میلاد حضرت علی اکبر (ع) زندگینامه علی اکبر (ع)

دسته: حضرت علی اکبر (ع)

۳۰ تیر ۱۳۸۹

میلاد حضرت علی اکبر (ع)
زندگینامه علی اکبر (ع)
حضرت علی اکبر (ع) فرزند ابی عبدالله الحسین(ع) بنا به روایتی در یازدهم شعبان،(۱)سال۴۳ قمری در مدینه منوره دیده به جهان گشود.
پدر گرامی اش امام حسین بن علی بن ابی طالب (ع) و مادر محترمه اش لیلی بنت ابی مرّه بن عروه بن مسعود ثقفی است.(۲)
او از طایفه خوش نام و شریف بنی هاشم بود . و به بزرگانی چون پیامبر اسلام(ص)، حضرت فاطمه زهرا(س)، امیر مؤمنان علی بن ابی طالب(ع) و امام حسین (ع) نسبت دارد .
ابوالفرج اصفهانی از مغیره روایت کرد: روزی معاویه بن ابی سفیان به اطرافیان و هم نشینان خود گفت: به نظر شما سزاوارترین و شایسته ترین فرد امت به امر خلافت کیست؟ اطرافیان گفتند: جز تو کسی را سزاوارتر به امر خلافت نمی شناسیم! معاویه گفت: این چنین نیست.
بلکه سزاوارترین فرد برای خلافت، علی بن الحسین(ع)است که جدّش رسول خدا(ص) می باشد و در وی شجاعت و دلیری بنی هاشم، سخاوت بنی امیه و فخر و فخامت ثفیف تبلور یافته است. (۳)
نقل است روزی علی اکبر(ع) به نزد والی مدینه رفته و از طرف پدر بزرگوارشان پیغامی را خطاب به او میبرد، در آخر والی مدینه از علی اکبرسئوال کرد نام تو چیست؟ فرمود: علی سئوال نمود نام برادرت؟ فرمود: علی آن شخص عصبانی شد، و چند بار گفت: علی، علی، علی، « ما یُریدُ اَبُوک؟ » پدرت چه می خواهد، همه اش نام فرزندان را علی می گذارد، این پیغام را علی اکبر(ع) نزد اباعبدالله الحسین (ع) برد، ایشان فرمود : والله اگر پروردگار دهها فرزند پسر به من عنایت کند نام همه ی آنها را علی می گذارم و اگر دهها فرزند دختر به من عطا، نماید نام همه ی آنها را نیز فاطمه می گذارم.
درباره شخصیت علی اکبر(ع) گفته شد، که وی جوانی خوش چهره، زیبا، خوش زبان و دلیر بود و از جهت سیرت و خلق و خوی و صباحت رخسار، شبیه ترین مردم به پیامبر اکرم(ص) بود و شجاعت و رزمندگی را از جدش علی ابن ابی طالب (ع) به ارث برده و جامع کمالات، محامد و محاسن بود. (۴)

در روایتی به نقل از شیخ جعفر شوشتری در کتاب خصائص الحسینیه آمده است: اباعبدالله الحسین هنگامی که علی اکبر را به میدان می فرستاد، به لشگر خطاب کرد و فرمود:
« یا قوم، هولاءِ قد برز علیهم غلام، اَشبهُ الناس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسول الله……. ای قوم، شما شاهد باشید، پسری را به میدان می فرستم، که شبیه ترین مردم از نظر خلق و خوی و منطق به رسول الله (ص) است بدانید هر زمان ما دلمان برای رسول الله(ص) تنگ می شد نگاه به وجه این پسر می کردیم.
بنا به نقل ابوالفرج اصفهانی، آن حضرت درعصر خلافت عثمان بن عفان (سومین خلیفه راشدین) دیده به جهان گشود.(۵)
این قول مبتنی بر این است که وی به هنگام شهادت بیست و پنج ساله بود. در برخی روایات هم سن ایشان را ۲۸ ساله ذکر کرده اند، وی در مکتب جدش امام علی بن ابی طالب (ع) و در دامن مهرانگیز پدرش امام حسین(ع) در مدینه و کوفه تربیت و رشد و کمال یافت.
امام حسین (ع) در تربیت وی و آموزش قرآن ومعارف اسلامی و اطلاعات سیاسی و اجتماعی به آن جناب تلاش بلیغی به عمل آورد و از وی یک انسان کامل و نمونه ساخت و شگفتی همگان، از جمله دشمنانشان را بر انگیخت.
به هر روی علی اکبر(ع) در ماجرای عاشورا حضور فعال داشت و در تمام حالات در کنار پدرش امام حسین(ع)بود و با دشمنانش به سختی مبارزه می کرد. شیخ جعفر شوشتری در خصائص نقل می کند: هنگامی که اباعبد الله الحسین علیه السلام در کاروان خود حرکت به سمت کربلا می کرد، حالتی به حضرت(ع) دست داد بنام نومیه و در آن حالت مکاشفه ای برای حضرت(ع) رخ داد، از آن حالت که خارج شد استرجاع کرد: و فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون » علی اکبر(ع) در کنار پدر بود، و می دانست امام بیهوده کلامی را به زبان نمی راند، سئوال نمود، پدرجان چرا استرجاع فرمودی؟: حضرت بلادرنگ فرمود: الان دیدم این کاروان می رود به سمت قتلگاه و مرگ درانتظار ماست، علی اکبر(ع) سئوال نمود: پدر جان مگر ما بر حق نیستیم؟ حضرت فرمود: آری ما بر حق هستیم. علی اکبر (ع) عرضه داشت: پس از مرگ باکی نداریم،
گفتنی است، با این که حضرت علی اکبر(ع) به سه طایفه معروف عرب پیوند و خویشاوندی داشته است، با این حال در روز عاشورا و به هنگام نبرد با سپاهیان یزید، هیچ اشاره ای به انتسابش به بنی امیه و ثفیف نکرد، بلکه هاشمی بدون و انتساب به اهل بیت(ع) را افتخار خویش دانست و در رجزی چنین سرود:
أنا عَلی بن الحسین بن عَلی نحن بیت الله آولی یا لنبیّ
أضربکَم با لسّیف حتّی یَنثنی ضَربَ غُلامٍ هاشمیّ عَلَویّ
وَ لا یَزالُ الْیَومَ اَحْمی عَن أبی تَاللهِ لا یَحکُمُ فینا ابنُ الدّعی
وی نخستین شهید بنی هاشم در روز عاشورا بود و در زیارت شهدای معروفه نیز آمده است:السَّلامُ علیکَ یا اوّل قتیل مِن نَسل خَیْر سلیل. (۷)
علی اکبر(ع) درنبرد روز عاشورا دویست تن از سپاه عمر سعد را در دو مرحله به هلاکت رسانید و سرانجاممرّه بن منقذ عبدی بر فرق مبارکش ضربتی زد و او را به شدت زخمی نمود. آن گاه سایر دشمنان، جرأت و جسارت پیدا کرده و به آن حضرت هجوم آوردند و وی را آماج تیغ شمشیر و نوک نیزه ها نمودند و مظلومانه به شهادتش رسانیدند.
امام حسین(ع) در شهادتش بسیار اندوهناک و متأثر گردید و در فراقش فراوان گریست و هنگامی که سر خونین اش را در بغل گرفت، فرمود:
ولدی علی عَلَی الدّنیا بعدک العفا.(۸)(فرزندم علی ،دیگر بعد از تو اف بر این دنیا)
در مورد سنّ شریف وی به هنگام شهادت، اختلاف است. برخی می گویند هجده ساله، برخی می گویند نوزده ساله و عده ای هم می گویند بیست و پنج ساله بود.(۹)
اما از این که وی از امام زین العابدین(ع)، فرزند دیگر امام حسین(ع) بزرگتر یا کوچک تر بود، اتفاقی میان مورخان و سیره نگاران نیست. روایتی از امام زین العابدین(ع) نقل شده که دلالت دارد بر این که وی از جهت سن کوچک تر از علی اکبر(ع) بود. آن حضرت فرمود: کان لی اخ یقال له علیّ اکبر منّی قتله الناس …(۱۰)
مقبره حضرت علی اکبر علیه السلام در کربلای معلی پایین پای اباعبدالله الحسین علیه السلام است و در سلام زیارت عاشورا منظور از وعلی علی ابن الحسین ، آقا علی اکبر علیه السلام می باشد.

