره ى خودش پیش آمد .
و نیز : بفرض که او مردم را وا میگذاشت و از قبول بیعت آنان سرباز مى زد و بفرض که مردم نیز او را از خلافت معاف میداشتند ، بیشک قدرتمندان و کسانیکه بر مردم تسلط یافته و زمام کار را به دست گرفته بودند ، او را راحت نمى گذاشتند و همواره به او به دیده ى شبحى مخوف مى نگریستند زیرا طبعا در محیط او آنچه همیشه وجود داشت یا دعوت به اصلاح بود و یا فریاد خشم گروههاى مختلف مردم و انعکاس نارضای ایشان از دستگاه حکومت که – اگر به انگیزه ى حق طلبى و بخاطر وظیفه ى دینى بود یا از روى رقابتهاى سیاسى و غرضهاى خاص – بهر صورت براى مخالفان و شورشیان ، هیچ پناه و ملجأى بهتر از فرزند رسول خدا و پیشواى محبوب مسلمانان ، وجود نداشت.
مگر پیشنهاد گروههاى مختلف ( در دوران حکومت معاویه ) که امکانات خود را در اختیار آنحضرت قرار داده و آمادگى خود را براى مبارزه با حکومت اموى و پیکار مجدد براى باز گردانیدن خلافت غصب شده ( ۱۳ ) اظهار میداشتند ، چیزى جز جلوه ى خشم و کینه ى عمومى بود که آنروز جامعه ى اسلامى را فرا گرفته بود ؟ و مگر با بودن چنین مرکز و پایگاهى که مردم بدان تمایل و علاقه ى فراوان دارند ، امکان آن بود که قدرت و حکومت بر فاتحان خلافت قرار گیرد ؟.
فراموش نکنیم که او را مسموم کردند اگر وجود او قدرت ایشان را تهدید نمیکرد و مانع نفوذ حریفان در دل مردم نمى بود ، چه دلیل داشت او را که با آنان صلح کرده و همه ى دنیا را براى آنان گذاشته بود ، مسموم کنند ؟ آیا این خود ، دلیل آن نیست که مردم از لحاظ فکرى و عقیدتى ، مطیع و منقاد او بودند و به دشمنانش توجهى نداشتند ؟ .

و تازه این توجه و گرایش مردم به او ، پس از وقوع صلح بود که گروههای از شیعه و غیر شیعه را به ایراد و اعتراض به او واداشته بود .
اکنون اگر در آغاز کار ، خلافت را نمى پذیرفت و اشتیاق مردم به بیعت وى ، به همان حدت و شدت نخستین باقى مى ماند ، آیا وجهه و نفوذ معنوى او شدیدتر نمى شد ؟ و در آن صورت کسى که تا این اندازه ، محور امید و آرزوى مردم و پناهگاه دشمنان و مخالفان دستگاه حاکم است ، میتوان گمان داشت که دور از چشم هراسان و کنجکاو دنیا طلبان بتواند زندگى کند و هر چه زودتر زندگى پاکیزه و طاهرش با حمله ای ناجوانمردانه خاتمه نیابد ؟ همانطور که در نخستین سال پس از وفات پدرش – به گمان قوى – مورد چنین سوء نیتى قرار گرفت .
آیا باز هم منطقى است که گفته شود : قبول خلافت و بیعت ، شتابزدگى بوده است ؟ .
مگر نه اینکه خلافت در اصل – به تعبیر امام على بن موسى – منصب پدر و میراث او و برادرش بود ؟ .
و اما حوادث ناگوارى که در این انتقاد به آنها اشاره شده ، چیزى جز نتیجه ى طبیعى دسیسه چینى مخالفان امام حسن در کوفه ، نبوده و با شور و فعالیتى که مردم داشتند – اگر تا آخر باقى میماند – به حال او نمیتوانست زیان بخش باشد و کدام خلیفه یا رهبرى است که از اینگونه دشمنها و دشمنى ها بر کنار مانده باشد ؟ .
در اینصورت ، قبول بیعت به هر تقدیر ، کارى راجح بلکه با توجه به ضرورت زمان و مصلحت عمومى و احقاق حق ، کارى واجب بوده است

——————————————————————————–

پی نوشت ها

۱- این احادیث را به تفصیل در کتاب ( ینابیع الموده) ( ج ۲ ص ۴۴۰ ) به نقل از ( حموینى) در فرائد المسطین و از ( موفق بن احمد خوارزمى) در کتاب مسند ، میتوان یافت ، نیز : ( ابن الخشاب) در تاریخش و ( ابن الصباغ) در الفصول المهمه و ( حافظ کنجى) در البیان و ( اسعد بن ابراهیم بن الحسن بن على حنبلى) در کتاب اربعین و ( حافظ بخارى) ( خواجه پارسا ) در کتاب فصل الخطاب ، آن را روایت کرده اند
۲- ( الاتحاف بحب الاشراف) تألیف ( شبراوى شافعى) ( ص ۱۲۹ ط مصر ) و ( نزهه المجالس) تالیف ( صفورى شافعى) ( ج ۲ ص ۱۸۴ )
۳- ( ابن تیمیه) در : المنهاج ( ج ۴ ص ۲۱۰ )
۴- ( مسعودى) ( حاشیه ى تاریخ ابن اثیر ، ج ۶ ص ۶۱ )
۵ – اصول کافى ( ص ۱۵۱ ) و کشف الغمه ( ص ۱۵۹ ) و جز آنها
۶- مثلا در ( صحیح مسلم) ( ج ۲ ص ۱۱۹ ) در باب : ( مردمان پیرو قریشند ) از جابربن سمره روایت کرده که گفت : ( از رسولخدا شنیدم فرمود : دین تا روز قیامت بر پا خواهد بود و بر مردمان دوازده خلیفه که همه از قریشند حکومت مى کنند) شبیه آن را بخارى ( ج ۴ ص ۱۶۴ ) و ابوداود و ترمذى در ( الجامع) و حمیدى در ( الجمع بین الصحیحین) و دیگران روایت کرده اند این حدیث با منحصر کردن عدد در) ۱۲ ) و با اضافه ای که در روایت مسلم ذکر شده – یعنى اینکه این عدد خلفاء پیغمبر تا روز قیامت است – بطور آشکار مدعاى شیعه ى امامیه و عقیده ى آنان را درباره ى امامانشان تأیید مى کند و با واقعیت تاریخى – که گروه زیادى از تیره هاى مختلف بنام خلیفه حکومت کرده اند – سازگار نیست
۷- ارشاد مفید : ص ۱۶۷ و یعقوبى : ج ۲ ص ۲۰۱ و جز آنها .
۸- روزى معاویه در حضور سران قریش و اشراف قوم گفت : ( برترین مردم از جهت پدر و مادر و عمو و عمه و دای و خاله و جد و جده را به من معرفى کنید) مالک بن عجلان بپا خاست و به حسن اشاره کرد و گفت : ( اینست آنکه میگوای : پدرش على بن ابیطالب است و مادرش فاطمه دختر رسولخدا – صلى الله علیه و آله و سلم و عمویش ( جعفر طیار) و عمه اش ( ام هانى) دختر ( ابیطالب) و دائیش ( قاسم) پسر رسولخدا و خاله اش ( زینب) دختر آن حضرت و جدش ( پیامبر خدا) و جده اش ( خدیجه) دختر ( خویلد) حاضرین همه سکوت کردند و حسن ( ع ) برخاست ( عمر و بن العاص) روى به مالک کرد و گفت : دوستى بنى هاشم ترا واداشت که به دروغ سخن بگوای ؟ ( مالک) پاسخ داد : ( من جز به راست ، سخن نگفتم و هر آنکس که خشنودى مخلوق را از راه ناخشنودى خالق بجوید ، در دنیا به آرزوى خود نمى رسد و در آخرت جز بدبختى نصیبى نخواهد داشت بنى هاشم از همه پاک گوهرتر و بخشنده ترند آیا چنین نیست اى معاویه) ؟ و معاویه پاسخ داد : ( چرا ! چنین است) ( بیهقى ، ج ۱ ، ص ۶۲ )
۹- یعقوبى ( ج ۲ ص ۱۹۰ ) و ابن اثیر ( ج ۳ ص ۱۶ ) و مقاتل الطالبیین..
۱۰- در این باره رک : شرح النهج ابن ابى الحدید ( ج ۴ ص ۱۱ ) در برخى مدارک دیگر – بجاى ( عبیدالله) برادرش : ( عبدالله) را نامبرده اند ولى ما در فصل ۶ ( فرماندهى و بسیج ) خواهیم گفت که عبدالله در روزهاى بیعت امام حسن در کوفه نبوده است .
۱۱ – این خطبه را هشام بن حسان روایت کرده و گفته است : این ، بخشى از خطبه ى او پس از بیعت است بحار الانوار ( ج ۱۰ ص ۹۹ ) و مسعودى .
۱۲- این متن را بیشتر مورخان ذکر کرده اند .
۱۳- الامامه و السیاسه ( ص ۱۵۱ ).

کوفه ، در روزهاى بیعت

——————————————————————————–

صعصعه بن صوحان عبدى ( ۱ ) کوفه را چنین توصیف میکند :
( مرکز وپایگاه اسلام است و فرازگاه سخن و جایگاه پرچمداران و رهبران مگر که در آن جمعى مردم درشتخوى و خشک زیست مى کنند که از اطاعت صاحبان امر ، سر باز مى زنند و به وحدت ، شکست مىآورند .
و این خلق و خوى از آن مردمى آراسته صورت و اهل قناعت است) .
مسلمانان در سال ۱۷ هجرى پس از فتح عراق ، این شهر را بدست خود بنا کردند (۲ ) در ابتدا ساختمان آن از نى بود ، حریقى بدان آسیب رسانید و پس از آن با خشت بنا شد خیابانهاى عمومى آن به پهناى بیست ذراع – به ذراع دست – و کوچه هاى فرعى آن هفت ذراع بود در فاصله ى میان خیابانها ، جایگاه براى ساختمان به وسعت ۴۰ ذراع و زمینهاى خاص سران و بزرگان ( ۳ ) به وسعت ۶۰ ذراع قرار داشت .
نخستین جائیکه در آن ، مرز بندى در نظر گرفته شد مسجد بود : مردى سخت کمان در وسط منطقه ای که براى شهر سازى در نظر بود ، ایستاد و از هر سو تیرى پرتاب کرد ،دیوارها و پایه ها را در پشت فرودگاه تیرها بپا داشتند و آن میان را براى مسجد گذاشتند در پیشخان مسجد ، شبستانى بنا کردند بر پایه های از سنگ رخام که پادشاهان ایران از ویرانه هاى حیره آورده بودند ، در اطراف مسجد خندقى حفر کردند تا کسى در ساخت مسجد براى خود خانه نسازد .
هنگامیکه امیر المؤمنین علیه السلام – پس از جنگ جمل در سال ۳۶ هجرى – به کوفه هجرت کرد و آنجا را مقر حکومت خود قرار داد ، کوفه بسرعت بیسابقه ای رو به آبادى رفت و ورود على علیه السلام به ایرانشهر در ۱۲ ماه رجب بود .
یکى از موجبات این هجرت ، کمى محصول حجاز و احتیاج آن به دیگر مناطق بود و براى یک دولت هیچ چیز زیانبخش تر از این نیست که در محصول و ارزاق محتاج و متکى باشد اما کوفه و شهرهاى سواد ( عراق ) باندازه ى خود و زیادتر داشت بعلاوه آنکه عراق در آن اوقات مرکز امنى براى شورشهاى مسلحانه ای شده بود که سرزمین دجله و فرات را میدان عملیات عدوانى خود قرار داده بودند و این وضع ، در پیش گرفتن سیاست نظامى خاصى را ایجاب مى کرد .
هنگامی که کوفه ، مرکز خلافت شد ، بزرگان مسلمان از تمامى آفاق اسلامى بدان روى آوردند و قبائل عربى از یمن و حجاز و مهاجران پارسى از مدائن و ایران در آن سکنى گزیدند بازارهاى تجارتى آن ، آباد شد و تحصیل علم در آن ، رونق یافت در اطراف آن ، باغها و بوستانها و چراگاهها و روستاها احداث شد و تا روزگارى دراز مدت ، بزرگان تاریخ و ادب و علوم را در دامان خود پروراند.
در سایه ى حکومت هاشمى ، مذهب و مسلک تشیع و پیروى آل محمد در این شهر رواج یافت و همیشه ، همچون نشانه ای ثابت براى آن باقى ماند با اینحال ، بحکم آنکه ساکنین شهر جدید ، بر اثر اختلاف عنصرى ، آنجا را میدان تمایلات و خواسته هاى مختلف ساخته بودند ، پس از دورانى کوتاه ، این ناهماهنگى وسیله ى بر افروختن آتش فتنه و آشوب شد و بیشتر حوادث تلخ تاریخى و هرج و مرج های را که گاه به سود و گاه به زیان این شهر بود ، پدید آورد .
آنروزى که کوفه با امام حسن بیعت کرد ، تمامى عناصر موجود در آن – که در کمتر موضوعى وحدت نظر مى یافتند – در موضوع بیعت با آنحضرت ، متفق و هماهنگ شدند .
روش زندگى حسن بن على در دوران اقامتش در این شهر چنان بود که او را قبله ى نظر و محبوب دل و مایه ى امید کسان ساخته و فضاى شهر جدید و ( مقر حکومت پدرش) را با برجسته ترین خصال پسندیده ى موروثى آل محمد یعنى ، بخشنده دستى ، نیکخوای ، بلندرای ، خوشروای ، گذشت و بردبارى ، دانشورى و برتر اندیشى ، زهد و پارسای آراسته و پر ساخته بود .
منبر خلافت – در بحران غمى که بر امام در گذشته داشت – بشادى تبسم کرد ، زیرا در آغوش خود مظهرى از صفات موروث انبیا را میدید .
در آنروز پرهیزگارتر و پارساتر و همه ى خصال نیک را دارنده تر از حسن بن على کسى یافت نمى شد از این رو وى تنها شخصیتى بود که همه ى آراء مختلف از روى رضا و رغبت بر او قرار میگرفت و تمامى عناصر رهبرى ، همانطوریکه در رهبر ملتى و پیشواى قومى لازم است ، در او مجتمع میگشت .
اگر حوادث غیر قابل پیش بینى و نامطلوب نمى بود ، جشن هاى بیعت در کوفه با همان قدرت و هیجان و آمادگى که انتظار مى رفت پایان مى یافت ولى فضاى سیاسى این شهر بزرگ – که در تاریخ خود براى اولین بار ، جشن نصب خلیفه ای را مى گرفت – بدنبال جنگهاى کوبنده ى جمل و صفین و نهروان که هر سه در نزدیکى آن بوقوع پیوسته بود ، همچنان گرفته و ابر آلود و آغشته به وسوسه ها و دلواپسى هاى تردید انگیز بود در آنروز عده ى زیادى از کسان و یاران مقتولین این جنگها از دو طرف ، در کوفه مى زیستند که با کشتگان خود همراى و همعقیده بودند و آرزو میکردند که روزى بتوانند انتقام آنان را بگیرند و براى رسیدن به این هدف تا آنجا که میتوانستند ، فعالیت میکردند .
در این میان ، هم غرض هاى شایسته و موافق وجود داشت و هم غرض هاى فاسد با هدفهاى پنهان که پیوسته موجبات اختلاف و نفاق را ایجاد مى کرد .
حسن بن على که در طلیعه ى خلافت بسر میبرد ، همه ى دلها را با خود همراه داشت زیرا اولا فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله بود و دوستى او یکى از شرائط ایمان ، دیگر آنکه لازمه ى بیعت این بود که از او فرمانبردارى کنند .
ابن کثیر مى نویسد : ( مردم به او بیش از پدرش محبت مى ورزیدند( ۴ ) ) .
و یقینا تا وقتى حسن بن على به کار مثبتى که با اغراض و منافع گروهى و با رگ حساس تعصب هاى گروهى دیگر اصطکاک داشته باشد ، دست نمى زد همچنان محبوب و از آسیب این و آن در امان مى ماند چه اینکه وسائلى که اسلام در آنروز بدانها زندگى مى کرد ، در میان آنچنان مسلمانانى ، یا در اختیار هدف هاى شخصى بود و یا پیرو عصبیت ها .
بسیارى از آن مردم که خود پرستى و سود جوای حتى به مرز عقیده ى آنان نیز تجاوز کرده بود ، مى پنداشتند که با بیعت کردن با حسن بن على – که داراى خلق و خوای بنهایت خوش و یاد آور خلق و خوى پیغمبر بود – راهى به اشباع خواسته ها و ارضاء هوسها و طمعهاى خود خواهند یافت .
ولى واقع این است که آنها این خلق و خوى عظیم را ، آنچنانکه بود نفهمیده بودند .
بسیارى از کسانى که در هیچ رأى و فکرى با امام حسن همعقیده نبودند نیز همین اشتباه را داشتند و لذا مانند مؤمنان مخلص ، از روى میل و رغبت با او بیعت کردند و سپس همینها بعد از زمانى کوتاه ، اولین کسانى بودند که از میدان گریختند بى آنکه حتى به پشت سر خود بنگرند .
اینها هنگامیکه آن نر مخوای را در مقابله با مطامع خود در معرض آزمایش در آوردند ، او را پس از قبول حکومت و مسئولیت ، از پولاد محکمتر و غیر قابل نفوذتر یافتند ، بطوریکه حتى برادر و پسر عمویش – که هر دو به او نزدیکترین و در دیده ى او با منزلت ترین افراد بودند – نیز نمى توانستند او را از رأى و نظر خود عدول دهند و او با اتکاء به رأى و تصمیم قاطع خود ، بى هیچ تکلف و دغدغه قدم بر میداشت و عمل میکرد .
بنابراین جاى شگفتى نیست اگر روح دشمنى و معارضه در میان سران و ریاست طلبان ماجراجوى کوفه بطور نامرای رشد کند و کوفیان تدریجا رفتارى را که با امام پیشین خود داشتند – همان رفتارى که ( دل او را از خشم آکنده و جام اندوه در کام او فرو ریخته بود) – مجددا در پیش گیرند و بدین ترتیب در محیط و بازده ى آن اجتماع ، جبهه بندى ها و باند بازى های که چندان بى اتکاء بقدرت خارجى هم نبود سر گرفت و بر اثر آن مشکلات داخلى به رنگهاى گوناگون پدید آمد .
از روزى که خلافت اسلامى به مرکز جدید خود در عراق انتقال یافت ، بر اثر صراحتى که در حکم و قاطعیتى که در اجراى عدالت ابراز میداشت ، این قبیل مرد نماها روش ناپسند فتنه انگیزى و اخلالگرى و تفرقه افکنى را در پیش گرفته و در این کارها آزموده شده بودند علت اصلى اخلال و کارشکنى این عده ، فقط این بود که از سود مادى این رژیم مأیوس شده و بدان امیدى نداشتند چه اینکه ، خلافت هاشمى ، حکومت دینى بود نه ریاست دنیوى و مادى اینها دانسته بودند که این رژیم به آنان اجازه نخواهد داد که وضع پیشین خود و اختیارات وسیعى را که در مورد دخالت در کارهاى عمومى و بهره برداریهاى نامشروع داشتند ، ادامه بدهند و راه رسیدن به امیدهاى خام و کارهاى خام و کارهاى غیر قانونى را بر آنان خواهد گرفت .
پیدایش و رشد خلافت جدید در کوفه و ادامه ى عصیان معاویه در شام ، براى این عده موقعیت مناسبى پیش آورد که نیروى خود را به کار گرفته و اخلالگریهاى خود را آغاز کنند و هر اندازه که ممکن است – ولو از راه ببازى گرفتن هر دو جبهه – خود را به منافع آنى و نزدیک برسانند براى آنان دو راه بیشتر وجود نداشت : در صورت امکان ، بدست آوردن پست ها و شغلهای در حکومت جدید که بتواند حرص و آز آنان را اشباع کند ، و در غیر این صورت ، کار شکنى و خرابکارى و توطئه بر ضد این حکومت خزائن شام پیوسته جلوه ى دلپذیر پول و وعده را در برابر چشمشان قرار میداد و دل از کفشان مى ربود و اساسا همیشه براترین سلاح حکومت شام در همه ى برخوردهایش با کوفه ، پول و وعده بود .
بدین ترتیب و بدین دلیل بود که کوفه ى حسن بن على ، دستخوش دگرگونى تمایلات و تشتت آراء و اختلاف و دو دستگى و بر ملا شدن کینه و دشمنى میان بخش بزرگى از مردم ، گشته بود .
مردمى که در روزهاى بیعت حسن علیه السلام که سلسله جنبان و بانى این فسادها بودند ، به چند دسته تقسیم مى شدند :

۱ – باند اموى
بزرگترین وابستگان این باند عبارت بودند از : عمر و بن حریث ، عماره بن الولید ، حجربن عمرو ، عمر بن سعد ، ابو برده پسر ابو موسى اشعرى ، اسمعیل و اسحاق دو پسر طلحه بن عبیدالله و کسان دیگرى از این ردیف .
در این باند ، عناصر نیرومند و با نفوذ و داراى اتباع نیز وجود داشتند که در بوجود آوردن موجبات شکست امام حسن مانند : شایعه افکنى ها و توطئه ها و ایجاد نفاق و دوئیت ، تأثیر بسزای داشتند .
( اینها در خفا ، مراتب فرمانبرى و همراهى خود را به معاویه نوشتند و او را به حرکت به سوى کوفه تحریک و تشویق نمودند و ضمانت کردند که هر گاه سپاه او به اردوگاه حسن بن على نزدیک شود ، حسن را دست بسته تسلیم او کنند یا ناگهان او را بکشند) ( ۵ ) .
و بنا به گفته ى مسعودى در تاریخش ( ۶ ) ( اکثر آنان نهانى با معاویه مکاتبه کردند ، به او وعده ها دادند و بدینوسیله خود را به او مقرب ساختند) .
( معاویه با عمرو بن حریث و اشعث بن قیس و حجاربن ابجر و شبث بن ربعى در خفا قرار داد بست و بوسیله ى جاسوسانش براى هر یک از ایشان چنین پیغامى فرستاد : اگر حسن را بکشى پاداش تو صد هزار درهم است با فرماندهى یکى از لشکرهاى شام و زناشوای با یکى از دخترانم و حسن علیه السلام پس از آنکه از این قرار نهانى خبر یافت همیشه در زیر لباسش زره بر تن میکرد و با پرهیز و احتیاط رفتار مى نمود و حتى به نماز نیز با اینحال حاضر میگشت نوبتى یکنفر از دشمنان در نماز تیرى بسوى او افکند ولى چون زره داشت بدو آسیب نرسانید) ( ۷ ) .
و یک نمونه از این متون تاریخى براى نشان دادن وضعیت ، کافى است .
بدین قرار این دسته ، زشت ترین جنایتى را که یک خائن فرصت طلب انجام میدهد ، مرتکب مى شدند فعالیتهاى پلید آنان دیرى در زیر پوششى از دروغ و نفاق باقى نمى ماند و درست بهنگام نداى وظیفه ، خباثت آنان آشکار مى گشت .
در تمام این مدت ، گروه مزبور پیشروان هر ناخشنودى و کمکگاران هر بلوار و آشوب و انگشتان خیانتکار دشمن در قلمرو حکومت هاشمى امام حسن بودند .
( خوارج) نیز بحکم وحدت نظرى که با امویان در دشمنى با حکومت هاشمى داشتند ، در پى ریزى توطئه هاى بزرگ با آنان همکارى میکردند و دلیل بارز این ادعا اینست که نام دو تن از سران خوارج یعنى اشعث بن قیص و شبث بن ربعى در یکى از نمونه هاى تاریخى مزبور ، برده شده است .

۲ – خوارج
اینها کسانى بودند که پس از حادثه ى حکمیت کمر به دشمنى على و معاویه – هر دو – بسته بودند رؤساى این گروه در کوفه عبارت بودند از : عبدالله بن وهب الراسبى ، شبث بن ربعى ، عبدالله بن الکواء ، اشعث بن قیس ، شمربن ذى الجوشن .
خوارج از اولین روزهاى بیعت ، از همه ى مردم کوفه نسبت به جنگ با معاویه بیشتر اصرار مى ورزیدند و همینها بودند که هنگام بیعت با حسن بن على شرط کردند که با متجاوزان و گمراهان – یعنى مردم شام – بجنگند و آنحضرت دست از بیعت آنان کشید و گفت باید بشرط ( اطلاعات کامل و پیروى بى قید و شرط در جنگ و صلح ) بیعت کنند آنگاه آنان نزد برادرش حسین آمدند و گفتند : دست بگشا تا با تو بیعت کنیم همانطور که با پدرت بیعت کردیم و به این شرط که با متجاوزان و گمراهان شامى جنگ کنى آنحضرت در پاسخ آنان گفت : ( معاذالله که تا حسن زنده است بیعت شما را بپذیرم) و آنها چون چنین دیدند ناچار نزد حسن آمده و همانگونه که او مى گفت با وى بیعت کردند ( ۸ ) .
البته شرطى که این دسته در هنگام بیعت با حسن بن على میکردند و همچنین اصرارشان بر جنگ ، به دلیل دشمنى آنان با امام نبود چه ، در میان پیروان خاص و شیعیان آنحضرت نیز کسانى بودند که همین اندازه براى شروع جنگ ، پافشارى میکردند ولى در آینده با مطالعه بخشهای از ماجراى امام حسن روشن خواهد شد که در بحرانى ترین و وخیم ترین لحظات ، همین عده عامل و ابزار بروز حوادث ناگوار محسوب مى شدند و چنانکه اندکى پیش از این گفتیم ، دو تن از سران و بزرگان آنها در پلیدترین و زشت ترین توطئه ى اموى در کوفه ، شرکت داشتند .
اینها براى تشویق مردم به اخلالگرى و ایجاد فتنه و آشوب ، از مؤثرترین و مخوفترین روشها استفاده میکردند و به وسائل گوناگون ، ایمان بسیارى از مردم را متزلزل مى ساختند و سر اصلى تجدید حیات آنان پس از شکست سخت و کوبنده ای که در سواحل نهروان دیدند ، همین موضوع بود .
زیاد بن ابیه تبلیغات خوارج را اینگونه توصیف میکرد : ( سخن ایشان در دل ، گیرنده تر است از آتش درنى) و مغیره بن شعبه درباره ى آنان مى گفت : ( اگر دو روز در شهرى بمانند هر کس را که با آنان معاشرت کند ، فاسد مى سازند) ( ۹ ) .
خارجى سخن باطل مى گفت و آنرا حق مى پنداشت ، کار زشت مى کرد و آنرا خوب مى دانست و به خدا اتکاء داشت اما هیچگونه ارتباطى از راههاى مشروع و دین پسند ، باخدا نداشت .
و ما به مناسبت دیگرى ، آنجا که از ( عناصر سپاه) سخن بگوئیم ، از آنان یاد خواهیم کرد .

۳- شکاک ها
مفید ( علیه الرحمه ) در آنجا که از عناصر سپاه حسن بن على بحث کرده ، از این گروه نام برده است ، گمان قوى آن است که نامگذارى آنان به ( شکاکها) بدین جهت است که اینها تحت تأثیر تبلیغات خوارج قرار گرفته بودند بدون اینکه جزء آنان شده باشند و پیوسته در حال تردید و دودلى بسر میبردند .

سید مرتضى نیز در کتاب امالى ( ج ۳ ص ۹۳ ) بتقریبى از شکاکان نام برده و به اشاره ، آنان را کافر شمرده است گویا به نظر وى ، این عده در اصل دین ، تردید و تزلزل داشته اند .
به هر حال ، اینها جمعى از ساکنان کوفه و فرومایگان آن اجتماع بودند که خود بخود نه قصد نیکى داشتند و نه توانای بدى با این وصف ، وجود آنان خود مایه ى شر و وسیله ى فساد و آلت بى اراده ای در دست اخلالگران و فتنه جویان بود .

۴ – الحمراء
این گروه – به گفته ى طبرى در تاریخ – بیست هزار مرد مسلح کوفى بودند که در هنگام تقسیم بندى کوفه ، در قسمتى قرار گرفتند که هم پیمانان آنها از طایفه ى ( بنى عبدالقیس) در آنجا واقع شده بودند این عده در اصل ، نه از ( بنى القیس) بودند و نه حتى از عرب بلکه داراى نژادى مخلوط و اولاد بردگان و موالى بودند و شاید بیشتر آنان اولاد کنیزکان پارسى ای بودند که در سالهاى ۱۲ تا ۱۷ در ( عین التمر) و ( جلولاء) اسیر شده بودند .
و همین ها در سال ۴۱ و هم در سال ۶۱ – یعنى در دو بحران مربوط به امام حسن و امام حسین – مردمى صاحب سلاح و جنگجو بشمار مى رفتند – دقت کنید .
و باز همین ها پاسبانان ( زیاد بن ابیه) بودند که در حدود سال ۵۱ هجرى آن فجایع را نسبت به شیعه مرتکب شدند و خلاصه ، اینها از افرادى محسوب مى شدند که در برابر مزد ، به هر جنایتى تن در میدهند و غالبا اتباع و اطرافیان مردم صاحب قدرت و شمشیر برنده ای در دست جباران مقتدر بشمار مى رفتند .
بر اثر استقبالى که این عده از فتنه ها و حوادث مختلف کوفه در قرن اول هجرى کرده بودند ، بتدریج بر قدرت و شوکت آنان افزوده شده و کارشان چنان بالا گرفته بود که شهر کوفه را به آنان نسبت میدادند و مى گفتند : ( کوفه ى الحمراء) .
در بصره نیز عده ای از اولاد بردگان و موالى سکونت داشتند زیاد – که در آن هنگام حاکم بصره بود – از قدرت آنان بیمناک شد و در صدد قلع و قمع آنان بر آمد ولى ( احنف بن قیس) او را از این کار باز داشت .
برخى از نویسندگان معاصر ، بغلط این عده را از شیعه دانسته اند حال آنکه ایشان نه تنها کوچکترین شباهتى به شیعیان نمى داشتند ، که از خطر ناکترین دشمنان شیعه و پیشوایانشان بودند نمیتوان انکار کرد که ممکن است در میان آنها افرادى معتقد به مرام شیعه وجود داشته اند ولى همه را نمیتوان به عده ى ناچیزى قیاس کرد .
در کنار این عناصر مخالف ، شیعیان حسن قرار داشتند که از لحاظ تعداد ، در مرکز حکومت على از دیگر گروهها بیشتر بودند در میان این عده ، جمعى از بقایاى مهاجرین و انصار نیز وجود داشتند که به تبع على علیه السلام در کوفه مسکن گزیده بودند و مصاحبت آنان با رسول خدا ( صلى الله علیه و آله ) به آنان مکانت و منزلت شامخى در میان مردم داده بود .
بزرگمردان کوفه ، اخلاص و صمیمیت خود را نسبت به اهل بیت – چه در آغاز خلافت حسن بن على و چه در هنگامیکه آنحضرت پس از بیعت ، فرمان جهاد داد و چه در مراحل دیگرى که بعدها پیش آمد – ثابت و مدلل ساختند بیگمان اگر این شیعیان با اخلاص در آنروز از دسیسه هاى سایر همشهریان خود مصون مى ماندند ، براى مقابله با خطرهای که از شام بسوى کوفه سرازیر بود ، عده ای کافى و شایسته میبودند در این جمع فرخنده ، چنان آمادگى و شور و نشاطى وجود داشت که براى هیچکس قابل انکار نبود و به آن اندازه که هر مشکلى را براى آنان هضم و قابل درک مى ساخت و معرفتى که زمینه و شرط ورود در مشکلات است به آنان مى بخشید .
براستى درباره ى کسانى همچون : قیس بن سعد بن عباده ، حجر بن عدى ، عمر و بن الحمق خزاعى ، سعید بن قیس همدانى ، حبیب مظاهر اسدى ، عدى بن حاتم ، مسیب بن نجیبه ، زیاد بن صعصعه و دیگرانى از این طراز ، چگونه میتوان اندیشید ؟ .
البته جریانهاى تند و مخالف و دستهاى مزدور و خائن نیز براى دگرگون ساختن این زمینه هاى مساعد و تغییر سرنوشت ، پیوسته مشغول فعالیت بودند .
در این محیطى که سراسر آنرا تمایلات گوناگون و متضاد فرا گرفته و فتنه گریها و تبلیغات رنگارنگ آنرا به هیجان در آورده بود ، براى حسن بن على آینده ى کار و مولود این شبان آبستن حوادث ، پوشیده و مستور نبود و چون در طلیعه ى حکومت بود ، ناگزیر میباید برنامه ى کار و هدف خود را براى مردم بیان کند و ضمنا روش و خط مشى خود را از شرائط و مقتضیات گوناگونى که در داخل و خارج او را احاطه کرده است ، الهام بگیرد.
معاویه دشمن بیرون از مرزى بود که با مکر و فریب خود و با وسائل قدرتى که در اختیار داشت و با پایگاه مستحکمى که در صفحات حکومتش از آن برخوردار بود ، خاطر کوفه را سخت مشوش و مشغول داشته بود معاویه آنچنان دشمن حقیرى نبود که حسن بن على بتواند در مورد او خونسرد و بى تفاوت بماند و یا در صورت چشم پوشى و خونسردى ، از حملات سخت او مصون باشد و در حقیقت امام حسن بیش از هر کس دیگر ، علاقمند بود که در صورت مساعد بودن شرائط ، قدرت شیطانى معاویه را در هم کوبیده و سزای در خور او ، به او بچشاند .
و اما در داخل قلمرو حکومت حسن بن على ، آنچه بیش از همه توجه و اهتمام او را جلب کرده بود ، دشمنیهاى مردمى بود که هر چند بظاهر در کنار او مى زیستند اما از لحاظ معنى و روح و هدف ، فرسنگها از او دور بودند .
براى آن حضرت بسى ناگوار بود که در مرکز حکومتش مردمى زندگى کنند که غرائز بر آنان چیره شده و حرص و آزدست تطاول بر آنان گشوده و هرزه گرای ایشان را به هر سو کشانیده است ، نه از وفا مفهومى مى شناسند و نه دین را حرمتى مى نهند و نه همسایگى را حقى قائلند ، بیگانگى و دورى از خود انسانى ، آنان را به آلت و ابزارى براى مکر و فساد و نفاق مبدل ساخته است ، با هر آوازى هم صدا مى شوند و در هر وادى براه مى افتند ، نه صحنه ى سیاست به آنان رونقى مى گیرد و نه میدان جنگ با آنان سامان مى یابد وجود اینچنین نامردمانى کافى است که اجتماعى را دستخوش اضطراب و هرج و مرج ساخته و در خطر فتنه و معرض انواع بلاها و خطرات قرار دهد.
حسن بن على در مواجهه با این اوضاع و احوال ، آنچنان نبوغى از خود نشان داد که اگر آن حوادث و مصائب ناگهانى و غیر قابل محاسبه پیش نمىآمد ، یقینا پیروزى درخشانى بدست مىآورد .
بسیارى از حوادث را پیشگوای میکرد ولى مراعات احتیاط ، مانع از آن بود که پیش بینى هاى خود را ابراز کند و بدین جهت فقط به اشاره ای بدان ، اکتفا میکرد ، جمله ى ابهام آمیز و شیوای که از آیه ى کریمه ى قرآن اقتباس کرده و در نخستین خطبه اش در روز بیعت بیان فرمود از این قبیل بود آن جمله این بود : ( انى ارى ما لاترون ) ( من مى بینم آنچه را شما نمى بینید ) .
در آن روزى که این جمله را ادا کرد در پیش روى او بجز جشنهاى سرشار از شور و نشاط که بیش از همه چیز ، نمایشگر صمیمیت توده ى مردم با خلیفه ى جدید مى توانست باشد ، چیز دیگرى وجود نداشت پس چگونه است که او چیزى در آنان مشاهده مى کند که آنان خود از دیدن آن عاجزند ؟ .
این همان دور اندیشى و دور بینى ویژه ى حسن بن على بود که در جنگ و صلح و در هر گامى که با دشمنان یا دوستانش برداشته ، نشانه ى آنرا میتوان یافت .
اگر چه مجموعه هاى تاریخى در آن مقام بر نیامده اند که نمونه هاى فراوانى را که میتوان بعنوان نمودارهاى تاریخى از سیاست حسن بن على ارائه داد – مخصوصا آنچه را که مربوط به بخش اول از دوران حکومت وى یعنى پیش از اعلان جهاد مى باشد – نشان دهند ، با اینحال همان موارد نادرى که از سیره ى زندگى وى بدست مىآید ، بیننده را به سیاست ماهرانه ى وى مؤمن و مطمئن مى سازد چه ، او در وضعى آنچنان نا متعادل و بحرانى ، بقدرى حکیمانه و مدبرانه فرماندهى کرد که بهتر از آن در چنان وضعى امکان پذیر نیست .
اینک مثالى چند از روشهاى سیاستمدارانه ى او در اداره ى اوضاع پیش از آغاز جنگ :
براى بیعت ، عبارت مخصوصى وضع کرد و از قبول هر گونه قید و شرطى در بیعت استنکاف کرد از همه به شرط : شنوای و فرمانبرى ( اطاعت کامل ) در جنگ و صلح ،بیعت گرفت سخندانى مدبرانه ى او در این جمله ، همانطورى بود که حدس زده مى شد چه ، از جنگ و صلح هر دو نام آورد ، هم طرفداران جنگ و هم مخالفین آن را قانع ساخت و البته آشنای او به اوضاع عمومى کوفه ، چندان بود که میتوانست در چنین اوضاعى راهبر او به چنین آگاهى حکیمانه گردد .
عطاى جنگجویان را صد ، صد افزایش داد ( ۱۰ ) و این نخستین چیزى بود که پس از آغاز خلافت پدید آورد و پس از وى خلفاء همه از او پیروى کردند ( ۱۱ ) .
بدیهى است که تغییر وضع بصورت افزودن مزایاى خاص سپاهیان ، موجب افزایش قدرت و محبوبیت بود ، بعلاوه در گرد آوردن تعداد زیادترى از مردم براى جنگ ، تأثیر بسزای داشت .
این پدیده ای بود که هر چند میتوانست دلیل آمادگى براى جنگ باشد ، با اینحال بطور قاطع ، تصمیم وى را بر جنگ اعلام نمیکرد چه ، همچنین میتوانست فقط نمونه ای از تغییر وضع هاى یک دوران جدید باشد .
این کار با این روش ، در عین آنکه یکنوع پیشگیرى عاقلانه و مدبرانه براى آینده ای بود که اى بسا شروع جنگ را ضرورى مى ساخت ، با اینحال موجب تفرقه و اختلاف کلمه هم نبود .
دستور داد دو نفرى را که براى معاویه جاسوسى میکردند ، اعدام کنند و با اجراى این حکم ، روح فتنه جوای و بلواگرى را – که عناصر زیادى از مردم بصره و کوفه بدان گرائیده بودند – سرکوب ساخت .
مفید مى نویسد : ( چون خبر وفات امیرالمؤمنین و بیعت مردمان با حسن بن على به معاویه رسید ، پنهانى مردى از قبیله ى حمیرا به کوفه و مردى از بنى القین را به بصره فرستاد تا اخبار را براى او بنویسند و در کارهاى امام حسن ایجاد اختلال کنند ، حسن از این موضوع اطلاع یافت ، دستور داد تا جاسوس ( حمیرى) را در کوفه از خانه ى گوشت فروشى بیرون آورده گردن زدند و به بصره نوشت تا جاسوس ( قینى) را در میان قبیله ى ( بنى سلیم) جستجو کنند و او را یافته و اعدام نمایند) .
ابوالفرج اصفهانى نیز شبیه به همین روایت کرده و سپس گفته است : ( حسن به معاویه نوشت : اما بعد ! جاسوسانت را فرستادى ، گویا مایلى دیدار کنیم ! در این تردید ندارم پس منتظر باش که آن روز دور نیست شنیده ام که زبان شماتت گشوده ای به آنچه شیوه ى خردمندان نیست که بدان شماتت کنند ( اشاره به شادى کردن معاویه به وفات على علیه السلام ) .
حال تو مناسب این شعر است :

( به آنکس که در پى مخالفت با آن در گذشته است ، بگو :
تو نیز آماده ى آنچنان پیشامدى باش که گوای هم اکنون خواهد شد .
ما آن چنانیم که هر که از ما بمیرد ، همچون کسى است که شب را در جایگاه شبانه به انتظار صبح بسر میبرد) .