پی نوشت ها:
۱٫ مستدرک سفینه البحار (علی نمازی)، ج ۵، ص ۳۸۸٫
۲٫ أعلام النّساء المؤمنات (محمد حسون و امّ علی مشکور)، ص ۱۲۶؛ مقاتل الطالبین (ابوالفرج اصفهانی)، ص ۵۲٫
۳٫ مقاتل الطالبین، ص ۵۲؛ منتهی الآمال (شیخ عباس قمی)، ج ۱، ص ۳۷۳ و ص ۴۶۴٫
۴٫ منتهی الامال ، ج ۱، ص.
۵٫ مقاتل الطالبین، ص ۵۳٫
۶٫ منتهی الآمال، ج ۱، ص ۳۷۵؛ الارشاد (شیخ مفید)، ص ۴۵۹٫
۷٫ منتهی الآمال، ج ۱، ص ۳۷۵٫
۸٫ همان.
۹٫ همان و الارشاد، ص ۴۵۸٫
۱۰٫ نسب قریش (مصعب عبن عبدالله زبیری)، ص ۸۵، الطبقات الکبری (محمد بن سعد زهری)، ج ۵، ص ۲۱۱٫

حضرت علی ‏اکبر (ع) الگوی جوانان

سپیده سخن
دیرزمانی است که جوانان کشورهای اسلامی، که از تابش وحی و زلال‏معارف ناب الهی بهره می‏برند، باشیوه‏های گوناگون و متنوع دشمن‏در راهزنی فکر و فرهنگ رو به رویند.
پیروزی انقلاب اسلامی ایران، این حساسیت ناپیدا را به صورت‏آشکار در آورد و سردمداران استکبار را به اظهار نظر شفاف‏واداشت.
امروز دشمن به خوبی دریافته است که ما جوانان با ویژگی‏هایی‏همانند آرمان خواهی، عدالت‏طلبی، عشق به باورهای آسمانی و علاقه‏به رهبران مذهبی، لشکرهایی به هم فشرده و آماده کارزاریم. ازاین رو، ایجاد تردید در باورهای آسمان زاد، تزریق فرهنگ بیگانه‏با نمایش آداب و رسوم و شیوه‏های زندگانی آنان، کوشش حساب شده‏در کنار زدن چهره‏های مورد علاقه مردم بویژه جوانان، پرورش روحیه‏ذلت و خواری در بیگانه ساختن ما با الگوهای شایسته فرهنگ اسلامی‏و ارائه الگوهای ساخته شده از آن سوی مرزها به عنوان معجزه‏آفرینان خوشبختی و سعادت و رفاه را در دستور کار خود قرار دادتا بدین وسیله دست‏یکایک ما را از دستان پرمحبت اسوه‏های صداقت‏پیشه و راستین در آورده و دل و دیده مان را از آموزه‏های ناب‏دینی تهی گرداند. غافل از آنکه نسیم سعادت بخش معارف الهی وسخنان قدسی پیشوایان محبوب ما، به سان کیمیایی گرانسنگ، دلهای‏آگاه و بیدار همگان را از غبارها پاک ساخته، آینه گونه محل‏پذیرش آفتاب هدایت می‏گرداند.
در این بخش از گفتگوی خود، دل به امواج پاک و صفات روشن وزندگی ساز اسوه‏ای ارزشمند و الگویی کم نظیر می‏سپاریم و برای‏امروز و فردای حوادث ارمغانهایی پربها نصیب خود می‏سازیم.

الگوی شایسته
ما جوانان به دنبال الگویی هستیم که نخست هم‏سن و سالمان باشدو همانند ما در توفان جوانی بوده و در نشیب و فراز حوادث حضورداشته باشد. معصوم نباشد; زیرا با ما فرق خواهد کرد و دربحرانهای اجتماعی سیاسی و حتی اقتصادی درگیر شده باشد تا به‏خوبی او را همانند خود بدانیم و از شیوه زندگانی، روش برخورداو با دیگران، چگونگی سخن گفتن، شهامت، شجاعت، دلیرمردی و بی‏باکی وی برای خود سرمشق بگیریم و او را نمونه‏ای تمام عیار برای‏امروز و فردای زندگی خود بدانیم.
دفتر زندگانی چنین الگویی را، که برخی هجده ساله و پاره‏ای‏سالهایی بیشتر دانسته‏اند، می‏گشاییم و با یکدیگر به صحیفه صفات‏و ارزشهای چشمگیر او می‏نگریم. آرام آرام با او همراه شده وبیشتر از گذشته به ناگفته‏های گفتنی‏اش که همگی برایمان مشعلی‏فروزان خواهد بود، دل می‏سپاریم.
او یازدهم شعبان سال سی و سوم هجری (۱) به دنیای پر غوغای حیات‏پاگذاشت. پدر در گوش راست او اذان گفت و دیگر گوش وی را باترنم اقامه آشنا ساخت تا از آغاز با نغمه توحید، نبوت، امامت وولایت آشنا شود و با چنین سرودهایی راه روشن رستگاری را از عمق‏جان بیابد. دیری نپایید که در هفتمین روز تولد وی، بنا به سنت‏پسندیده دینی، سرش را تراشیدند و هم وزن موهای زیبایش، به‏مستمندان چشم به راه نقره صدقه دادند.
آشفتگی اوضاع سیاسی و آتش افروزی حاکمان ستمگر آن عصر بدان‏حد بود که نام «علی‏» جرمی نابخشودنی حساب می‏شد و برزبان‏راندن این واژه مقدس ممنوع بود. پدر وی، که به خوبی می‏دانست‏نام دیباچه شخصیت و نشان دهنده شرافت، ادب و عظمت انسان است،نام کودک را «علی‏» نهاد تا بهترین برکات و زیباترین صفات‏بردریای وجود فرزندش ریزان شود و بدسگالان سیه سرشت‏خود را باامواج پاک و زلال غیرت دینی و شخصیت مذهبی رو به رو ببینند. درپی آن، لقب «اکبر» نیز برای او انتخاب کرد تا «علی اکبر»که به عنوان پسر نخست‏خانواده است‏با دیگر فرزندان، که نام‏آنان نیز علی خواهد بود، تفاوت یابد. (۲)
پدر علی که همانند پدرانش از تمامی اصول اساسی و شیوه‏های‏شیرین تربیتی آگاهی داشت، خود را با دنیای کودکی هماهنگ می‏کردو رفتاری که شایسته نوباوگی و کودکی فرزند بود، انجام می‏داد تاهمانند جد عزیز خود عمل کرده، لحظه‏ای از شرایط روحی روانی کودک‏دلبند خویش دور نماند. (۳)
همراه با بزرگ شدن علی، پدر سخنان برتر، آداب والاتر وشیوه‏های زندگی و احترام بیشتر به او می‏آموخت تا خصیت‏خود راباز یابد و از ارزش وجود خود بیشتر آگاه شود.
بدین خاطر هنگام نام بردن از او، الفاظی تواءم بااحترام به‏کار می‏برد تا از آغاز زندگی، احساس سرافرازی و شخصیت کند و درفردای حیات خود، راست قامت و قوی دل از حقوق محرومان دفاع‏کرده، در برابر ستم ستمکاران بی تفاوت یا مایوس نباشد.
به سوی مدرسه علی که هفت‏ساله شد، به تمرینهای فکری و آموزش‏های دینی‏پرداخت و با مراقبت‏های صحیح سنجیده پدر، بنیان‏های اعتقادی درروان او و شیوه‏های رفتاری در اعمال او رشدی بیشتر یافت. (۴)
روزی پدر، عبدالرحمان را به آموختن سوره حمد به فرزندش‏گمارد. وقتی آموزش تمام شد و علی در حضور پدر سوره حمد راقرائت کرد، پدر، پول و هدایای فراوان به عبدالرحمان بخشید ودهانش را پر از مروارید ساخت. آنگاه به اطرافیان که از این همه‏بذل و بخشش تعجب کرده بودند، فرمود:
«این هدایا توان برابری عطای معلم علی را ندارد که در برابرتعلیم قرآن، همه هدایا ناچیز است.» (۵)
دوران نوجوانی علی به تدریج آغاز شد و هر روز بیشتر از روزقبل، زمینه‏های رشد و شکوفایی معنوی و عقلانی در وجود وی فراهم‏می‏گردید.
علی در جوانی با ویژگیهای اخلاقی و رفتاری خود نگاه انبوه‏جوانان را به سوی خود جلب می‏کرد. آنچه در این فراز از داستان‏او گفته می‏شود، نکته‏هایی است که بی تردید با مطالعه و رد شدن‏تاثیری بسزا نخواهد داشت، از این رو، باید از سرصبر و تامل‏بیشتر مطالعه و مرور کنیم و به خاطر بسپاریم.
علی صفات جد خود را می‏دانست، از این‏رو، هماره در آینه اخلاق ورفتار او نظر می‏کرد و خود را بدان صفات می‏آراست. به هنگام‏جوانی در میان جمع و با دوستان خود، گشاده رو و شادمان بود;
ولی در درتنهایی اهل تفکر و همراه با حزن بود. علاقه فراوانی به‏خلوت با خدای خود و پرداختن به راز و نیاز و گفتگو باخالق هستی‏داشت. در زندگی آسان‏گیر، ملایم و خوش‏خو بود، نگاهش کوتاه می‏نمودو به روی کسی خیره نمی‏شد. بیشتر اوقات بر زمین چشم می‏دوخت و بابینوایان و فقرا که از نظر ظاهری در جامعه و نگاه دنیا طلبان‏احترام چشمگیری نداشتند. نشست و برخاست می‏کرد، با آنان همسفره‏می‏شد و با دست‏خود دردهانشان غذا می‏گذارد. اصالتهای فکری واستواریهای روحی، وی را چنان کرده بود که هیچگاه و از هیچ‏حاکمی هراس نداشت.
هرگز عیب‏جویی نمی‏کرد و از مداحی نابجا و شنیدن چاپلوسی افراددوری می‏کرد. تمامی انسانها را بندگان خدا می‏دانست و از تحقیرآنان خود داری می‏ورزید. در طول عمر خویش به کسی دشنام نداد وناسزا نگفت. از دروغ تنفر داشت و صداقت و راستگویی شیوه همیشه‏او بود. بخشنده بود و آنچه به دست می‏آورد، به دیگران بویژه‏نیازمندان انفاق می‏کرد. هرگاه کسی هدیه‏ای به او تقدیم می‏کرد،با گشاده رویی می‏پذیرفت. اگر فردی مهمانی داشت و او را دعوت‏می‏کرد، می‏پذیرفت. به عیادت بیماران می‏رفت، هرچند خانه بیمار دردور افتاده‏ترین نقطه شهر باشد. در تشییع پیکر مردگان حاضر می‏شدو هیچ یار از دست رفته‏ای را تنها نمی‏گذاشت.
برای همسالان برادری مهربان و برای کودکان پدری پرمحبت‏بود ومسلمانان را مورد لطف و عطوفت‏خویش قرار می‏داد. امور دنیوی واضطراب‏های مادی او را متزلزل نمی‏ساخت.
زندگی علی ساده و بی پیرایه بود و در آن از تجمل، اسراف وتبذیر اثری دیده نمی‏شد. آنان که اخلاقی نیکو و فضایلی شایسته‏داشتند، همیشه مورد تکریم و احترام وی بودند و خویشاوندان ازصله او بهره‏مند می‏شدند. از صبری عظیم برخوردار بود و از هیچ کس‏توقع و انتظاری نداشت.
در میدان رزم سلحشوری شجاع، نیرومند و پرتوان بود و انبوه‏دشمن هرگز او را بیمناک نمی‏ساخت. در اجرای عدالت و دفاع از حق،قاطع و استوار بود. به یاری محرومان و مظلومان می‏شتافت و دربرابر ظالمان می‏ایستاد تا حق را به صاحبش برنمی‏گردانید، آرام‏نمی‏گرفت. به دانش اندوزی و فراگیری معارف اهمیت زیادی می‏داد وهمواره پیروان خود را از جهالت و بی‏خبری باز می‏داشت.
به پاکیزگی و آراستگی علاقه‏ای وافر داشت و این صفت از دوران‏کودکی در او دیده می‏شد. از این رو هماره برتمیزی لباس و بدن‏اهتمام می‏ورزید.
بسیار فروتن بود و از تکبر نفرت داشت و اکثر اهل جهنم راگردن فرازان و سرکشان می‏دانست. نه تنها برانسانها بلکه برحیوانات نیز شفقت داشت و با مهربانی و ملایمت و انصاف با آنان‏رفتار می‏کرد.
آنان که قیافه ظاهری و سیمای به نور نشسته علی را دیده‏اند،چهره وی را این گونه ترسیم کرده‏اند:
قیافه‏اش بسیار با ابهت‏بود و چون ماه تابان می‏درخشید. به‏زیبایی و پاکیزگی آراسته بود. از چهار شانه بلندتر و ازبلندکوتاهتر. رنگی روشن و به سرخی آمیخته و چشمانی سیاه وگشاده با مژه‏هایی پرموداشت، گونه‏هایش هموار و کم گوشت‏بود،مویش نه بس پیچیده و نه بسیار افتاده می‏نمود. از سینه تا ناف‏خط موی بسیار باریک داشت، اندامش متناسب و معتدل و سینه وشانه‏اش پهن بود.
سرشانه‏هایش از هم فاصله داشت. پشتی پهن داشت، جز ران و ساق‏که زیر مفصلهااست، استخوانهای بند دستش کشیده و کفی گشاده وبخشنده داشت. دو پنجه دست و پایش قوی و درشت و انگشتها کشیده وبلند و دو کف پا از زمین برآمده بود. به سرعت راه می‏رفت وهنگام راه رفتن چنان بود که گویی از زمین سراشیب فرود می‏آید یااز روی سنگی به نشیب می‏رود. چون به طرف کسی بر می‏گشت‏با تمام‏بدن بر می‏گشت. دیده‏اش فروهشته و نگاهش به زمین بود تا به‏آسمان.
بینی‏اش قلمی کشیده و باریک و میانش برآمدگی داشت و نوری ازآن می‏تافت.
دهانش نه بسیار کوچک و نه بزرگ بود. دندانهای زیبایش سفید،براق و نازک بود. گردنش در صفا و نور و استقامت نقره فام بود،بوی مشک و عنبر از او بلند بود. (۶)
پاره‏ای از مورخان این ویژگیها را برای جد وی نگاشته‏اند; اماعلی را در این خصوصیات همانند دانسته‏اند.
… بااین ویژگیهای روشنی آفرین به خوبی می‏توان او را شناخت،وی علی اکبر پور والای امام حسین(ع)است. جوانی زیبا که همانندجد خود رسول خدا(ص)در سیرت، سپید و در صورت، آسمانی می‏نمود وهماره یاد و نام پیامبر(ص)از چگونگی سخن گفتن و یا راه رفتن ودیگر برخوردهای اجتماعی اخلاقی او می‏تراوید. از این رو، امام‏حسین(ع) او را شبیه‏ترین مردم حتی نسبت‏به خود در خلقت وآفرینش، اخلاق و صفات روحی، گفتار و آداب اجتماعی به رسول‏خدا(ص) معرفی می‏کرد. (۷)
آنان که با صورت دلربای پیامبر(ص)و صدای پرچاذبه آن حضرت‏آشنا بودند، آنگاه که علی از پشت دیوار زبان به سخن می‏گشود،گویی صدای رسول اکرم(ص)را می‏شنیدند.
گاهی که اباعبدالله(ع)برای صوت قرآن جد عزیزش دلتنگ می‏شد، به‏علی می‏فرمود: علی جان! برایم قرآن بخوان تا از آن لذت و بهره‏برم. (۸)
کلام شیرین، بیان روان، ادب بسیار در برابر پدر و مادر، اطاعت‏بی چون و چرا از مقام ولایت و دلدادگی به حقیقت، برگی دیگر اززندگانی زرین علی اکبر بود. این ویژگیها چون با فروتنی اوهمراه می‏شد، نگاه تحسین‏آمیز همگان را به دنبال داشت.