با وجود اصرار زیادى که بیشتر اطرافیان و نزدیکان وى از نخستین روز حکومتش بر شروع جنگ داشتند ، جنگ را بتأخیر انداخت ما در فصل( ۵ ) وضع سیاسى آنروز را تحلیل خواهیم کرد و آشکار خواهد شد که در آن شرائط ، این یگانه تدبیر صحیح و موافق مصلحت بود .
بوسیله ى تبادل نامه و پیغام ، موقعیت متزلزل معاویه را که با ادعاهاى پوچ خود او قابل تحکیم نبود ، از یاد او برد و پرونده ای از مغلطه کاریهاى او – که همان نامه هاى او به امام حسن بود – فراهم آورد و همین پرونده ى سیاه بود که معاویه ى ماسکدار و ناشناخته را به مردم شناسانید و براى امام حسن در برابر آراء و افکار عمومى ، بهانه ى معقولى براى جنگ با معاویه ، درست کرد در نتیجه ، جبهه ى معاویه در منطق خردمندان براى همیشه مغلوب شد اگر چه پس از آن در منطق زور ، غالب بشمار آمد .
هر یک نمونه از این تدبیرهاى خردمندانه که حسن بن على بوسیله ى آنها روش سیاسى خود را در فاصله ى کوتاه میان وفات على تا تصمیم بر شروع جنگ ، معرفى کرده است ، میتواند ما را از ذکر همه ى نمونه ها بى نیاز سازد

——————————————————————————–

پی نوشت ها
۱- شرح حال او را در فصل : ( رهبران برگزیده ى شیعه) در همین کتاب خواهید خواند جمله ى بالا را مسعودى از وى نقل کرده است : ( حاشیه ى تاریخ ابن اثیر ، ج ۶ ص ۱۱۸ )
۲- ( بلاذرى) در فتوح البلدان و ( براقى) در تاریخ الکوفه ( حموى) نیز در المعجم همین را گفته ولى در ماده ى ( بصره) به خلاف آن رأى داده و گفته :( شهر سازى بصره در سال ۱۴ هجرى ۶ ماه پیش از بناى کوفه بود) ! .
۳- کلمه ى ( قطایع) را پس از مراجعه به لغت و هم به خبرگان زبان عرب ، با تأمل و تردید فراوان به این صورت ترجمه کردم باید یاد آور شوم که این معنى علاوه بر آنکه با معناى مصطلح لغتهاى ( اقطاع) و ( قطیع) و ( قطیعه) متناسب است ، با عبارت زیر که در ( اقرب الموارد) پس از ذکر چند معنى براى کلمه ى ( قطیعه) آمده ، کاملا تایید مى شود : ( و – مواضع فى بغداد اقطعها الملک المنصور اناسا من اعیان دولته لیعمروها و یسکنوها و هى قطیعه فلان و فلان) به هر صورت از فضلای که با مراجعه به متون تاریخ به معناى قطعى ترى رسیده باشند ، امید راهنمای دارم ( مترجم ) .
۴- البدایه و النهایه ( ج ۸ ص ۴۱ )
۵- ( مفید) در کتاب ارشاد ( ص ۱۷۰ ) و ( طبرسى) در کتاب اعلام الورى
۶- حاشیه ى تاریخ ابن اثیر ( ج ۶ ص ۴۲ ) مؤلف : چه میدانیم ! شاید بسیارى از مردم شام نیز نامه های همانند نامه هاى کوفیان به معاویه ، براى حسن بن على نوشته باشند چه اینکه دانستیم که هر دو گروه – هم کوفیان و هم شامیان – در فقر اخلاقى که موجب فریفتگى به جلوه هاى مادى و خیانت است ، شریک بودند رجوع کنید به کتاب ( المحاسن و المساوى) ( ج ۲ ص ۲۰۰ ) تألیف ( بیهقى) براى اطلاع از نامه ى یاران معاویه به على علیه السلام و به تاریخ یعقوبى ( ج ۳ ص ۱۲ ) براى مطالعه ى نامه ى همه ى یاران عبدالملک بن مروان به مصعب بن زبیر که از وى امان طلبیده و جائزه خواسته اند اى بسا که نامه هاى نزدیکان معاویه به حسن بن على از این جهت بر ما پوشیده مانده که آن حضرت مراعات امانت را کرده و راز نامه نگاران را افشاء نساخته و یا اینکه مورخان خواسته اند این موضوع را هم مانند بسى موضوعات دیگر ، ندیده بگیرند !.
۷- علل الشرایع ( ص ۸۴ ) .
۸- رجوع کنید به : الامامه و السیاسه ( ص ۱۵۰ ).
۹- تاریخ طبرى ( ج ۶ ص ۱۰۹ ) .
۱۰- ترجمه ى این جمله : ( زاد المقاتله مأه مأه) و گویا بدین معنى که بر سهمیه ى هر سپاهى صد در هم مثلا افزود ، یعنى به آنکه سهمیه اش پانصد بود ، ششصد و به آنکه نه صد بود ، هزار درهم عطا کرد یا اینکه به هر سپاهى نخست صد در هم اضافه حقوق داد و اگر دید وظیفه اش را به نیکى انجام میدهد ، بر حقوق او صد دیگر افزود و همچنین و آنچه گویا جاى تردید نیست آنست که در این عبارت ، سخن از افزایش سهمیه ى مالى و حقوق است و نه چیز دیگر ( مترجم ) .
۱۱- شرح النهج – ابن ابى الحدید ( ج ۴ ص ۱۲ ) .

تصمیم بر جنگ

——————————————————————————–

بررسى فرازهاى تاریخ نشان میدهد که پیروزى یافتن دین در اجتماع ، داراى نقشى بزرگ در پیشرفت اخلاق است و این بدانجهت است که ملتها و توده ها در خوى و روش ، دنباله رو رهبران و فرماندهان ، و در شکل زندگى ، محکوم و تابع هدف قوانین اند و اگر دین بجز امر به معروف و نهى از منکر و پیراستن نفس آدمیان از طمع ورزى به مادیات ، چیز دیگرى نمیداشت ، براى اصلاح جامعه کافى بود .
اما این گروه بازماندگان جاهلیت – همچون دیگر طرفداران نظام طبقاتى – به محافظه کارى و پیروى از عادت هاى پدران و نیاکان و نظام هاى پوسیده و کهن و روش هاى ظالمانه ، خو گرفته بودند .
اینها در آغاز ظهور دین جدید ، در صف سر سخت ترین دشمنان آن قرار داشتند و بعدها که از گردن نهادن به آن گزیرى نداشتند ، آنرا به چشم ابزارى براى رسیدن بدنیاى خود مى نگریستند .
در سایه شوم این انگیزه ها ، هدف دین پایمال شد و جامعه از سیر تدریجى و منظم بسوى اصلاحات مورد نظر ، باز ماند مردم بمطامع دنیوى سرگرم شدند و ( دین لقلقه ای بر زبانشان گشت که تا گذران زندگى از آن نگهدارى مى کردند اما در هنگامه ى بلا آنکس که دیندار بماند کم بود) .
اما آل محمد ( صلى الله علیه و آله ) رسالتى اهمال ناپذیر داشتند این رسالت ، نجات مردم بود نه سود شخصى ، و بر پا داشتن اردوگاه دین بود نه آراستن مسند قدرت خود ، و پاسدارى معنویات بود نه حفاظت منافع اختصاصى .
و چون معاویه ، تا بوده همواره دشمن این هدف ها و معارض منادیان این اصلاحات بوده و بالاخره هم با سرکشى و طغیان ، از جامعه ى مسلمین کناره گرفته و هوس حکومت در جان او ریشه دوانیده و منافع شخصى در ادراک و روش او اثر گذارده ، ناچار میباید حسن بن على نیروى توده هاى مسلمان را بر ضد او بسیج کند و او را به حکومت الهى بطلبد و خدا بهترین حکم کنندگان است .
ابوالفرج اصفهانى مى نویسد : نخستین کارى که حسن بن على کرد این بود که عطاى سپاهیان را صد ، صد افزایش داد ( ۱ ) پیش از او على علیه السلام در واقعه ى جنگ جمل این کار را کرده بود و او نیز در آغاز خلافتش به این کار دست زد و پس از وى خلفاء همگى از او پیروى کردند سپس مى نویسد : حسن علیه السلام بوسیله ى ( حرب بن عبدالله ازدى) نامه ای براى معاویه فرستاد ، بدینقرار : ( از حسن بن على امیرالمؤمنین بسوى معاویه پسر ابوسفیان سلام بر تو سپاس میگزارم الله را که معبودى جز او نیست و بعد ، همانا خداوند – جل جلاله – محمد را بر انگیخت : رحمتى براى عالمیان و منتى بر مؤمنان و رسولى بسوى همه ى مردمان تا آنان را که زنده اند از عذاب خدا بر حذر دارد و سخن را بر کافران تمام سازد ، و او رسالت خدای را گزارد و به امر او قیام کرد و آنگاه در حالیکه نه تقصیر کرده بود و نه سستى روا داشته و خدا حق را بدو ظاهر ساخته بود و شرک را بدو سرکوب کرده ، پروردگارش او را میرانید .
( و قریش را باو اختصاص داد و فرمود ( همانا این قرآن ، یاد آور تو و قوم تو است) پس چون این جهان را بدود گفت ، بر سر حکومت او در میان عرب منازعه در افتاد قریش گفتند : ما عشیره و خویشاوندان و نگهبانان نسب اوئیم و روا نیست که شما بر سر حکومت و قدرت او با ما مخاصمه کنید ، عرب این حجت را از قریش پذیرفت و به داعیه ى او گردن نهاد ، آنها را گرامى داشت و مسند را تسلیم آنان کرد .
( پس آنگاه ما به قریش همانرا گفتیم که قریش به عرب گفته بود ولى او همانند عرب با ما به انصاف نگرائید قریشیان ، حکومت را به نیروى استدلال خود و به یارى انصاف عرب گرفتند ولى چون نوبت استدلال ما و انصاف آنان فرا رسید ، از ما دورى گزیدند و با همدستى در ظلم و دشمنى و جفاى ما ، بر ما تسلط یافتند و زمان کار را بدست گرفتند بارى میعاد گاه ما و آنان ، در پیشگاه خدا است و اوست سرپرست و یاور ما .
( ما آنروز از اینکه کسانى حق ما را غصب کرده و به حکومتى که از خاندان ماست دست اندازى نموده اند ، بسى در شگفت بودیم ولى چون آنها مردمى با فضیلت و داراى سابقه در اسلام بودند ، از منازعه با آنان چشم پوشیدیم ، مباد که منافقان و دشمنان بدین وسیله رخنه ای در دین وارد کنند یا راهى بر اخلالگرى و فساد در آن بیابند .
( ولى امروز جاى آنست که همه کس از دست اندازى تو بدین منصب و مسند در شگفت فرو روند چه ، تو به هیچ بابت شایسته ى این منصب نیستى ، نه به داشتن فضیلتى اسلامى و نه به گذاردن اثرى نیک و پسندیده و بالاتر آنکه تو زاده ى یکى از باندهاى مخاصم و فرزند دشمنترین افراد قریش با رسولخدا و قرآن ، میباشى خداوند شر تو را کفایت خواهد کرد و عنقریب بر او وارد خواهى شد و خواهى دید که عاقبت از کیست سوگند بخدا بزودى پروردگارت را دیدار خواهى کرد و آنگاه او سزاى کرده هاى تو را خواهد داد و خدا بر بندگان ستمکار نیست .
( وقتى على وفات یافت رحمت خدا بر او آنروز که وفات یافت و آنروز که خدا بر او منت گذارد به اسلام و آنروز که از قبر بر انگیخته شود – مسلمانان زمام امر را به من سپردند از خدا مسئلت مى کنم که در این جهان زودگذر چیزى که موجب نقصان کرامت او در آخرت باشد به ما عطا نکند چیزى که مرا بر نامه نوشتن به تو وادار ساخت این بود که خواستم در برابر خداى – عزوجل – در کار تو معذور باشم و تو اگر گفته ى مرا بکار بندى ، خودت بهره ای بزرگ خواهى برد و مسلمانان نیز به صلاح و مصلحت خواهند رسید .
( پس پیگیرى از راه باطل را فرو گذار و همچون دیگر مردم به بیعت من درآچه ، تو خود میدانى که من بکار خلافت از تو شایسته ترم از خدا بپرهیز و طغیان و سرکشى را فرو گذار و خون مسلمانان را مریز بخدا سوگند که بیش از این مظلمه ى خون مردم را با خود به پیشگاه الهى بردن ، به خیر تو نیست از در اطاعت و مسالمت در آى و بر سر خلافت با اهل آن و کسیکه از تو بدان شایسته تر است منازعه مکن مگر خدا فتنه را بخواباند و کلمه ى مسلمین را متحد سازد و فیما بین آنان را اصلاح کند .
( و اگر جز به پیگیرى از گمراهى و ستیزه گرى ، تن در ندهى ، مسلمانان را به سر وقت تو خواهم آورد و تو را به محاکمه خدای خواهم کشید تا خدا میان ما حکم کند و او بهترین حکم کنندگان است) ( ۲ ) .
چنانکه مى بینید ، پایان نامه آشکارا متضمن تهدید به جنگ است و امام حسن چاره ای جز این روش نداشت چه ، ابتدا دشمن را به فرو گذاردن راه باطل و از در بیعت در آمدن همچون دیگران ، دعوت مى کند و این روش سیاسى مدبرانه ایست که براى ضعیف کردن روحیه ى مقاومت دشمن از راه تضعیف اراده ى او بکار بسته مى شود و تازه این سخن را در وقتى میگوید که قبلا احتجاج آل محمد را با قریش ، با او در میان گذارده و با این بیان با او احتجاج کرده است .
دعوتى خیر خواهانه ، وعده ای تهدید آمیز و سپس تهدید آشکار به جنگ .
او در رفتار خود با معاویه ، از روش پدرش پیروى کرد و براستى امام حسن در اوضاع و احوال خاصى که او را احاطه کرده بود و با دشمنانى که داشت ، نمودار کامل پدرش بود گوای روزگار او قطعه ای از دوران امیرالمؤمنین بود که تا پس از وفات آن حضرت ادامه یافته بود همچنان که جنگ در دوران على علیه السلام ضرورتى اجتناب ناپذیر بود ، در دوران امام حسن نیز هیچ چیز دیگر نمى توانست جاى آن را پر کند .
از جمله چیزهای که خلافت جدید را مىآراست این بود که نشان دهد در عین جوانى ، از تسلط و اقتدار کافى برخوردار است و اینکار مستلزم آن بود که دست خیانتکاران را از کارها کوتاه کند و با این تصفیه ، هیبت خود را در دلها بیفکند و راه ثبات و استقرار و قبضه کردن امور را بر خود هموار سازد.
در اینصورت طبیعى است که این نامه متضمن تهدیدى صریح و اندرزى شدید و لحن آمرانه ای محکم و قوى باشد : ( از خدا بپرهیز و طغیان و سرکشى را فرو گذار و خون مسلمانان را مریز ! بخدا سوگند که از این بیش مظلمه ى خون مردم را با خود به پیشگاه خدا بردن به خیر تو نیست از در سلم و اطاعت در آى و بر سر خلافت با اهل آن و کسیکه از تو بدان شایسته تر است منازعه مکن) .
رایت امویان در شام ، همچنان بر دشمنى با خلافت هاشمى کوفه ، در اهتزاز بود و همان سر پیچى و نافرمانى قدیم را که در برابر بیعت على داشت ، در برابر بیعت امام حسن نیز در پیش گرفت نامه هاى خیر خواهانه و با صراحت سودى نبخشید و روش عاقلانه و استدلالهاى محکم این نامه ها نتوانست گردنکشى و طغیان او را فرو نشاند .
و ما هنگامیکه نامه هاى امام حسن به معاویه را بررسى مى کنیم ، چیزى که از کسى مثل او بعید نماید یا سخنى که از استدلال صحیح و محکم بیرون باشد در آنها نمى یابیمدر این نامه ها یا سخن از حق مفروض ایشان بر مردم یعنى وجوب دوستى و مودت است یا از طهارت و پاکیزگى آنان از پلیدیهاى گناه و هم از ولایت ایشان بر مسلمین که قرآن بدان ناطق است و یا از گفته هاى صریح و قطعى پیغمبر درباره ى تعیین امام و مسئله ى خلافت و بالاخره یا از دعوت وى به تسلیم و اطاعت و حفظ خون مسلمانان و فرو نشاندن آتش فتنه و اصلاح ذات البین.
بعکس در نامه هاى معاویه به امام حسن ، غالبا بجاى آنکه به ماهیت موضوع توجه شود ، به حواشى پرداخته شده و بسیارى از آنها یاد آور دشمنیهاى فراموش شده و بر انگیزنده ى روح تفرقه و نفاق میان برادران مسلمان است .
بسیار بجا است اگر معاویه را نخستین بر انگیزاننده ى احساسات قبیله ای در تاریخ اسلام بدانیم او با بیاد آوردن خصومتهاى فراموش شده و بر افروختن آتش اختلاف ، نخستین کسى بود که مبناى دین توحید یعنى اتحاد و وحدت را در هم شکست و این پایه ى اساسى را که بحقیقت ، مایه ى اصلاح و راز موفقیت این دین است ، متزلزل ساخت .
گویا معاویه چون دانسته بود که با آوردن نام خود و پدرش ابوسفیان – که سوابق ننگین هر دو نفر با ارقام و تاریخ براى مسلمانان روشن بود – قادر نیست ساده دلان را اغفال کند و به دام افکند ، در نامه هایش به امام حسن ، از ابوبکر و عمر و ابوعبیده یاد میکرد و مخالفت اهل بیت را با بیعت ابوبکر به رخ امام حسن مى کشید .
نامه هاى معاویه ، در پیرامون موضوعى که این نامه ها به انگیزه ى آن نوشته مى شد ، فقط یک چیز کم داشت و آن دلیلى معقول براى اثبات حق خلافت و تصرف این مسند مقدس بود حتى موضوع خونخواهى عثمان – این بهانه ى مغلطه آمیز – که همچون حربه ى برانى بر ضد على علیه السلام در همه ى جبهه بندیها و جنگهاى طولانى میان على و معاویه ، بکار مى رفت ، اکنون با مرگ آن امام بزرگوار ، کند شده و از کار افتاده بود معاویه اکنون در برابر حسن بن على قرار داشت ، یعنى همانکسى که در روز قتل عثمان ، بر در خانه ى او ایستاده و از وى دفاع کرده بود تا حدى که – بگفته ى عموم مورخان – پیکرش از خون رنگین شده بود ، همانکسى که طقطقى درباره ى اومى نویسد : ( در دفاع از عثمان جنگ سختى کرد بطوریکه خود عثمان او را باز میداشت ولى او همچنان به جنگ ادامه میداد و جان خود را براى او در خطر مى انداخت) و این در همان موقعیت خطیرى بود که دیگران به عثمان حتى نزدیک هم نشده و خویشاوندانش او را واگذاشته بودند ( ۳ ) .
بلى ، تنها دلیل و حجت معاویه در نامه های که به حسن بن على مى نوشت این بود که : ( من در حکومت از تو با سابقه تر و در این امر ، آزموده تر و بسال از تو بزرگترم ( ۴ ) همین و دیگر هیچ .
بیگمان اگر معاویه غیر از این جملات پى در پى ، دلیل قابل ذکر و شایسته ى قبولى میداشت ، بیان میکرد و براى موفقیت خود به بیدار کردن احساسات خصمانه ى کهن و بر انگیختن دشمنى ها و کینه ها متوسل نمى شد .
و ایکاش مى فهمیدیم که وى از کدام آزمودگى اش یاد مى کند ؟ ! .
آیا آنروزى را مى گوید که شام از دست او به فغان آمده و شامیان شکایت او را نزد عمر برده بودند و عمر که سخت به هیجان آمده بود او را بوسیله ى قاصدى احضار کرد و او در این هنگام از عمر بیش از غلامش ( یرفأ) مى ترسید ؟
یا آنروز را که لباس سبز رنگ پوشیده و با تفاخر بر عمر وارد شد و عمر با تازیانه بر سرش نواخت ؟ ! .
یا آن هنگام را که بى خبر عثمان ، کارها را بنام او انجام میداد و عاقبت با این رفتار خود ، یکى از موجبات بدبختى او شد ؟ ! .
یا آنروز را که از روى گردنکشى و طغیان ، سپاهیانش را به جنگ با امام زمانش برد و بى هیچ عذرى با وى جنگید ؟ ! .
آیا این ( آزمایش ها) دلیل برترى و شایستگى براى حکومت و یا ادامه ى آن مى توانست شد ؟ و اگر نه ، پس این شایستگى را از کجا ادعا مى کرد ؟ !.
آیا حکومتى را که از این راهها بدست آمده و بر پایه ى دروغ و تهمت و خون ریزى بنا گردیده میتواند دلیل شایستگى براى احراز مقام ارجمند دینى یعنى خلافت باشد ؟ .
جملاتى پى در پى و پیوسته ، بشیوه ى استدلالهاى روشن و محکم و در معنى بازگشت همه ى آنها فقط به یک چیز : استدلال به طول مدت ! و ما در منطق حق ، هیچ مقیاس و معیارى سراغ نداریم که خلافت را از راه ( طول مدت) یا ( زیادتى عمر) ثابت کند ! .
اى بسا کسى که در خریدارى و جدانها یا بر انگیختن فتنه و فساد در مجتمع ، از همه بصیرتر و کار آزموده تر است ولى این نمیتواند موجب شایستگى واستحقاق او براى جانشینى مقام نبوت باشد .
واى بسا کسى که در کنترل اعصاب و پوشیده داشتن عواطف خود بقدرى تواناست که همه او را از پر گذشت ترین و حلیم ترین مردم مى پندارند ولى این ، دلیل رهبرى و پیشوای دینى در میان مردم نیست ، چه ، حلم و گذشت همچنانکه در امام و پیشواى دینى هست ، در ریاست طلبان و مدعیان رهبرى و حکومت هم ممکن است وجود داشته باشد .
واى بسا کسى که بر اثر کار کشتگى قادر است آراء و افکار عمومى را در جهت رأى و عقیده ى شخصى خود بکار اندازد – چه منشاء این رأى و عقیده رأى الهى باشد یا هوى و هوس شخصى – ولى چنین کسى نیز فقط یک بدعت گذار در دین است نه خلیفه ى مسلمین زیرا خلیفه را رأیى جز رأى قرآن و مدرکى جز حدیث و مرجعى جز خدا نیست .
بنابرین ، فرد شایسته براى مقام رفیع خلافت اسلامى و جانشینى رسالت ، عنصر کمیابى است که خداوند از میان بندگان بر مى گزیند و بر اثر مزایا و خصال پسندیده و یگانه اش ، او را بر دیگر خلق برترى میدهد ، و خدای که آفریننده ى آدمیان است ، این بنده ى شایسته و ممتاز را از همه کس بهتر مى شناسد و او را به نام و نشان به رسولش معرفى مى کند و پیغمبر ، وى را به نیابت و وصایت خود بر مى گزیند و پس از این جریان ، دیگرى را حق انتخاب و تعیین کسى نیست .
براى معاویه نه آن سوابق ننگین خود و پدرش و نه کیفیت اسلام آوردن آندو و نه نقشى که در برابر عمر و عثمان و در برابر على علیه السلام داشته است ، مانع از این نبود که به برترین منصب و مسند دینى دست اندازى و طمع ورزى کند لذا به امام حسن ، فرزند رسولخدا – که مسلمانان در همه ى آفاق کشور اسلامى با او بیعت کرده و یاران پیغمبر و خاندان و نزدیکانش و همه کسانى که روى مسلمانى آنان حساب مى شد ، طاعت او را به گردن گرفته اند – نوشت : من از تو بسال بزرگتر و با سابقه تر و مجرب ترم ! .
راستى در دنیاى استدلالها ، استدلالى میتوان یافت که در نشان دادن عجز و بیدلیلى ، از این رساتر باشد ؟ .
نوبت دیگرى نیز به امام حسن نامه نوشت ولى ایندفعه بقصد تهدید به ترور و فریفتن به حرف و گویا در شناخت حسن بن على دچار اشتباه شده بود که بدین روش مبتذل و پست با وى سخن گفت :
( بپرهیز از آنکه مرگ تو بدست مردم پست و فرو مایه باشد ، و نومید باش از اینکه بتوانى در ما فتورى پدید آورى ، وانگهى ، پس از من خلافت از آن تو است چه ، تو از همه کس بدان سزاوارترى) ( ۵ )
و آخرین پاسخى که به فرستادگان امام حسن : ( جندب بن عبدالله ازدى) و ( حرث بن سوید تیمى) داد این بود : ( برگردید ! میان ما و شما بجز شمشیر نیست) ( ۶ ) .
بدین ترتیب ، دشمنى از طرف معاویه شروع شد و او بود که با امام منقرض الطاعه اش مخالفت و گردنکشى کرد ، امام و پیشوای که بجز معاویه و پیروان دست پرورده و چشم و گوش بسته اش – که به گفته ى صعصعه بن صوحان عبدى در برابر معاویه : فرمانبردارترین مردم در برابر مخلوق و نافرمانترین مردم در برابر خدا و عاصیان فرمان حق و هم پیمانان اشرار ، بودند – هیچکس از مسلمانان نبود که با او بیعت نکند ( ۷ ) .
کوفه تهدید معاویه را مى شنید و خبر پیشروى او را بسوى عراق دریافت میکرد و با زبان نام آوران و بر جستگان شیعه ، حماسه ى رزم مى سرود و بدینگونه روزگار مى گذرانید .
موضوع بصورت کاملا جدى در آمده بود و زمامدار ناگزیر میباید اوضاع و احوال ناگهان پیش آمده را پاسخ گوید و بر طبق حکم واقعیت ، عمل کند.
جنگیدن با اهل بغى و گردنکشان ، وظیفه ای بود که عقیده و طرز فکر دینى اش ، بدان حکم مى کرد و اساسا خلافت اسلامى بدون سرکوب کردن این تجزیه و اختلاف – که معاویه در مدت سه سال متوالى با شورشهاى مسلحانه ى خود بر ضد خلافت ، در صفوف مسلمانان انداخته بود – ثبات و استقرار و وحدتى را که آنروز بیش از همیشه بدان نیاز داشت ، باز نمى یافت .
جنگهاى شام از همان روزى که معاویه بدان پرداخت ، شوم ترین و زیان بارترین جنگها براى اسلام بوده اند خونى که در این جنگها ریخت و حقى که پایمال شد و حقایقى که مورد تجاوز قرار گرفت و پیروزى ای که تهى مغزان بدست آوردند و پیشرفتى که نصیب هوسهاى پست مادى شد در همه ى جنگهاى تاریخ اسلام بى نظیر بود .
اسلام با الهام از اصول انسانى عالى خود ، جنگ را جز در راه خدا و براى صلاح انسانها و دفاع از جامعه ى اسلامى ، جائز نمیداند حمله به سر حدات و ترسانیدن مردمى که در آغوش امنیت بسر میبرند و جنگ با ملتهاى مسلمان و گرویده به خدا و پیغمبر – فقط به منظور فرمان راندن بر آنها -هیچیک از نظر اصول اسلام ، انگیزه ى جنگ مشروع نیستند و اینگونه جنگها را جز نظام وحشیانه ى جاهلیت ، صحه نمیگذارد جنگهای از این قبیل بود که یکپارچگى مسلمانان را از بین برد و بذر کینه و دشمنى را میان گروههاى مسلمان پاشید .
در این جنگها جمعى ( سفیهان دون) ( و این تعبیرى است که شبث بن ربعى هنگامیکه در سال ۳۶ با معاویه روبرو شد ، درباره ى آنان به معاویه گفت ) به معاویه پاسخ مثبت دادند و او از انحطاط اخلاقى و کج فهمى و بد اندیشى آنان بهره ها برد و همه ى آنان را در کام مرگ افکند در حالیکه همه راضى و مطیع بودند .
این ، خوى موروثى بنى هاشم بود که هرگز جنگ را آنها شروع نمى کردند در فرمان امام حسن به فرمانده مقدمه ى سپاهش : عبیدالله بن عباس مراعات این خصلت پسندیده ى هاشمى تأکید شده است امام حسن بطور اختصاصى ، گنجینه ای از سفارشات و دستورات پدرش امیرالمؤمنین – آن بزرگ عرب – علیه السلام ، در اختیار داشت و بطوریکه تاریخ شهادت میدهد ، پدرش به وى عنایتى فراوان داشته و ( او را بسى بزرگ و عزیز و گرامى میداشته است ( ۸ ) این دستورها و سفارشات ، اگر در امور دین یا امور دنیا و اگر در تربیت یا اخلاق ، بدون استثنا نمونه هاى ارزنده و سخنانى همه بر طبق صواب و دور از خطا و خدشه بودند یکى از این سفارشها این بود :( هرگز کسى را به مبارزه مخواه و اگر کسى تو را به مبارزه خواست ، بپذیر زیرا ، جنگ افروز ، تجاوزگر است و تجاوزگر ، زمین خورده و مغلوب است) .
به همین سبب بود که دیدیم : امام حسن در اوان بیعت و در همان حال که یارانش بیصبرانه در انتظار جنگ بودند ، آشکارا را پاسخ مثبت بدان نداد و آن را جدى نگرفت ، زیرا او به جنگ ، به دیده ى وظیفه ای نا مطلوب که فقط در حال ضرورت و از روى لاعلاجى باید بدان دست زد ، مینگریست بعلاوه ، او در انتظار جنگى بود که قبلا نیروى لازم را براى آن تدارک دیده باشد یا نیروای که فرجام جنگ را براى او تضمین کند و اوضاع بحرانى آنروز که لحظه به لحظه بحرانى تر هم مى شد ، مانع بر آمدن خواسته ى او بود .
در فصل پیشین ما جبهه هاى مختلفى را که دستجاب مبارزه طلب و پرهیجان ، به آنها وابسته بودند – یعنى امویان ، خوارج ، شکاک ها و الحمراء – معرفى کرده و روح خرابکارى و فتنه انگیزى و مخالفت با سیاست موجود را که در آن جامعه موج مى زد ، باز نمودیم .
مجموع این عوامل – که برخى از آنها هم کافى بود – موجب شده بود که امام حسن جنگ را – با وجود پیشنهاد بسیارى از یاران خیر خواهش براى مبادرت کردن بدان – به تأخیر افکند شور و هیجان محدود و موقتى که در روزهاى بیعت ، کوفه را فرا گرفته بود ، این عده یاران راستین امام حسن را فریفته و به امکان هر گونه اقدامى بنفع خلیفه ى جدیدشان امیدوار ساخته بود ولى این ، نظرى سطحى و نزدیک بین بود که پشت پرده را نمیدید و هدفهاى مخصوص این جبهه ها را به حساب نمىآورد.
ولى امام حسن با هوشیارى و بصیرتى که داشت ، آینده ى دورترى را مى دید و در پرتو خرد بیدارش ، مشکلات را بیش از آنان مى شناخت و بحکم وظیفه ى دینى اش ، مصلحت عام را با دقت و احتیاط بیشترى در مد نظر قرار میداد .
او اهمیت و باریکى موقعیت را بخوبى درک مى کرد زیرا از فساد اخلاقى که بخش بزرگى از همراهان و سپاهیانش را فرا گرفته بود ، آگاهى داشت و از این بیمناک بود که اگر جنگ را پیش از وقت ضرورت شروع کند این فساد اخلاق – یعنى عامل دین به دنیا فروشى – در شرائط جنگ ، کار خود را کرده و اثر پلید و شوم خود را بگذارد .
از طرفى میدید که تحمل اندکى از مفاسد اینان ، متضمن مصلحت فراوانى براى سیاست موجود او مى باشد احساس مى کرد که ترتیب وضع موجود را باید با سر پنجه ى تدبیر داد ، لذا روش مدارا در پیش گرفت و با مردم به ملایمت رفتار نمود و سیاست نرمش و مسالمت و چشم پوشى را در برنامه قرار داد و تصفیه را به فرا رسیدن وقت مناسب موکول کرد و این همه براى جلوگیرى از حدوث فتنه ای همه گیر و بخاطر بهم دوختن جراحت نهانى بود که امام حسن در پیکر جامعه ى کوفى مشاهده مى کرد .
در اینجا پرسشى به ذهن مى رسد که روا نیست بدون بررسى و تحقیق ، از سر آن بگذریم و آن این است که : اگر درست است که یک رئیس دولت در هنگامیکه با چنین محیط نامساعد و فضاى گرفته و ابر آلودى روبرو است ، باید براى سرکوبى عوامل هرج و مرج و آشوب ، نهایت مراقبت و احتیاط را بکار برد و با بخرج دادن شدت عمل ، توطئه ها را کشف و خیانتکاران را مجازات کند پس چرا حسن بن على بجاى سختگیرى و شدت عمل ، به خوشرفتارى و مدارا روى آورد ؟ در حالیکه وضع و موقعیت خاص او براى تأمین ثبات و تضمین آینده ى خطیرش ، به روش اول – یعنى روش خشونت و سختگیرى – بیشتر احتیاج داشت .
این پرسش داراى سه پاسخ است که در آخر فصل ۸ ( عناصر سپاه ) بدانها اشاره خواهیم کرد در اینجا همین اندازه مى گوئیم که : اگر امام حسن روش شدت عمل را – که در اینگونه موارد براى همه کس به روشنى مطرح است – در پیش مى گرفت ، بدست خود آتش فتنه را پیش از وقت ، مشتعل ساخته و میدان را براى شورشهاى داخلى که از لحاظ نتیجه ، کم ضررتر از جنگهاى شام نبود ، باز گذارده بود و معاویه آنچنان دشمنى بود که پیوسته با تمام نیروى مالى و فکریش در پى فرصت مى گشت که در کوفه زمینه ى شورشهاى داخلى را فراهم نماید .
بدین قرار ، بهترین روش در آن وضعیت خطیر و باریک ، همان بود که امام حسن انتخاب کرد .
در پاسخ پیشنهاد یکى از یارانش که معتقد بود : خوبست در شروع جنگ شتاب کند و میگفت : ( در حرکت بسوى معاویه پیشدستى کن تا صحنه ى جنگ در شهر و دیار او تشکیل شود) ( ۹ ) نیز مى گوئیم : اگر امام حسن این کار را مى کرد ، به رهبران باندها و جبهه هاى مخالف خود در کوفه و به ( مقدس مابان ظاهر الصلاح) دستاویز مناسبى براى اظهار مخالفت میداد که چندان بى دلیل و ناموجه نبود و براى موجه ساختن مخالفت آنان ، همین شروع به جنگ کفایت مى کرد که در نظر بیشتر مردم و لااقل ، مردم ساده لوح و سطحى ، اشکالى بدون پاسخ بود و اى بسا که همین مسئله به بیعت شکنى و سر پیچى و تخلف آشکار این گروهها از فرمان امام حسن ، منجر مى گشت بدین قرار ، پیشدستى کردن در جنگ – که بعضى به آنحضرت پیشنهاد مى کردند – در حقیقت بدین معنى بود که وى به دست خود خطرناکترین و فجیع ترین شکاف و اختلاف را در جامعه ى خود ایجاد کند و عواقب آن را تحمل نماید .
بر اثر این موجبات بود که حسن بن على ترجیح داد حالت ( عدم تعرض) موجود را حفظ کند و در شروع جنگ شتاب نکند .
ولى پس از چندى ، ناگهان فرمان جهاد داد .
او در این هنگام ، در وضعیتى قرار گرفته بود که به عقیده ى همگان ، هیچ اقدامى جز فرمان جهاد در آن شایسته نبود زیرا معاویه ، دشمنى و طغیان را شروع کرده و هوس کشور گشای اش – آنهم در قلب سرزمینهاى اسلامى ! – تحریک شده و رو بسوى عراق تا ( جسر منبج) ( ۱۰ ) پیش آمده بود و این پس از گذشت اندک زمانى از وفات امیرالمؤمنین علیه السلام بود که یعقوبى ( ۱۱ ) آنرا خیلى کوتاه دانسته : ۱۸ روز .
و در آنجا یعنى در نواحى علیاى فرات بود که معاویه براى ایجاد رعب در مرزهاى امن و آرام و هشدار به شیر مردان کوفه و اعلام تدریجى جنگ ، فریاد مخالفت خود را که میکوشید پر طنین و مهیب نیز باشد ، سر داد .
او مرگ على را بهترین فرصتى میدانست که مى توان از آن براى خاتمه دادن به ماجراى کوفه و شام استفاده کرد و این آخرین تصمیمى بود که او و مشاورانش بر آن اتفاق کرده بودند و این مشاوران ، همان یاران شب و روز او بودند که جنبش مخالفت با خلافت هاشمى را با تجربه ای توأم با تیز هوشى و زیرکى ، رهبرى مى کردند ، مانند : مغیره بن شعبه ، عمر و بن عاص ، مروان بن حکم ، ولید بن عتبه ، یزید بن حر عبسى ، مسلم بن عقبه ، ضحاک بن قیس فهرى .
معاویه در انتخاب موقعیت مناسب و هم در ایجاد روح اخلالگرى در کوفه ، توفیق یافت او براى اینکار ، با اهتمام هر چه تمامتر ، وجدانهاى پست را با پول خریدارى میکرد و جاسوسهای به اطراف مى فرستاد که در هنگام رفتن ، با خود انواع دروغها را میبردند و در بازگشت ، اخبار و اطلاعات گوناگونى در مورد تصمیم هاى گرفته شده یا مقدار امکانات جنگى دشمن ، با خود به ارمغان مىآوردند و این براترین و مؤثرترین و قوى ترین حربه هاى جنگى او بود .
( معاویه تمامى عشایر و سپاهیانش را به بسیج عمومى فرا خواند بخشنامه ای به همه ى نواحى قلمرو خویش فرستاد به این صورت : برسیدن این نامه ، با ساز و برگ تمام بسوى من حرکت کنید) ( ۱۲ ) .
امام حسن نیز متقابلا تصمیم خود را براى پاسخ به ستیزه جوای معاویه ، دنبال کرد و رسما اعلان جهاد داد بدعوت او مؤمنان با اخلاص و حاملان قرآن ، فرماندهان جنگ و پارسایان اسلام گرد او جمع شدند ، مانند :
حجر بن عدى ، ابوایوب انصارى ، عمر و بن قرضه ى انصارى ، یزید بن قیس ارحبى ، عدى بن حاتم طای ، حبیب بن مظاهر ، ضرار بن خطاب ، معقل بن سنان اشجعى ، وائل بن حجر حضرمى ( سیدالاقیال ) ، هانى بن عروه ، رشید هجرى ، میثم تمار ، بریربن خضیر ، حبه ى عرنى ، حذیفه بن اسید ، سهل بن سعد ، اصبغ بن نباته ، صعصعه بن صوحان ، ابوحجه عمر و بن محصن ، هانى بن اوس ، قیس بن سعد ، سعید بن قیس ، عابس بن شبیب ، عبدالله بن یحیى حضرمى ، ابراهیم بن مالک اشتر ، مسلم بن عوسجه ، عمر و بن حمق ، بشیر همدانى ، مسیب بن نجیه ، عامر بن وائله ، جویریه بنمسهر ، عبدالله بن مسمع همدانى ، قیس بن مسهر صیداوى ، عبدالرحمن بن عبدالله بن شداد ، عماره بن عبدالله سلولى ، هانى بن هانى سبیعى ، سعید بن عبدالله ، کثیربن شهاب ، عبدالرحمن بن جندب ، عبدالله بن عزیز ، ابوثمامه ى صائدى ، عباس بن جعده ، عبدالرحمن بن شریح ، قعقاع بن عمرو ، قیس بن ورقاء ، جندب بن عبدالله ازدى ، حرث بن سوید ، زیاد بن صعصه ى تیمى ، عبدالله بن وال ، معقل بن قیس ریاحى .
اینها جناح نیرومند جبهه ى امام حسن علیه السلام را تشکیل مى دادند و همینها بودند که امام حسن در فرمانش به عبیدالله بن عباس ، ایشان را چنین توصیف کرد :( یکتن از آنان ، افزون بر یک لشکر است) و معاویه در جنگهاى صفین از ایشان بدینگونه یاد کرد : ( دلهاى آنان همگى همچون یکدل است) و گفت : ( اینها تا جماعتى را نکشند ، کشته نمى شوند) و باز همینها بودند که معاویه درباره ى آنان مى گفت : ( هر وقت چشمهاى آنان را در زیر کلاهخودها در صفین بیاد مىآورم ، هوش از سرم پرواز مى کند) و گواهى دشمن ، بیشک صادقترین گواهیهاست .
خوشبینى شدیدى که همه ى مردم را فرا گرفته بود ، در هنگامه ى دعوت به جهاد ، کوفه را تکان داد و مردم دسته دسته به صفوف جنگ پیوستند در میان این داوطلبان جنگ ،عناصر مختلفى نیز وجود داشتند که پیش از آن هیچکس از ایشان چنین شور و نشاطى درکارهاى شایسته و اقدامات خداپسند ، بیاد نداشت .
لذا در اردوگاه امام حسن ، در کنار آندسته یاوران با اخلاص ، توده ى مجهول الحالى از مردم و جماعتى از وابستگان به فامیل هاى سرشناس و خیل انبوهى از بداند یشان که طرز فکرى بیگانه از طرز فکر امام حسن داشتند و اى بسا فقط بجاسوسى براى دشمن آمده بودند و بالاخره گروهى از مردم سست عنصر که معمولا هنگامه ى جنگ را با گریز علاج مى کنند و اى بسا امیدى بجز گرد آوردن غنیمت ندارند ، نیز قرار گرفتند ( هیچ دسته ای از آنها با فکر و رأى دسته ى دیگر موافق نبود ، با یکدیگر مخالف و همه بى فکر و بى هدف) علاوه بر اینها مجادلات و مناقشات حزبى – که بزرگترین خار راه آمادگیهاى لازم شرائط جنگ است – نیز در میان آنان فراوان وجود داشت .
امام حسن از نخستین روز ، از عواقب این ناهماهنگى اسفبار بیمناک و نا مطمئن بود و این چیزى است که برخى از مصادر ، صریحا بدان اشاره مى کنند .
او به این انبوه مردمى که پیش روى او حماسه ى جنگ مى سرودند ، نه اطمینان پایدارى داشت و نه امید اخلاص و همفکرى .
در پشت سر این توده ى مردم ، سران منافق و دو روى کوفه بودند که به هیچ وجه امید اصلاح و هدایت آنان نمى رفت ، مانند : اشعث بن قیس ، عمر و بن حریث ، معاویه بن خدیج ، ابو برده ى اشعرى ، منذربن زبیر ، اسحق بن طلحه ، حجربن عمرو ، یزید بن حارث بن رویم ، شبث بن ربعى ، عماره بن ولید ، حبیب بن مسلمه ، عمر بن سعد ، یزید بن عمیر ، حجار بن ابجر ، عروه بن قیس ، محمدبن عمیر ، عبدالله بن مسلم بن سعید ، اسماء بن خارجه ، قعقاع بن شور ذهلى ، شمر بن ذى الجوشن .
و امام حسن میدانست که عاقبت با ایندسته ، ماجرای خواهد داشت .
اینها همان کوفیان نافرمانى بودند که علیرغم ادعاى مسلمانى ، براى خود وکسانى مانند خود بر طبق میل و اراده ى خود ، دستور اخلاق وضع مى کردند ! اسلام که جارى کننده ى سرچشمه ى اخلاق در دلها و بخشنده ى نعمت هاى بیشمار به مسلمانان است ، در جمع این مردم نابخرد ، از مادیگرى شکست خورده بود و به همین دلیل هم بود که از خاندان پیغمبر فاصله گرفته و قدرت هم آهنگى با آموزش و تربیت و فرهنگ آنانرا از دست داده بودند .
از همان لحظه ای که با حسن بن على بشرط اطاعت کامل و بر ( شنوای و فرمانبرى ) بیعت کردند ، بصورت دستیاران دشمن او در ایجاد بلوا و شورش در آمدند : پیوسته در فکر حادثه جوای و دام گسترى و فرصت طلبى و توطئه براى بزرگترین جنایتها بدون کوچکترین نگرانى از عواقب دنیوى و اخروى آن .
خطرى که از پیوستن این عده به سپاه ، امام حسن را تهدید میکرد بزرگتر از خطرى بود که از دشمن روبرو و آشکار ، انتظار مى رفت .
بنابراین آیا بجا نبود که فرمانرواى کوفه ، از تنها ماندن در آخر کار بیمناک باشد و تا جائیکه میتواند جنگ را به تأخیر اندازد تردید نیست که ابهام نتیجه ى کار ، مستلزم شکیبای و بردبارى و مستوجب آمادگى بیشتر براى زیانهاى احتمالى است .
ولى او اکنون که به مبارزه دعوت شده ، شایسته است که به میراث پر ارزشى که از خصال پدر بزرگوارش در اختیار دارد ، باز گردد : شیر را بچه همى ماند بدو .
باید این سفارش پدر را به کار بندد که : ( هرگز کسى را به مبارزه دعوت مکن ، اما اگر کسى تو را به مبارزه دعوت کرد بپذیر ، چه ، جنگ افروز متجاوز است) .
همچنین باید مسئولیت شرعى حکومت بر مسلمین را در نظر گیرد براى رهبر و پیشوای که مردم سر بر اطاعت او نهاده و با او بیعت کرده اند ، جایز نیست که از قانون شکنى آشکار و تجاوز به اسلام ( بغى ) چشم پوشى کند و تا سر حد امکان ، در مقابله با آن نکوشد .
خداوند مى فرماید : ( با آنکس که راه بغى مى پیماید بجنگید تا به امر خدا باز گردد) و رسول اکرم صلى الله علیه و آله میفرماید : ( هر کس با بودن پیشوا و امام ، مردم را به خود یا دیگرى دعوت کند ، مورد لعنت خداست ، او را بکشید) .
و اما وسیله براى اینکار ، یعنى نیرو براى مقابله با کجروى .
علیر غم اوضاع غیر عادى و بر خلاف قاعده ای که بسیارى از خائنین کوفه بدان تمایل نشان میدادند ، در مرزهاى تابع کوفه ، آنقدرها قواى نظامى وجود داشت که گمان فراهم بودن نیروى لازم براى جنگ را تقویت کند .
دولت اسلامى در اواسط قرن اول ، بزرگترین سپاهى را که در آن دوره براى دولتى فراهم بود ، در اختیار داشت ، نهایت ، حفظ و حراست مرزها ، مستلزم مراقبت فراوان و گماشتن بخش بزرگى از سپاه اسلامى بر نقاط دور از مرکز بود و این امر اجازه نمیداد که تعداد زیادى از واحدهاى نظامى براى جنگهاى نزدیک مرکز ، مورد استفاده قرار گیرند مخصوصا با توجه به دشوارى عملیات سوق الجیشى با روشهاى قدیمى و وسائل ناقص آن در آنروز .
سپاهى که فقط براى کوفه در نظر گرفته شده بود – به اختلاف دو روایت ( ۱۳ ) – نود یا صد هزار ، و سپاهى که در بصره استقرار داشت هشتاد هزار بود ( ۱۴ ) اینها سپاهیانى بودند که در این دو شهر از خزانه ى دولت ، حقوق دریافت میکردند تعداد اتباع و غلامان این عده و داوطلبان جهاد نیز در این دو شهر نظامى ، معمولا به همین اندازه ها مى رسید .
بنابراین مجموعا نیروى نظامى عراق در حدود ۳۵۰ هزار مى شد و این غیر از سپاهیان ایران و یمن و حجاز و دیگر اردوگاهها بود .
شور و شیفتگى شیعیان براى جنگ از یکسو و اصرارى که خوارج بر جنگ با ( و گمراهان) ( به تعبیر خودشان ) مى ورزیدند از سوى دیگر ، علاوه بر این ، تمایل عامى که توده ى مردم در هنگام پیشرفت رأى .
و نظر طرفداران جهاد ، به پیوستن به صفوف جنگ اظهار میداشتند بطور مجموع کافى بود که هر کس را به وجود قواى جنگى مجهز کافى ، مطمئن سازد فقط لازم بود که این جنگجویان در روز درگیرى دو گروه و بر افروخته شدن آتش جنگ ، عهد و میثاق خود را با خدا فراموش نکنند و همچنان راستگو بمانند