در ساحل فرات
علی درحماسه کربلا، درخششی چشمگیر داشت و با هربار حمله خود،دهها نفر را به خاک هلاکت می‏انداخت. هنگامی که با ۲۵ سوار به‏ساحل فرات روانه شد و برای سیصد نفر از خاندان، عیال و اصحاب‏امام حسین(ع)آب آورد، بسیاری از مسوولان و سرپرستان حفاظت ازفرات را از دم تیغ خود گذراند و پشت دشمن را به لرزه درآورد.
عمویش ابوالفضل(ع)که خود در دلاوری و بی‏باکی و شجاعت و شهامت،زبانزد همگان بود، به خاطر چنین صفات تابناک، علی را بسیاراحترام می‏کرد.
قهرمانان تاریخ و دلیرمردان عرصه‏های نبرد، کمتر از دانش وبینش بهره دارند; زیرا در مسیر رزم و جنگ قرار داشته و فرصت‏نداشته و یا علاقه کمتری به درس آموزی و دانش آفرینی از خودنشان می‏دهند; اما علی اکبر، جوانی چند بعدی بود و سطرهای کتاب‏وجودش با حکمت نگاشته شده بود. چشمه‏های دانش و دانایی از اعماق‏وجودش می‏جوشید. در مجالس گوناگون عالمانه و اندیشمندانه لب به‏سخن می‏گشود و به دور از غرور و تکبر مردانه سخن می‏گفت.
از آنجا که از جد خود رسول خدا(ص)سخنان بسیاری روایت می‏کرد،به عنوان «محدث‏» شناخته شد.
افزون برصفات ظاهری و باطنی که به طور چشمگیر در وجود حضرت‏علی اکبر(ع) دیده می‏شد. کمالات و مقامات معنوی وی نیز دررتبه‏ای برتر از دیگران قرار داشت.
ماجوانان هرچند از صفات خوبی بهره‏مند باشیم، گاه توان تحمل‏سختی‏ها و ظرفیت رویارویی با مصایب را از دست می‏دهیم و سنگینی‏ناملایمات زندگی، تعادل رفتار و گفتارمان را می‏رباید.
علی اکبر در چنین صحنه‏های سخت و طاقت‏سوز، تنها به رضا وتسلیم الهی فکر می‏کرد و چنان در برابر بلاهای الهی آرام و مطمئن‏بود که گاه حیرت و شگفتی دیگران را برمی‏انگیخت. از این رو، درهنگامه دردآلود کربلا به پدر گفت: «اولسنا علی الحق‏» (پدرجان!)آیا ما برحق نیستیم؟
و چون امام فرمود: آری، گفت: در این هنگام، باکی از مرگ‏نداریم. (۹)
این روحیه قوی و صفات شایسته، چنان ابهت و عظمت‏به علی اکبرداده بود که افزون بردوستان، دشمنان آگاه نیز به برتری‏هایش‏اعتقاد و اعتماد داشتند و اعتراف می‏کردند. معاویه روزی ازاطرافیانش پرسید: «چه کسی در این زمان برای خلافت مسلمانان‏بردیگران برتری دارد و برای حکمرانی بر مردم از دیگران‏سزاوارتر است؟ »روباه صفتان زشت‏سیرت که نام و نان خود را در تملق می‏یافتند،به ستایش خلیفه پرداختند و او را لایق این منصب معرفی کردند.
معاویه گفت: نه چنین نیست:
«اولی الناس بهذالامر علی بن الحسین بن علی جده رسول الله وفیه شجاعه بنی‏هاشم و سخاه بنی امیه و رهو ثقیف.» (۱۰)
شایسته‏ترین افراد برای امر حکومت، علی اکبر فرزند امام حسین‏است که جدش رسول خدا(ص)است وجاهت‏بنی‏هاشم، سخاوت بنی امیه وزیبایی قبیله ثقیف را در خود جمع کرده است.
فروغ چهره خوبان شعاع طلعت توست کمال حسن تو مدیون این ملاحت توست به خلق و خلق رسول و به منطق نبوی فزون‏تر از همه کس در جهان شباهت توست به پیکر تو مجسم لطافت روح است عجب بود که در این خاکدانه قامت توست نگار مهر تو غارتگر دل پدر است عیان به چشم سیاهت غم شهادت توست (۱۱)

پی نوشت ها:
۱- علی الاکبر الامام الحسین(ع)، علی محمد علی دخیل، ص ۷٫
۲- معالی السبطین، ج ۱، ص ۲۰۶٫
۳- برای آشنایی بیشتر با چگونگی این برخوردها بنگرید: محجة البیضاء، ج ۲، ص ۲۳۳٫
۴- مسائل الخلاف، ج ۱، ص ۹۳٫
۵- لؤلؤ و مرجان، ص ۴۴ و ۴۵، راز خوشبختی، ص ۱۸۹٫
۶- تاریخ یعقوبی، ج ۱ ص ۵۱۳ و ۵۱۴، فرسان الهیجاء، ص ۲۹۳ و ۲۹۴٫
۷- موسوعة کلمات الامام الحسین(ع)، ص ۳۶۰٫
۸- مصائب امام حسین(ع)، ص ۱۰۸٫
۹- ابصار العین فی انصار الحسین، مرحوم سماویآ ص ۲۱٫
۱۰- مقاتل الطالبیین( فارسی)، ص ۷۸، وسیلة الدارین فی انصار الحسین(ع)، ص ۲۸۵ و ۲۸۶٫
۱۱- شاعر معاصر، حبیب چایچیان( حسان)

نگاهى به وصایاى امام على (ع) به جوانان

۱٫ تقوا و پاک دامنى:
مـهـم ترین سفارش امام(علیه السلام) به فرزند دلبندش، تقواى الهى است، آن جـا کـه مى فرمایند: (واعلم یا بنى ان احب ما انت آخذ به الى من وصیتى تقوى الله۲; پسرم، بدان محبوب ترین چیزى که از میان گفته هـایـم در ایـن وصـیـت نـامه به آن تمسک مى جویى، تقواى الهى و پرهیزکارى است.)
حصار مستحکم
اهـمـیـت و جـایـگـاه تقوا براى جوانان آن وقت معلوم مى شود که تـمایلات و احساسات دوره جوانى مد نظر قرار گیرد. براى جوانى که در مـعـرض طـغـیـان غـرایـز و احساسات تند و شکوفایى خواهش هاى نـفـسـانـى و غـریزه جنسى و تخیلات موهوم به سر مى برد، تقوا به مـنزله قلعه و حصار مستحکمى است که او را از تاخت و تاز دشمنان مـصـون مـى دارد و مـانند سپرى است که از اصابت تیرهاى زهراگین شـیاطین باز مى دارد. امام على(علیه السلام) مى فرمایند: (اعلموا عبادالله ان الـتـقـوى دار حـصـن عزیز۳; بدانید اى بندگان خد، تقوا دژى مستحکم و غیرقابل نفوذ است.)
اسـتـاد مطهرى(ره) مى گوید: (نباید تصور کرد که تقوا از مختصات دیـن دارى اسـت، از قـبیل نماز و روزه، بلکه تقوا لازمه انسانیت اسـت. انـسان اگر بخواهد از طرز زندگى حیوانى و جنگلى خارج شود ناچار است که تقوا داشته باشد.)۴
جـوان هـمـواره بـیـن دوراهى قرار دارد و به سوى دو نقطه متضاد کـشـیـده مى شود. از یک طرف، نداى وجدان اخلاقى و الهام الهى او را بـه سـوى خـوبـى ها سوق مى دهد و از طرف دیگر غرایز درونى و نـفـس امـاره و وسـاوس شیطانى او را به ارضاى خواهش هاى نفسانى فـرمـان مى دهد. در این جنگ و گریز تنها جوانى مى تواند از این صحنه کشمکش و نزاع بین عقل و شهوت، خیر و فساد و پاکى و آلودگى بـه سـلامت خارج شود که خود را به سلاح ایمان و تقوا مجهز کرده و از ابتداى جوانى به خودسازى و جهاد با نفس بپردازد.
حضرت یوسف(علیه السلام) در سایه همین تقوا بود که توانست با اراده اى قوى از آزمـون سـخـت الهى سربلند بیرون آید و به اوج عزت نایل شود.
قـرآن مجید رمز پیروزى یوسف(علیه السلام) در عرصه مبارزه با نفس را رعایت دو اصـل مـهـم و اسـاسـى (تـقوا) و (خویشتن دارى) مى داند و مى فرمایند: (انه من یتق ویصبر فان الله لایضیع اجر المحسنین۵; کسى کـه پـرهیزکارى کند و شکیبایى ورزد، خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمى کند.)
تقویت اراده
بـسیارى از جوانان از ضعف اراده و فقدان قدرت تصمیم گیرى شکایت مـى کـنـند و براى درمان آن چاره جویى مى کنند. آنان مى گویند:
بـراى ترک عادات زشت و ناپسند بارها تصمیم گرفته ایم اما کم تر مـوفق شده ایم. امام على(علیه السلام) از تقوا به عنوان عامل تقویت اراده و مـالـکـیـت نـفـس که نقش عمده اى در ترک گناه و عادات ناپسند دارد، یـاد مـى کـنـد و مى فرمایند: آگاه باشید! خطاها و گناهان مـانـند اسب هاى سرکش و لجام گسیخته اى هستند که گناه کاران بر آن ها سوارند و آنان را در قعر دوزخ سرنگون خواهند ساخت و تقوا هـمـانـنـد مرکب هاى راهوار و آرامى است که صاحبانشان بر آن ها سـوارنـد و زمـامشان را به دست دارند و آنان را تا بهشت پیش مى برند.۶
بـاید در نظر داشت که این کار شدنى است. افرادى که در این وادى قـدم بـنـهند، مشمول الطاف خفیه الهى خواهند بود. چنان که قرآن کـریـم مى فرمایند: (والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا۷; آنان کـه در راه مـا جـهاد و کوشش مى کنند، راه هاى خود را به آن ها نشان مى دهیم.)

۲٫ فرصت جوانى:
بـدون تـردید یکى از عوامل مهم موفقیت و کام یابى، بهره بردارى صـحـیـح و اصولى از شرایط و فرصت هاى مناسب است، که فرصت جوانى از اسـاسـى تـریـن آن هـا بـه شمار مى رود. نیروى معنوى و قواى جـسـمـانـى، گوهر گران سنگى است که خداوند متعال در اختیار نسل جـوان قـرار داده اسـت. بـر ایـن اسـاس پیشوایان دین همواره بر اغـتـنـام فرصت جوانى تاکید کرده اند. امام على(علیه السلام) در این باره مى فرمایند: (بادر الفرصه قبل ان تکون غصه۸; پیش از آن که فرصت از دست رود و مایه اندوهت گردد، آن را غنیمت شمار.) سعدى با الهام از سخنان بزرگان مى گوید:
جوانا ره طاعت امروز گیر
که فردا جوانى نیاید ز پیر
قضا روزگارى زمن در ربود
که هر روزش از پى شب قدر بود
من آن روز را قدر نشناختم
بدانستم اکنون که درباختم
امـام على(علیه السلام) در تفسیر آیه شریفه (لاتنس نصیبک من الدنیا۹; بهره ات را از دنـیـا فـرامـوش مـکـن) مى فرمایند: (لاتنس صحتک و قوتک وفـراغـک وشـبـابک ونشاطک ان تطلب بها الاخره۱۰; سلامتى و قدرت و فـراغ بـال و جوانى و نشاط خود را فراموش مکن، از آن ها در راه آخرت استفاده کن.)
آن حضرت درباره کسانى که از نعمت جوانى بهره صحیح و کافى نبرده انـد، مى فرمایند: آن هـا در ایـام سلامت بدن سرمایه اى مهیا نـکردند و در اولین فرصت هاى زندگى درس عبرتى نگرفتند، آیا کسى که جوان است جز پیرى انتظار دارد.۱۱
سوال از جوانى
جوانى و نشاط و بالندگى، نعمت بزرگى است که در روز قیامت از آن سـوال مى شود. در روایتى از رسول اکرم(ص) نقل است که فرمود: در قـیـامـت هـیـچ یک از بندگان، قدم از قدم برنمى دارند تا از وى چـهـار سوال شود; از عمرش که آن را در چه راه به کار انداخته و چـگـونـه فـانى کرده است، از جوانیش که آن را در چه راهى پایان داده اسـت، از امـوالش سوال مى شود که از چه راهى به دست آورده و در چـه راهـى خرج کرده است و از حب و دوستى با اهل بیت از وى سوال مى شود.۱۲
رسـول گرامى اسلام(ص) در کنار ایام عمر به طور جداگانه از جوانى نـام بـرده انـد کـه ارزش اختصاصى جوانى را مى رساند. متاسفانه شـرایط فوق العاده و فرصت استثنایى دوران جوانى کوتاه و زودگذر اسـت و بلبل جوانى روزى از شاخسار عمر خواهد پرید. تا هست قدرش را بـدانـیم و آن را یک سرمایه شماریم. امام على(علیه السلام) مى فرمایند:
(شـیئان لایعرف فضلهما الا من فقدهما: الشباب والعافیه۱۳; دو چیز است که قدر و قیمتشان را نمى شناسد مگر کسى که آن دو را از دست داده باشد: یکى جوانى و دیگرى تندرستى.)