——————————————————————————–

پی نوشت ها
۱- بنگرید به پاورقى ( ۱ ) ص ۱۰۹ .
۲- ابن ابى الحدید ( ج ۴ ص ۱۲ ) .
۳- خوب است کسانیکه شرح این مختصر را طالبند ، رجوع کنند به تصویرى که استاد عبدالله علایلى از اجتماع مسلمین در عهد عثمان ، ترسیم کرده است ( کتاب ایام الحسین ، ص ۱۱۲ تا ۱۲۸ ) و گویا بهتر آنست که ما نیز خطوط برجسته اى این تصویر را از گفتار وى اقتباس و براى تکمیل فائده در اینجا نقل کنیم وى چنین مى نویسد : .
( این امویان تنها بدین اکتفا نکردند که براى قالبهاى بى روح و وجودهاى بیکاره ى خود ، موجودیت و شخصیتى قائل شوند بلکه از این قدم بالاتر نهاده و جامعه ای بشکل طبقاتى بوجود آوردند و ناگهان ثروت هاى هنگفت در نزد امویان و هوا خواهانشان انباشته شد و مروان مقدرات جامعه را بر طبق هوى و هوس خود بدست گرفت و بیشتر استانهاى بزرگ تیول این و آن شد ( یعلى بن امیه) غیر از املاک فراوانش ، برابر صد هزار دینار ثروت اندوخت دارای ( عبدالرحمن بن عوف) به پانصد هزار دینار بالغ گشت اندوخته ى طلا و نقره ى ( زید بن ثابت) به اندازه ای رسید که براى تقسیم آنها مجبور شدند آنرا با تبر بشکنند قهرا اکثریت مردم این روش تازه را به دیده ى انکار نگریستند و با یاوران خلیفه به منازعه برخاسته ، آنانرا به بیدینى متهم ساختند و با آنان وارد مبارزه ای شدند که آرام و پنهان شروع شد ولى روز بروز گرمتر و افروخته تر گشت .
حالت عمومى آنروز در دو جمله خلاصه مى شد : حکومتى در حال دسیسه براى ملت ، و ملتى در حال توطئه بر ضد حکومت ، ولى همیشه برترى و استیلاء نهای از آن ملت است انصاف را باید یاد آور شد که ملت با این حال ، در نهضت خود راه خشونت و غرور نپیمود ، ابتدا با متصدیان و اولیاى امور تماس گرفت و بارها بوسیله ى نمایندگانش خواسته هاى خود را در میان گذاشت ولى هر بار خواسته هاى او با شکست مواجه شد آنهم شکست پى در پى و سخت و از نوع بر انگیزاننده و تحریک آمیز .
در این حال ( عمر و بن عاص) مردم را بر ضد عثمان مى شورانید و آشکارا از سیاست او انتقاد میکرد ، از راههاى مخفى ، اطلاعاتى از او بدست مىآورد و آنگاه جریانات داخل خانه ى او را بر ملا مى ساخت و با هیچکس روبرو نمى شد مگر آنکه نفرت از عثمان را بدو تزریق مى کرد هنگامیکه عثمان براى جمعى از شورشیان و مخالفان خود ، خطبه میخواند ، وى به او گفت : ( اى امیرالمؤمنین تو خود را به مهلکه افکندى و ما نیز خویشتن را با تو در مهلکه افکندیم ، تو توبه کن تا ما نیز توبه کنیم) ! .
از طرفى ( عایشه) آنچنان بر عثمان جرى شده بود که در اثناى خطبه ى وى ، پیراهن رسولخدا را بر افراشت و گفت : ( این پیراهن پیغمبر است که هنوز فرسوده نشده و تو سنت او را فرسوده کرده ای) از طرف دیگر ( طلحه) و ( زبیر) به شورشیان کمک مالى مى کردند ولى على علیه السلام با همه خشم و نارضائیش ، دو پسر خود را – با آن آبرو و اعتبارى که در جامعه ى مسلمان داشتند – و همچنین خدمتکارانش را فرستاد تا از پیش آمدهاى غیرعادلانه و خصومت آمیز جلوگیرى کنند و هنگامیکه خبر یافت مردم خانه ى عثمان را محاصره کرده و از رسیدن آب به وى ممانعت نموده اند ، سه مشک آب براى وى فرستاد و به حسن و حسین گفت : شمشیرتان را بردارید و بر در خانه ى عثمان بایستید و مگذارید کسى به او آسیب رساند در این جریان پیکر حسن بن على از خون رنگین شد و ( قنبر) – غلام على – مجروح گشت .
این چیزى است که تاریخ از على و فرزندانش در این واقعه به یاد دارد در حالیکه از سوى دیگر ، این را نیز میداند که عثمان در روزهاى محاصره به معاویه که در شام بود نوشت : ( اهل مدینه کافر گشته و از اطاعت من سر پیچى نموده و بیعت مرا نقض کرده اند ، از جنگاوران شام بر اسبهاى سرکش و راهوار هر چه توانى بفرست) و معاویه پس از دریافت این نامه ، وقت را به معاطله و سستى گذرانید زیرا به ادعاى خودش – مخالفت با صحابه ى پیغمبر را – که میدانست بر این کار همداستان شده اند خودش نمیداشت .
از شگفتیهاى مسخره آمیز تقدیر این است که : ( عمر و بن عاص) مردم را بر کشتن عثمان تحریک کند ، ( عایشه) رو در روى او آشکارا به مخالفت بر خیزد ، ( معاویه) از یارى او شانه خالى کند و ( طلحه) و ( زبیر) به مخالفان او کمک کنند و آنگاه اینها هر یک دیگرى را به خونخواهى او تشویق کنند و خون او را از ( على بن ابیطالب) که خیر خواهانه به او اندرز داده و او را از این سر انجام ، بر حذر داشته و در پیشامدها سپر بلاى او شده است ، مطالبه نمایند) .
۴ – شرح نهج البلاغه ( ۴ و ۱۳ ) .
۵ و ۶ – شرح نهج البلاغه ( ج ۴ ص ۱۳ و ۱۰ ) .
۷ – مسعودى بر حاشیه ى ابن اثیر ( ج ۶ ص ۱۱۹ ) .
۸ – ابن کثیر ( ج ۸ ص ۳۶ ۳۷ ) .
۹ – ابن ابى الحدید ( ج ۴ ص ۱۳ ) .
۱۰- ( منبج) شهر قدیمى بزرگى است که تا پلى که به همین نام معروف است بر روى ( فرات) سه فرسنگ و تا حلب ۱۰ فرسنگ ( و بگفته معجم : دو روز ) فاصله است معجم مى نویسد : از آنجا تا ( ملیطه) چهار روز و تا فرات یکروزه راه است کسانى که از این شهر برخاسته اند منجمله : بحترى و ابوفراس حمدانى .
۱۱- جلد دوم ص ۱۹۱ .
۱۲- شرح ابن ابى الحدید ( ج ۴ ص ۱۳ ) .
۱۳- رجوع کنید به : تاریخ یعقوبى ( ج ۲ ص ۹۴ ) و : الامامه والسیاسه ( ص ۱۵۱ ) .
۱۴- ( حضاره الاسلام فى دار السلام) تألیف : جمیل مدور .

بسیج و فرماندهى

——————————————————————————–

منادى در کوفه فریاد بر آورد : ( الصلوه جامعه) ( ۱ ) .
خلایق در مسجد مجتمع شدند ، حسن علیه السلام بر منبر بالا رفت ، خدا را ستایش و سپاس کرد سپس گفت :
( اما بعد : همانا خداوند جهاد را بر خلق بر نوشت و آنرا ( کره) ( مشقت ) نامید آنگاه به اهل جهاد فرمود : پایدارى کنید که خدا با پایداران است و شما اى مردم ! به آنچه دوست میدارید نائل نخواهید شد مگر بوسیله ى پایدارى و صبر بر آنچه مکروه میدارید شنیده ام که معاویه پس از اطلاع از تصمیم ما بر جنگ ، بدینسوى راه افتاده است پس شما نیز به اردوگاهتان در ( نخیله) ( ۲ ) در آئید – رحمت خدا بر شما باد – تا با کمک فکر و رأى همگان تصمیم بگیریم) .
مورخان این حادثه ، نوشته اند : ( مردم همگى سکوت کردند و هیچکس زبان به سخن نگشود و امام حسن را به یک کلمه پاسخ نگفت) ! .
( عدى بن حاتم) بزرگ قبیله ى ( طى) و فرمانده سرشناسى که بر اثر سوابق شکوهمندش با رسول اکرم و على علیهما السلام ، در دیده ى مسلمانان ، مقامى رفیع داشت ، این وضع را مشاهده کرد و در حالیکه از خشم مرتعش بود ، با صداى رسا و تکان دهنده اش فریادى بر آورد که همه ى سرها را بسوى او برگردانید ، همه سعى کردند سخن او را بشنوند ، در میان این جمع ، زیاد بودند کسانیکه از تاریخچه ى زندگى ( عدى) و آقای و ریاست و ثبات قدم او در راه حق باخبر بودند عدى فریاد گرم و سخن درشت خود را در نکوهش مردم بر این سستى و سکوت ، اینچنین ادامه داد :
( منم عدى پسر حاتم وه چه زشت است این رفتار ! چرا به پیشوا و فرزند پیغمبرتان پاسخ نمیدهید ؟ ! کجا رفتند خطیبان شهر که در دوران راحت ، زبانشان همچون تازیانه بود و اکنون که کار جدى شده ، همچون روباه به سوراخ ها خزیده اند ؟ مگر از خشم خدا نمى ترسید و از ننگ و عار اندیشه نمى کنید ؟) .
سپس روى به حسن بن على کرد و گفت :
( خدا تو را به راه راست نائل آورد و از هر مکروه و ناپسندى دور سازد و به هر کار شایسته و پسندیده ای موفق دارد سخنت را شنیدیم و فرمانت را گردن نهادیم و هر آنچه را که بگوای و بیندیشى فرمانبردار و تسلیمیم) .
سپس گفت : ( من همین لحظه به اردوگاه مى روم ، هر که دوست دارد با ما باشد ، بسم الله) و از مسجد خارج گشت ، مرکبش بر در مسجد بود ، بر آن سوار شد و به ( نخیله) رفت و به غلامش دستور داد که لوازم جنگ را برایش به اردوگاه ببرد او اولین نمونه ى یک مجاهد گوش بفرمان و نخستین کسى بود که مهیاى جنگ شد ( ۳ ) و در قبیله ى ( طى) هزار جنگجو بودند که از فرمان عدى تخلف نمیکردند ( ۴ ) .
پس از او چند نفر دیگر از خطباء نیز به شور و نشاط در آمدند و همچون او با امام حسن سخن گفتند ، امام حسن به آنان فرمود : ( رحمت خدا بر شما باد ! من همواره شما را به صدق نیت و وفاو دوستى شناخته ام ، شما را از جانب خدا پاداش نیک باد) .
سپس پسر عمویش مغیره بن نوفل ( بن الحارث بن عبدالمطلب ) را بر کوفه گماشت و به وى دستور داد که مردم را بر حضور در ( نخیله) تحریک و ترغیب کند .
آنگاه خود با اطرافیانش از شهر خارج شدند و اینکار که وى خود در نخستین روز اعلان جهاد به اردوگاه رفت ، رساترین حجتى بود که براى بسیج مردم بکار برد .
واحدهاى سپاه نخیله را نیکمردان از اصحاب و شیعیان وى و پدرش و جمعى از دیگر مردم تشکیل دادند مغیره بن نوفل نیز با شور و نشاط ، مردم را به کوچ کردن به نخیله بر مى انگیخت تظاهرات فراوان و جشنهاى پر شکوه هفته ى بیعت ، در هر کسى این انتظار را بوجود مىآورد که حتى یکنفر در کوفه دعوت امام را رد نکند و همه بدون استثناء به اردوگاه کوچ کنند ولى این انتظار بر آورده نشد ! حتى گردانهاى مجهزى که امیرالمؤمنین على علیه السلام کمى پیش از وفاتش براى حمله به شام آماده کرده بود – و آنان را چهل هزار جنگجو نوشته اند – وحدت و پیوستگى خود را از دست داده و اکثر آنان سر از فرمان پیچیده بودند و بیشتر سلاح داران کوفه نیز در کاهلى و نافرمانى با آنان همراه شده بودند .
رؤساى دو رنگ و دو روى کوفه در این لحظه ى حساس که ساعت عمل فرا رسیده بود ، بیش از همه فعالیت مى کردند .
روایات تاریخى از ( حارث همدانى) که شاهد واقعه بوده است چنین نقل مى کنند : آنها که مى خواستند حرکت کنند ، با حسن بن على بیرون رفتند و خلق انبوهى در شهر باقى ماندند و به عهد و پیمان خود وفا نکردند و او را هم مثل امیرالمؤمنین فریب دادند ده روز در نخیله مکث کرد ، در این مدت فقط چهار هزار نفر گرد او جمع شدند ، این بود که به کوفه بازگشت تا مردم را کوچ دهد و خطبه ای را که در آن مى گوید :
( مرا فریفتید همچنانکه خلیفه ى پیشین را فریفته بودید) .
انشاء کرد ( ۵ )
تعداد کسانی که پس از این نطق به وى پیوستند ، بطور دقیق معلوم نیست همین اندازه میدانیم که – به گفته ى ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه – سپاه عظیمى از کوفه حرکت کرد .
و ما در فصل ( عدد سپاه) اختلاف گفته هاى مورخان را در مورد عدد سپاهیان امام حسن علیه السلام بازگو خواهیم کرد .
نخیله را بسوى ( دیر عبدالرحمن) ترک کرد و در اینجا سه روز اقامت نمود ، عده ى دیگرى هم که باز تعدادشان معلوم نیست در اینجا به وى پیوستند دیر عبدالرحمنبر سر دو راهى میان دو اردوگاه امام در ( مدائن) ( ۶ ) و ( مسکن) ( ۷ ) قرار داشت .
امام حسن در مورد این دو اردوگاه ، خط مشى و روش خاصى داشت .
- مدائن در ابتداى خط سیرى قرار داشت که عراق را به فارس و شهرهاى دنباله ى آن متصل مى ساخت و از لحاظ موقعیت جغرافیای تنها نقطه ای بود که راههاى کوفه و بصره و ایران در آنجا بیکدیگر مى پیوستند و از نظر ارزش نظامى ، سنگرى در برابر پیش آمدهاى جنگ محسوب مى شد و ایران در معرض انفجارهاى خطرناک بود از جانب امام ، ( زیاد بن عبید) بر آن حکومت میکرد و او هنوز به خوى و روش واژگونه ای که همه چیز او را دگرگون ساخت ، در نیامده بود .
- و اما مسکن ، نقطه ى حساس در تاریخ جهاد امام حسن ( ع ) بود چه ، در آنجا بود که امام حسن روبروى دشمن قرار گرفت این نقطه در آن هنگام آخرین نقطه ى مرزهاى شمالى عراق هاشمى یا مناطق تحت فرمان کوفه – یعنى مرکز حکومت هاشمى – بود در اراضى ( مسکن) نواحى سرسبز و آباد و پرجمعیت و روستاهاى معروف فراوان وجود داشت که از آنجمله بود : ( اوانا) و ( عکبرا) و هم ( العلث) که آخرین آبادى شمالى ( ۸ ) آن بود و در برابر آن ، دهکده ى ( الجنوبیه) قرار داشت و این همان نقطه ای است که معاویه پس از ترک گفتن ( جسر منبج) با سپاهیانش بدانجا سرازیر شد و در آنجا دو سپاه در برابر یکدیگر قرار گرفتند .
به نظر مى رسد که در آن روز ( مسکن) از همین دشت وسیع کنونى میان دو دهکده ى ( سمیکه) و ( بلد) در نزدیکى ( سامراء) فراتر نبوده است .
این نقطه از نظر محصول زیاد و آبشخورهاى نزدیک و دشت هاى گسترده اش ، آبادى غنى و بى نیازى بوده و به همین دلیل ، محل مناسبى براى صف آرای و جنگ بشمار مى رفته است در تاریخ این محل ، میدان جنگ امام حسن و معاویه ، نخستین میدان جنگى بود که تشکیل مى شد ولى از آن پس ، وقایع زیادى میان عراق و شام در آنجا رد و بدل شد .
امام حسن در نظر گرفت که مدائن را بخاطر موقعیت حساس نظامى اش ، پایگاه عالى فرماندهى قرار دهد ، تا هم نیروهاى امدادى او بتوانند از سه منطقه ى نزدیک به آن ، در آنجا گرد آیند و هم در پشت میدان جنگ با معاویه و اهل شام – یعنى مسکن – موضع گرفته باشد این دو اردوگاه هاشمى ( مدائن و مسکن ) بیش از ۱۵ فرسنگ با یکدیگر فاصله نداشتند این یک تاکتیک جنگى نمونه و جالب بود که در اوضاع جنگى آن زمان ، هیچ نقشه ى دیگرى جایگزین آن نمى شد .
بدین ترتیب ، امام حسن با ترسیم خط مشى جنگى خود ، چهره ى فرمانده آگاه و چیره دستى را نشان داد که به رموز نظامى مرسوم زمان خود به بهترین وجهى وارد و مسلط است اقدامات بعدى وى نیز چه در انتخاب زمان مناسب و چه در انتخاب موقعیت ها و چه در نحوه ى حرکت دادن سپاه ، همه دلیل آن بود که وى از فنون نظامى نیز همچون سایر موهبت هاى ممتازش – در سیاست و اخلاص و فداکارى – بطور کامل برخوردار است .
حسن بن على ، نگاهى به چپ و راست افکند و بدقت در چهره ى سران شیعه و برگزیدگان خاندانش که در پیرامونش مجتمع بودند نگریست ، تا از میان آنان کسى را براى فرماندهى مقدمه ى سپاه – که تصمیم گرفته بود به ( مسکن) اعزام دارد – انتخاب کند سه نفر در این میان نظر او را جلب کردند این سه نفر که بیش از همه در یارى او بیتابى کرده و از خود اخلاص نشان میدادند ، عبارت بودند از : عبیدالله بن عباس ( ۹ ) ، .
قیس بن سعد بن عباده و سعید بن قیس همدانى رئیس یمنى هاى ساکن کوفه ، لذا فرماندهى مقدمه را به ترتیب به این سه نفر سپرد .
عبیدالله بن عباس یکى از آن مردمى بود که سرى پر شور و ماجراجو و دلى بى اعتنا به زندگى داشتند ، غیرت دینى از یکسو و تعصب قبیله ای از سوى دیگر ، او را بر افروخته و از او ، سلاحى پولادین در دفاع از حکومت هاشمى فراهم آورده بود و این شگفت نیست ، چه او خود یکى از سران خاندان بنى هاشم بود و همیشه گفته اند : آه صاحب درد را باشد اثر ( ۱۰ ) از لحاظ سوابق افتخار آمیز : در سال ۳۶ ( به روایت اصابه ) یا سال ۳۹ ( به روایت طبرى ) و یا در هر دو سال امیرالحاج بود ، در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام یکبار استاندار بحرین شد و یکبار کارگزار یمن و توابعش (۱۱) مردى کریم و سفره دار بود که حاجیان در مکه بدان گواهى مى دادند و علاوه بر همه اینها ، نخستین کسى بود که مردم را به بیعت امام حسن دعوت کرد.
در این صورت ، وى شایسته و لایق آن بود که پسر عمویش امام حسن علیه السلام به او این اطمینان را داشته و منصب فرماندهى مقدمه را بدو بسپارد (۱۲) .
او را فرا خواند و فرمانى را – که بطور کامل به دست ما نرسیده و فقط بخشى از آن را بعضى از ماخذ نقل کرده اند – بدو داد در این فرمان چنین آمده است : ( هان اى پسر عمو ! اینک من دوازده هزار تن از سواران عرب و پارسایان شهر را با تو مى فرستم یکتن از آنان با یک لشکر برابر است آنان را کوچ ده و بدان که باید با آنان زبان نرم و روى باز و فروتنى تمام شده داشته باشى و با آنان همنشینى کنى زیرا اینها بازمانده ى یاران یکرنگ امیرالمؤمنین اند آنها را بر کناره ى فرات ببر و سپس تا هر جا به معاویه برسى پیش برو هرگاه با معاویه روبرو شدى اورا نگاهدار تا من خود برسم و من به فاصله ای اندک ، بر اثر تو روان خواهم شد باید هر روز مرا از خبر خود آگاه سازى در کارها با ایندو نفر – قیس بن سعد و سعید بن قیس – مشورت کن و چون به معاویه رسیدى نخست به جنگ مپرداز تا او شروع کند اما اگر او شروع کرد آنگاه تو هم بجنگ اگر کشته شدى فرماندهى با قیس بن سعد است و اگر او هم کشته شد ، با سعید بن قیس) همانطور که مى بینید امام حسن در این فرمان به اصحاب ، بیش از عبیدالله پرداخته و آنانرا به لطف و عنایت بیشترى نواخته است هم مدحشان کرده و هم دلیرى و شجاعتشان را ستوده و هم آنها را به پدرش امیرالمؤمنین منسوب ساخته است و از این همه منظورش لبریز کردن معنویات و شعله ور ساختن شور و هیجان و تأثیر گذاردن بر عواطف آنان بوده است سپس بفرمانده دستور داده که با آنان به زبان نرم و روى باز و روش ملایمت آمیز رفتار کند و آنان را با خود همنشین سازد واین آموزشها همه بمنظور ایجاد اطمینان متقابل میان فرمانده و سربازان است و این اطمینان در جنگهائیکه فاقد روشهاى نظامى امروزند ، در خور آن است که مهمترین عناصر سازنده ى نیروای باشد که مایه ى امید روزهاى سیاه است مى بینیم امام حسن در مقام توصیه به فرمانده خود ، چهار جمله پى در پى فرموده که مفاد و مضمون آن فقط یکچیز است آیا نمى توان استفاده کرد که منظور آنحضرت از این تکرار مؤکد ، ریشه کن ساختن خوى مخصوص در عبیدالله – این فرمانده تازه کار – بوده است ؟ در آن لشکر عده ى زیادى از برگزیدگان و نخبه ها و دارندگان افتخارات و خاطره هاى پر شکوه ، همراه عبیدالله بودند و اینها مردمى نبودند که تبختر و خشونت یا امر و نهى بیمورد این فرمانده هاشمى جوان را – که از لحاظ شأن و منزلت و سابقه ى جهاد و تقوى و سن بر آنان برترى نداشت هضم کنند و نادیده بگیرند .