۳٫ خودسازى:
بـهترین زمان براى تربیت و خودسازى، دوره جوانى است، زیرا صفحه دل جـوان با زشتى ها و خصلت هاى ناپسند شکل نگرفته و چراغ فطرت در دلـش خـامـوش نگشته است. امام على(علیه السلام) به فرزندش امام حسن(علیه السلام) چـنـین مى فرمایند: (انما قلب الحدث کالارض الخالیه ما القى فیها مـن شـىء قبلته فبادرتک بالادب قبل ان یقسوا قلبک ویشتغل لبک۱۴;
قـلـب نوجوان مانند زمین خالى است که هرچه در آن بیفشانى آن را مـى پـذیرد، پس پیش از آن که قلبت سخت شود و فکرت به امور دیگر مـشغول گردد، به تعلیم و تربیت تو مبادرت کردم و همت خود را بر تربیت تو گذاشتم.)
عـادات نـاپـسـند در دوران جوانى ریشه دار نشده است، از این رو مـبارزه با آن سهل و آسان است. جوانان باید از این امتیاز بزرگ بـه شایستگى استفاده کنند. امام خمینى(ره) بارها بر ضرورت اصلاح در ایـام جـوانـى تاکید مى کردند. ایشان در یکى از سخنرانى هاى خـود فـرمـودند: (جهاد اکبر، جهادى است که انسان با نفس طاغوتى خـودش انجام مى دهد. شما جوان ها از حالا باید شروع کنید به این جـهاد. نگذارید که قواى جوانى از دستتان برود. هرچه قواى جوانى از دسـت بـرود، ریـشـه هاى اخلاق فاسد در انسان زیادتر مى شود و جـهـاد مشکل تر. جوان زود مى تواند در این جهاد پیروز شود. پیر بـه ایـن زودى نـمى تواند. نگذارید اصلاح حال خودتان را از زمان جوانى به زمان پیرى بیفتد.)۱۵
خاربن و خارکن
اسـتاد مطهرى(ره) مى گوید: (مولوى مثلى مى آورد راجع به این که هـرچـه انـسان بزرگ تر مى شود صفات او قوى تر و ریشه دار تر مى گـردد. مى گوید: مردى خارى را در معبر مردم کاشت و مردم از این بـوتـه خـار دررنج بودند. او قول داد که سال دیگر آن را بکند و سـال دیـگر نیز کار را به سال بعد موکول کرد و سال هاى بعد نیز بـه هـمین ترتیب عمل کرد. از طرفى درخت، سال به سال ریشه دارتر مـى شـد و از طـرف دیـگـر خود او سال به سال ضعیف تر مى گردید; یـعـنـى مـیـان رشد درخت و قوت او نسبت معکوس برقرار بود. حالات انـسان نیز مانند خاربن و خارکن است. روز به روز صفات در انسان ریـشـه هـاى عمیق ترى پیدا مى کند و اراده انسان را ضعیف تر مى کند. قدرت یک جوان در اصلاح نفس خود از یک پیر بیش تر است.)
خاربن در قوت و برخاستن
خارکن در سستى و در کاستن۱۶
بـایـد جوانان عزیز این هشدار امام على(علیه السلام) را جدى بگیرند که مى فرمایند: (غـالب الشهوه قبل قوه ضراوتها فانها ان قویت ملکتک واسـتـفـادتـک ولـم تـقدر على مقاومتها۱۷; پیش از آن که تمایلات نـفـسانى به تجرى و تندروى عادت کنند با آن ها مقابله کن، زیرا اگـر تـمـایـلات در تـجاوز و خودسرى نیرومند شوند، فرمانرواى تو خـواهـند شد و تو را به هرسو که بخواهند مى برند و قدرت مقاومت در برابر آن ها را از دست خواهى داد.) مولوى مى گوید:
زان که خوى بد بگشته ست استوار
مور شهوت شد ز عادت هم چو مار
مار شهوت را بکش در ابتدا
ورنه اینک گشت مارت اژدها۱۸

۴٫ بزرگ منشى:
یـکـى دیـگر از وصایاى امام على(علیه السلام) به جوانان، پرورش عزت نفس و بـزرگ مـنشى است، آن جا که مى فرمایند: (اکرم نفسک عن کل دنیه و ان سـاقـتـک الـى الرغائب فانک لن تعتاض بما تبذل من نفسک عوضا ولاتـکـن عبد غیرک وقد جعلک الله حرا۱۹; بزرگوارتر از آن باش که به پستى تن دهى هرچند تو را به مقصود رساند، زیرا نمى توانى در بـرابـر آن چه از آبرو و شخصیت در این راه از دست مى دهى بهایى بـه دسـت آورى، و بنده دیگرى مباش که خداوند تو را آزاد آفریده است.)
حس عزت طلبى یکى از نیازهاى اساسى انسان است که خوش بختانه دست آفـرینش بذر آن را در نهاد آدمى افشانده است. بدیهى است که این بـذر نـیاز به مراقبت و رشد و شکوفایى دارد. عزت نفس موجب بهره ورى فـرد از نـیـروى خرد و به کارگیرى آن در امور زندگى و منشا تـکـوین شخصیت در انسان است. بى دلیل نیست که نظام سلطه فرعونى در طـول تـاریـخ بـراى اسـتثمار دیگران، در گام نخست روح مکرمت انـسـانـى را نـشانه گرفته و شخصیت آنان را تحقیر مى کند. قرآن مـجید در این باره مى فرمایند: (فاستخف قومه فاطاعوه انهم کانوا قـومـا فـاسقین۲۰; فرعون قومش را تحقیر کرد، پس آن ها هم از او اطاعت کردند، چون آن ها قومى فاسق بودند.)
عزت و بزرگوارى نفس در گرو امورى است که بدان اشاره مى شود:
الـف: ترک گناه: از مواردى که به عزت نفس آدمى آسیب فراوانى مى رساند، ارتکاب به گناه و ناپاکى است. پرهیز و اجتناب از آلودگى بـه گـناه از عوامل دست یابى به شرافت نفس است. امام على(علیه السلام) مى فرمایند: (من کرمت علیه نفسه لم یهنها بالمعصیه۲۱; کسى که براى نـفس خود کرامت قائل است، آن را با گناه پست و خوار نمى سازد.) گناهان بزرگ هم چون زن، دروغ، غیبت، فحش و ناسزا با بزرگ منشى و کرامت نفس تضاد آشکار دارد.
ب: روح بـى نـیازى: چشم طمع داشتن به مال دیگران و درخواست کمک کـردن در غـیر موارد اضطرار، شرافت و عزت نفس را مخدوش مى کند.
امـام عـلى(علیه السلام) مى فرمایند: (المسئله طوق المذله تسلب العزیز عزه والـحـسیب حسبه۲۲; درخواست از مردم، طوق ذلتى است که عزت را از عزیزان و شرافت را از شریفان سلب مى کند.)
ج: نـگـرش صـحـیـح: عزت و کرامت نفس تا حد زیادى بستگى به نگرش انـسـان به خود دارد. کسى که خود را ناتوان جلوه دهد، مردم نیز او را ذلیل و خوار مى بینند. از این رو امام على(علیه السلام) مى فرمایند:
(الـرجل حیث اختار لنفسه ان صانها ارتفعت وان ابتذلها اتضعت۲۳; ارزش شـخـصیت هر فردى وابسته به روشى است که اتخاذ مى کند. اگر نـفـس خـود را از پـستى و ذلت بر کنار نگاه داشت، به مقام رفیع انـسانى نایل مى شود و اگر عزت معنوى خویش را ترک گفت، به پستى و ذلت مى گراید.)
اگر در جهان بایدت برترى
نباید که خود پست و دون بشمرى
چو خود، خویشتن پست بینى و خوار
دگر از کس امید عزت مدار
د: پـرهـیـز از گفتار و رفتار ذلت آمیز: کسى که خواهان کرامت و عـزت نـفـس است باید از هر سخن یا عملى که نشانه ضعف و ناتوانى اسـت، اجـتـنـاب کـنـد. اسلام به منظور تحقق این امر، از تملق و چـاپـلـوسـى، شـکـایـت از روزگار و طرح مشکلات زندگى براى مردم، بـلـندپروازى هاى بى جا و حتى تواضع بى مورد نهى کرده است. هیچ مـسلمانى حق ندارد با چاپلوسى که منافى با شرافت و آزادگى است، خویشتن را آلوده کند. امام على(علیه السلام) مى فرمایند: (کثره الثنإ ملق یـحـدث الـزهـو ویدنى من العزه۲۴; زیاده روى در ستایش و تحسین، تـملق و چاپلوسى است که از یک سو در مخاطب نخوت و تکبر پدید مى آورد و از سـوى دیگر عزت نفس را دور مى کند). شکایت از زندگى و طـرح مـشـکـلات بـا مـردم، بـه عزت نفس آسیب جدى مى رساند. امام عـلى(علیه السلام) مى فرمایند: (رضى بالذل من کشف ضره لغیره۲۵; کسى که مـشـکلات زندگى اش را براى دیگران آشکار کند، در حقیقت به خوارى و ذلت رضایت داده است.)