عبیدالله بن عباس در روزى که به فرماندهى این لشکر انتخاب شد سى و نه سال داشت .
دستور آن حضرت که : ( با این دو نفر مشورت کن) دلیل دیگرى است بر اینکه منظور وى ، کوبیدن خوى درشت و ناهموارى است که اى بسا امام در پسر عموى خود سراغ داشته و از آن همچون مانعى بر سر راه موفقیت ، بیم مى برده است .
باید دانست که وجود این درشتخوای در عبیدالله – در صورتیکه این حدس ، صائب باشد – نمى تواند مانعى براى فرماندهى وى بشمار رود در صورتیکه شرائط و اوضاع و احوال فراوان دیگرى سپردن این منصب را به وى ایجاب میکرده است علاوه بر اینکه همیشه میان ( خشونت) و ( زندگى نظامى) پیوند نزدیک و مستحکمى وجود داشته است .
اکنون جاى این پرسش است که به چه موجبى امام حسن ، فرماندهى مقدمه را به عبیدالله سپرد و با بودن کسى همچون ( قیس بن سعد بن عباده) که لیاقت نظامى و امانت و سر سپردگیش به خاندان پیامبر مورد اعتراف است ، او را بدین سمت انتخاب نکرد ؟
این سؤال داراى چند پاسخ است :

۱ – در فرمان امام حسن به عبیدالله ، مشورت کردن با قیس بن سعد و سعید بن قیس بطور لزوم و حتمیت توصیه شده و با این کار ، فرماندهى از شکل انحصارى – که اگر موجب خلاف مصلحت بود جاى ایراد و اعتراض بر امام حسن داشت – خارج شده و بصورت شوراى مثلثى در آمد که اعضاى آن را لایقترین افراد سپاه تشکیل مى دادند اما انتخاب قیس منحصرا براى فرماندهى و مقدم داشتن وى بر آندو نفر دیگر و بر دیگر یاران و فرماندهان ، این اشکال را داشت که ممکن بود موجب همچشمى و رشک مردان شایسته ى دیگرى که در این لشگر بودند ، گردد زیرا در این لشکر شخصیت هاى برجسته ای وجود داشتند که میدانداریها و فرماندهیهاى آنان و اخلاص و فداکارى و سوابق درخشانشان زبانزد بود مانند : ابو ایوب انصارى و حجر بن عدى و عدى بن حاتم و جمعى دیگر از آنانکه نامشان گذشت .
بدین جهت مقدم ساختن پسر عموى امام – که پسر عموى پیغمبر نیز بود – و او را در ظاهر و بنام ، فرمانده قرار دادن و سپس استفاده از رأى قیس و سعید را به او توصیه کردن ، تدبیر خردمندانه ای بود که راه هر گونه اختلاف و همچشمى را مى بست .

۲ – با توجه به وضع عمومى آنروزگار ، یکى از بجاترین احتیاط ها این بود که فرمانده جبهه ى امام حسن فقط از میان بنى هاشم انتخاب شود .
توضیح آنکه : سستى و ناهمرهى کوفیان که از ابتداى ماجراى حسن بن على ظهور کرده بود ، موجب بد بینى فراوان به سر انجام وضع مى شد و مستلزم آن بود که وى هر تدبیرى را که براى اثبات برائت خود در آینده در برابر سرزنش و تخطئه ى عیبجویان لازم مى بیند ، بکار بندد براى مردم بسى آسان بود که با مشاهده ى کوچکترین نقطه ضعف یا ناچیزترین بهانه براى تعلیل شکست احتمالى ، بدون ملاحظه ى جوانب کار ، سیل اعتراض و انتقاد را بسوى امام حسن سرازیر سازند ، کاملا انتظار مى رفت که در صورت شکست امام حسن در مسکن ، کسانى بگویند که : اگر فرمانده سپاه از بنى هاشم مى بود ، بیشتر از دیگران در برابر سختیها پایدارى و صبر مى کرد و سرانجام کار به اینجا نمى کشید .
در اینصورت ، خود را براى مقابله با نتایج احتمالى ، آماده کردن – یعنى فرماندهى از بنى هاشم تعیین نمودن – تدبیرى بسى دقیق و بجا بود .

۳- بیشک غیر از عبیدالله بن عباس ، هیچ آفریده ى دیگرى نه قیس و نه سعید و نه هیچکس دیگر – نسبت به معاویه سینه ای آنچنان پر غیض و روحى آنچنان آشتى ناپذیر نداشت او پدرى بود که دو طفل خردسالش بدست ( بسر بن ارطاه) سر کرده ىلشکر اعزامى معاویه به یمن ، بوضع فجیعى بقتل رسیده بودند ( و اینداستان از داستانهاى مشهور تاریخ است ) .
بنابراین ، تعیین این فرمانده داغدیده ى خشمگین ، به سر کردگى لشکرى که به جنگ قاتل فرزندان او مى رفت ، جدا بهره بردارى متناسب و جالبى بود .

۴- بیشتر جنگجویان لشکر ( مقدمه) که عبیدالله به فرماندهى آن منصوب شده بود از بقایاى سپاه عظیمى بودند که امیرالمؤمنین علیه السلام براى مقابله با شامیان فراهم آورده و خود پیش از شروع جنگ وفات یافته بود همین قیس بن سعد در زمان على علیه السلام فرمانده و سر کرده و همه کاره ى آن سپاه عظیم بود ، ( ۱۳ ) بدیهى است که این سابقه در ایجاد روابط شخصى میان فرمانده و سربازان داراى تأثیرى بسزا است و اینچنین فرماندهى هرگاه بخواهد به آسانى میتواند از آزادى فکر و اراده ى خود استفاده کرده و چشم براه دستور مرکز فرماندهى نماند و این موضوعى بود که احتیاط و پرهیز از آن ، همچون مهمترین موضوع در آن موقعیت ، میبایست مورد ملاحظه قرار گیرد .
ما با احترام فراوان و شایسته ای که براى قیس قائلیم ، نمى توانیم تأثر پذیریهاى روح او را که به او امکان این خود سرى و خود رای را مى دهد ندیده بگیریم و فراموش نمى کنیم که همین قیس در روزى که فرماندهى لشکر ( مسکن) بدو رسید ، در وسط صفوف خود ایستاد و مردم را میان یکى از این دو کار : یا پیوستن به امام حسن در صلح و یا ادامه ى جنگ با معاویه بدون امام ، مخیر ساخت ! .
بنابراین ، چه احتیاطى از این بهتر که فرماندهى جنگ به چنین کسى سپرده نشود ولى براى استفاده از لیاقت و کاردانى او ، بعنوان مستشار نظامى انتخاب گردد و این همان کارى بود که امام حسن انجام داد .
مؤلف : باید دانست که تعیین قیس بعنوان نایب فرماندهى – یعنى دومین فرمانده در صورت کشته شدن عبیدالله – با ملاحظه ى سیاسى مزبور منافاتى ندارد زیرا که پس از کشته شدن فرمانده اول ، اراده ى دومین فرمانده در گروه تصمیم و اقدامى است که فرمانده پیشین ، شرایط و اوضاع جنگ را بر طبق آن ترسیم کرده و به آسانى قابل تغییر نیست و اى بسا تا آنوقت کارها زیر نظر و اراده ى مستقیم خود امام – یعنى فرمانده کل قوا – قرار مى گرفت و چنانکه قبلا دانستیم ، آنحضرت وعده کرده بود که بزودى به مقدمه اش بپیوندد .
در این صورت بر تعیین وى بعنوان دومین فرمانده ، اشکالى وارد نیست .

——————————————————————————–

پی نوشت ها
۱- جمله ای که براى دعوت مردم به اجتماع گفته مى شد ( م ) .
۲- تصغیر ( نخله) ، جای در نزدیکى کوفه از طرف شام مؤلف : هم اکنون نیز در سمت ( کربلا) بنای است معروف به ( خان النخیله) که فاصله ى آن تا کوفه ۱۲ میل است .
۳ – شرح نهج البلاغه : ابن ابى الحدید ( ج ۴ ص ۱۴ ) .
۴ – تاریخ یعقوبى ( ج ۲ ص ۱۷۱ ) .
۵ – الخرایج و الجرایح ( ص ۲۲۸ ط ایران ) .
۶ – این شهر پایتخت هزار ساله ى ساسانیان و وارث عظمت ( بابل) بود و امروز بجز ( طاق کسرى) و آرامگاه ( سلمان فارسى) صحابى بزرگ پیامبر ، از آثار آن چیزى بر جاى نمانده است مدائن هفت شهر نزدیک به هم بود بر کناره ى رود دجله ، مسلمانان در سال ۱۵ هجرى آن را گشودند و در آن هنگام ، پایتخت تمامى ایران بود این هفت شهر بدینقرار بودند : از سوى مغرب ( سلوکیه) و ( درزیجان) و ( وه اردشیر) و ( جندیشاپور) ( کوکه ) در ناحیه ( مظلم ساباط) متصل به شاه رود ، و از سوى مشرق ( اسپانیر) و ( رومگان) و ( تیسفون) ( شهر مرکزى مدائن ) .
پیش از آنکه مدائن بر اثر بناى شهر ( بغداد) بسال ۱۵۰ هجرى رو به ویرانى رود ، بیش از صد سال پس از فتح آن ، در حال عمران و آبادى بود و در این مدت کوفه از صنایع و گنجینه ها و محصولات آن تغذیه مى کرد به این صورت که ( موالى ) ) ایرانى را که اسلام آورده بودند به کوفه مى فرستاد.
در دوران حکومت سلمان فارسى بر مدائن ، مردم آن همه تشیع و پیروى آل محمد را پذیرفتند و تا قرن هفتم هجرى نیز همواره شیعیان خالص و پر شور در آن سکونت داشتند : ( مسعودى) در فصل مربوط به عراق از آن نام برده و مى نویسد :( شهرهاى آن مدائن است و توابعش مردم آن داراى بهترین رنگ و خوشترین بوى و برترین مزاج و نیکوترین قریحه اند و در میان آنان همه فضیلت ها و زبده ترین خوبیها وجود دارد) .
۷ – مسکن ( بفتح میم و کسر کاف ) نام بخشى است که قریه ى سر سبز و پر باغ و درخت : ( اوانا) بر ساحل نهر ( جیل) متعلق به آن است و این همان قریه است که در شعر ( ابوالفرج سوادى) ( از شعراى قرن ۶ ) بدان اشاره شده :

حجبت عن خطابها بالاوانى

واجتلوها بکرا لشت ( بأوانا)

۸ – اوردى در ( الاحکام السلطانیه) ( به روایت حموى ) مى نویسد : ( علث از اینسو ، ابتداى عراق است) مؤلف : علث در میانه ى عکبرا و سامراء واقع شده و ( عکبرا) قریه ای است از نواحى و ( دجیل) نزدیکى ( اوانا) .
۹ – ارشاد : شیخ مفید ( ص ۱۷۰ ) و شرح نهج البلاغه : ابن ابى الحدید ( ج ۴ ص ۱۴ ) و تاریخ یعقوبى ( ج ۲ ص ۱۹۱ ) مورخ دیگرى نام او را ( عبدالله بن عباس) آورده یعنى برادر عبیدالله و این درست نیست زیرا عبدالله در دوران خلافت حسن بن على در کوفه نبود و در مکه اقامت داشت و از آنجا نامه ای متضمن صلاحدید جنگ براى امام حسن فرستاد که عین آن نامه را در شرح نهج البلاغه میتوان یافت ( ج ۴ ص ۹۸ ) و عبدالله کسى نبود که در صورت حضور در کوفه نامش در خلال حوادث این دوره پنهان بماند طبرى در تاریخ مى نویسد ( ج ۶ ص : ( ۸۱ ( در این سال ( سال ۴۰ ) عبدالله بن عباس – بگفته ى عموم اهل تاریخ – از بصره خارج شد و به مکه رفت بعضى این مطلب را رد کرده و پنداشته اند که او همچنان تا واقعه ى قتل امیرالمؤمنین على علیه السلام از طرف او در بصره ماند و پس از کشته شدن وى نیز تا زمان صلح حسن در آنجا بود و سپس بمکه عزیمت کرد) مؤلف : نه ، او در بصره هم نبود و گرنه قواى بصره در لحظه ى احتیاج شدیدى که امام حسن در مدائن به آن داشت ، تأخیر نمى کرد ( ابن اثیر) نیز تأیید مى کند که عبدالله بن عباس در زمان حیات امیرالمؤمنین از وى جدا شده است ( ج ۳ ص ۱۶۶ ) به نظر مى رسد که شباهت کتابتى نام این دو برادر و یکى بودن نام پدرشان این اشتباه را پیش آورده است اشتباه دیگرى که بعضى کرده اند اینست که پنداشته اند فرماندهى مقدمه با قیس بن سعد بوده در حالیکه قیس فرمانده ى طلیعه ى این مقدمه بوده ( همانطور که ابن اثیر بصراحت بیان کرده است ) و شاید همین موجب اشتباه گردیده است
۱۰ – معادل این جمله : ( و لیست الثکلى کالمستاجره) که در متن بود انتخاب شد ( مترجم ) .
۱۱ – برخى خواسته اند بموجب حادثه ى یمن – که عبیدالله در برابر قواى اعزامى معاویه تاب نیاورد و از یمن خارج شد – در سوابق او تردید کنند ولى حق این است که اعتراف کنیم در آن روز پادگان نظامى یمن ضعیف تر از آن بوده که بتواند در برابر حمله ى ( بسربن ارطاه) مقاومت کند قضایای از قبیل : انشعاب عده ای از یمنى ها از حکومت هاشمى و نامه نوشتنشان به معاویه و بیرون کردن امیرشان ( سعید بن نمران) از لشکر و دشمنى هایشان با کارگزارشان ( عبیدالله) همه گواه برائت عبیدالله بن عباس از موجبات شک و تردید است اگر عبیدالله در آن جریان به فکر مقاومت در برابر ( بسر بن ارطاه) مى افتاد ، عثمانیهاى یمن کار او را یکسره مى کردند و نوبت به بسر نمى رسید ! تازه وى همان کارى را کرد که پیش از او کارگزار مکه و مدینه کرده بودند چه ، آنها هم از برابر ( بسر) گریخته بودند و در نتیجه ، فرستاده ى معاویه بر این سه شهر بزرگ هجوم برد و بالغ بر سى هزار نفر از مردم بى پناه آن را بقتل رسانید میدانیم که ( عبیدالله) از یمن بقصد کوفه خارج گشت و اگر قصد خیانت داشت ، بیشک به کوفه نمىآمد و باز میدانیم که ( سعید بن نمران) نزد امیرالمؤمنین اینگونه اعتذار کرد که : ( من ، مردم – یعنى اهل یمن – را به جنگ دعوت کردم ، گروهى اجابت کردند و جنگ ضعیفى هم در گرفت و سپس مردم از پیرامون من متفرق شدند و من بازگشتم) آیا آزمایش ( ابن نمران) عذر ابن عباس را موجه نمى سازد ؟ بنابراین سوابق نامبرده جاى ایراد و اشکال نیست و در اینصورت چه جاى شگفتى اگر امام حسن با اطمینان به این سوابق ، او را بدین سمت برگزیند ؟ .
۱۲ – براى آنچه درباره ى فرماندهى و وضع سوق الجیشى گفتیم ، رجوع کنید به : شرح ابن ابى الحدید ( ج ۴ ص ۱۴ ) و ارشاد مفید ( ص ۱۶۸ – ۱۶۹ ) و تاریخ یعقوبى ( ج ۲ ص ۱۹۱ ) در این میان فقط یعقوبى است که نام سومین فرمانده مقدمه را ذکر نکرده است و سپس گفته است : ( امام حسن به عبیدالله دستور داد که رأى و نظر قیس بن سعد را بکار بندد عبیدالله بسوى جزیره ( منظورش بین النهرین است ) حرکت کرد معاویه نیز چون خبر قتل على را شنید حرکت کرد و ۱۸ روز پس از قتل آنحضرت به ( موصل) رسید و در آنجا دو لشکر با یکدیگر روبرو شدند) مؤلف : این موصل – همانطور که حموى در معجم اشاره کرده – یکى از آبادیهاى ( مسکن) است که مرقد حضرت ( سید محمد) فرزند امام على الهادى علیه السلام در نزدیکى آن واقع شده ، و این غیر از شهر موصل معروف است بنابراین میان روایت یعقوبى و گفته ى دیگر مورخان درباره ى محل فرود آمدن سپاه معاویه ، منافاتى وجود ندارد ، زیرا ( موصل) و ( حیوضه) و ( جنوبیه) همه از آبادیهاى ( مسکن) بوده اند و شاید لشکر معاویه همه ى این روستاها را تصرف کرده و از اینرو در هر یک از روایات تاریخى نام یکى از آنها آمده است و ما از این جهت به آوردن نام ( جنوبیه) اکتفا کردیم که در نامه ى قیس بن سعد به امام حسن – که به تفصیل در جاى خود خواهد آمد – این نام آورده شده است .
۱۳ – تاریخ ابن کثیر ( ج ۸ ص ۱۴ ) و جز آن .

عدد سپاه

——————————————————————————–
عدد سپاهیان رسمى کوفه در اواسط قرن اول ، چهل هزار بود ( ۱ ) که هر سالى ده هزار آنان به جهاد مى رفتند ( این آمارى است که ماخذ مورد اطمینان بدان تصریح کرده اند ) .
قبلا گفتیم سپاهى که امیرالمؤمنین على علیه السلام براى حمله به شام تجهیز کرده بود – به اختلاف دو روایت – به چهل یا پنجاه هزار مى رسید و دانستیم که على خود پیش از شروع این جنگ وفات یافت گمان مى رود که قسمتى از این سپاه را همان عده ى مقرر سالیانه از نظامیان رسمى کوفه تشکیل میداده اند .
پس از آن دیگر اطلاعى از وضعیت این دو سپاه ( سپاه رسمى کوفه و سپاهیانى که على علیه السلام براى حمله به شام تجهیز کرده بود ) در برابر حسن بن على در آغاز دعوت به جهاد ، در دست نیست همین اندازه میدانیم که لشکر مقدمه که امام حسن به استقبال معاویه به مسکن فرستاد – بنابر نقل بسیارى از ماخذ تاریخى – مرکب از ۱۲ هزار جنگجو بوده است و به نظر مى رسد که اینها ، بازماندگان همان لشکر فراهم آورده ى امیرالمؤمنین بوده اند که این عده شان دعوت حسن بن على را پاسخ گفته و ما بقى سر پیچى کرده اند .

و باز از ماخذ تاریخى دیگرى بدست آوردیم که کوفه در آن حضیض سستى و ناهمرهیش نسبت به جهاد ، ناگهان به خروش آمد و چهار هزار سرباز دیگر روانه ى میدان جنگ کرد ( ۲ ).
تا اینجا بر حسب نصوص غیر قابل خدشه ى تاریخى ، عدد لشکریان امام حسن را تا ۱۶ هزار بدست آورده ایم .
ارقام دیگرى نیز در نوشته هاى تاریخى به صراحت یا اشاره دیده مى شود که همگى قابل مناقشه و تردید است و ما اینکه آن نصوص تاریخى را عینا در اینجا بازگو مى کنیم و سپس به تحقیق و بررسى دقیق آن مى پردازیم :

۱ – بحار الانوارج ۱۰ – ص ۱۱۰ :
( سپس امام حسن ، سردارى با چهار هزار سپاهى بسوى معاویه فرستاد این سردار از قبیله ى ( کنده) بود و از آنحضرت دستور داشت که در ( انبار) ( ۳ ) اردو بزند و تا فرمانى از مرکز دریافت نکرده ، دست بکارى نزند چون به ( انبار) روى آورد و در آنجا فرود آمد و معاویه از آمدن او خبر یافت ، قاصدهای بسوى او گسیل داشت و براى او نوشت : که اگر به من بپیوندى ، بیدرنگ تو را به حکومت چند آبادى از آبادیهاى شام و جزیره ( عراق ) منصوب خواهم کرد پانصد هزار درهم نیز براى او فرستاد مرد کندى آن نقد را گرفت و کارها را بر امام حسن دگرگون ساخت و با دویست مرد از یاران و خویشانش به معاویه پیوست چون این خبر به امام حسن رسید به خطبه برخاست و گفت : این مرد کندى بسوى معاویه رفته و به من و شما خیانت ورزیده است ، بارها گفته ام که در شما وفای نیست و شما بندگان دنیائید اینک مرد دیگرى را بجاى او مى فرستم و میدانم که او نیز با من و شما همانگونه عمل خواهد کرد و خدا را در امر من و شما نظر نخواهد داشت آنگاه مردى از قبیله ى ( مراد) را با چهار هزار نفر اعزام کرد و در برابر جمع به او توصیه و تأکید نمود و خبر داد که او نیز همچون ( کندى) خیانت خواهد کرد مرادى با سوگندهای که کوه تاب آن را ندارد تأکید کرد که چنین نخواهد کرد ولى امام حسن گفت : بزودى دست به خیانت خواهد زد چون به انبار رسید باز معاویه قاصدهای گسیل داشت و نامه های همانند نامه هاى پیشین نوشت و پنج هزار درهم ( گویا منظور پانصد هزار درهم است ) براى او فرستاد و آرزوى حکومت بر آبادیهاى شام و جزیره را در دل او ریخت مرادى تاب نیاورد کارها را دگرگون ساخت و راه اردوى معاویه پیش گرفت و آنهمه پیمان و میثاق را فراموش کرد) .
پس از ذکر این واقعه ، جریان اردو زدن امام حسن در ( نخیله) و سپس حرکت از آنجا را بیان کرده است

۲ – شرح نهج البلاغه : ابن ابى الحدیدج ۴ ص ۱۴ :
( مردم بیرون آمدند و اردوگاه ساختند و آماده ى حرکت شدند حسن بن على به اردوگاه آمد و مغیره بن نوفل ( بن حرث بن عبدالمطلب ) را بر کوفه گماشت و به او دستور داد که مردم را بر انگیخته به اردوگاه فرستد و او مردم را بر مى انگیخت و اعزام مى کرد تا اردوگاه آراسته شد آنگاه حسن بن على با سپاه عظیم و ساز و برگ کامل حرکت کرد چون به ( دیر عبدالرحمن) رسید سه روز توقف کرد تا مردم جمع شدند سپس عبیدالله بن عباس را فرا خواند و به او گفت : هان اى پسر عمو ! اینک دوازده هزار از سواران عرب و پارسایان شهر را با تو میفرستم)

۳ – زهرى بنا به روایت ابن جریر طبرى در تاریخ ج ۶ ص ۹۴ :
( معاویه ، چون از کار عبیدالله بن عباس و حسن علیه السلام فراغت یافت ، همت به فریفتن مردى گماشت که فریفتن او در نظرش از همه مهمتر بود و با او چهل هزار نفر بودند و معاویه و عمر و اهل شام در برابر آنان فرود آمده بودند)

۴ – سخن ، مسیب بن نجیه در عتاب امام حسن بر صلح ( به روایت جمعى از مورخین ) متن زیر از مدائنى ( ۴ ) است بنابر نقل ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه ( ج ۴ ص ۶ ) :
( مسیب بن نجیه به حسن علیه السلام گفت : همیشه از تو در شگفتم ! که با داشتن چهل هزار سپاهى با معاویه صلح کردى ! ( یا : ( بیعت کردى) بنابر اختلاف دو روایت ) .

۵ – کامل التواریخ : ابن اثیر ، ج ۳ ص ۶۱ :
( وقتى خبرهای که على درباره ى اهل شام داده بود بمرحله ى وقوع پیوست ، چهل هزار از لشکریان على با او بر مرگ بیعت کردند و در همین میان که او آماده ى حرکت مى شد ، بقتل رسید و چون خداکارى را اراده کند از آن گریزى نیست ، همین که على کشته شد و مردم با پسرش حسن بیعت کردند ، وى اطلاع یافت که معاویه و اهل شام بسوى عراق روانه شده اند لذا به بسیج سپاهى که با على بیعت کرده بودند پرداخت و از کوفه بعزم مقابله با معاویه – که در ( مسکن) فرود آمده بود – حرکت کرد چون به مدائن رسید قیس بن سعد بن عباده ى انصارى را به فرماندهى مقدمه – که مرکب از ۱۲ هزار بود – گماشت و بقولى عبدالله ( ۵ ) را بفرماندهى گماشت و او قیس را براى فرماندهى طلیعه ى لشکر مقدمه ، انتخاب کرد) .
مؤلف : عین همین جریان را ابن کثیر نیز نقل کرده و گویا که بى کم و کاست آنرا از ( کامل) گرفته است .

۶ – گفتار امام حسن علیه السلام – بنا به روایت مدائنى ( ۶ ) در پاسخ مردى که به وى گفته بود : ( آیا در این کار به راه انصاف رفته ای ؟) :
( آرى ! ولى من از این مى ترسم که در روز قیامت هفتاد هزار یا هشتاد هزار انسان خون آلوده نزد خدا داد خواهى کنند که براى چه خون آنان ریخته شده است)

۷- ( الامامه و السیاسه) : ابن قتیبه ى دینورى ص ۱۵۱ :
( گفته اند که چون بیعت با معاویه ، صورت گرفت و او بسوى شام بازگشت ، سلیمان بن صرد که بزرگ و رئیس اهل عراق بود و در جریان صلح در کوفه حضور نداشت ، نزد حسن بن على آمد چون بر حسن وارد شد گفت : سلام بر تو اى خوار کننده ى مؤمنین ! حسن جواب سلام گفت و سپس گفت : حال بنشین ، پدرت آمرزیده باد ( ۷ ) سلیمان نشست و گفت : ما پیوسته در تعجبیم که چگونه با معاویه بیعت کردى با اینکه صد هزار جنگجو از اهل عراق با تو بودند و همه حقوق بگیر ، با همین اندازه فرزندان و غلامانشان ، غیر از شیعیان تو از اهل بصره و حجاز) ! .
مؤلف : متن کامل گفتگو میان حسن علیه السلام از یکطرف و سلیمان بن صرد و همراهانش از طرف دیگر را سید مرتضى در ( تنزیه الانبیاء) و ابن شهر آشوب در ( مناقب) و مجلسى در ( بحار) نقل کرده اند ولى در هیچیک از این نقل ها ، عدد سپاهیان در گفته ى سلیمان بن صرد ، بیش از چهل هزار نیست بنابراین ، ابن قتیبه ، هم در تعیین عدد صد هزار و هم در آوردن کلمه ى بیعت بجاى کلمه ى صلح در میان مورخین تنها است

۸ – سخنى که در پاسخ تهدید معاویه ، از زیاد بن ابیه – که در آن هنگام هنوز کارگزار حسن بن على در فارس بود – صادر شد وى گفت :
( فرزند زن جگر خواره ، کانون نفاق و بازمانده ى احزاب ، به من نامه مى نویسد و مرا وعده و وعید میدهد در حالیکه ما بین من و او پسران رسولخدایند با نود هزار ( و در روایتى هفتاد هزار ) شمشیر زن گوش و دل بفرمان که تا دم شهادت روى از جنگ بر نمى گردانند بخدا سوگند که اگر معاویه به من برسد مرا بسى گزنده تر و سر سخت تر خواهد یافت) ( ۸ ) .

بحث و تحلیل :

چنانکه ملاحظه شد ، نصوص تاریخى از ارقامى که در مورد قواى نظامى امام حسن فرض شده ، به چندین گونه یاد کرده اند و بزرگترین عددى که در این مورد گفته شده به ترتیب : از ۴۰ هزار تا ۸۰ هزار و ۱۰۰ هزار است و حقیقت آنست که این هر سه رقم و حتى کمترین آنها مورد تردید و قابل تأمل است و اینک توضیح :
۱- بالاترین رقم ( یعنى صد هزار و بیشتر یا ۹۰ هزار ) که در کلام زیاد بن ابیه ( به روایت یعقوبى ) و در گفتار سلیمان بن صرد ( بنا به روایتى که ابن قتیبه ى دینورى در آن منفرد و مخالف با چند مورخ دیگر است ) آمده ، از چند جهت مورد تردید است مهمترین جهت این است که این هر دو نفر – سلیمان و زیاد – در طول دوران خلافت حسن بن على در کوفه نبوده و در جریان بیعت و جهاد امام حسن حضور نداشته اند و هر یک از آنان دو سال از آن محیط و مردمش دوره بوده اند ( ۹ ) اکنون کسى که در کوفه نبوده و وضع آنجا را از نزدیک ندیده و دسته بندیهاى قوى و کاهلى و سستى مردم را با امام و صاحب بیعتشان ، نشناخته است قضاوتش چه ارزشى میتواند داشته باشد ؟ .
زیاد و سلیمان که گمان چنین رقمى را درباره ى قواى امام حسن داشتند ، وضع کوفه ى آنروز را به گذشته ى آن قیاس مى کردند و مى پنداشتند که همه ى آن سپاهى که در سالهاى ۳۷ و ۳۸ هجرى – یعنى سالهائی که هر یک از آندو خود در کوفه بوده و در آن صفوف همکارى مى کردند – در خدمت امیرالمؤمنین على علیه السلام بود اکنون نیز در خدمت پسرش امام حسن هست این اولا و ثانیا موقعیت این دو نفر که هر یک از جهتى در یک بحران عاطفى قرار داشتند و همین بحران انگیزه ى این گفتارشان بود – اقتضاد مى کرد که بدینگونه بمبالغه و اغراق سخن بگویند اینچنین مبالغه ای نه از سلیمان که در صدد تقبیح صلح و تحت تأثیر طغیان احساسات است و نه از زیاد که در مقام تهدید معاویه و پاسخگوای به وعد و وعید اوست ، چندان دور نیست .
از این گذشته ، در این دو اظهار ، چیزى که بتوان در مورد عدد سپاه بدان اطمینان و استناد کرد وجود ندارد .
میدانیم این سلیمان ، دوست نزدیک مسیب به نجیه بوده و میان آندو پیوندى بسى محکمتر از پیوند دوستى هاى شخصى وجود داشته است و در یکى از نصوص تاریخى مذکور ( شماره ۴ ) دیدیم که مسیب ابن نجیه در مقام عتاب و توبیخ امام حسن بر صلح ، مى گوید : تو با داشتن چهل هزار سپاهى و یقینا میان دو دوست نزدیک در یکى از موضوعات مربوط به خاندان پیغمبر ، چنین اختلافى معقول نیست .
در اینصورت ، بیقاعدگى گفتار ابن صرد هیچ دلیلى جز این ندارد که راوى آن ابن قتیبه ى دینورى است یعنى راوى چند داستان تردید پذیر و قابل تأمل در جریان امام حسن که هیچ کس جز او آنها را روایت نکرده است ! .
اتفاقا تقدیر چنین بود که این دو دوست بزرگ ، پیش از رخت بستن از دنیا پاسخ عملى آن عتابى را که به رهبرشان امام حسن در مورد صلح کرده بودند ، دریافت دارند :
در سال ۶۵ هجرى ، هجده هزار از مردم کوفه براى انتقام خون حسین با ایندو بیعت کردند و هنگامیکه در ( عین الورده) کار به سختى کشید بیش از ۳۱۰۰ نفر با آنها نبود و اینجا بود که رو گردانى و ناهمرهى مردم آنانرا بیاد خاطره ى امام حسن انداخت و پس از چندى سلیمان و مسیب که رهبران نهضت ( توابین) بودند با بیشتر همراهانش در ( عین الورده) شهید شدند .
۲ – ۸۰ هزار یا ۷۰ هزار عددى است که در پاسخ امام حسن به این سئوال : ( آیا تو در اینکار براه انصاف رفته ای ؟) ذکر شده است .
در حقیقت این گفتار حداکثر بر بیش از ۲۰ هزار دلالت نمى کند زیرا آنحضرت عدد کسانى را که ( در روز قیامت ، خون آلوده در پیشگاه خدا حاضر مى شوند) با تردید ، ۷۰ هزار یا ۸۰ هزار ذکر کرده و روشن است که منظور آنحضرت از این عدد ، فقط سپاهیان خودش نبوده بلکه جنگجویان هر دو سپاه را در نظر داشته است و چون میدانیم که عده ى شامیان در این جنگ ۶۰ هزار بوده ، نتیجه مى گیریم که ما بقى یعنى ۲۰ هزار ، عدد سپاهیان خاص آنحضرت بوده است .
تردیدى نیست که آنحضرت در تعیین عدد اظهار داشته ( : ۷۰ یا ۸۰ هزار ) کاملا تائید میکند که منظور وى هر دو سپاه بوده است نه فقط سپاه خودش چه ، اگر منظورش فقط سپاه کوفه بود معنى نداشت که در عدد آن مردد باشد زیرا که عدد سپاه کوفه براى او نمى توانست مخفى باشد .
۳ – ۴۰ هزار ، عددى است که چند نفر از مورخان آنرا تعیین نموده اند و مسیب بن نجیه نیز در گفتارى که ما از او نقل کردیم بدان تصریح کرده است ما در این عدد فقط از دو نظر اشکال داریم :
نخست آنکه با گفتار خود امام حسن که در آن تلویحا عدد سپاه را معین مى کند قابل تطبیق نیست زیرا همانطور که دیدیم بنابر گفتار مزبور ، عدد سپاه حداکثر ۲۰ هزار است ، و همچنین با گفتار دیگر آنحضرت که رفتار مردم را با خود توصیف مى کند و از سستى و سنگینى آنان در جنگ مى نالد ( ۱۰ ) سازگار نیست چه ، در صورت فراهم آمدن چهل هزار سپاهى ، امام حسن از کدام سستى و سنگینى گله مى کند ؟ بنابرین ، عدد مزبور نیز مورد تردید است .
دیگر آنکه مدرک این عدد ، حدس و گمان گویندگان آنست و نه چیز دیگر اینها به این دلیل که امیرالمؤمنین على علیه السلام براى آخرین حمله اش به شام ، سپاهى متشکل از ۴۰ هزار نفر تجهیز کرده و پیش از کوچ دادن این سپاه ، وفات یافته ، استنباط کرده اند که باید این لشکر آماده براى فرزندش امام حسن باقى مانده باشد و دیگر فراموش کرده اند که تأثیر روگردانى و ناهمرهى مردم را نیز در برابر خلیفه ى جدید بحساب آورند .
و پس از اینهمه ، اساسا آمارى که با اینهمه اشتباه توأم است چگونه قابل اطمینان خواهد بود ؟ .
عجیب ترین روایات در اینمورد ، روایت زهرى است که عدد لشکر مقدمه را تحت فرماندهى قیس بن سعد در ( مسکن) یعنى پس از فرار عبیدالله بن عباس و همراهانش ، چهل هزار معین میکند معناى این نقل آنست که فقط عده ى سربازان لشکر مقدمه ، پیش از حوادث فرار ، ۴۸ هزار بوده است ! .
و این به هیچ صورت مورد تائید تاریخ نیست لشکر مقدمه در دوران فرماندهى عبیدالله بر آن ، بیش از ۱۲ هزار نبوده است و این چیزى است که در فرمان امام حسن به عبیدالله و هم در نصوص تاریخى بدان تصریح شده است .
اساسا روایات ( زهرى) در قضایاى مربوط به خاندان پیغمبر ، سست ترین و آشفته ترین روایات است ، مؤلف کتاب ( در اسات فى الاسلام) او را ( مزدور و حقوق بگیر امویان) دانسته و همین کافى است .
علاوه بر اینکه همین روایت زهرى نیز بدینگونه قابل توجیه است که بگوئیم : منظور وى از لشکرى که معاویه و عمر و اهل شام در کنار آن فرود آمده بودند ، لشکر معاویه است نه لشکر قیس ( ۱۱ ) و بنابرین ، عدد ( چهل هزار) مربوط به لشکر معاویه خواهد بود نه لشکر امام حسن و در صورتیکه این عده را سپاهیان مزدور و مواجب بگیر شام فرض کنیم و منظور وى را از جمله ى : ( اهل شام) سپاهیان داوطلب معاویه بدانیم ، روایت او با دیگر روایاتى که در مورد عدد سپاه امام حسنو معاویه منافاتى نخواهد داشت .
۴- ( لشکر عظیم) تعبیرى است که ابن ابى الحدید ، آنجا که از حرکت امام حسن از ( نخیله) به ( دیر عبدالرحمن) سخن مى گوید ، درباره ى سپاه آنحضرت آورده و چنانکه ملاحظه مى کنید این ، کلمه ای مجمل و با عددى که ما ذکر کردیم ، قابل انطباق است چه ، ۱۶ هزار و دست آخر ۲۰ هزار هم ( سپاه عظیمى) است .
۵ – روایت ( بحار) نیز که نخستین روایتى بود که ما – براى اینکه همه ى متون تاریخى را ذکر کرده باشیم – در اینجا آوردیم ، از لحاظ پیوستگى و نظم و ترتیب خاصى که در حوادث مکرر آن وجود دارد سخت قابل تردید و تأمل است .
اولا نام دو فرماندهى که در این روایت از آنان یاد شده و یکى از قبیله ى ( کنده) و دیگرى از قبیله ى ( مراد) بوده و هر دو پیش از عبیدالله بن عباس بسوى معاویه رفته و قبل از او خیانت ورزیده اند ! بکلى فراموش شده است و در تاریخ بى سابقه است که در جریانى بدین اهمیت – که از ننگین ترین حوادث تاریخ انسانى است – نام دو نفر فرمانده مورد غفلت و فراموشى قرار گرفته باشد .
از این عجیب تر آنست که بنابراین روایت ، امام حسن پیش از فرستادن این دو سردار اصرار مى ورزیده که آنان را به خیانت متهم سازد ! و باز با علم و یقین به خیانت آنان ، هر دو را در رأس لشکرى به استقبال معاویه اعزام داشته است ! .
تنها یکى از اشکالات مزبور کافى است که بررسى در اطراف این روایت را بیهوده جلوه دهد در این صورت چه بهتر که آنرا بحال خود رها کنیم تا خود معرف میزان اعتبار خود باشد .
اینک پس از این بررسى و تحلیل ، مائیم و همان ابهام نخستین در موضوع ( عدد سپاه) .
بگذار تا این نصوص و متون تاریخى – که این اندازه داراى ۱۶۸ اختلاف و تحریف است – خود شاهد بارزى بر وضع نابسامان و آشفته ى ( ماجراى امام حسن) در تاریخ باشد ، و این حقیقتى است که چه از لحاظ اهمیت و چه از لحاظ نتایج و آثار ، در خور دقت و تأمل و یاد آورى و تأسف است چنانکه دیدیم این هشت فقره متن تاریخى بود که هیچیک از آنها نه تاب بررسى و تحقیق داشت و نه همچون ( سندى تاریخى) قابل اطمینان و استناد بود .
آنچه بطور مقطوع و حتمى در اختیار ماست ، عدد ( لشکر مقدمه) است یعنى ۱۲ هزار و عدد داوطلبان بعدى کوفه یعنى ۴ هزار و سپس گروههاى متفرقى که در ظرف اقامت سه روزه ى امام حسن در ( دیر عبدالرحمن) به وى پیوسته اند و این مجموعا در حدود بیست هزار سرباز که تمامى سپاه امام حسن را در هنگام پیشروى بسوى دو ارودگاه ( مسکن) و ( مدائن) تشکیل میداده اند .
اما جنگجویان و سربازان مدائن همین اندازه میدانیم که اینها در گذشته هرگز از میدانهاى جنگ على علیه السلام روى گردان نبوده اند و بسى بعید به نظر مى رسد که فرزند على در پیش روى آنان اردو بزند و آنگاه از آنان هر کس توانای حمل سلاح دارد ، به او ملحق نگردد .
بدین قرار ، گمان قوى بر آنست که عدد سپاهیان امام حسن در این دو اردوگاه مجموعا ۲۰ هزار یا اندکى بیشتر بوده است .
و این همان ( سپاه عظیم) است که ابن ابى الحدید از آن نام میبرد و همان عددى است که با گفتار خود امام حسن – که قبلا گذشت – قابل تطبیق است و در میان همه ى گفته هاى تاریخى کدام سخن از سخن خود آنحضرت بهتر و بعنوان ( دلیل ) شایسته تر است ؟ .
از آن پس نیز دیگر از اینکه چه اندازه و از کجا قواى امدادى براى امام حسن رسیده ، اطلاعى در دست نیست .

——————————————————————————–

پی نوشت ها
۱- مؤلف در آخر فصل ( تصمیم بر جنگ) آمار سپاهیانى را که براى کوفه در نظر گرفته شده بود ۹۰ یا ۱۰۰ هزار – به اختلاف دو روایت – ذکر کرده که بظاهر با عدد بالا سازگار نیست ولى چنانکه کمى بعد خواهیم دید ، عدد ۹۰ یا ۱۰۰ هزار فقط در روایت یعقوبى و ابن قتیبه است که از نظر مؤلف و تحلیلى که در این فصل خواهد شد ، قابل تأیید نیست ( مترجم ) .
۲- الخرایج و الجرایح : راوندى ( ص ۲۲۸ ) .
۳- شهرى بر ساحل فرات ( در مغرب بغداد ) و بفاصله ۱۰ فرسنگى آن بوده است نامگذارى این شهر به ( انبار) بدینجهت بود که در زمان تسلط ایرانیان ، همه ى انبارهاى گندم و جو در آن قرار داشت ( ابوالعباس سفاح) خلیفه ى عباسى ، تا پایان عمر در این شهر مسکن داشت و قصرها و بناهای در آن احداث کرد ولى پس از چندى عمران و رونق این شهر از بین رفت .
۴- وى ابوالحسن بن محمد بن عبیدالله بن ابى سیف است که اصلش از بصره و سکونتش در مدائن بوده و سپس به بغداد منتقل شده و در آنجا بسال ۲۱۵ وفات یافته است او همان کسى است که ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه بسیار از او نقل مى کند و داراى دویست تالیف در موضوعات گوناگون است ، رحمه الله علیه .
۵- صحیح ( عبیدالله) است نه ( عبدالله) و نه ( قیس) و ما موجب این اشتباه را در هر دو مورد قبلا بیان کردیم .
۶- شرح نهج البلاغه ( ج ۴ ص ۷ ) و ابن کثیر ( ج ۸ ص ۴۲ ) .
۷- در متن : ( لله ابوک) است و این جمله ای است که در عربى معمولا در خطابهاى ملاطفت آمیز آورده مى شود و در فارسى معادل تقریبى آن : ( پدر آمرزیده) و جملاتى از این قبیل است ( مترجم ) .
۸- یعقوبى ( ج ۲ ص ۱۹۴ ) و ابن اثیر ( ج ۳ ص ۱۶۶ ) اولى عدد را ۹۰ هزار ، و دومى ۷۰ هزار روایت کرده اند .
۹- ابن قتیبه در ( الامامه و السیاسه) و سید مرتضى در ( تنزیه الانبیاء) به غیبت دو ساله ى سلیمان بن صرد از کوفه تصریح کرده اند و اما ( زیاد) از سال ۳۹ که عبدالله بن عباس استاندار بصره او را به حکومت فارس منصوب کرده بود ، در آنجا مى زیست و پیش از آنهم وى – بنا به روایت طبرى در وقایع سال ۳۹ – در بصره زندگى مى کرد .
۱۰- در پاسخ ( بشیر همدانى) که یکى از بزرگان شیعه ى آنحضرت در کوفه بوده است بحار ( ج ۱۰ ص ۱۱۳ ) .
۱۱- این توجیه و تأویل از متن عربى روایت زهرى چندان دور نیست بنابرین ، ناسازگارى آن با ترجمه ى فارسى آن روایت ، نباید موجب استبعاد این احتمال گردد ( مترجم ) .

عناصر سپاه

——————————————————————————–
مفید در کتاب ( ارشاد) ( ص ۱۶۹ ) مى نویسد :
( حسن ، حجربن عدى را فرستاد تا کارگزاران – یعنى امیران نواحى اطراف – را فرمان حرکت دهد و مردم را به جهاد دعوت کند نخست کاهلى کردند و سپس براه افتادند در همراهى او همه گونه مردم بودند : جمعى شیعیان او و پدرش و جمعى طرفداران حکمیت ( خوارج ) که به هر حیله ای در صدد جنگ با معاویه بودند و گروهى طرفداران هرج و و مرج و آشوب و طمعکاران غنیمت جنگى و برخى شکاک و عده ای صاحبان عصیبت هاى قبیله ای که دنباله روى سران قبائل بودند و دین ، انگیزه ى آنان نبود) ( ۱ ) .
از آنچه در فصل پیش گذشت دانستیم که سپاه حسن علیه السلام تقریبا از ۲۰ هزار جنگجو یا اندکى بیشتر تشکیل یافته بود ولى بتفصیل روشن نیست که گرد آورى این عده ، چگونه بوده است بنظر مى رسد که براى اینکار از همان روشهاى ابتدای و ساده استفاده مى شده است این روشها همان بود که در همه ى اجتماعات قرنهاى نخستین اسلام بکار مى رفت و در آن براى قبول سرباز یا مجاهد داوطلب هیچگونه استعداد خاص یا سن معین در نظر گرفته نمى شد و اجبارى هم در سربازگیرى – به معنای که امروز وجود دارد – وجود نداشت هر مسلمان قادر بر گرفتن سلاح ، با شنیدن نداى دعوت کننده ى خدا انگیزه ای دینى در خود مى یافت یا این انگیزه ى دینى ، احساس وظیفه را در او بیدار میکرد و جان خود را در این راه تقدیم میداشت و یا کششهاى مادى بر او پیروز مى شد و این احساس را در او خفه میکرد و او را از پاداش اخروى و هم – در صورت پیروزى – از غنیمت و باز یافت جنگى محروم مى ساخت .
روشهاى جدید که امروز براى خدمت اجبارى و زیر پرچم و احضار متولدین سنین معین و بازجوای از استعدادها و امکانات خاص ، معمول است در آنروز مرسوم نبود و اساسا این روشها با مقررات اسلامى – که داراى تساهل و دور از سختگیرى است – سازگار نمى باشد .
در اسلام براى بر انگیختن مردم به اطاعت و انقیاد ، بیشتر تکیه به صحت و استحکام حقائق این آئین است و در عناصر این آئین ، اکراه و اجبار و بکار بردن زور براى وادار کردن مردم به اطاعت ، وجود ندارد همین اندازه مردم را با هر دو راه آشنا مى سازد و با هدایت و راهنمای ، آنها را در پیمودن بهترین راه ، کمک میدهد ( آنانکه براى ما مجاهده کنند به راههاى خود هدایتشان میکنیم) و این است شعار اسلام در همه ى چیزهای که بدان امروز یا از آن نهى کرده است .
رؤساى مسلمین نیز هر جا مردم را به کارى دعوت کرده یا از چیزى بر حذر داشته اند ، همین روش را پیموده اند منجمله براى سربازگیرى و اعزام مردم به جنگ ، از تبلیغات جالب و جذاب و مشوق جنگ و روشهاى مؤثرى که معمولا بیشتر افراد شایسته ى جنگ را قانع میساخت ، استفاده مى کردند مثلا : بر مزایاى جنگجویان مواجب بگیر مى افزودند ، به کارگزاران خود در شهرها دستور بسیج مى دادند و آنان خطباء و رجال با نفوذ را بر تشویق مردم به داوطلب شدن براى جهاد در راه خدا ، میگماشتند .
امام حسن علیه السلام در آغاز خلافت و هنگام اعلان بسیج براى جنگ ، همه ى این کارها را کرد از اولین کارهایش این بود که مزایاى سپاهیان را صد ، صد افزود ، حجربن عدى را نزد کارگزاران ولایات براى دعوت به جهاد فرستاد ، خطیبان زبر دست همچون : عدى بن حاتم و معقل بن قیس و زیاد بن صعصعه و قیس بن سعد با او همکارى کردند ، مردم را بر کاهلى و سستى در جهاد نکوهش و ملامت نمودند ( ۲ ) و بر لبیک گفتن به داعى الهى ، تشویق کردند و آنگاه ، خود پیش از همه به صفوف جنگ در اردوگاه پیوستند .
رایت جهاد ، در هفت محله ى کوفه و همه ى مراکز عمومى آن بر افراشته شده و مردم را بسوى خدا و به پیروى از آل محمد – علیهم السلام – دعوت مى کرد .
در آن پایتخت مرده ى عافیت طلب ، بیدارى و سر زندگى تازه ای پدید آمده بود که به احساس وظیفه یا آمادگى براى انجام آن شبیه بود .
کاهلى و سنگینى مردم براى جنگ که معلول تبلیغات شام یا راحت طلبى خود آنان بود هر چند در کوفه نفوذ فراوان داشت ولى این بیدارى تازه که مدیون فعالیت آن خطباى بزرگ بود ، در زمانى کوتاه ، در مردم رغبتى و بر اثر آن نشاط و فعالیتى و بدنبال آن شور و حماسه ای بر انگیخت .
با همه ى نغمه هاى پلیدى که از طرف مخالفان امام حسن ساز مى شد ، تبلیغات یاران نزدیک به وى توانست تا حدودى مؤثر واقع شده و عده ى زیادى از مردم را به جهاد ، راغب سازد و در نتیجه : ( مردم براى رفتن به اردوگاه ، شور و نشاطى یافتند) ( ۳ ) .
همچنین این تبلیغات تا حدودى زیادى موفق شد که افکار عمومى مردم کوفه و محلات و نواحى نزدیک به آن را – که با بازارها و دستگاههاى قضای و ادارى آن ارتباط روزانه داشتند – با خود همراه سازد .
مهارت و زبردستى خطباى کوفه در این بود که بخوبى توانستند از زمینه ى فکرى مساعد و آماده ى مردم استفاده کنند و در پوشش دعوت به جهاد ، با تمام قوا آنان را به پیروى از خاندان پیغمبر دعوت نمایند .
دوستان و یاران اهل بیت ، با آهنگى رسا و بیانى قوى ، مناقب این خاندان و معایب و رسوائیهاى دشمنان ایشان را بیان مى کردند و در مجامع و اماکن عمومى و در میان قبائل ، همه جا مردم را با موقعیت ممتاز و برجسته ى ( دو سرور جوانان بهشت) و صلابت دینى مورث خاندان وحى و مزایاى فراوان ویژه ى این تیره از بنى هاشم – مانند : دانش و تقوى و طهارت و بى اعتنای به زیورهاى مادى و فداکارى در راه حق و کوشش براى اصلاح امت و وجوب دوستدارى آنان – آشنا مى ساختند .
سپس از بیعت ، یاد میکردند و از اینکه خداوند درباره ى اطاعت اولى الامر و وفا به عهد و میثاق از آنان مؤاخذه خواهد کرد .
در سخنرانیهاى خود نسب ها را با یکدیگر مقایسه میکردند و این براى آن مردم ( آهنگ) ظریف و صادق و مؤثرى بود که هوش و دل آنان را مى ربود.
مثلا مى گفتند : فرزند على کجا و فرزند ( صخر) کجا ؟ ! پسر فاطمه کجا و پسر هند کجا ؟ ! آنکس را که جدش رسولخداست چه نسبت با آنکه جدش ( حرب) است و آنکس را جده اش خدیجه است چه قیاس با آنکه جده اش ( فتیله) است ؟ ! آنگاه از این دو نفر آنکس را که نامش نکوهیده تر ، و دودمانش پلیدتر ، و گذشته و حالش شرارتبارتر ، و در کفر و نفاق با سابقه تر است ، لعنت مى کردند و مردم یکصدا فریاد مى زدند : آمین ، آمین نسلهاى بعدى نیز هرگاه به این مقایسه ى ظریف بر خورد کرده اند ، همصدا با مردم آن دوره گفته اند : آمین .
این روشهاى حکیمانه و خطابه هاى حماسى و بلیغ ، کار خود را کرد و امیدوارى به شکست شام و پیروزى کوفه را در همه جا و همه کس دمید .
در آن دوره ، کوفه – این پایتخت جدید و با عظمت که با بزرگترین پایتخت هاى اسلامى تاریخ رقابت مى کرد – گروههاى مختلفى از مهاجران عرب و غیر عرب و از رنگها و نژادهاى گوناگون را در خود گرد آورده بود بسیارى از اینان ، مردمى بودند که اسلام ، آنان را ارضاء نکرده و پیروى از آن ، راه تازه ای برویشان نگشوده و ادب اسلامى نمایانى در آنان بوجود نیاورده بود و همین اندازه بود که اسلام را همچون وسیله ای براى تأمین منافع نزدیک خود مى شناختند ایندسته از جهاد فقط همین را مى فهمیدند که راهى است بسوى غنیمت و میدانى براى بدست آوردن سود مادى و از امید و اطمینان عمومى مردم به موفقیت و پیروزى این جنگ ، استنتاج میکردند که : پیوستن به سپاه حسن ( علیه السلام ) تنها وسیله ى مطمئنى است که میتواند دست یافتن به غنیمت را تسریع کند در اینصورت چرا هر چه زودتر خود را به صفوف این جنگ نرسانند ؟ ! .

اکنون خواننده ، با موجبات گرد آمدن گروههاى مختلط و از همه رنگ ، در اردوگاه امام حسن بخوبى آشنا شده و کاملا مى داند که به چه دلیل ، داوطلبان این لشکر از : جمعى آشوب طلبان و جمعى طمعکاران غنیمت و گروهى صاحبان عصبیت هاى قبیله ای نه انگیزه هاى دینى و عده ای شکاک و تشکیل شده و هر یک بنحوى از هدف و مقصد آنحضرت دور و بیگانه بوده اند .
و همانطور که قبلا گفتیم ، در روشهاى سربازگیرى رائج آنروز نیز وسیله ای که بتواند از ورود همه گونه مردمى در اردوگاه ممانعت کند و فقط یکعده سرباز و مجاهد مورد اطمینان را بسیج نماید ، وجود نداشت و توانای حمل سلاح ، تنها چیزى بود که میتوانست صلاحیت یک سرباز مسلمان را اثبات کند .
شیخ مفید پیوستن خوارج را به سپاه امام حسن ، چنین توجیه میکند که ( آنها به هر حیلتى در صدد بودند با معاویه بجنگند) .

ما با اینکه این سخن را تا حدودى تصدیق مى کنیم ، نمیتوانیم آنرا بکلى بپذیریم ممکن است این ، یکى از هدفهاى آنان بوده و اى بسا که اساسا داراى هدف دیگرى بوده اند .
در آنچه از روابط ( خوارج) با امام حسن و پدر بزرگوارش در دست است ، چیزى که ما را نسبت به این گروه خوشبین سازد وجود ندارد و مخصوصا بررسى حوادث ( نهروان) بر تردید و بد گمانى نسبت به آنان مى افزاید اگر براستى منظور آنان از همراهى با امام حسن ، جنگیدن با معاویه بود و به خود آن حضرت نظر سوای نداشتند ، پس جاى این سئوال است که پیش از آن تاریخ کجا بودند و چرا هرگز شورشى دسته جمعى – از آنگونه که تاریخ از ایشان در مورد على علیه السلام بیاد دارد – بر ضد او بر پا نکردند ؟ ! .
خونهای که در زمانى نزدیک به دوران امام حسن از آنان ریخته شده بود و سبک تبلیغات همه گیر و منظم آنان ، موجب بدگمانى به هدف ایشان از پیوستن به لشکر امام حسن است .
حالات آنان پیش از آماده شدن براى این جنگ نشان میدهد که این فرقه پس از دست آلودن به جنایت قتل على ، با فرزندش حسن و مسلمانان ، راه مداهنه و سازش در پیش گرفته بودند و بدینوسیله میخواستند خود را از عواقب منفوریت عامى که پس از آن جنایت بزرگ آنان را فرا گرفته بود ، بر کنار دارند .

با این زمینه آیا به ذهن نمى رسد که تظاهر آنان به جهاد داوطلبانه و بظاهر همرنگ دیگران شدنشان نیز خود نیرنگى در این مورد و قیافه ای مصنوعى و معلول ضرورت و مصلحت زمانه بوده و در وراى آن چهره ى موافق ، افکار و اغراض پنهانى آنان – که تاکنون نیز بدرستى شناخته نیست قرار داشته است ؟ .
اندیشه ى ( خروج) ( قیام بر ضد حکومت على ) بذر پلیدى بود که در واقعه ى ( حکمیت) در جنگ صفین پاشیده شد و از اینرو خوارج را ( محکمه) ( طرفداران حکمیت) نیز نامیده اند کم کم این فکر همچون اعتقاد راسخى در دل این عده ریشه دوانید و پا بپاى زمان رشد کرد و درخت نامبارک آن ، گونه گون حادثه ى شوم براى مسلمانان ببار آورد .
خوارج با همه مقدس مابى و تظاهرات خشک دینى شان ، مردمى سخت مکار و حیله گر بودند .

در اینصورت چرا از این موقعیت مناسب که میان دو دشمن بزرگ آنان آتش جنگ بر افروخته است ، بهره بردارى نکنند ؟ و چرا خود را در انبوه این سپاه که از کوفه بعزم جنگ خارج مى شود ، وارد نسازند و در پى بدست آوردن فرصتهاى مساعد در میان تجهیزات مجاهدان و حرکتهاى سوق الجیشى و صحنه هاى زد و خورد که غالبا در افقى وسیع و گسترده خواهد بود ، نباشند ؟ چه ، در چنین جنگهای اگر توطئه گران با هشیارى و درایت عمل کنند ، فرصتها زودتر و آسان تر و با نتیجه ى بزرگتر بدست خواهد آمد .

بیگمان همانطور که شیخ مفید فرموده – منکر عدوات خوارج با معاویه و اینکه به هر حیلت در پى جنگ با معاویه بوده اند ، نمیتوان شد ولى من معتقدم که آنان از این اقدام خود دو هدف در نظر داشتند غرض اصلى خوارج از همه ى شورشها و توطئه هایشان ، هدف قرار دادن زمامداران جهان اسلام – در عراق یا مصر یا شام – بود روح تروریستى و ( از قفا ضربه زدن) در میان آنان رواج یافته و دیگر افکار و روشهاى آنان را تحت الشعاع قرار داده بود با حسن همراهى میکردند اما براى فتنه انگیزى ، براه جهاد مى رفتند اما بقصد فساد ضربه ى جسارت آمیز و نه چندان کارى ای که در ( مظلم ساباط) ( ۴ ) بر حسن بن على وارد آوردند ، دومین حلقه ى دوزخى از سلسله ى جرائمى بود که این گروه نسبت به خاندان معظم پیغمبر مرتکب شدند و این هر دو جنایت ، زائیده ى توطئه هاى مخفى و جدى باند خوارج در موقعیت هاى مختلف بوده است .
لطف خدا موجب شد که ضربت ( ابن سنان اسدى) ( ۵ ) به امام حسن ، موفقیتى را که ضربت ( ابن ملجم مرادى) در گذشته ى نزدیک بدست آورده بود ، حائز نشود .

این توطئه ى پست و پلید با رفتار کینه توزانه ى خود نسبت به امام دوم و سبط بزرگ پیغمبر ، در نوع خود نمونه ى بزرگترین جفا و دشمنى با پیامبر اکرم – صلى الله علیه و آله – بود با اینکار ، پر ارزش ترین و عالیترین خدمت به هدفهاى معاویه انجام گرفت ، بدست مردمى که درباره ى آنان گفته مى شود : ( با حسن از اینجهت بیرون آمدند که به هر حیلتى در صدد جنگ با معاویه بودند) ! .

بدین ترتیب ، به شکلى تردید ناپذیر ، مقاصد خبیث و پلید خوارج – که بظاهر روش مجامله در پیش گرفته بودند – بر امام حسن آشکار شد او خود از آغاز کار ، از آنان بشدت پرهیز مى کرد ولى همیشه مخالفت خود را از آنان پوشیده مى داشت هیچ چیز خطر ناکتر از دشمنى نیست که به لباس دوست ظاهر شود این همان دشمنى است که بظاهر با کسى دوستى مى ورزد و در باطن با او مى جنگد و خطرناکترین دشمن از این نوع ، آن است که به انگیزه ى انتقام و عصبیت ، شمشیر مى کشد چنانکه خوارج با حسن بن على بودند براى سپاه امام حسن چنین پیش آمد که به تورم ناشى از گرد آمدن این گروههاى ناهماهنگ مبتلا شود و بر اثر این نا هماهنگى ، فاقد روحیه ى یک سپاه امید بخش و داراى افق روشن ، باشد و پیوسته هدف کینه توزى و دشمنى آشکار و نهان دشمنان خارجى و داخلى در دو منطقه ى : شام و عراق ، قرار گیرد لشکرى که از اینچنین عناصرى ترکیب یافته ، میباید که در برابر هر پیشامدى تهدید به دو دستگى و قیام بر ضد سران و رهبران شود جهاد مقدس ، هرگز وسیله ى طمع مادى یا زمینه ى توطئه هاى خطرناک یا مظهر تعصب هاى بیجاى جاهلانه یا صحنه ى تجربه هاى شکاکان نبوده است ( آگاهى امام حسن به سست عهدى و ناهمرهى قومش افزون گشت) (۶) و شبح ناکامى و شکستى را که در انتظار این جنگ بود ، از لابلاى اوضاع و احوال خود مشاهده کرد چه ، تنها گروه ذخیره ى او همین سپاه بود که به هیچ بابت امید اصلاح آن نمى رفت .

کلمات زیادى از او باقى مانده که از کم اعتمادى او به این سپاه ، حکایت مى کند و بلیغ ترین سخنى که در این مورد از آنحضرت باقى است ، نطق اوست خطاب به لشکر مدائن در این خطا به چنین گفت : ( براه صفین که مى رفتید دینتان پیشاپیش دنیاتان بود ولى اکنون دنیاتان پیشاپیش دینتان قرار دارد شما اکنون در میانه ى دو کشته قرار گرفته اید : کشته ای در صفین که بر او میگریید و کشته ای در نهروان که انتقام او را مى طلبید ( ۷ ) بازماندگان ، عهد فرو گذار و نامردند و گریه کنندگان ، شورشگر و عاصى) .
این تنها خطبه ای است که در آن به اختلاف تمایلات و هدفهاى عناصر سپاه در این جنگ اشاره شده است .
منظور وى از ( گریه کننده ى شورشگر) اکثریت یاران و نزدیکانش بودند ، و از ( طلب کننده ى انتقام) خوارج ، که در لابلاى صفوف وى جا داشتند و البته این انتقام را از کسى جز او نمى طلبیدند و از ( عهد فروگذار و نا مردم) دیگر عناصر سپاه ، که فتنه جویان و طمعکاران و هوى پرستان بودند .
در اینجا تاریخ ، سطور تیره و خونینى در خلال صفحات خود گنجانیده است در این سطور ، افراد فریب خورده و مفتونى از این عناصر را مى بینیم که به سپاه امام حسن پیوسته و میدان جهاد مقدس را به انواع مکر و نفاق و پیمان شکنى و توطئه چینى آمیختند و موجب شدند که بازماندگان آثار نبوت – یعنى پاکمردان خاندان پیامبر و فرزندان او علیهم السلام – از صحنه ى حکومت و قدرت خارج گشته و از حق خود دور بمانند .
شاید برخى از فرازهاى این مطلب را بمناسبت در مواردى از این کتاب بیان کنیم .
در پایان این فصل شایسته است ایرادى را که در ذهن بسیارى از بررسى کنندگان این بخش از تاریخ امام حسن ، مى رسد مطرح سازیم مى پرسند : چرا امام حسن میدان را براى این عناصر باز گذارد و روشهای را که در تصفیه ى سپاه معمول است – یعنى قطع عضو فاسد یا ضعیف ساختن و یا لااقل دور ساختن وى – بکار نبرد .
و این موضوع در نظر برخى ، نقطه ى اساسى اشکال است .

در پاسخ این پرسش میگوئیم :
۱ – اسلام در جهاد نیز مانند همه ى شئون اجتماعى دیگر ، طبقات و تقسیم بندى هاى اجتماعى را ملغى ساخته است ، لذا بر اولیاى امور لازم است که داوطلب جهاد را مادامى که مدعى اسلام و قادر بر حمل سلاح است ، طرد نکرده و میان طبقات مختلف امتیازى قائل نشوند و چون انبوه مردمى که با سپاه امام حسن در آمیخته بودند ، همه مدعى اسلام و تواناى حمل سلاح بودند ، امام – نظر به متن حکم اسلامى – چاره ای بجز پذیرش آنان نداشت .
۲ – رسول اکرم و امیرالمؤمنین – علیهما السلام – نیز در برخى .
از حوادث جنگى خود به چنین سپاه مختلطى دچار شده اند و در حالات آن بزرگواران نقل نشده که در این موارد از پذیرش افرادى از این ردیف ، خوددارى کرده یا کسى را از میدان جنگ رانده باشند و میدانیم آن هر دو نیز بنوبه ى خود از زیانهاى ناشى از حضور این افراد ، در امان نماندند .
مثلا تاریخ از ماجراى جنگ حنین چنین یاد مى کند : ( جمعى از مسلمانان از انبوه سپاهیان پیامبر بشگفت آمدند و گفتند که این سپاه از گروه اندک مشرکان درهم نخواهند شکست ولى سپاه مسلمین ، سپاهى مختلط بود و در آن بسیار بودند آنانکه براى غنیمت آمده بودند) .
در ضمن حوادث بازگشت مسلمانان از جنگ ( بنى المصطلق) نیز شبیه به همین ، نقل شده است .
درباره ى جنگهاى على علیه السلام نیز نوشته اند : ( سپاه على در ( صفین) از ملتها و قبیله هاى گوناگون تشکیل یافته بود و این سپاهى پر اختلاف و پر ستیزه بود ، نه گوش به فرمان میداد و نه دل به نصیحت و خیر خواهى مینهاد) .