۵٫ وجدان اخلاقى:
یـکـى از وصایاى امام على(علیه السلام) به جوانان، میزان قرار دادن وجدان اخـلاقى در معاشرت اجتماعى است. آن حضرت خطاب به فرزندش چنین مى فرمایند: (یـا بنى اجعل نفسک میزانا فیما بینک و بین غیرک۲۶; پـسرم، خود را معیار و مقیاس قضاوت بین خود و دیگران قرار ده.)
نـادیـده گـرفـتـن ایـن اصل مهم اخلاقى نتیجه اى جز تیرگى روابط دوسـتـانـه نـخـواهد داشت; همان گونه که التزام به وجدان اخلاقى تـضـمـین کننده دوستى پایدار و روابط سالم اجتماعى است. اگر در جـامعه، تمام افراد براساس وجدان اخلاقى با یک دیگر معاشرت کنند و بـه حـقـوق و مـنـافـع و حیثیت دیگران احترام بگذارند، روابط اجـتـمـاعـى مـستحکم تر و آرامش و امنیت جامعه تقویت خواهد شد. وجـدان اخـلاقـى، آدمى را چون طبیب به درد و درمان خویش متوجه و سـلامـت روان را اعـلام مى کند. در روایتى آمده است که مردى خدمت رسـول خـدا(ص) رسید و عرض کرد: همه وظایف خود را به خوبى انجام مـى دهـم ولى یک گناه را نمى توانم ترک کنم و آن رابطه نامشروع اسـت. اصحاب از این سخن برآشفتند. حضرت فرمود: شما کارى نداشته بـاشـیـد، مـن مى دانم چگونه با او بحث کنم. آن گاه فرمود: شما مـادر، خـواهـر و بـه طور کلى ناموس دارید؟ جوان عرض کرد: آرى. رسـول خـدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آیا مى پسندى دیگران با ناموس و محارم تو چنین روابط نامشروع داشته باشند؟ عرض کرد: خیر. حضرت فرمود: پس چـگـونه حاضر مى شوى دست به چنین کار نادرستى بزنى؟ جوان سر به زیـر افـکـند و عرض کرد: دیگر تعهد مى کنم که دنبال چنین گناهى نروم.۲۷
هـر انسان مسلمانى وظیفه دارد در برخورد با مردم از نداى درونى خود پیروى و به مقتضاى وجدان عمل کند. امام سجاد(علیه السلام) مى فرمایند:
حـق مـردم آن است که از آزار آن ها خوددارى کنى و چیزى را براى آنـان دوسـت بدارى که براى خود دوست مى دارى و نپسندى آن چه را براى خود نمى پسندى.۲۸
اسـلام بـا تـوجـه دادن به وجدان اخلاقى مى کوشد تا افراد بشر در بـاطـن خـود مـراقـبـى بگمارند تا آن ها را از تجاوز و آزار به دیـگـران حـتى در حالت خشم و دشمنى باز دارد. بر این اساس قرآن مـجـیـد بـه نـفـس لوامه که همان وجدان است، قسم یاد کرده و مى فرمایند: (لااقسم بیوم القیامه ولااقسم بالنفس اللوامه۲۹; سوگند بـه روز رسـتـاخیز و سوگند به جانى که آدمى را در مورد عصیان و ارتـکـاب گـنـاه سـرزنش و ملامت مى کند). روان شناسان این نیروى سرزنش کننده باطنى را وجدان اخلاقى مى نامند.
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

۶٫ تجربه اندوزى:
استفاده از تجارب دیگران از جمله مواردى است که در وصایاى امام عـلى(علیه السلام) دیـده مـى شـود. آن حضرت مى فرمایند: (اعرض علیه اخبار الـمـاضـیـن و ذکـره بـمـا اصاب من کان قبلک من الاولین و سر فى دیـارهم و آثارهم فانظر فیما فعلوا و عما انتقلوا و این حلوا و نـزلـوا۳۰; اخبار گذشتگان را بر قلبت عرضه کن و آن چه را که به پـیـشینیان رسیده به یاد آر، در دیار و آثار مخروبه آن ها گردش کـن و درست بنگر آن ها چه کرده اند. ببین از کجا منتقل شده اند و در کجا فرود آمده اند.)
هرچند آحاد جامعه به راهنمایى افراد آزموده و استفاده از تجارب دیـگـران نـیـازمـندند اما جوان به دلایل مختلف نیاز بیش ترى به شـنـاخـت تـاریخ و تجارب به دست آمده از سرگذشت پیشینیان دارد، زیرا:
اول، جـوان بـه مـقـتـضاى سن کم خود، داراى ذهنى خام و عارى از تـجـربـه اسـت. او سـرد و گـرم روزگـار را نچشیده و با مشکلات و دشـوارى هـاى کـم ترى در زندگى رو به رو شده است، که گفته اند:
(آن چـه را که جوان در آیینه مى بیند پیر در خشت خام بیند). از ایـن رو بـعـضى مواقع فشار مشکلات، آرامش درونى جوان را مختل مى کند و او را به افسردگى یا تندخویى مى کشاند.
ثـانـی، تخیلات موهوم که از ویژگى هاى دوران جوانى است، چه بسا جـوان را از شـنـاخـت حـقـیقت باز دارد. تجربه، پرده هاى وهم و پـنـدار را پـاره مـى کـند و انسان را به واقع رهنمون مى سازد.
امـام عـلى(علیه السلام) مى فرمایند: (التجارب علم مستفاد۳۱; تجارب بشر، دانش سودمندى است.)
ثالث، جوان با وجود برخوردارى از منبع سرشار هوش علمى و فنى و قـابـلـیـت کسب مهارت هاى گوناگون، به دلیل نداشتن تجارب زندگى فـاقد هوش اجتماعى است. از این رو در معرض تصمیم هاى نسنجیده و زیـان بـار و افـتادن در دام دیگران قرار دارد. امام على(علیه السلام) مى فرمایند: (مـن قلت تجربته خدع۳۲; کسى که تجربه اش کم و ناچیز باشد، فریب مى خورد.)
در سـایـه تـجـربـه، اشـتـباه به حداقل مى رسد. امام على(علیه السلام) مى فرمایند: (مـن کثرت تجربته قلت غرته۳۳; کسى که تجربه اش زیاد باشد، کم تر فریب خورد.)
آن چه مى تواند مددکار جوان در ایام سخت و عبور از مراحل دشوار زنـدگـى بـاشـد، بهره بردارى از تجارب کسانى است که خود در طول زنـدگـى ایـن منازل پرخطر را طى کرده و به سلامت از آن ها گذشته اسـت. امـام على(علیه السلام) مى فرمایند: با مردان آزموده هم نشین باش که آن هـا متاع پرارج تجربه هاى خود را به گران ترین بها یعنى فدا کردن عمر خود تهیه کرده اند و تو آن متاع گران قدر را با ارزان ترین قیمت (با صرف چند دقیقه) به دست مى آورى.۳۴
عبرت از تاریخ
یـکـى از مـصادیق بارز تجربه اندوزى، مطالعه سرگذشت پیشینیان و تـار یخ امم سابق است. تاریخ آیینه اى است که گذشته را نشان مى دهـد و حلقه رابط بین حال و گذشته و چراغ راه آینده است. استاد مـطـهـرى(ره) مى گوید: (انسان همان طور که از مردم هم زمان خود ادب و راه و رسـم زنـدگـى مـى آمـوزد و احیانا لقمان وار از بى ادبـان ادب مـى آموزد که مانند آن ها نباشد، به حکم همین قانون از سرگذشت مردم گذشته نیز بهره مى گیرد. تاریخ مانند فیلم زنده اى است که گذشته را تبدیل به حال مى نماید.)۳۵
مـشـابـهت سرنوشت ملت ه، همگان به ویژه نسل جوان را به مطالعه تـاریـخ فـرا مـى خـوانـد. امام على(علیه السلام) مى فرمایند: براى شما در تـاریـخ قـرون گـذشـته درس هاى عبرت فراوانى وجود دارد. کجایند عـمـالـقـه؟ کـجـایـنـد فـرزنـدان آن هـا؟ کـجـایند فرعون ها و فرزندانشان؟۳۶