معاویه – بنا به نقل ( بیهقى) در کتاب ( المحاسن و المساوى) – گفته است : ( على در میان پلیدترین و پر تفرقه ترین سپاه بود و من در میان رام ترین و کم تفرقه ترین سپاه) .
در اینصورت امام حسن نیز وظیفه داشت که به رویه ى پدر و جدش عمل کند و نا روا است که از او بیش از آنچه از آندو انتظار داریم ، متوقع باشیم چه آندو بزرگوار ، بهترین و شایسته ترین سر مشق بودند .
دقت در امر دین و التزام به متن اسلام ، امام حسن را در هر حرکت و سکونى مقید میداشت ، در حالیکه دشمنان وى در هیچ کارى چنین قید و التزامى نداشتند و اگر جز این میبود ، بیشک سرگذشت این قطعه از تاریخ به صورتى غیر از آنچه اکنون هست نوشته مى شد .
۳ – اگر امام حسن براى تصفیه ى سپاه خود به روش معمولى همه ى سران سپاه ، به اعدام یا تبعید یا تضعیف عناصر مخالف دست مى زد ، در وضع ویژه ى او اینکار موجب تسریع در بلیه و بدبختى مى شد و اختلاف و دو دستگى و شکاف ، آشکار مى گشت و پرچم نافرمانى لااقل در میان نیمى از سپاهیان بر افراشته مى شد بنابراین ، این اقدام حسن بدینمعنى بود که قصد دارد بدست خود شعله ى عصیان و شورش را در قلب لشگر خود بر افروزد ، یعنى جهاد مقدس را به یک جنگ داخلى خونین مبدل سازد و اینکار در آن وضع ، نهایت آرزوى معاویه بود در حالیکه امام حسن با آگاهى ای که از وضع خود و شیطنت هاى معاویه داشت ، از آن کمال اجتناب و پرهیز را مینمود .
و پس از این همه :
امام حسن در دوران کوتاه زمامداریش که سراسر آن را بلیه هاى گوناگون فرا گرفته بود ، چندان فرصت و مجال نیافت که به اصلاح این گروههاى رنگارنگ و گرد آوردن آنان بر رأى و عقیدت واحد بپردازد اینکار در آن موقعیت از هیچکس دیگر نیز ساخته نبود ، چه ، اولا شایستگى اخلاقى چیزى نیست که بتوان آنرا در دورانى کوتاه تزریق کرد ، این کار مستلزم تهذیب دینى و زدودن زنگ هاى روزگارى دراز مدت است ، و ثانیا جریانهاى متضادى که این نسل را در معرض انواع جلوه هاى فریبنده ى مادى قرار داده بود ، امکان اصلاح و وحدت دادن به هدفها را محال مى ساخت ، اینکار فقط به وسیله ى تأمین همان مطالعه مادى قابل اجراء بود و این در حقیقت درمان مرض به مرض بود و در قاموس حسن بن على بکار بستن اینگونه روشها ممنوع و غیر عملى بشمار مى رفت

——————————————————————————–

پی نوشت ها
۱ – این فراز را عینا ( اربلى) در کتاب ( کشف الغمه ( ( ص) ۱۶۱ و ( مجلسى) در ( بحار ( ( ج ۱۰ ص) ۱۱۰ نیز آورده اند .
۲ – ابن ابى الحدید ( ج ۴ ص ۱۴ ) .
۳ – عین عبارت ابن ابى الحدید در اینباره ( ج ۴ ص ۱۴ ) .
۴- ( ساباط) در لغت ، فضاى سرپوشیده ى میان دو خانه است و نام آبادى ای در ( مدائن) نیز هست در کنار پلى که بر روى ( شاهرود) است شاید بدینجهت آنرا ساباط نامیده اند که سر پوشیده ى بزرگ و کم نظیرى در آن وجود داشته و شاید ، همان سر پوشیده ، ( مظلم ساباط) نامیده مى شده است .
۵- ( حسن مراد) در کتاب ( الدوله الامویه فى الشام و الاندلس) بغلط ، ضربه ى خنجرى را که بر امام حسن وارد آمد به پیروان بنى امیه نسبت داده است در آینده ى نزدیک ( در فصل ۱۴ ) متون تاریخى این حادثه را همانگونه که مورخان پیشین ذکر کرده اند و مورخان جدید باید درک کنند ، مطالعه خواهید کرد .
۶ – متن عبارت شیخ مفید در کتاب ( ارشاد) ص ۱۷۰ .
۷ – و به روایت ابن طاوس در کتاب ( الملاحم و الفتن) ( ص ۱۴۲ – طبع نجف سال : ( ۱۳۶۸ ( و کشته ای در نهروان که انتقام او را از ما مى طلبید).

عبید الله بن عباس

——————————————————————————–

این سردار جنگى که دلى بر افروخته و بیقرار جنگ و سینه ای داغدار و جویاى انتقام دو فرزند بیگناه خود داشت ، از روزى که با لشکر خود از ( دیر عبدالرحمن) خارج شد ، پیوسته بطور جسته گریخته اخبار کوفه را دریافت میکرد او کوفه را با موج تبلیغات همه گیر شیعى منش و دوستدارانه اش که رو به ازدیاد نیز مى رفت ، ترک گفته و امیدوار بود که بر اثر زمینه ى مساعدى که آن وضع بوجود آورده ، قواى امدادى پى در پى بسوى او سرازیر گردد .
وقتى به ( مسکن) – یعنى نقطه ى دیدار دو لشکر متخاصم – رسید ، اطلاع یافت که آن تبلیغات آتشین و پر هیجان کوفه اثر تازه ای بروز نداده و جز گروههاى پراکنده ای از جنگجویان اطراف یا داوطلبان مدائن که به لشکر همان شهر پیوسته اند ، کس دیگرى به سپاه حسن ملحق نگشته است به او خبر رسید .
که عملیات کینه توزانه ای که برخى از رؤساى کوفه آنرا رهبرى میکرده اند ، علت اساسى خنثى شدن کوششهاى فراوان بزرگان شیعه شده و مانعى در سر راه بسیج عمومى – با آن افق وسیعى که انتظار مى رفت بر آن شور و هیجان آغاز کار مترتب شود – قرار گرفته است .
طبیعى است که این اخبار ، عبدالله را بخشم آورده و همه ى وجود او را از غیظ و غضب بر مردم ، آکنده سازد .

على القاعده او باید همچون فرماندهى که امید او به رسیدن قواى امدادى ضعیف شده و طلای ترین آرزوهایش که بر این امید استوار بود نقش بر آب گشته ، از این واقعیتى که اوضاع و احوال براى او پیش آورده درس بگیرد و نیروهاى خود را مورد مطالعه قرار دهد و آنها را با نیروهاى دشمنى که روبروى اوست و قدر مسلم از ۶۰ هزار سرباز چشم بسته و گوش بفرمان – که معروف به اطاعت بى قید و شرط از امراء و سرداران خود مى باشند – کمتر نیست ، موازنه کند .
تفاوت عدد دو سپاه براى او چندان رعب آور نبود او بیشتر به مزایاى معنوى ای که سپاهیان دو جبهه از آن برخوردار بودند مى اندیشید او فرماندهى بود که بیش از هر چیز به روحیه ى سپاهش که تنها ذخیره ى وى براى لحظه ى دیدار دشمن بود ، اهمیت میداد .
در هنگام مقایسه ، نا هماهنگى واحدها و نفرات سپاهش براى او آشکار شد او میدان جنگى در پیش داشت که در آن هیچ چیز بجز جمع انبوهى از مردم با اخلاص و جنگاوران سر سخت ، بکار نمىآمد در اینصورت ، سپاهى لشکرى که جهاد را جز وسیله ای براى رسیدن به غنائم جنگى نمى شناسد ، چه ارزشى میتوانست داشته باشد ؟ .
از اولین لحظه ای که عبیدالله وارد اردوگاه ( مسکن) شد ، یکنوع بد بینى در روح او پدید آمد که اثر آن در حوادث بعدى آشکار گشت .

نا ملایمترین چیزى که عبیدالله از آن بر مقدرات سپاه بیم داشت این بود که خبر فعالیت خنثى و شکست خورده ى کوفه به صفوف او برسد یا دام تزویر معاویه که از مشتى خبر دروغ و وعده هاى فریبنده درست شده بود ، در سر راه آن گسترده شود اینک که این دو سپاه در یک سرزمین و بر سر یک آبشخور و در زیر آسمان ( مسکن ) قرار داشتند ، چگونه او میتوانست مطمئن باشد که با سربازان او و یا از خود همین سربازان ، کسانى از سوى معاویه حامل بذر فساد نبوده و کار را بر او و بر امام ، دگرگون نسازند ؟ چه اینکه ( سلاح سرد) در این میدان و در همه ى میدانهاى معاویه ، کارگرترین و براترین سلاح هاى او بود .
و عبیدالله درست حدس زده بود .
طلیعه ى دسائس معاویه در اردوگاه ( مسکن) پدیدار شد در حالیکه در این اردوگاه هم مردم با اخلاص بودند و هم افراد منافق و هم عافیت طلبانى که آرزو میکردند شایعه ى جدید – یعنى شایعه ى شروع مذاکرات صلح از طرف امام حسن ( ۱ ) – راست و مطابق واقع باشد .
براى ابن عباس کافى نبود که او و یاران خصوصى اش از دروغ بودن این خبر مطلع باشند درست است که آنها میدانستند این شایعه با واقعیت غیر قابل تردید ، مخالف است و امام حسن که در همه ى پیامهایش به اطراف و در نامه هایش به معاویه و هم در خطبه ای که در کوفه انشاء کرد ، همه جا آمادگى خود را براى جنگ نشان داده ، ممکن نیست کلمه ای درباره ى صلح به معاویه بنویسد و از رأى خود عدول نماید ولى این دام شیطان بود که با کمال مهارت گسترده شده بود .

فریاد یاران مخلص بلند شد که مردم را به آرامش دعوت میکردند و از آنان تا رسیدن قاصد مدائن ، مهلت مى خواستند ولى این فریادها کجا میتوانست در آن موقعیت مؤثر باشد ، آشفتگى تأسف آورى بر محیط تسلط یافته و آنرا از صورت یک محیط مساعد براى جنگ ، خارج ساخته بود .
عبیدالله ، زبون خدعه و فریبى شد که نقطه ى حساس را هدف قرار داده بود .
ساعتى تنها ماند و در زیر خیمه ى خود که از غوغاى جمعیت دور بود ، بفکر فرو رفت ناگهان واقعیت تلخ در برابرش نمایان شد احساس کرد که این فرماندهى ، موقعیت نظامى او را به آخرین درجه ى انحطاط ، تنزل خواهد داد ، یاد آورى آبروى بر خاک ریخته اش و حرف های که مردم درباره ى او خواهند زد ، خون او را بجوش آورد و پشیمانى از قبول این مأموریت بر تمام وجودش مستولى گشت ، خشونت و تند مزاجى جبلى او چنان تحریک شد که بر شرائطى که موجب افتادن او به دام این مأموریت شده بود ، لعنت فرستاد و سپس تحت تاثیر کابوسى از اضطراب و ( حب نفس) چنان در هم کوبیده شد که نمیدانست چه بکند ! .
عاقبت پس از فکر زیاد به این نتیجه رسید که باید از این منصب کناره گیرى کند این فرمانى بود که صفات و روحیات خود پسندانه اش صادر مى کردند چه میدانیم ! شاید در او آن مایه از استعداد و نیروى فکرى که بتواند موقعیت او را براى خودش روشن سازد و وى را در دور ماندن از اشتباهات یا پیشگیرى از پیشامدهاى ناگهانى و غیره منتظره ، کمک کند وجود نداشته است .
بارى ، اکنونکه مصمم بر کناره گیرى است ، میباید فرماندهى را به همان وضعى که امام اراده کرده است در آورد ، یا آنرا به دست فرمانده دوم سپاه ، یعنى ( قیسبن سعد) بسپارد .
هنوز از خیمه ى خود – آن تنها شاهد هیجان روح زبون شده و زمزمه ى شکایتبار و دل ناسپاس و حق ناشناس او – که در نقطه ای دور از جایگاه سربازانش قرار داشت ، بیرون نرفته بود که ناگهان متوجه شد کناره گرفتن از هر وظیفه و مسئولیتى ، طبق مقررات اسلام فقط در آنصورت جایز و ممکن است که به ناتوانى از آن کار ، صریحا اعتراف شود ولى آیا او آن جوان خود خواه و مغرور ، کسى بود که شخصیت خود را در هم کوبیده و خویشتن را در معرض تمسخر و ریشخند مردم قرار دهد ؟ بار دیگر به فکر فرو رفت شاید بتواند راهى پیدا کند که مستلزم این اعتراف تلخ نباشد .
نامه هاى معاویه که در همانشب به دست او رسیده بود – و او نمیدانست که آنها را از دست همانکسى دریافت کرده که صبح آنروز ، آن شایعه ى لعنتى دروغین را در میان اردو منتشر ساخته است – نقطه ى دیگرى بود که در اثناى تفکر و چاره جوای ، با وعده هاى فریبنده اش مزاحم او مى شد و توجه او را بسوى خود جلب مى کرد .
یاد آورى این نامه ها ، تفاوت زیادى را که میان ( بردبارى و خوش اخلاقى زراندود ! معاویه و ( حقیقت تلخ) موجود است از خاطر او برد نیروى فکر و تشخیص از او گرفته شد و از گرفتن تصمیمى که میباید یک فرمانده هاشمى در میدان جنگ با سرسخت ترین دشمن بنى هاشم بگیرد ، عاجز ماند .

او میتوانست کناره گیرى کند و بدون تردید و تأمل اعتراف به عجز را بپذیرد و سپس از شکست حتمى و مسلمى که در انتظار جانشین او – فرمانده دوم لشکر – بود ، عذر موجه و مشروعى براى عجز خود بدست بیاورد و بدینوسیله ، حیثیت و شرف از دست رفته را باز گرداند .
و باز میتوانست در همان وضعى که داشت ، با تردستى و درایت و با وعد و وعید ، آشوب طلبان را بر سر جاى خود نشانده و با یکى از همین تدبیرهاى رائجى که سردارانى چون او با آنها کاملا آشنایند ، رفتار احتیاط آمیزى را در پیش گیرد که به ظاهر ، خشونت و در باطن ، رهبرى و اداره کردن است و آنگاه اندکى کارها را متوقف سازد تا دستور و فرمان نهای امام به او برسد و با این روش خود را از جهت وظیفه ى دینى معذور و از تعرض زبانى مردم مصون داشته باشد .
اما اینکه خود را از شأن و مرتبه ای که در خور فرمانده اردوگاه امام است ، تنزل دهد و با فرستاده هاى معاویه درباره ى مزد فرار گفتگو کند ، نه این دیگر بسى پست و زشت است ! در نامه ى معاویه ، بر روى نقطه ضعف اساسى او یعنى جاه طلبى و میل به جلو افتادن ، انگشت گذارده شده بود معاویه در این نامه نوشته بود : ( همانا حسن بزودى ناگزیر از صلح خواهد شد ( ۲ ) براى تو بهتر است که پیشقدم باشى نه تابع ( ۳ ) ) و در همین نامه براى او یک میلیون درهم پاداش قرار داده بود ( ۴ ) و معاویه حریص ترین مردم بر بهره بردارى از تنگناهاى دشمنانش بود.
( ایمان معاویه به پستى و دنائت بشرى ، نهایت نداشت این ایمان از آنجا بود که وى اعتقاد داشت : با اراده ترین و با فضیلت ترین افراد نیز در لحظه ای که ضعف بشرى بر او چیره مى شود و شک و تردیدى که کمتر کسى از آن مصون است ، بر او مستولى مى گردد ، ممکن است فریفته و زبون حرص و طمع شود( ۵ ) ) .
امیرالمؤمنین على علیه السلام در توصیه هایش به ( زیاد) گفته بود : ( معاویه ، از پیش رو و پشت سر و طرف راست و طرف چپ انسان ، پیش مىآید ، زنهار و زنهار از او غافل نباش) ( ۶ ) .
بدین ترتیب ، احساس شکست و تسلیم شدن به طمع ، این جوان هاشمى اصیل را مغلوب ساخت و واقعه ای که نمایشگر یکى از زشتترین صحنه هاى خیانت و ضعف و زبونى بود ، بوقوع پیوست .
نه دین ، نه انتقامجوای ، نه مفاخر قبیله ای ، نه خویشاوندى نزدیک با رسولخدا و با مقام فرماندهى عالى ، نه میثاقى که در روز بیعت حسن بن على و پیش از هر کس دیگر ، با خدا بسته بود و نه ترس از زبان مردم و انتقام تاریخ ، هیچیک نتوانست او را از پرت شدن در این پرتگاه ژرف باز دارد.
شبانه ، همچون فرارى ذلیلى که خودش میداند چه گناه بزرگى مرتکب شده ، وارد اردوگاه معاویه شد .
و تاریخ از او روى بر گردانید و نام او را جز در لیست سیاه ، ثبت نکرد و این است سزاى خیانتکارانى که بدست خود گور خویشتن را مى کنند و آنگاه به عمد و پیش از آنکه مجبور شوند ، میمیرند .
فرار عبیدالله ، فضاى ( مسکن) را به بد دلى همه گیرى آلوده ساخت و دیرى نپائید که این حالت به ( مدائن) نیز سرایت کرد و کم کم مصیبتى کمر شکن شد .
پس از این مصیبت بزرگ ، مسئولیت هاى دیگرى نیز پدید آمد که عهده دار همه ى آنها در پیشگاه خدا و در قضاوت تاریخ ، کسى جز عبیدالله نیست.

فرماندهى ( لشکر مقدمه) را پس از فرار اولین فرمانده اش ، مسئول قانونى آن که امام ، از پیش به فرماندهى برگزیده بود – یعنى قیس بن سعد – بدست گرفت و او همان دارنده ى اعتقاد پولادین و صاحب عقل و درایت مورد اعتراف تاریخ عرب و شخصیت ممتاز در میان بقایاى اصحاب على علیه السلام است ( ۷ ) و همانکسى است که جوانیش را در جهاد گذرانیده و پیوسته در صحنه هاى خونین و بر افروخته ى جنگ بوده است ، همیشه ضعف کسان را بدیده ى انکار نگریسته و دلباختگى آنان را به جلوه هاى فریبنده ى مادى و پهلوتهى کردنشان را از وظیفه ، تقبیح کرده است .
همینکه اردوگاه ( مسکن) زیر فرمان او در آمد ، به میان صفوف خود که از بقایاى لشکر تشکیل شده بود آمد تا فرمانده پیشین را با سخنى که شایسته ى او باشد ، تودیع گوید و سپس در پست جدید فرماندهى به کار شروع کند و شکست روحى و معنوى ای را که واقعه ى فرار ، در میان لشکر ایجاد کرده ترمیم نماید .
گفت :
( هان اى مردم ! کارى که این مرد بیخرد انجام داد بر شما گران نیاید و شما را نترساند همانا او و پدر و برادرش ، یک روز نیک براى اسلام ببار نیاوردند .
پدرش عموى پیغمبر در روز بدر به جنگ رسولخدا آمد ، ابوالیسر کعب بن عمر و انصارى او را اسیر کرد و نزد پیغمبر آورد و آنحضرت فدیه ى او را گرفت و میان مسلمانان تقسیم کرد برادرش را على بر بصره گماشت و او اموال على و مسلمانان را دزدید و با آن کنیز خرید و پنداشت که این کار براى او جایز است و خود او را على والى یمن قرار داد و او از جلو بسر بن ارطاه گریخت و بچه هایش را گذاشت تا کشته شوند و امروز هم اینکارى که دیدید انجام داد) ( ۸ ) قیس ، سخنران ماهرى بود که بمیل خود میتوانست هر گونه تأثیرى را در شنونده باقى گذارد ، مخصوصا هرگاه که مانند این مورد ، احساس و عاطفه ای قوى بر روحش مستولى مى گشت اثرى که با این خطابه بر روى شنوندگانش گذارد آنچنان بود که مردم فریاد میزدند : ( الحمدلله که او را از میان ما خارج ساخت) ! ( ۹ ) .
و این است که گفته اند : آزمایش ، کلید مردان است .

——————————————————————————–

پی نوشت ها
۱ – شرح نهج البلاغه ( ۴ / ۱۵ ) .
۲- همین سخن ، خود دلیل آن است که شایعه ى ( اظهار تمایل امام حسن به صلح) که در اردوگاه مسکن رواج داشت ، دروغ و خلاف واقع بوده است .
۳- ابن ابى الحدید : ۴ / ۱۵ .
۴- یعقوبى : ۲ / ۱۹۱ و شرح النهج : ۴ / ۱۵ .
۵- على ادهم – مجله ى ( العالم العربى) ( سال ۱۱ ، شماره ۲ ص ۳۰ ) .
۶- ابن اثیر در ( کامل) : ج ۵ ص ۱۷۶ .
۷- مسعودى مى نویسد : ( قیس بن سعد در دیانت و زهد و گرایش به على ، مرتبه ای رفیع داشت ترس او از خدا و اطاعتش در برابر او آنچنان بود که روزى در حال نماز در جایگاه سجده اش افعى بزرگى را دید که حلقه زده است ، سر خود را قدرى کنار کشید و پهلوى افعى سر به سجده نهاد افعى به گردن او پیچید ولى او از نمازش چیزى فرو نگذاشت و کم نکرد تا از نماز فارغ شد ، آنگاه افعى را گرفت و بکنارى پرتاب کرد) مى گوید : ( به همین گونه داستانى را حسن بن على بن عبدالله بن مغیره بن معمر بن خلاد از ابى الحسن على بن موسى الرضا نقل کرده است) و قیس در سال ۸۵ وفات یافت.
۸- مقاتل الطالبیین ( ص) ۳۵ .
۹- مقاتل الطالبیین ( ص) ۳۵ .

آغاز سرنوشت

——————————————————————————–

براى اولین بار ، قاصدى از ( مسکن) به حضور امام حسن آمد با نامه ى قیس بن سعد که گزارش میداد که :
( در قریه ای بنام ( جنوبیه) در محاذات ( مسکن) در برابر معاویه ، موضع گرفته اند معاویه به عبیدالله پیغام فرستاده و او را به رفتن نزد خود تشویق کرده و یک میلیون درهم پاداش براى او قرار داده است که نیمى از آن را نقد و نیم دیگر را در هنگام ورود به کوفه به او بپردازد و عبیدالله ، شبانه با نزدیکانش به اردوگاه معاویه رفته است و صبح که مردم برخاسته اند ، امیر خود را در اردو نیافته اند و قیس با آنان نماز گزارده و اداره ى امور آنان را بدست گرفته است) ( ۱ ) .
فقره ى اول این نامه نشان میدهد که عبیدالله بن عباس از آغاز ورود به ( مسکن ) نامه ای براى امام حسن ننوشته بوده است ( ۲ ) .
حال ، آیا قطع رابطه ى یک فرمانده با مرکز عالى فرماندهى ، دلیل آن ست که وى از پیش ، بناى تمرد داشته است ؟ نمیدانیم بعلاوه ، اساسا روشن نیست که آیا مدت زمانى که میان ورود لشکر به مسکن و پیوستن عبیدالله به معاویه فاصله شده ، چندان بوده که در آن مجال و امکان نامه نگارى بوده باشد ، یا نه ؟ .

همراه با نامه ى قیس و بدنبال آن ، اخبار مسکن پى در پى رسید ( و همیشه خبرهاى بد زودتر مى رسد و بیشتر پخش مى شود ) و امام حسن اطلاع یافت که این ( نزدیکان ) که در نامه ى قیس از آنها یاد شده – و ماخذ تاریخى آنها را بعنوان ( اشراف و خانواده دارها) یا ( وجوه و وابستگان به فامیل هاى معروف) معرفى کرده اند – در طرح کردن نقشه ى خیانت ، با عبیدالله شریک بوده اند و همچنین کشف کرد که بعضى از آنان پیش از عبیدالله ، فرار اختیار کرده اند برخى از خبرها در بدگوای از عبیدالله دست بالا را گرفته و مى گفتند که وى ( پرچم را در هم پیچیده است) ( ۳ ) .
این حرکت دشمنى بار ، فضاى مساعدى براى پدید آمدن روح تمرد و نافرمانى ایجاد کرد بطوریکه اثر آن به گروههاى دیگرى از سپاه نیز سرایت کرد و جمعى از آنان به فکر فرار افتادند با این پندار که متابعت از ( اشراف و وابستگان به فامیلهاى معروف) داراى منافعى است که اگر بدنبال آنان نروند از آن منافع ، محروم خواهند گشت .

معاویه ، چندان که مى توانست در بر انگیختن و سپس پختن و آنگاه توسعه دادن این روح تمرد و نافرمانى فعالیت میکرد او به روحیه ى این افراد فامیلدار بد دل ترسو که بر اثر غلبه ى اشرافگیرى و غرق شدن در ناز و نعمت ، آن مفاخره و سرسختى عربى را از دست داده بودند ، کاملا واقف بود و بدینجهت همیشه منتظر سر خوردن و کشیده شدن آنان بسوى خود بود و با وسائل گوناگون و حیله هاى رنگارنگ با آنان رابطه بر قرار مى ساخت لهذا آنقدر فعالیت کرد تا عاقبت توانست غرور و مناعت آنان را با مطالع مادى بشکند و بزرگتر آنان را که مسحور وعده هاى او شده بود پیشاپیش همه دوان دوان بسوى پرتگاهى مذلتبار بکشد پرتگاهى که هیچ انسان شرفدوست و علاقمند به آبرو و حیثیت خود ، ممکن نیست بدان نزدیک شود.
بدین صورت ، اصحاب امام حسن که بزرگترهاشان همراه عبدالله بودند ، بدنبال اشراف و فامیلدارها مخفیانه بسوى معاویه روانه شدند( ۴ ) در فاصله ى کوتاهى ، عدد فراریان میدان جنگ و خیانتکاران به خدا و پیغمبر و فرزند پیغمبر ، به هشت هزار نفر بالغ شد ( بنابر نقل احمد بن یعقوب در تاریخش ) عبارت این مورخ چنین است : ( معاویه کسى نزد عبیدالله فرستاد و براى او یک میلیون درهم معین کرد و او با هشت هزار نفر از یارانش به معاویه ملحق شد و قیس بن سعد بجاى او در مقام جنگ بر آمد) ( ۵ ) آرى ، هشت هزار از دوازده هزار ! .

این شکافى هولناک در حصار اردوگاهى بود که در برابر ۶۰ هزار دشمن سر سخت ، جبهه بسته است ، نه ، بلکه سقوطى دهشتبار و شکستى تلخ بود که از فاجعه ای نزدیک خبر میداد .
و این عبیدالله است که در پیشگاه خدا و در قضاوت تاریخ ، مسئولیت سنگین آنرا بر دوش دارد .
اینهای که بشتاب تمام ، به فتنه رو کرده و یکسره فرار را بر قرار ترجیح داده بودند خیال میکردند که چون در اینکار از پسر عم خلیفه – که از هر کس به داشتن پاس حق او و وفا به بیعت او سزاوارتر است پیروى کرده اند و در خور ملامت نیستند و همین منطق غلط و نارسا را براى توجیه عمل خود در برابر مردم هم بکار میبردند ولى مردم به فرار آنان فقط از ناحیه ى چهار چوب زر اندود آن مینگریستند و در میان این عذر و بهانه ها فقط سکه هاى طلاى معاویه را مى دیدند و براى این ( وابستگان به فامیل ها) افتخارى بجز جلو بودن در پیمان شکنى و دین به دنیا فروشى ، نمى شناختند .

مردمى که از میدان جهاد حسن بن على مى گریختند ، منکر فضل و برترى او یا نا آشنا به بزرگوارى و آقای او نبودند ، همین بود که او را براى دنیاى خود خواسته بودند و سپس او را بر طبق خواسته ى خود نیافته بودند .
و اینکه بسوى معاویه مى گریختند بدین معنى نبود که به او و وعده هایش اعتماد دارند یا عاقبت کارشان را با او – همان عاقبتى که در روز ورود به کوفه و شکستن همه ى پیمانها و قراردادها بر آنان روشن شد – حدس نمى زدند زیرا نه معاویه آنچنان کسى بود که کارش پوشیده باشد و نه آنان از طبقه ای بودند که امثال معاویه را نشناسند .

در اینصورت نه دشمنى و ناشناسى امام حسن و نه دوستى و اعتماد به معاویه ، انگیزه ى فرار و رمیدگى آنان را تشکیل نمیداد بلکه دلیل دیگر یا دلیل هاى گوناگونى در میان بود که این دل از دست دادگان را باین کار ننگین که هنوز موج آن در جو تاریخ باقیست ، و ادار ساخت .
چه میدانیم ؟ شاید اینها مراحل حساب شده و توطئه هاى قبلى رؤساى مخالف امام حسن بود که بدینوسیله مى خواستند خود را از سر انجامى که در صورت پیروزى کوفه ، در انتظار آنان بود در امان نگاه دارند .
تدابیر وسیعى که امام در دعوت آفاق اسلامى به جهاد ، بکار بسته بود و بارقه ى نشاط و تحرکى که بوسیله ى شیعیان مخلص در این دعوت همگانى ، پدیدار گشته بود ، موجب مى شد که دل مضطرب رؤساى خیانتکار کوفه ، نسبت به آینده شان بیمناکتر و هراسانتر شود و آنانرا به دقت و احتیاط بیشتر در انجام نقشه ها و تاکتیک های که بر ضد اردوگاه کوفه داشتند ، و ادار سازد .
این بود که دیدند پیوستن به معاویه هم موجب آنست که زودتر از این دغدغه و هراس آسوده شوند و هم ضربت مؤثرى است بر جبهه ای که منشأ این بیم و هراس است بکار بستن این فکر در کمترین وقت و به وسیعترین شکل ، کاملا تأیید کرد که این عمل ، نتیجه ى توطئه ى قبلى جمع انبوهى از سران بوده است .
گویا تفسیر فاجعه ى فرار باینصورت ، از تفسیرهاى دیگرى که دیگر راویان این ماجرا – از دشمن و دوست – کرده اند بواقع نزدیکتر باشد.
معناى این تفسیر ، آن نیست که معاویه هیچیک از سران و فرماندهان را به رشوه یا وعده ای نفریفته است بعکس ، او بقدرى بیدریغ وعده داد که هوش از سر آنان ربود و فقط به فرماندهشان یک میلیون درهم بخشید و دین و شرف او را با آن خرید .
ولى این مطلب در خور دقت و شایسته ى توجه است که در حادثه ى فرار ، از هیچ شخص دیگرى – جز عبیدالله بن عباس – که بپاداش خیانت خود از معاویه پولى گرفتهباشد ، نام نیست .
آیا میتوان قبول کرد که سایر سران و رؤسا ، فقط بوعده راضى شده و پول نقد از او نگرفته باشند ؟ مسلما خیر مگر در صورتى که بپذیریم همان هراس و بیمى که بدان اشاره شد در آنان وجود داشته و آنان را بقبول وعده بجاى پول ، وادار کرده است ! ! .
اثر ترس را در نفوس – مخصوصا در نفوس مردم اشرافى – نمیتوان نادیده گرفت بنابرین تعجبى نیست اگر در آن محیط که بجز خدا و عدالت قاطع ، چیزى حکمفرما نیست ، جلوه هاى فریبنده ى شام ، اندیشه ى خیانت را در ( مردم وابسته به فامیل ها) بیدار و بر افروخته سازد .
بدین ترتیب بود که هر گروهى از عناصر مختلف این لشکر ، باطن خود را که اکنون دیگر پوشش آن دریده بود ، آشکار کرد و رنگ واقعى خود را در آن صحنه نشان داد و این بود که عافیت طلبى جمعى و تعصب هاى جاهلانه یا هوس ها و هواها و تمایلات جمعى دیگر ، اثر آشکار خود را در تکوین سر انجام و مال کار گذاشت .

طمع و انگیزه هاى مادى ، کار مردمى را که بعشق غنیمت جنگى باین لشکر پیوسته بودند ، بفضاحت و رسوای کشانید براى اینها جاى بسى خوشوقتى بود که میتوانستند غنائم مورد نظر خود را از راه خیانت ، باسانى بدست آورند در حالیکه قبلا فکر میکردند که آنرا جز از راه جنگ و روبرو شدن با نیزه و شمشیر ، بدست نخواهند آورد .
از این راه بود که به دره ى پست هوسهای که از روى غفلت و فریفتگى براى خود انتخاب کرده بودند ، سقوط کردند ( و هر آنکس که عهد شکنى کند ، بزیان خود کرده و هر کس که بعهدى که با خدا بسته وفا کند ، بزودى خدا پاداش بزرگى بدو خواهد داد) .
آن مسلمانى که امام و پیشواى خود را رها میکند تا بظالم سرکشى بپیوندد ، از آن ظالم سرکش ، بدتر و پلیدتر است این عده در دینشان ضعیف و در دنیاشان مضطرب و متزلزل بودند و جبهه ى معاویه براى این گونه مردمى مناسبتر و شایسته تر بود .
این بلیه ى بزرگ ، پایداران معرکه و آنانکه فکر مقاومت را بى آنکه در جستجوى راه فرارى باشند ، پذیرفته بودند و بعزم مرگ حتمى پاى در میدان جنگ نهاده ( ۶ ) و شادمان و مطمئن براى دفاع از فرزند پیغمبر و وفاء به بیعت ، به استقبال آن رفته بودند ، اینچنین مردمى را مشخص و از دیگران جدا ساخت .
استقبال کردن از خطر ، پایدارى در پیشامدهاى دشوار ، آمادگى براى تحمل دردها و رنجها و فداکارى و جانبازى در راه هدف ، بزرگترین دلیل بر پاکى گوهر و درستى نیت و صلابت ذات و قابلیت براى زنده ماندن است و اینها بود صفات شیعیان درست پیمان امام حسن .
خبر وقایع تلخ ( مسکن) در لشکر ( مدائن) نیز اثر سوای را که متناسب با بزرگى و اهمیت آن بود گذارد و بر طبق معمول ، در بزرگ جلوه دادن این حوادث در میان واحدهاى آن لشکر ، مبالغه بعمل آمد در این لشکر ، جمع کثیرى از توده ى مردم عراق و نیز از باندهاى مختلف و به همین قیاس ، برجستگانى از بنى هاشم و عناصر با اخلاصى از دو قبیله ى : ربیعه و همدان بودند .

اگر این کوههاى استوار – که صخره هاى آن ، امواج مخالفت آشوبگران را درهم مى شکست – در هر گوشه ى این لشکر نمى بودند این خبر همچون زمین لرزه ای شدید ، اردوگاه را متزلزل مى ساخت .
و اما خود حسن او در مواجهه با این ناملائمات ، با روح امیدى که آبادگر دلهاى قوى و جانهاى جاودانه است ، خود را مسلح ساخته بود اعتقاد وى بر این بود که شکست و ناکامى در زمان و مکانى خاص ، بمعناى محرومیت از بارور شدن فکر و ایده ى او در موقعیتى دیگر – که اگر خود او در آن حاضر نیست ، فکر و ایده ى او هست – نمى باشد این بود نقطه ى تمرکز در هدفهاى امام حسن ، چه در حال پیروزى و چه در حال شکست ، و این بود مرکز تجلى ( ربانى) در شخصیت این پیشواى روحى که انسانیت وى از آن مشتق مى شد و آن بیخودى در برابر خدا و فنا در راه وظیفه ى الهى از آن پدیدار مى گشت .

و دیگر او یک لحظه از فعالیت پیگیر خود در بگردش در آوردن گردونه ى جهاد و حرکت لشگرش ، باز نایستاد با اینکه از آتش فتنه ای که گاه بگاه از زیر خاکستر حوادث متوالى جرقه مى زد کاملا با خبر بود در سرتاسر این مدت یک کلمه ى خشم آلود یا جمله ای که آگاهى باطنى او را از اهمیت بلیه ، ظاهر سازد یا متضمن بدگوای از وضع موجود باشد ، از او شنیده نشد مگر همان کلمات آموزنده ای که بمقصد آموزش و تمرین دادن نظم و انضباط به نفرات سپاه و آشنا ساختن و وادار کردن ایشان به پایبندى به مبانى ( جهاد) در اسلام ، از او صادر مى گشت .

روى خود را بسوى کوفه گردانید ، گوای چیزى را در خاطره اش جستجو مى کند یا ناسپاسى هاى آن شهر را در برابر لطفهای که او و پدرش نسبت بان مبذول داشته اند ، از نظر میگذراند این پدر او على بن ابیطالب بود که شالوده ى مجد و شکوه این شهر را ریخته و کیان شامخ و با عظمت آنرا بوجود آورده بود و آن را در ردیف بزرگترین پایتخت هاى عالم اسلام و مرکز تلاقى تمدن هاى گوناگون و ملیت هاى و نژادهاى مختلف ساخته و با موقعیت فرهنگى و بازرگانیش شایسته ى رقابت و همسرىبا بزرگترین پایتخت هاى معروف جهان ، کرده بود .
و در سیاست خود او ، کوفه ، همه چیز بود ، یا بگو : بزرگترین ذخیره ى او بود براى روزهاى سیاه و حوادث خونین و بلیه هاى گوناگونى که اتفاقا اکنون براى او پیش آمده بود .
همانطور که گذشته هاى خود را با کوفه یا گذشته هاى کوفه را با خود ، از نظر مى گذرانید ، بخاطر آورد که در آنجا چگونه مردم به بیعت ۲۰۴ او روى آورده و دست او را گرفتند و همه یکزبان ، شرطى را که او براى بیعت خود قائل شده بود – یعنى شنوای و فرمانبردارى و جنگ و صلح با هر که او بگوید – قبول کردند .
آنگاه نظرى به حوادث ( مسکن) انداخت تزلزل اکثریت سپاهیان کوفه و رمیدن آنان از جنگ و دل نهادن به فرار و فریفتگى به مطامع و نا فرمانى آشکار و شکستن پیمان خدای و در برابرش مجسم شد .
بر او دشوار آمد که دنائت و پستى بشرى و لا ابالیگرى در دین و فقر اخلاقى ، در میان مردمى که داعیه ى مسلمانى و پیروى از قرآن دارند و بظاهر به پیغمبر ایمان آورده و روزى پنج نوبت در نمازها بر او و آل او درود مى فرستند به آنجا برسد که به پیغمبر خیانت کنند و میثاق خدا را بشکنند و بى هیچ تکلف و دغدغه ، خویشتن را در چنین رسوای و فضاحتى بیفکنند .
گمان کنند که معاویه میتواند براى ایشان سپر مرگ و فقر باشد ! و نه ، بخدا سوگند ! از مرگ نمیتوان گریخت و رشوه هاى معاویه براى آنان از روزى حلالى که مقدرشان گردیده سودمندتر نتواند بود دیرى نپاید که معاویه در همین کوفه بر منبر بالا رود و در برابر چشم همه ، شکستن تمامى سوگندها و عهدها و پیمانهایش را اعلام کند و ( همه را زیر پاهایش بگذارد) ( ۷ ) و این خوى و عادت اوست که بلند پروازى و عشق به غلبه و آرزوى دست یافتن به سلطنت بدو آموخته و تعلیم دادهاست .
راستى آنهائیکه از ترس فقر و تنگدستى ، از پیشوا و امام خود گریختند ، آنروزیکه به پیمان شکنى و خلف وعده ى معاویه اطمینان یافتند کجا فرار میکردند ؟ و مرگى را که نخواستند در میدان جهاد در راه خدا و در کنار فرزند پیغمبر ملاقات کنند ، چگونه علاج میتوانستند کرد ؟ مرگى که آنان را در خواهد یافت ( اگر چه در برجهاى استوار باشند) در حالیکه از دین و دنیا تهیدستند ، نه به پیمان خدا عمل کرده اند و نه به رشوه هاى معاویه نائل آمده همان ( مرگ جاهلى) که پیش از ایشان گریبان پدرانشان را گرفت و آنها را به آتش دوزخ در افکند .
بزرگترین گناهى که کوفیان در ( مسکن) بر دوش گرفتند ، گناه جمعى بود که آن حرکت خائنانه را در نخستین مراحلش با جبهه بندیها و نامه نگاریهایشان ، رهبرى کردند .

براى حسن که در مدائن بود چهره ى چندتن از این ( وابستگان به فامیل ها) که در لشکر ( مسکن) بودند مجسم شد ، او اینها را به نادرستى در گفتار – و شاید در کردار نیز – مى شناخت ، اینها کسانى نبودند که از او و جماعت او در کوفه جدا باشند ولى در باطن از دوستى او و پاکبازى و یکرنگى با هدفهاى او ، بکلى بیگانه بودند این باطن پلید و عملیاتى که بر ضد امام حسن انجام مى یافت بر او پوشیده نبود اینها هنگامى که در کنار حسن بودند تظاهر به دیندارى را وسیله ى دست یافتن به دنیا قرار داده بودند و مى پنداشتند که توانسته اند راه رسیدن به این هدف ناپاک را بیابند ولى وقتى که فهمیدند اشتباه کرده اند ، به پاشیدن بذرهاى پلید خیانت براى آینده ، دست زدند و در همان حال که در قید و بند عهد و پیمان خود با او بودند به روش قدیمى خود رو کردند ، همان روشى که شاخص رفتار غیر انسانى آنان در روزگار على بود و در آنروز زندگى را در کام على تلخ تر از زهر کرده و موجب آن شده بود که آن حضرت آشکارا تمناى مرگ و آرزوى جدای از آنان بنماید .

حسن بن على با قاطعیت تمام ، میدانست که ایادى معاویه که مقدرات سپاه او را در ( مسکن) ببازى گرفتند ، همین جمع بودند و همینها بودند که بخاطر رشوه هاى کلان و گوناگون معاویه – که از رشوه هاى معمولى و متعارف تجاوز کرده و شامل ( ناموس) نیز مى شد ( چه ، در وعده هاى نامه ای او این جمله هم بود : و یکى از دخترانم( ۸ ) ! – واحدهاى سپاه را بر فرار بسوى معاویه تشجیع و تحریص کردند .
خصلت بارز معاویه این بود که فرصت هاى ناشى از ( در بن بست افتادن حریف ) را از دست نمى داد او پیش از هر چیز ، استاد هنرمندى در ایجاد اینگونه بن بست ها و بهره بردارى از فرصتهاى ناشى از آن ، بود و این تنها خصلتى بود که توجهافرادى را که از زیرکى او در اعجاب بودند ، جلب مى کرد مهارت او در این صفت ، چندان بود که نویسندگان شرح حال او از آن به اشتباه در افتاده و او را داهیه ( یعنى بسیار تیز هوش و با تدبیر ) و سیاستمدار آزموده و نظامى هنرمند ، پنداشتند ولى بررسى حالات معاویه در پرتو ملاحظه ى کامل حرکات و اطوار گوناگون دوران زندگى او و مشاهده ى این قیافه هاى رنگارنگ : جنگجوای .

در صف مقابل پیغمبر در بدر ( ۹ ) – آزاد شده ای در روز فتح مکه – فرومایه ى تهیدستى ( ۱۰ ) که در رکاب علقمه بن وائل حضرمى در مدینه با پاى برهنه مى دود ( ۱۱ ) – حاکمى که بیست سال بر شام حکومت مى کند ولى از جانب عمر و عثمان – طغیانگر سرکشى که چهار سال با امیرالمؤمنین على و پسرش حسن مى جنگد – داعیه دارى که خود را خلیفه ى رسولخدا – صلى الله علیه و آله – میداند ولى آشکارا با مقررات و سیره ى او مخالفت مى کند و علنا مى گوید : ( بخدا لذتى در دنیا نماند که بدان دست نیافته باشم( ۱۲ )) این بررسى و ملاحظه ، ما را به تصدیق همه ى صفاتى که خوشبین ها بدو نسبت داده اند ، وادار نمى سازد .
این بررسى جز این نتیجه نمى دهد که وى مهارتى در بهره بردارى از فرصت ها – چه در جاهلیت و چه در اسلام – داشته است .
این نه درایت و کاردانى است و نه سیاست بمعناى صحیح کلمه ، که انسان در راه رسیدن به مقاصد خود به وسائلى تشبث جوید که نخواهد توانست وجهه و آبروى خود را محفوظ داشته و جامعه را ( ولو بحسب ظاهر ) قانع سازد یا دست به بیقاعدگیهای بزند که با عرف و عادت و دین سازگار نباشد و با اینحال پیوسته داعیه ى حمایت از دین و مراعات سنن اجتماعى را ، تکرار نماید .
در منطقه ى تناقض ها ، کاردانى و تیز هوشى نیست .
زندگى آرام مردمى را بر هم زدن ، آشکارا دشنام و ناسزا گفتن و آن را بر مردم واجب ساختن ، عهد شکستن و به سوگند خود بى اعتنا بودن را نمیتوان درایت و زرنگى شمرد .
اینها هیچکدام نه از مقوله ى ( دهاء) و تیزهوشى است و نه نشانه ى لیاقت حکومت و ملک دارى در دنیاى دشمنیها اینگونه عملیات جزو روشهاى ابتدای محسوب مى شود ، شاید در بین مردم معمولى و عادى کسانى باشند که شدیدتر و ماهرانه تر از او ، این روشها را با دشمنانشان بکار مى زنند ، پس آنها از معاویه با هوش تر و کاردان ترند ؟ .
چگونه میتوان غیر طبیعى بودن در مکر و فریب را دهاء و تیز هوشى دانست ؟ .
اگر معاویه با منکراتى که مرتکب شد داهیه است ، باید پسرش یزید از او داهیه تر ،باشد زیرا او براى رسیدن به مقاصد خود از راههاى خشن تر و غیر انسانى ترى استفاده مى کرد .
بگذر از اینکه کارهای از قبیل : جلب رضایت امپراطورى روم شرقى با پول ، خطابه ى ناشیانه و سبکسرانه ى او در هنگام ورودش به کوفه که سیاست او را نقض کرد ، رفتار احمقانه ى او با شهداى ( مرج عذراء) و نشانه هاى ضعف و ناتوانى معاویه میباشند .
ولى انصاف را ، در یک مورد کار معاویه ، مؤید نظر طرفداران دهاء و تیز هوشى اوست ، وى در این مورد براى آینده ى خود زمینه سازى مى کند و سپس براى کسانیکه این مسئله مطرح است ، عذر قابل قبولى مى تراشد .
این مورد ، همان جریان خوددارى آرام و بیسر و صداى معاویه از کمک و امداد عثمان در ماجراى عزل و قتل او بود.
استفاده ى معاویه از ماجراى قتل عثمان ، گردآوردن یاورانى از ( عثمانیان) ( طرفداران عثمان ) بود که عذر و بهانه ى او را براى تنها گذاردن و یارى نکردن عثمان در حال حیاتش ( ۱۳ ) ، پذیرفته و خود را در اختیار او گذارده بودند که اینک پس از مرگ او را یارى کند بیچاره ها نمى فهمیدند که معاویه بوسیله ى آنان ، خود را یارى مى کند نه عثمان را با همین ( کودن ها) بود که معاویه توانست جبهه ى ضعیف خود را در برابر على علیه السلام تقویت کند .
و از اینجا بود که معاویه نظامى بودن خود را بر تاریخ عرضه کرد .
و ما هیچ شاهدى که نظامى بودن او را – به هر یک از دو معنای که از این کلمه متبادر مى شود – تأیید کند ، در تاریخ نمى شناسیم .
نه نظامى بمعناى مصطلح یعنى ( طرح کننده ى نقشه هاى جنگى و فرمانده میدان جنگ ) و نه نظامى بمعناى مرد چابک سوارى که چون به هماوردى و همرزمى حریفى فرا خوانده شود ، دلاورى و شجاعت خود را نمایان سازد .
در جنگ صفین امیرالمؤمنین – علیه السلام – او را به مبارزه دعوت کرد ( ۱۴ ) و او پس از لمحه ای تمجمج و تردید ، همچون فرومایگان از مبارزه ى تن بتن امتناع ورزید ! .
چرا ، همانطور که گفتیم او از موهبتى برخوردار بود ولى در محوطه ای محدود ، سخاوت داشت ولى از نوعى خاص ، هدف وجهتى هم داشت که همه ى وجود او را مسخر ساخته بود .
موهبت او ، بهره بردارى از فرصتهاى ناشى از مضیقه ها و بن بست هاى مردم بود ، هدف و منظور او دست یافتن بر حکومت و قدرت بود ، و سخاوت او در مورد اشیای بود که اگر کسى براى آخرتش حسابى باز کرده باشد ، بدانها سخاوت نمى ورزد.
ظاهرا معاویه بخوبى مى دانست که بسیارى از شرائط جنگیدن با شجاعترین نظامى اسلام را کسر دارد از این رو پیوسته علاقمند بود که جنگهاى عراق را به تاکتیکى که پذیراى خصلت مخصوص او است ، مبدل سازد و هر اندازه که میتواند از جنگیدن بوسیله ى سلاح ، به جنگ بمعناى فتنه انگیزى و حیله گرى ، بگریزد .
تجربه هاى جنگ صفین نیز سابقه ى دیگرى بود که بدو مىآموخت که تا آخرین حد امکان باید به این روش قناعت ورزد .
در آن جنگ ، معاویه از شکست قطعى و مسلمى که او را فرا گرفته و وادارش ساخته بود که تنها و بر پشت یک مرکب در صدد فرار باشد ، فقط آنگاه رهای یافت که نظریه و صوابدید مستشار بزرگش ( عمر و عاص) را بکار بست ! و بدنبال آن ، فتنه ى همه گیر و وسیعى که انواع مشکلات و مضیقه ها را براى مسلمانان ببار آورد ، پدیدار گشت .
در قاموس معاویه فتنه انگیزى و حیله گرى بهترین مرکب موفقیت بود آزمایشهاى او نشان داده بود که فتنه از اسلحه برنده تر و مؤثر تر است ، بنابرین چه دلیل داشت که در هنگام هجوم مشکلات و مضیقه های از آنگونه که او بمناسبتهاى مختلف براى خود فراهم مىآورد ، بدان پناه نبرد ؟ .
معاویه در میدان ( فتنه انگیزى) توفیق یافت که وسیله ای از نوع سنگین – بدانگونه که از کسى جز او بیاد نداریم – براى خود فراهم آورد این توفیق در وحله ى اول معلول ثروت بیحسابى بود که بلاد شام در ظرف بیست سال تمام در اختیار او قرار داده بود و در وحله ى دوم مرهون مصاحبت و همکارى افراد زبده ى این میدان همچون : مغیره بن شعبه و عمرو بن العاص و این عمرو بزرگترین پهلوان این میدان و همانکسى بود که ( هر چه زخم مى زد کارى بود) .
برایندو زیاد بن عبید رومى را هم که بوضعى فضاحت بار و شرم آور ( ۱۵ ) از اردوگاه حسن علیه السلام جدا کرده بود ، ملحق ساخت و در نتیجه ، مثلث مخوفى پدید آمد فتنه انگیز و مایه ى چه هیجان ها و چه آشفتگى ها در دین .
خلاصه ، فتنه گرى بمعناى عام ، تنها خصلتى بود که هیچ هنرمند هشیارى در آن خصلت از معاویه برتر نبود .
روى همین اصل بود که معاویه جنگ خود را با حسن بن على ، به جنگ حیله گرانه و فتنه آمیز ، تغییر داد .
او در آن هنگام که اردوى خود را در مرزهاى عراق مستقر مى ساخت ، بفکر جنگ کردن نبود و از آن میترسید که حریف دست بکار جنگ شود ، بلکه دوست میداشت که با آنان در میدانى غیر از میدان سرباز و سلاح ، دست و پنجه نرم کند .
او این راز را افشاء هم نمیکرد ، بلکه با مداهنه و تصنع ، روش خود را مخفى مى داشت و به مراعات مصلحت و احتیاط در امر مردم ، تظاهر مى کرد مثلا در جنگ با امام حسن هنگامى که به سربازان دو طرف نظر مى کرد مى گفت : ( اگر اینها آنها را بکشند و آنها اینها را بکشند ، دیگر مرا با مردم چکار خواهد بود ؟) ( ۱۶ ) و یا مى گفت : ( کار کوچک ، کار بزرگ را علاج مى کند) ( ۱۷ ) چه میدانیم شاید او در آن هنگام که با این جملات و امثال آن دفع الوقت مى کرده در حقیقت از نتائج جنگ با عراق مى ترسیده و از اینکه عراقیان براستى وارد معرکه شوند بیم میبرده است بنابراین احتمال ، باید گفت که معاویه از وضعیت کوفه آنچنانکه باید مطلع نبوده و نتیجه ى تبلیغات شیعیان را بیش از آنچه واقعا بوده ، مى پنداشته است شاید هم این تأمل بدین معنى بوده که وى مى خواهد خود را از فضاحت جنگیدن با دو پسر رسولخدا و دو سرور جوانان اهل بهشت – اینکارى که در برابر جهان اسلام ، هیچ چیزى نمى تواند عذر آن محسوب شود – بر کنار دارد و شاید هم برگزیدن این حربه بر شمشیر بدینجهت بوده که زعماى خیانتکار کوفه و رؤساى قبائل ، بدو نامه نوشته و کتبا ( شنوای و فرمانبرى) خود را بدو عرضه داشته و پیشاپیش بدو وعده ها داده و براى خود نزد او مکانت فراهم آورده بودند و او را بر حرکت بسوى خود ترغیب نموده و تضمین کرده بودند که هرگاه به اردوى او نزدیک شوند ، حسن را دست بسته بدو تسلیم کنند یا ناگهانى بکشند ( ۱۸ ) در عالم ( فتنه انگیزى) کار جالب این بود که معاویه همه ى این نامه ها را که از این گروه دریافت کرده بود یکجا جمع کند و سپس بهمراهى هیئتى مرکب از : ( مغیره بن شعبه) و ( عبدالله بن عامر بن کریز) و ( عبدالرحمن ابن حکم ) نزد حسن بن على ارسال دارد ( ۱۹ )

و او را از این نامه ها و از اغراض اصحاب و داوطلبان سپاهش با خبر سازد و ضمنا در صورتیکه این هیئت در حسن ، آمادگى تفاهم یا صلح مشاهده کنند ، این خود در آمدى جهت ورود در مذاکرات صلح باشد امام حسن با دقت و امعان در خط و امضاى کوفیان نگریست ، گفتى که از پیش خط و امضاى آنان را مى شناسد ، و انتساب آنها را به امضاء کنندگان تأیید کرد ولى این دیدار بر معرفت او نسبت به اصحابش نیفزود و چیز تازه ای که قبلا درباره ى این گروه ندانسته باشد ، کشف نکرد اینها همان طبقه ای بودند که از نقطه نظر تمایلات و هوسها و انحرافات اخلاقى ، نزد او کاملا شناخته شده بودند و وى از اولین لحظه ى دعوت به جهاد ، از طرف آنان به انواع مصیبت ها و بلیه ها دچار شده بود آنگاه هیئت شامى را مخاطب ساخت و با عبارتى دقیق ، بى آنکه مطلبى را بطور جزم بگوید یا چیزى از اسرار خود را آشکار سازد ، با آنان سخن گفت و در ضمن از خیر اندیشى براى مغیره و همراهانش نیز خوددارى نکرد و آنانرا به پیروى از فرمان خدا در مورد نصرت او و ترک عصیان و سرکشى دعوت کرد و مسئولیتى را که در پیشگاه خدا و رسولش درباره ى او خواهند داشت یاد آورى کرد .

و دیگر نمیدانیم – و مصادر نیز در این خصوص چیزى روایت نمى کنند – که درباره ى صلح ، سخنى به نفى یا اثبات گفته باشد .
همین اندازه میدانیم که مغیره و همراهانش که وارد اردوگاه مدائن شده و براى ورود به خیمه ى امام بار یافته بودند ، اردوگاه را ترک نکردند مگر آنگاه که بذر بزرگترین فتنه را در آن پاشیده بودند همانطور که میگذشتند و در راه خود ، خیمه ها را از نظر مى گذرانیدند و طبعا در معرض نگاههاى کنجکاو سپاهیان قرار داشتند ، با خود بگفتگو پرداختند یکى از آنان در حالیکه متعمدا صداى خود را بلند مى کرد ، خطاب به دیگران گفت : ( خوب شد ، خدا بدست پسر رسولخدا خونها را حفظ کرد و فتنه را خوابانید و آرزوى صلح را بر آورده ساخت) ( ۲۰ ) .
این گفتگو همان ( فتنه) ای بود که بدانوسیله میخواستند صلح را بزور و جبر ، بدست آورند .
این ضربت کارى ای بود که در شرائط ناهنجار مدائن و با آن اضطراب و همه گیرى که بدنبال حوادث اسفبار ( مسکن) همه جا را فرا گرفته بود ، وارد مى شد .
اکثریت سربازان ( مدائن) همچنان بر اقدام به جنگ اصرار داشتند و مجوزى براى صلح قائل نبودند و چنین مى پنداشتند که بقایاى مجاهدان ( مسکن) براى جنگ با معاویه بسنده اند و قواى احتیاطى مدائن میتواند در صورت ضعف نیروهاى مسکن به آنان مدد لازم را برساند شاید هم در میان این سربازان کسانى بودند که این فکرها را نمى کردند ولى با اینحال بر جنگ اصرار مى ورزیدند زیرا ( بهر حیلتى در پى جنگ با معاویه بودند) ( ۲۱ ) و این غریو خوارج لشکر امام حسن بود در اینصورت چگونه میتوان این گفته ى مغیره و همراهانش را باسانى هضم کرد که : ( حسن ، صلح را پذیرفته است) بعقیده ى آنان این سخن کفر آمیزى بود که شکیبای بر آن جائز نبود .
عصیان جمعیت بزرگى همچون خوارج مى توانست گروههاى دیگرى را هم که از لحاظ عدد بیش از آنها بودند متزلزل و مردد سازد و مخصوصا مردمان رذل و فرومایه را که پیوسته در میانه ى اطاعت و عصیان در نوسانند و هر لحظه آماده اند که بدنبال یک فریاد مخالفت آمیز ، به فتنه و آشوب رو کنند .
این نقشه ى مدبرانه که هیئت مثلث شامى آن را خیلى خوب طرح و اجرا کرده بودند ، فتنه ای بوجود آورد که در مقدرات مدائن تأثیر عمیقى داشت .
اینک بسهولت میتوان استنباط کرد که در پاسخهاى امام حسن به هیئت اعزامى شام ، هیچگونه سخنى که مشتمل بر صلح یا دلیل آمادگى براى آن باشد وجود نداشته است چه اگر همانطور که این عده اظهار میکردند ، آنحضرت به پیشنهاد صلح ، جواب مثبت داده بود ، همه چیز پایان یافته و دیگر جنگى میان عراق و شام باقى نمى بود و در اینصورت این فتنه انگیزى چه معنى داشت ؟ و در آن موقعیت کار این جمع ، کارى غیر از سلاح کشیدن در حال صلح بود ؟ و مگر نه اینکه صلح بمعناى افکندن اسلحه است ؟ .
بنابرین ، یقینا از جانب امام حسن به قبول صلح تصریح نشده و این حرفها جز براى فتنه انگیزى یعنى بکار بردن اسلحه ى خطرناک شام – نبوده است.
معاویه در بکار بردن این سلاح ، دست به نفاق و تلون بسیار مهیبى زده بود باین معنى که مضامینى را با دقت تمام ، انتخاب میکرد و با روشهاى آزموده و حساب شده و فنى ، خبرهاى دروغ مى ساخت و سپس آن خبرها را به اردوگاه هاى معاویه مى فرستاد مثلا ( کسى را به اردوگاه امام حسن در مدائن میفرستاد که شایع کند قیس بن سعد – فرمانده مسکن پس از فرار ابن عباس – با معاویه صلح کرده و همراه او شده است( ۲۲ )) و باز ( کسى را به لشکر گاه قیس در مسکن مى فرستاد که بسربازان بگوید حسن با معاویه صلح کرده و بدو پاسخ مثبت داده است( ۲۳ )) و باز ضمن شایعه ى دیگرى در اردوگاه مدائن منتشر میساخت که : ( قیس بن سعد کشته شده است کوچ کنید) ( ۲۴ ) .
راستى درباره ى تأثیر این شایعات در لشکرى همچون لشکر مدائن چه فکر مى کنید ؟ آنهم با سابقه ى خیانت فرماندهى که گمان خیانت او نمى رفته است پس به چه دلیل خیانت این دیگرى یا خبر قتل او را باور نکنند ؟ .
در مسکن نیز وضع با مدائن تفاوت نداشت ، همان کینه هاى نهان و همان مردم آماده ى فرار و همان دستهای که در کار فتنه انگیزى و شایعه افکنى و دروغ پردازى بودند و خلاصه همان وضع اسفبار وجود داشت .
بدین ترتیب بود که معاویه با ( فتنه انگیزى) به منظور خود رسید و دو لشکر دستخوش اضطرابها و حوادث تلخى شدند که به هیچ صورت مناسب میدان جنگ نبود .
اسلام از آغاز استقرار در جزیره العرب ، به مصیبت و بلیه ای از این بزرگتر دچار نشده بود که مقام خلافت از چهار طرف در محاصره ى سستى سرباز و خیانت فرمانده و ناهمرهى دوست و فتنه انگیزى دشمن قرار گیرد .
این شرائط نامساعدى بود که محیط را قبضه کرده و از حوادثى بزرگ و نکبت بار خبر مى داد حوادثى که بطور حتم به پایان یافتن دوره ای کوتاه – که درخشانترین و پرشکوه ترین و افتخار آمیزترین صفحات تاریخ اسلامى است – منتهى مى گشت .
این همان فاجعه ای بود که نزدیک شدن لحظه ى شوم تاریخ اسلام را اعلام مى کرد و از فرا رسیدن نقطه عطف و فصل ممتاز میان دو دوره ى حکومتهاى اسلامى – یعنى دوره ى خلافت با آن ممیزات و نقطه هاى درخشنده و دوره ى ( سلطنت گزنده) ( ۲۵ ) با مفاسد حتمى و اجتناب ناپذیرش – خبر میداد حسن علیه السلام از هر کسى به ارزش معنویاتى که اکنون مورد تهدید قرار گرفته آشناتر و از هر مسلمانى به حفظ اسلام حریص تر است ، او مرد آهنینى است که انبوه حوادث و بلیات اگر در او اثرى بگذارد ، این اثر جز دو چندان شدن اخلاص و فروزندگى فکر و آمادگى براى انجام وظیفه و جانبازى در راه عقیده ، چیز دیگرى نخواهد بود با آنهمه موجبات تحیر و تردید ، کوچکترین تردید و تحیرى در او پدید نیامد ، سینه اش تنگ نشد و ندامت و ناراحتى وجدان بدو راه نیافت فقط بتأمل ایستاد تا راه صحیح را انتخاب و خط مشى عاقلانه را ترسیم کند و تدابیر لازم را براى بکار بردن آن اتخاذ نماید ( ۲۶ ) براى برگزیدن رأى نهای ، ناچار باید دیگر آراء مورد بررسى قرار گیرد ، و این چیزى است که میخواهیم آنرا قلمرو تردید بنامیم.

——————————————————————————–

پی نوشت ها
۱ – ارشاد مفید ( ص ۱۷۰ ) .
۲ – زیرا فقره ى اول این نامه ، متضمن اولین خبرى است که از ورود به مسکن ، به امام مى رسد و نامه از قیس است و نه از عبیدالله .
۳ – بحار : ۱۰ / ۱۱۴ .
۴ – شرح نهج البلاغه : ۴ / ۸ .
۵ – یعقوبى : ۲ / ۱۹۱ و روضه الشهداء : ۱۱۵ .
۶ – ابن کثیر مى نویسد : ( ۱۹ / ۸ ) ( ابوالعریف گفت ما در مقدمه ى لشکر حسن بن على در مسکن بودیم و براستى خود را براى جانبازى در راه مبارزه با اهل شام آماده داشتیم) .
۷ – براى این جمله ، به اکثر مصادر تاریخى میتوان مراجعه کرد ابن قتیبه نیز در کتاب ( تاریخ الخلفاء الراشدین و دوله بنى امیه) ( ص ۱۵۱ ، چاپ مصطفى محمد – مصر ) آن را ذکر کرده است .
۸ – ( علل الشرایع) تألیف : ابن بابویه ( ص ۸۴ طبع ایران ) .
۹ – ابن ندیم مى نویسد ( ص ۲۴۹ ) : از هشام بن حکم پرسیدند آیا معاویه جنگ بدر را درک کرد ؟ گفت : بله در آن جبهه ! .
۱۰ – دمیرى مى نویسد ( ج ۱ ص ۵۹ ) : زنى با پیغمبر درباره ى ازدواج با معاویه مشورت کرد پیغمبر فرمود : او فرومایه ای تهیدست است .
۱۱ – بیهقى در ( المحاسن و المساوى) ( ج ۱ ص ۱۰۹ – ۲۱۰ ) و مدارک دیگر .
۱۲ – مدرک پیشین .
۱۳ – تصریح به این حقیقت تاریخى ( کوتاهى کردن معاویه در یارى عثمان ) را در بسیارى از گفته ها و خطبه ها و اشعار کسانى که معاصر این جریان بوده و در آنباره سخن گفته اند ، میتوان یافت ( شبث بن ربعى) در یکى از برخوردهایش با معاویه به وى گفت : ( بخدا آنچه میخواهى و میجوای بر ما پوشیده نیست تو حرفى که با آن بتوان مردم را فریفت و نظر آنان را جلب کرد و اطاعت آنان را بدست آورد ، بجز این نیافتى که بگوای : امامتان مظلومانه کشته شد و ما بخونخواهى او بر خاسته ایم و مردم نادان هم بدین سخن پاسخ گفتند ما دانسته ایم که تو در یارى او کوتاهى و درنگ کردى و براى اینکه به آنچه اکنون در طلب آنى ، برسى به قتل او راغب شدى اى بسا خواستار و جوینده ى چیزى که خدا بقدرت خود ، وى را از رسیدن بدان باز دارد و اى بسا آرزومندى که به آرزوى خود یا برتر از آن نائل آید و سوگند بخدا که هیچیک از ایندو بخیر تو نیست ، اگر به آنچه میجوای نرسى ، بدبخت ترین افراد عرب خواهى بود و اگر به آرزوى خود نائل ای ، بدان نمى رسى مگر آنگاه که مستوجب آتش شده باشى پس بترس از خدا اى معاویه ! و این وضع را واگذار و بر سر این امربا اهل آن منازعه مکن) ( طبرى ۵ / ۲۴۳ ) ابن عساکر از ابى طفیل عامر بن واثله نقل مى کند که وى روزى بر معاویه وارد شد معاویه بدو گفت : ( در آنروز که مهاجر و انصار ، عثمان را وا گذاشتند ، تو چرا او را یارى نکردى ؟ ) وى در جواب گفت : ( تو خود چرا او را یارى ندادى اى امیرالمؤمنین ! با اینکه اهل شام با تو بودند ؟) معاویه گفت : ( مگر خونخواهى او ، یارى کردن او نیست ؟) ابو طفیل بن واثله خندید و گفت : ( تو و عثمان مصداق این شعرید :
گمان نمى کنم پس از مرگم بر من بگریى .
تو که در زندگیم خیرى ببار نیاوردى ! ) .
مسعودى همین روایت ابن عساکر را نقل کرده با این تفاوت که در پاسخ ابى طفیل به معاویه این جمله را هم آورده که : ( همان چیزى که تو را از کمک به او در آن هنگامه ى بلای که او را احاطه کرده بود باز داشت ، مرا نیز از یارى وى مانع شد ) ! بلاذرى مى نویسد : هنگامیکه عثمان از معاویه استمداد کرد ، وى در عمل کوتاهى کرد و به وعده اکتفا نمود تا آنگاه که محاصره شدت یافت در این موقع یزید بن اسد قشیرى را بسوى او گسیل داشت و باو گفت : چون به ذى خشب رسیدى توقف کن و پیش مرو ، و مگو که ( شاهد چیزى مى بیند که غائب نمى بیند) زیرا شاهد منم و تو غائبى ! گویند : ( چندان در ذى خشب ماند که عثمان کشته شد آنگاه معاویه او را طلب کرد) .
۱۴- بیهقى در ( المحاسن و المساوى) ( ج ۱ ص ۳۷ ) مى نویسد : چون جنگ صفین بر پا شد ، امیرالمؤمنین به معاویه نوشت : چرا مردم میان من و تو کشته شوند ، خودت بیرون آى تا اگر تو مرا کشتى از من بیاسای و اگر من تو را کشتم از تو بیاسایم عمر و عاص به معاویه گفت : این مرد با تو بانصاف سخن مى گوید ، بمبارزه اش در آى ! معاویه گفت : نه عمر و عاص ! خواستى بجنگ او روم تا مرا بکشد و پس از من بخلافت دست اندازى کنى ! دیگر قریش این را دانسته اند که پسر ابیطالب سرور شیر مردان است .
و در صفحه ى ۳۸ مى نویسد : از شعبى روایت شده که عمر و بن عاص بر معاویه وارد شد و جمعى نزد او بودند چون او را دید که مىآید ، خندید عمرو گفت : اى امیرالمؤمنین ! خدا لبت را خندان و چشمانت را روشن دارد ! هر چه مینگرم موجب خنده ای نمى بینم معاویه گفت : یادم آمد از روز صفین ، که تو به مبارزه ى اهل عراق رفتى على بن ابیطالب بر تو حمله گرفت و چون به تو رسید ، خود را از مرکب بزیر افکندى و عورت خود راظاهر ساختى ! راستى این فکر چگونه بخاطرت رسید ؟ در آنحال تو با هاشمى بزرگوارى روبرو بودى که اگر مى خواست تو را بکشد ، مى کشت عمرو گفت : اى معاویه ! اگر از وضع من ، تو را خنده مى گیرد ، بهتر آنکه بر حال خود نیز بخندى ! اگر همانطور که من با على روبرو شدم تو روبرو مى شدى بخدا آنچنان ضربتى بر تو مى نواخت که فرزندانت را یتیم مى کرد و مالت تاراج میشد و قدرتت سلب مى گشت ! چیزى که هست تو ، خود را در حصارى از مردان مسلح محفوظ داشته بودى من خود تو را در آن هنگام که على به مبارزه ات طلبیده بود دیدم و فراموش نمى کنم که چشمانت سیاهى رفت ، لبانت کف کرد ، بینى ات فراخ شد ، از پیشانیت عرق سرازیر گشت و از پایین تنه ات چیزى نمودار شد که خوش ندارم نام ببرم ! معاویه گفت : بس است دیگر اینهمه لازم نبود ! مسعودى نیز این گفتگو را ذکر کرده ( حاشیه ى ابن اثیرج ۶ ص ۹۱ ) ولى در روایت او گفتگو میان معاویه و عمرو اینطور شروع میشود : عمر و عاص گفت : اگر مصر و حکومت آن نمى بود خود را نجات میدادم زیرا میدانم که على بن ابیطالب بر حق است و من بر باطل معاویه گفت : بخدا مصر تو را کور کرده است و اگر مصر نمى بود من تو را بینا مى یافتم سپس معاویه خنده ى با معنای کرد عمرو پرسید : از چه مى خندى اى امیرالمؤمنین : خدا لبت را خندان بدارد ، گفت از ابتکارى که در روز مبارزه ى على بخرج دادى !
۱۵- ( زیاد) کارگزار حسن بن على علیه السلام بر ناحیه ای از فارس بود و این منصب را در روزگار على علیه السلام ، عبدالله بن عباس که استاندار بصره بود ، داده بود معاویه نامه های تهدید آمیز و ضمنا نوید بخش براى او فرستاد زیاد بعد از رسیدن آن نامه ها خطبه ای ایراد کرد ، به معاویه دشنام داد و او را بصفت : ( پسر زن جگر خواره ، معدن نفاق و بازمانده ى احزاب) موصوف ساخت و وى را به پسران رسولخدا – که زیاد در آنروز پیرو آنان بود – تهدید کرد متن این خطبه را در فصل ( عدد سپاه) در همین کتاب خواهید دید و اما داستان ( استلحاق) ( ملحق ساختن زیاد به نسبت ابوسفیان ) بطور اجمال عبارت است از داستان عمل جنسى نامشروع ابوسفیان با زن هرزه ای از ( ذوات الاعلام) ( فاحشه های که براى راهنمای مسافران و تازه واردان پرچمى بر سر در خانه ى خود نصب میکردند ) شهر طائف بنام ( سمیه) که ( باج ده) حرث بن کلده ى ثقفى بوده است ، و ثمره ى این زنا ، همین جناب ( زیاد است) معاویه در این جریان ، شهادت ( پسر اسماء حرمازى) و ( ابومریم خمارسلولى) را که دلالان این فاحشه و فاحشه هاى دیگرى از قبیل او بوده اند ، مى پذیرد و زیاد را همچون برادر شرعى و قانونى به خود پیوند میدهد و به گفته ى ( عبدالله بن عامر) ( شوهر هند دختر معاویه ) هم که اصرار داشت شهودى از قریش اقامه کند تا قسم یاد کنند که ابوسفیان ، سمیه را ندیده است ! اعتنا نمى کند ! آنگاه ( جویریه ) دختر ابوسفیان حجاب از موى خود نزد زیاد بر میدارد و به او میگوید : ( تو برادر منى ! ابو مریم گفته است) ! و آنگاه زیاد درباره ى پدر اولش که در بستر او تولد یافته و سپس او را به ابوسفیان تبدیل کرده – یعنى همان برده ى رومى حرث بن کلده ى ثقفى بنام ( عبید) – میگوید : عبید پدرى است که سپاس او را داریم و فرود مىآید و این بنابر اصلح در سال ۴۱ هجرى است .
مردم حادثه ى ( استلحاق) را بزرگترین هتک حرمتى دانستند که در اسلام آشکارا انجام شده است .
( ابن اثیر) مى نویسد : ( استلحاق) زیاد نخستین واقعه ای بود که احکام شرع را رد کرد چه ، رسول خدا ( ص ) حکم کرده که فرزند از آن بستر است و سنگ براى زناکار ، و معاویه بعکس این حکم کرد یعنى بر طبق عادت جاهلى خداى تعالى میفرماید : ( آیا حکم جاهلى را مى طلبند و که بهتر از خدا حکم کننده است براى آنانکه یقین دارند)
زیاد دانست که عرب به نسب جدید او اعتراف نخواهند کرد چون حقیقت حال بر آنان روشن است و انگیزه هاى این پیوند دروغین را میدانند ، این بود که ( کتاب المثالب) را فراهم آورد و در آن هر نقیصه ای را به عرب منسوب ساخت و با اینکار نیز شعوبیگرى خود را ثابت کرد .
کوفه محکوم شد که پس از هلاک اولین حاکم اموى اش : ( مغیره بن شعبه ثقفى ) ، تحت حکومت زیاد قرار گیرد و وى از آن جهنمى سوزان و در آن زلزله ای آرام ناپذیر بسازد .
طبرى ( ج ۶ – ص ۱۲۳ ) مى نویسد : ( زیاد چون به کوفه آمد گفت : با چیزى آمده ام که آن را جز از براى شما نمى طلبیدم گفتند : به هر چه خواهى ما را بخوان گفت : به اینکه مرا به معاویه ملحق دانید گفتند : ( اما بشهادت دروغ ، که نه) و او اول کسى بود که حکومت کوفه و بصره را یکجا حائز شد و هم اول کسى بود که پیشاپیش او اسلحه مى بردند و عمود مى کشیدند و پاسبانها او را حراست میکردند در غیاب خود ( سمره بن جندب) را بر بصره مى گماشت و ( عمر و بن حریث) را بر کوفه یکنوبت که پس از شش ماه به بصره رفت دید که سمره هشت هزار نفر را بقتل رسانیده است ! ( و همه جامع قرآن) .
زیاد در سال ۵۳ هجرى مرد و در سال ۱۵۹ که مهدى عباسى بخلافت رسید این ( استلحاق) را ملغى ساخت و دستور داد که آل زیاد را از دیوان قریش و عرب خارج سازند و زیاد بار دیگر به پدر واقعى خود همان برده ى رومى ملحق شد !
۱۶ – ابن کثیر ( ج ۸ ص ۱۷ ) .
۱۷ – مسعودى – در حاشیه ى ابن اثیر ( ج ۶ ص ۶۷ )
۱۸ – ماخذ این مطلب در فصل سوم گذشت .
۱۹ – رجوع شود به تاریخ یعقوبى ( ج ۲ – ص ۱۹۱ )
۲۰ – یعقوبى ( ج ۲ ص ۱۹۱ ) .
۲۱- بحار الانوار ( ج ۱۰ ص ۱۱۰ ) ، و ارشاد مفید .
۲۲ و ۲۳ – یعقوبى ( ج ۲ – ص ۱۹۱ )
۲۴ – ابن اثیر ( ۳ / ۱۶۱ ) ، طبرى ( ۶ / ۹۲ ) ، ابن کثیر ( ۸ / ۱۴ ) و دمیرى در ( حیاه الحیوان) ( ص ۵۷ )
۲۵- ( دمیرى) ( ص ۵۸ – ج ۱ ) پس از ذکر خلافت امام حسن علیه السلام و تعداد روزهاى آن ، مى گوید : ( و آن تتمه ى مدتى بود که رسولخدا ( ص ) براى مدت دوران ( خلافت) معین کرده بود و از آن پس دوران ( پادشاه گزنده) و روزگار سلطه هاى نابحق و فساد همه گیر بود – همچنانکه رسول خدا فرمود .
۲۶ – ابن کثیر مى نویسد ( ج ۸ – ص ۱۹ ) : (و او – یعنى حسن علیه السلام – در این ماجرا ، امام نیکوکار باثبات ستوده خصالى بود که سینه اش را شائبه ى تردید و ملامت وجدان ، تنگ نکرد بلکه در همه حال راضى و گشاده روى بود)

قلمرو تردید

——————————————————————————–

به تفکر پرداخت زیرا خطیر بودن وضع و دوران امر میان : فاجعه یا خوارى و ذلت یا مرگى بى شباهت به مرگ بزرگان ، بر او پوشیده نبود .

حیرت و تردیدى که موجب سرگردانى و بلاتکلیفى شود نداشت ولى احساس او از واقعیت ، بسى تلخ و گدازنده بود و همچون تیغه ى خار مشتعل ، مى خراشید و مى سوزانیدو مصرانه ، او را بر یافتن راه حلى بر مى انگیخت که نه مایه ى خوارى و ذلت باشد ، نه مستلزم تسلیم در برابر فاجعه و نه موجب مرگى تحمیلى و بى تناسب با خاطرات عزیز و شکوهمند .
اوضاع و احوالى که محیط او را تشکیل مى داد ، لجاجت خسته کننده بود از سوای و شایعات دروغ از سوای و کشانیده شدن در جریان هرج و مرجى مخوف از سوى دیگر .

حسن در میانه ى این حوادث خطیر ، کوهى بود که هیچ زمین لرزه ای آن را تکان نمیداد و پیشواى نیکوکار و پر گذشتى که نادانى نادانان او را خشمگین نمى ساخت و نارضای عیبجویان او را بغضب نمىآورد ، بى اعتنا به آنچه در پیرامونش مى گذرد ، ایستاد تا نقشه ها را بسنجد و سپس نقشه ى خود را طرح کند و نظریات را ارزیابى نماید و آنگاه تصمیم قاطع خود را بگیرد .
امروز براى ما میسر نیست که آنچه را او بدان مى اندیشیده بتفصیل بخوانیم ولى بطور حتم میدانیم که فکر او در اطراف این موضوع دور مى زده که آنچه خدا از او مى خواهد و پیغمبر بدان دستور داده چیست ؟ و آنچه ضامن حفظ عقیده و فکر او تواند بود ، کدامست ؟ .
و اما آنچه مردم میگویند ، براى او چندان مهم نبود .
فراموش نکنیم که او پیشواى روحانى ای بود که زنده ماندن و زیستن در این جهان را فقط تا آنجا مى خواست که بتواند آن را پیشکش راه خدا و مایه ى استفاده ى خلق خدا و سرمشق اصلاح و احسان قرار دهد در اینصورت ، گفته ها و حرفهاى مردم را در جنب این معنویاتى که در راه خدا و براى خداست ، چه وزن و مقدارى خواهد بود پیشوا و امامى که باید با نیروى روحى خود ، دیگران را به خیر رهنمون شود هرگز به فکرى جز این نمیگراید و فکر و ذکر و عاطفه اش جز بر محور اراده ى خدا و سیره ى پیامبر و عقیده و فکر صحیح دور نمى زند .
بدینجهت – همچنانکه گفتیم – حیرتى که موجب سرگردانى و بلاتکلیفى شود نداشت ، چون راه خدا نمایان و سیره ى رسول گرامى ، واضح است ولى احساسى که از واقعیت داشت ، تلخ و گدازنده بود .
و چه دشوار است که شرائط و اوضاع ، کسى را بى اختیار و دست بسته به حالتى که خلاف میل اوست ، سوق دهد بحرانهاى پى در پى بدو رو کند و گرهها و عقده هاى بهم پیوسته او را احاطه نماید این همان وضع ( استثنای) یى است که هرگز بدون سرگشتگى و اضطراب صورت نمى یابد و آدمى را در میانه ى فعل و ترک و خوف و رجا نگاه میدارد در چنین حالت و وضعیتى بیش از همه چیز ، به تأمل و تفکر و متانت و پایدارى احتیاج هست و در چنین بحرانى است که جوهر افراد و قدرت ذاتى آنان ، داراى نقشى دقیق و حساس است .
وه که این چه نفس با عظمتى و چه روح آسمانى و بزرگى بود ؟ ! .
این همان نفس مطمئنه ای بود که در هنگامه ى هجوم بلیات ، خشنود و سرشار از رضایت ، به خدا باز میگردد ، به غیر او تکیه و اعتماد نمى کند و از غیر او رشد و هدایت نمى خواهد و این همان روح پاک و پیراسته ای بود که بر اثر سنگینى بار وظیفه ، سستى و فتور نمى گرفت و در هر حال ، از حادثه ای که بدو روى آورده ، سر سخت تر و محکم تر میبود .
نشنیده ایم که در هنگامه ى هجوم آن بلاهاى سخت ، یکى از یارانش احساس کرده باشد که او اینکه در پنجه ى بلا و مصیبت گرفتار است تمام آنچه از او بظهور مى رسید ثبات و تصمیم و استقرار بود حتى مناجات او با خدا نیز خود آیتى از پایدارى و پیوند با خدا و تکیه و اعتماد به او بود در یکى از دعاهاى خود مى گفت :
( بار خدایا ! اى صاحب نیرو و اقتدار ! اى بلند جایگاه ! چگونه از کسى بترسیم ؟ که توای امید من و چگونه از چیزى بیندیشیم ؟ که بر تو است تکیه و اعتماد من از بردباریت بر من فرو ریزد و بفرمان خود ، مرا بر دشمنانم پیروز کن و بیاریت مؤید گردان پناه من بسوى تو و پناهگاه من از لطف توست پس در کار من فتوح و گشایشى پیش آور ، اى آنکه اهل حرم را از آسیب اصحاب فیل مصون داشتى و بر آنان پرندگانى گروه گروه فرستادى که آنان را هدف سنگریزه های از گل خشک سازند دشمنان مرا هدف عقوبتى عبرت افزا قرار ده) .
در لابلاى افکار یاس آور و اندیشه هاى بیفر جام ، ناگهان پرتوى از امید – که گوای پاسخى به نیایش اوست – درخشید و عطر دلپذیرى که گفتى رایت سرور و بشارت است ، در فضاى روحش پراکنده گشت .
اتفاق غریبى بود ناگهان راه تمامى غم و اندوهها بروى او بسته شد و در میانه ى طوفانى از خاطرات گذشته ، خاطراتى که اکنون از آنها اثرى نبود ، ولى یاد آورى آنها لذتى عمیق در روح بجا مى گذاشت ، قرار گرفت .
روح آدمى گاه در آن لحظه که دستخوش درد و رنج و گرفتار ترکتازى اندیشه هاى تلخ است ناگهان طراوتى فیض بخش و مبارک مى یابد ، از تنگنا به گشایش و از نومیدى به امید و از حیرت و تردید به ثبات و استقرارى امید افزا ، راه مى یابد .
او در حالت کنونیش ، از ناملائماتى که احاطه اش کرده بود ، و بر آینده اش از این دشمن بیباک و بى اعتنا به مقدسات ، بیمناک بود و مى اندیشید که :( اگر دست در دست او گذارده و با او صلح کند ، او چنان بخود وا نخواهدش گذارد که بر آئین جدش رسولخدا – صلى الله علیه و آله – رفتار کند) ( ۱ ).

ولى این اتفاق جدید ، او را یک ثلث قرن ، عقب برد و او ناگهان خود را در میانه ى سرزمین نبوت و جایگاه وحى و در احاطه ى جمع مهاجر و انصار ، مشاهده کرد رؤیاى لذتبخشى که سراپاى او را فرا گرفته و آلام را از یاد او برد .
اینک این جد بزرگوار اوست و این حکومت نبوى است در خاندان او و این ستارگان آیات کریم قرآن است که لحظه بلحظه از آسمان علم خدا فرو مى ریزد گوای قاصد آسمان است بسوى زمین و جز در خانه ى آنان هم فرود نمىآید .
و این پدر اوست وزیر پیامبر و مجاهد بزرگى که مهتران عرب را در مقابل کلمات خدا خاضع ساخت گوای هم اکنون از گشودن قلعه ى خیبر باز میگردد .
و این مادر اوست طاهره ى بتول ، که رسولخدا او را به مباهله برد و او بحق ، سرور زنان جهان است .

اگر این رؤیاهاى شیرین هیچیک اکنون داراى عینیت خارجى نیست ولى مگر نه بحقیقت همه ى آنها داراى واقعیت هاى نفسانى است که بیننده را در آنچنان جریان روحى ای قرار میدهد که روح او را به روح این جد و این پدر و مادر متصل مى سازد همچنانکه جسم او به جسم آنان مرتبط و متصل است و خدا در روزى که هیئت مباهله با نصاراى نجران را – که مرکب بود از حسن و جد و پدر و مادر و برادرش – تشکیل میداد ، این اتصال جسمى را تأیید کرد و پیغمبر نیز در روزى که برگزیدگان خاندان خود – یعنى خودش و آن چهار تن – را در کساء پیچید و هم در روزى که آیه ى تطهیر نازل شد و آنحضرت آن را با همین برگزیدگان تطبیق کرد ، از این اتصال و ارتباط جسمى ، تعبیرى بدینصورت آورد .

وه ، چه نشانه هاى عظمتى که در اسلام هیچکس با آنان در آن شرکت نداشته است ! .
از وراى افق حزن آور پیرامونش ، مناظر لذتبخشى از دوران کودکى و دوران صباوت ، در برابر چشمانش ظاهر گشت از این دیدگاه دور ، روزهاى روشن و منورى را بخاطر آورد که در مدینه با موقعیت ممتاز و مقام مشخص خود در میان اقران و همسالان خود ، مدارج کمال را مى پیمود ، آنروزهای که در میان اقران و همسالان خود ، مدارج کمال را مى پیمود ، آنروزهای که در میان بازوان نیرومند پدر یا بر سینه و پشت پیغمبر و یا بر روى چوبهاى منبر جدش ببازى مشغول مى شد ، آنروزهای که وحى را در اولین لحظات نزول ، دریافت مى کرد و کلمات خدا را از زبان پیامبر ( ص ) مىآموخت و دانش خود را از مصدر دانش و منبع علم استخراج مى کرد و خود را براى پیشوای و امامتى که براى او مقرر شده بود آماده مى ساخت و بسخن جد خود – که هرگاه از حسن یاد مى شد با بیانى مباهات آمیز شایستگى او را براى پیشوای امت بیان مى کرد – گوش فرا میداد و این سخنى بود که بارها بر زبان رسول خدا میگذشت .

اینها دورانهای بود آمیخته به روح عظمت و همراه با عظمت روح ، گذشته های شایسته ى آنکه بر حسن بانگ زند و پاکیزه ترین و مسرت آمیزترین و مکرمت بازترین خاطرات او را بیادش آورد .
این خاطرات آنچنان گیرا و جذاب بود که بر سراسر وجود او مستولى شد و اثر آن بصورت لبخندى حاکى از مسرت – در وضعى که گمان لبخند در آن نمى رفت – بر لبهاى وى ظاهر گشت .
جدش پیغمبر را دید که گوای هم اکنون او را از روى دوش مادر بر میدارد و بدست مى گیرد و بر سر دو پا مى ایستاند و بصدای نرم و ملایم این سرود مقدس را زمزمه مى کند : حزقه ! حزقه ! ترق عین بقه ! ( ۲ ) .
و او با قدمهاى کوچک خود آهسته آهسته بالا مى رود تا پاى خود را بر سینه ى جد بزرگوارش مى نهد و بدستور او دهان خود را باز مى کند و او دهان فرزندش را مى بوسد و آنگاه مى گوید : ( بار خدایا ! این را دوست میدارم ، تو نیز دوستش بدار و دوستدار او را نیز دوست بدار) ( ۳ ) .
این خاطره ، کلید خاطراتى بود که حقا مى بایست او را به خود مشغول دارد و ناملائمات این لحظات آخرین را از یاد او ببرد روشن ترین دورانها در زندگى هر انسانى همان دوران کودکى و پاکى و سادگى اوست که پیوندهاى مقدسى – میان او و آغوشهای که بدان پناه مى برده و هم میان او و اجتماعى که در آن زیست مى کرده – آنرا آرایش مى بخشد خاطرات این دوران از زندگى هر کسى تا ابد در مغز و دل و روح او پاینده است و فراموشى را در آن راه نیست .

مثلا ناگهان جدش رسولخدا – صلى الله علیه و آله – را بیاد آورد که او را بر دوش راست و برادرش حسین را بر دوش چپ نشانیده است ابوبکر بانان برخورد مى کند و به ایندو مى گوید : ( چه خوب مرکبى دارید ، بچه ها) ! و رسولخدا مى گوید : ( ( و چه خوب سوارانند ایندو این بچه ها مایه ى دلخوشى منند از دنیا ) ( ۴ ) .

و باز آنروزى را بیاد آورد که جدش بروى زانوش خم شد و او را بر پشت خود نشانید ، برادرش حسین را هم با او نشانید و آنگاه به آندو گفت : ( چه خوب شترى است شتر شما و چه خوب جفتى هستید شما) ( ۵ ) .
و باز روزى را بیاد آورد که جدش در حال سجده بود و او آمد تا بروى گردن آنحضرت – که نماز مى گذارد – نشست ( ۶ ) و روزى را که جدش در حال رکوع بود و او از میان دو پاى او عبور کرد ( ۷ ) و روز دیگرى را که به جدش گفتند : ( اى رسولخدا ! تو با این پسر – یعنى حسن – رفتارى مى کنى که با هیچکس دیگر نمى کنى ، ) وجدش فرمود : ( این مایه ى دلخوشى من است و این پسرک من ، سیدى است که خدا بدست او میان دو گروه مسلمانان صلح خواهد داد) ( ۸ ) .

بیاد آورد که روزى بر گردن جدش رسولخدا – صلى الله علیه وآله – که در مسجد خطبه مى خواند بالا رفت تا حدى که برق خلخالهایش تا آخر مسجد دیده شد و آندو پاى بر نجن بر سینه ى جدش درخشید و به همین صورت بود تا نبى اکرم ( ص ) از خطبهفراغت یافت ( ۹ ) .

و باز بیاد آورد که چگونه روزى جدش رسولخدا صلى الله علیه و آله با شتاب از منبر فرود آمد و او را که بر در مسجد به زمین خورده بود ، برداشت و با خود بروى منبر برد ، سپس گفت : هان این مردم ! فرزند ، محنت و آزمایش است ( ۱۰ ) .

و باز بیاد آورد که جدش بارها بدو مى گفت : ( تو شبیه خوى و خلقت منى) ( ۱۱ ) .

و باز بیاد آورد روزى را که از خواب برخاست و دید که جدش و مادرش سخن مى گویند روى به جدش کرد و گفت : ( پدر بزرگ ! بمن آب ده) و جدش او را برداشت و از ناقه ى پر شیرى بدست خود شیر براى او دوشید و ظرفى از پوست یا چوب آورد و شیر را که کف کرده بود در آن ریخت و آورد که به او بدهد ، ناگهان حسین بیدار شد و گفت : ( پدر جان ! آبم بده) پیغمبر باو گفت : پسرم ! برادرت از تو بزرگتر است و پیش از تو آب از من خواسته است ( ۱۲ ) .

و باز بیاد آورد روزى از دوران طفلى اش را که پیش روى مادرش فاطمه – علیها السلام – نشسته بود ، پدرش رسولخدا – صلى الله علیه و آله – وارد شد و او را که دید که به بازى مشغول است به فاطمه گفت : خداى تعالى در آینده بدست این پسر تو ، میان دو گروه بزرگ از مسلمانان اصلاح خواهد کرد ( ۱۳ ) .

از نشانه هاى عظمت روحى خود در دوران صباوت ، آن روزى را بیاد آورد که نزد ابوبکر رفته و به او – که بر منبر رسولخدا قرار داشت – گفته بود : از جایگاه پدرم فرود آى ! ( ۱۴ ) .

و هم آن روزى را که رسول اکرم او را با خود بر فراز منبر برده بود ، گاه روى به مردم مى کرد و گاه به او و میگفت : این پسر من سید است و امید مى رود که خدا بدست او میان دو گروه مسلمان ، صلح بر قرار کند .
این مناظر ، در احساس او اثر مى گذاشت و خاطرات تاریخى لذتبخشى را که میتوانست جایگزین وحشت آن لحظه شده و از عظمت آن بلیه بکاهد در مغز او بیدار مى کرد هر خاطره ای خاطره ى دیگرى را بیاد او مىآورد و هر منظره ای که از برابر چشمش عبور مى نمود ، مناظر دیگرى را بدنبال خود مى کشید او به گفته ى جدش آنچنان اطمینان دارد که به آیات قرآن و اینک جد بزرگوار اوست که با او سخن مى گوید ، گوای این صداى گیرا و محبوب اوست که هم اکنون در گوش حسن منعکس مى شود و دارد به مادر او – طاهره ى بتول – یا بر فراز منبر و یا در جمع اصحاب ، بار دیگر این گفته را تکرار مى کند : ( این پسر من سید است و خدا میان دو گروه از مسلمانان بدست او صلح خواهد افکند ) .
حسن به خود باز میگردد و با خود چنین مى گوید :
راستى آیا منظور رسول خدا این بود که امروز با اهل شام صلح کنم ؟ آیا مردم سرکش و طغیانگر شام ، گروهى مسلمانند که ممکن است منظور از این حدیث باشند ؟ .
آیا آن فتنه ای که رسولخدا خواسته که من آن را اصلاح کنم ، همین فتنه ى در گرفته ى امروز است ؟ مگر ما فاقد نیروى لازم براى قلع و قمع این فتنه ایم ؟ .
این افکار در مغز حسن بن على وارد مى شد و در روح او آشوب و غوغای که میتوانست مبدأ تحول و نقطه ى عطف تاریخ باشد ، بپا مى کرد اینها سئوالاتى بود که پاسخ با آنها ، سرنوشت نهای را تعیین مى کرد .
این خاطرات که متضمن راهنمای هاى جدش بود و حسن علیه السلام از آنها چنین نتیجه مى گرفت که جدش در بحرانى ترین لحظات ، حمایت خود را از او دریغ نداشته است – او را بدین فکر انداخت که اگر بتواند پاسخى مناسب حال بدین سئوالات بدهد ، موقعیت حاضر را از این بحران نجات خواهد داد.
بله ! بدون تردید ، رسولخدا این سخن را گفته است .

و آن فتنه ای که در این گفته ، بدان اشاره شده جز همین فتنه ى کنونى نیست و چه فتنه ای بالاتر از پدید آمدن اینچنین شکاف و فاصله ای میان مسلمانان که آنانرا از نقشه ها و کوششهاى دشمن در کمین نشسته شان غافل ساخته ( ۱۶ ) و از وظائفى همچون آبادانى و عمران و تنظیمات ادارى و جهاد با دشمن خارجى ، بازشان داشته است .
و اما اینکه آن سرکشان طغیانگر مسلمانند ، مطلبى است که از رفتار امیرالمؤمنین با آنان بدست مىآید چه ، آنحضرت لشگر خود را از اسیر کردن زنان و کودکان همین مردم ، منع کرده و سیره ى امیرالمؤمنین علیه السلام بهترین سرمشق و شایسته ترین رهنمون است .

و اما این پرسش که مگر نیروى لازم براى فرو خواباندن این فتنه ، وجود ندارد ؟ ( یعنى سئوال از تحقق این رؤیاى لذتبخش که شیعیان پرشور کوفه در آغاز جنبش جهاد ، بدان شعار مى دادند ) آنوقت قابل جواب است که موقعیت امام حسن هم از لحاظ عدد سپاهیان و هم از لحاظ روحیه و نیروى معنوى این سپاه ، بررسى شود و این در صورتى ممکن خواهد بود که امکانات موجود بر طبق واقعیت ، مورد سنجش قرار گیرد .
روحیه و نیروى معنوى در افراد سپاهى ، رمز اصلى قدرتى است که براى برد حوادث ، مورد نیاز است و خیلى بیش از تصاعد کمیتى و عددى بکار مىآید .
امام حسن در مسکن ، بازمانده ای از سپاه اصلى خود داشت که پس از خیانت فرمانده و فرار هشت هزار نفر از سربازان ، فقط یک معجزه مى توانست در آنها روحیه و نیروى معنوى بدمد .
در مدائن هم مجموعه ای از اشباح مى زیستند که اغتشاشات عدوات آمیز و پیاپى آنان از مقاصد پلیدشان خبر میداد بدست آنان نه امید خوابانیدن فتنه مى رفت و نه گمان اقدام به کارهاى بزرگ یا اداره ى میدان جنگ .
این ، درباره ى جنبه ى معنوى و روحیه ى سپاه .
و اما نسبت عددى بزرگترین رقمى که میتوان ادعا کرد لشکر امام حسن در این واقعه بدان بالغ شده ، بیست هزار یا کمى بیشتر است در حالیکه عدد لشکر معاویه که در مرزهاى عراق مستقر شده بودند به شصت هزار مى رسید ! بنابراین ، حسن در آغاز کار ، یک سوم سربازان معاویه را داشت .
جریان فرارى که در اردوگاه مسکن اتفاق افتاد و آن عمو زاده ى بیگانه صفت ، با هشت هزار سرباز بسوى معاویه گریخت ، نسبت عددى میان دو لشکر را بالا برد .
یعنى براى امام حسن مجموعا در هر دو اردوگاه ، یک پنجم لشکر معاویه باقى ماند ! .
و اگر این فرمول جدید نظامى را – که براى نیروى معنوى ، ارزشى بمیزان سه برابر تعداد سرباز قائل است – قبول کنیم ، به نتیجه ای فوق العاده اسفبار مى رسیم و آن اینکه نسبت لشکر امام حسن با معاویه ، نسبت ۱۵ / ۱ بوده است .
و اگر با توجه به این محاسبه ، باقیمانده ى لشکر مسکن را بتنهای در نظر بگیریم ، خواهیم دید که این عده ، میخواسته اند با لشکرى بجنگند که بنابر مقیاس مذکور ، ۴۵ برابر آنان بوده است .
در اینصورت کو نیروى لازم براى قلع و قمع فتنه ى شام ؟ .
هیچیک از نظامات جنگى معمول تاریخ ، جنگیدن یکتن را با ۴۵ نفر و یا با ۱۵ نفر ، جایز نمى داند ، چنین وضعى اگر هم اتفاقا پیش آید ، جنگ نظامى ای که نتیجه ى نیک در انتظار آن باشد نیست بلکه صرفا حمله ای جانبازانه و بیشتر در حکم انتحار و خودکشى خواهد بود .
در اینصورت بگذار حسن ، پسر رسولخدا ، همان مخلوقى باشد که خدا او را براى صلح ذخیره کرده نه براى جنگ ، و براى مسالمت آفریده نه براى مخاصمت ، بگذار این همان نهالى باشد که خدا او را براى مسلمانان در زمین نشانده نه براى خود او ، و براى دین تربیت کرده نه براى سلطنت ، بگذار سهم او از این ماجرا ، باقى و ابدى باشد نه زود گذر و آنى ، و در آن نشأه ى دائمى باشد نه لذت این جهان فانى ، و از لطف و رحمت خدا باشد نه از دست مردم .
بدین ترتیب بود که رسالت حسن به صلح تبدیل یافت ، بى آنکه دو گروه به کوچکترین زد و خوردى دست زنند و این از نظر تاریخ ، موضوعى ثابت و مسلم است اگر چه برخى از مورخان در صدد بر آمده اند اثبات کنند که میان لشکر قیس بن سعد ( لشکر مقدمه ) و سپاهیان شام در ( مسکن) جنگى در گرفته و ( سید علیخان) درکتاب ( الدرجات الرفیعة) در کیفیت این واقعه ى پندارى چیزها نوشته است .
ما براى این خبر ، مدرک قابل اعتنای که زمانا جلوتر از این سید عالیمقام ( سید علیخان متوفى در ۱۱۲۰ ) باشد ، سراغ نداریم و با تحقیق و بررسى وضع آنروز مسکن ، چیزى هم که مؤید این نظر باشد نمى یابیم .
و با توجه به روش حفظ خون که نشانه ى بارز سیاست امام حسن علیه السلام بود ، در سایر مراحل این سیاست نیز پدیده ای که به قبول این خبر کمک کند ، بیاد نداریم .
و از آن حدیث رسولخدا صلى الله علیه و آله که : ( خدا بدست حسن میان دو گروه بزرگ مسلمان را اصلاح خواهد داد) نیز جز این نمى فهمیم که حسن علیه السلام پیامبر صلح در اسلام است .
در اینصورت چه دلیل دارد که لشکر او به جنگ و حمله دست زند ؟ .
از وصیت امام حسن در لحظه ى مرگ هم این را دانسته ایم که او راضى نبوده در مورد او و براى او قطره ى خونى ریخته شود پس در این مورد نیز بر وفق رسالتى که خود انتخاب کرده بود – یا براى او انتخاب کرده بودند – مشى کرده است .
از این گذشته ، گواهان زیاد واقعه ، تأکید مى کنند که : ( خلافت را بدست گرفت و قطره خونى در دوران خلافتش ریخته نشد) و بعضى از راویان این نص ، سخن خود را همراه با دو سوگند بیان مینمایند ( ۱۷ ) .

——————————————————————————–

پی نوشت ها
۱- از سخنان آنحضرت بنا به روایت بحار الانوار : ( ۱۰ / ۱۰۷ ) .
۲- این کوچولوى کوچک پا ! بالا برو ! اى ریز چشم ! .
۳- زمخشرى ، ابن البیع ، طبرانى ، ( ینابیع الموده) ، ( الاصابه) ( ۲ / ۱۲ ) و جز اینها .
۴- کتاب سلیم بن قیس و هم ( المحاسن و المساوى) بیهقى ( ص ۴۹ ) و این دومى ، گفته ى حمیرى را هم که حدیث مزبور را به نظم در آورده ، نقل کرده است : پیغمبر نزد حسن و حسین آمد – که روزى ببازى در آمده بودند آندو را در آغوش گرفت و گفت : جانم بقربانتان – و آندو نزد وى چنین مکانتى داشتند آندو گذشتند در آنحال که دوش او زیر پایشان بود – وه ، چه خوب مرکبى ، و چه خوب سوارانى .
۵- ( الابانه) تألیف : ابن بطه .
۶- ( حلیه الاولیاء) تألیف : ابونعیم .
۷- ( الاصابه) – ج ۲ ص ۱۱ .
۸- ( حلیة الاولیاء) .
۹- بحار ( ج ۶ – ص ۵۸ ) .
۱۰- مناقب ، کتاب ترمذى ، انساب سمعانى و فضائل احمد .
۱۱- غزالى در ( احیاء العلوم) و مکى در ( قوت القلوب) .
۱۲- کتاب سلیم بن قیس ( ص ۹۸ ) .
۱۳- ( عقد الفرید) ( ۱ / ۱۹۴ ) و بیهقى ( ۱ / ۴۰ ) و بخارى و خطیب و سمعانى و حرکوشى و جنابذى و ابونعیم در ( حلیة الاولیاء) و ( ینابیع الموده ) و ( مروج الذهب) و جز اینها .
۱۴- ( الصواعق المحرقه) ( ص ۱۰۵ ) و هم دار قطنى .
۱۵ – بخارى و مسلم و ( الاصابة) ( ج ۲ ص ۱۲ ) .
۱۶ – اشاره به عملیات امپراطورى بیزانس در مرزهاى شام در سال ۴۰ .
۱۷ – رجوع شود به : ( الاصابة) ( ۲ / ۱۲ ) و ( تاریخ ابن کثیر) ( ۸ / ۸ / ۱۴ ) و جز ایندو

ارسال نظر

درباره‌ی این وبلاگ

این پایگاه توسط تبیان گیلان برای واحد مبلغین طراحی و راه اندازی شده است. تمام حقوق آن متعلق به مرکز تحقیقات اینترنتی تبیان گیلان و اداره کل تبلیغات اسلامی استان گیلان است..

تصاویر

دسته‌ها

بایگانی

  • admin: علیک سلام نه وطن محسوب نمی شود وهرباکه می آیی قصدده روز [...]
  • admin: علیک سلام نه وطن محسوب نمی شود باید قصدده روز نمایید تو [...]
  • admin: علیک السلام اگربیش ازحدمسافت شرغی باشد مسافرمحسوب مشو [...]
  • admin: علیک السلام اصلا شماجنب نشده وان اب هم منی نیست ونجس هم [...]
  • admin: علیک السلام اصلا شماجنب نشده وان اب هم منی نیست ونجس هم [...]