۷٫ آداب معاشرت و دوستى:
شکى نیست که بقا و دوام دوستى منوط به رعایت حدود دوستى و آداب مـعـاشـرت اسـت. دوسـت گرفتن آسان است اما نگه دارى آن مشکل تر اسـت. امـام عـلى(علیه السلام) در قسمتى دیگر از نامه مبارک خود به نکات ظـریـفـى کـه موجب پایدارى پیوند دوستى است، اشاره مى کند و مى فرمایند: ناتوان ترین مردم کسى است که از دوست گرفتن عاجز باشد و ناتوان تر از او فردى است که دوست را از دست بدهد.۳۸
بـعـضى جوانان از عدم ثبات و ناپایدارى روابط دوستانه شکایت مى کـنـنـد، کـه دلـیـل عمده آن رعایت نکردن حدود دوستى و افراط و تـفـریـطـ در رفـاقـت است. به طور یقین عمل به دستورات و نصایح سودمند امام على(علیه السلام) مى تواند در حل این مشکل کارساز باشد.
محورهاى کلى سخنان امام على(علیه السلام) در این قسمت عبارت است از:
الـف) اعتدال در دوستى: افراط در دوستى و تجاوز از حریم اعتدال در دوران جوانى کم وبیش دیده مى شود، و دلیل آن انگیزه عاطفى و احـساسات دوران جوانى است. این عده از جوانان در ایام دوستى به رفـیـق خـود بـیـش از حـد ابراز علاقه و محبت مى کنند و در ایام جـدایـى بـیـش از حـد ابراز مخالفت و دشمنى مى کنند تا جایى که مـمـکـن اسـت بـه کارهاى خطرناکى دست بزنند. توصیه امام على(علیه السلام) مـیـانـه روى در رفـاقـت است. آن حضرت مى فرمایند: با دوست مورد عـلاقـه ات به مدارا اظهار دوستى کن، شاید روزى دشمنت گردد و در اظـهار بى مهرى به کسى که بر او خشم گرفته اى مدارا کن، چه بسا مـمـکـن است دوستت گردد.۳۸ در این نامه نیز آن حضرت مى فرمایند:
اگـر خـواسـتـى رابـطـه ات را با برادرت قطع کنى راهى را برایش بـگذار که اگر روزى خواست برگردد، راه بازگشت داشته باشد. سعدى در ایـن بـاره مـى گـوید: (هر آن سرى که دارى با دوست در میانه مـنـه، چه دانى که وقتى دشمن گردد و هر گزندى که توانى به دشمن مرسان، باشد که وقتى دوست شود.)۳۹
ب) مـحـبـت متقابل: دوستى و رفاقت براساس محبت متقابل است. اگر یـکـى از دو طـرف خـواهـان برقرارى رابطه و دیگرى بى میل باشد، نـتـیجه اى جز ذلت و خوارى مشتاق دوستى نخواهد داشت. از این رو امام على(علیه السلام) در نامه مبارک مى فرمایند: (لاترغبن فیمن زهد عنک۴۰; به کسى که به تو علاقه ندارد، ابراز علاقه مکن.) شاعر مى گوید:
چه خوش بى مهربانى هر دو سر بى
وگرنه مهربانى درد سر بى
ج) حـفظ رابطه دوستى: امام على(علیه السلام) به حفظ رابطه دوستى تاکید مى ورزد و از عـوامـلـى که موجب تحکیم آن مى شود، یاد مى کند و مى فرمایند: اگـر رفیقت امساک ورزید، تو بذل و بخشش داشته باش و هـنگام فاصله گرفتن او، تو نزدیک شو و هنگام سخت گیرى او، نرمش داشـتـه باش و هنگام ارتکاب گناه و خط، عذرش را بپذیر. اما از آن جـا کـه بعضى ظرفیت کمى داشته و بزرگوارى و احسان را حمل بر حـقـارت دیگرى و زرنگى خود مى کنند، آن حضرت مى فرمایند: در همه ایـن موارد موقع شناس باش و برحذر باش از این که آن چه گفته شد در غـیـر محلش قرار دهى یا درباره کسى که اهلیت ندارد به انجام برسانى.
نکته دیگر نصیحت کردن به رفیق و خیرخواهى براى او است. آن حضرت مى فرمایند: خیرخواهى ات را به دوستت خالص کن، خواه خوش آیند دوستت باشد و خواه خوش آیند او نباشد.۴۱

پی ‏نوشت‏ ها:
۱ـ زین العابدین قربانى، اخلاق و تعلیم و تربیت اسلامى، ص۵۸٫
۲ـ نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه ۳۱٫
۳ـ همان، خطبه ۱۵۶٫
۴ـ ده گفتار، ص۱۴٫
۵ـ یوسف (۱۲) آیه ۹۰٫
۶ـ نهج البلاغه، خطبه ۱۶٫
۷ـ عنکبوت (۲۹) آیه ۶۹٫
۸ـ نهج البلاغه، نامه۳۱٫
۹ـ قصص (۲۸) آیه ۷۷٫
۱۰ـ بحارالانوار (چاپ بیروت) ج۶۸، ص۱۷۷٫
۱۱ـ نهج البلاغه، خطبه۸۲٫
۱۲ـ بحارالانوار، ج۷۴، ص۱۶۰٫
۱۳ـ غررالحکم و دررالکلم، ج۴، ص۱۸۳٫
۱۴ـ نهج البلاغه، نامه ۳۱٫
۱۵ـ آیین انقلاب اسلامى، ص۲۰۳٫
۱۶ـ نقل از: استاد مطهرى، تعلیم و تربیت در اسلام، ص۷۹٫
۱۷ـ غررالحکم و دررالکلم، همان، ص۳۹۲٫
۱۸ـ مثنوى معنوى، دفتر دوم، ص۳۲۷٫
۱۹ـ نهج البلاغه، همان.
۲۰ـ زخرف (۴۳) آیه ۵۴٫
۲۱ـ غررالحکم و دررالکلم، ج۵، ص۳۵۷٫
۲۲ـ همان، ج۲، ص۱۴۵٫
۲۳ـ همان، ص۷۷٫
۲۴ـ همان، ج۴، ص۵۹۵٫
۲۵ـ همان، ص۹۳٫
۲۶ـ نهج البلاغه، همان.
۲۷ـ زین العابدین قربانى، همان، ص۲۷۴٫
۲۸ـ بحارالانوار، ج۷۱، ص۹٫
۲۹ـ قیامه (۷۵) آیه ۱و۲٫
۳۰ـ نهج البلاغه، همان.
۳۱ـ غررالحکم و دررالکلم، ج۱، ص۲۶۰٫
۳۲ـ همان، ج۵، ص۱۸۵٫
۳۳ـ همان، ص۲۱۴٫
۳۴ـ شـرح نـهـج البلاغه ابن ابى الحدید، (قم، منشورات مکتبه آیه الله العظمى مرعشى نجفى، چاپ دوم) ج۲۰، ص۳۳۵٫
۳۵ـ مجموعه آثار، ج۲، ص۳۷۲٫
۳۶ـ نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه۱۸۱٫
۳۷ـ بحارالانوار، ج۷۴، ص۲۷۸٫
۳۸ـ نهج البلاغه، قصار۲۶۰٫
۳۹ـ گلستان سعدى، باب۸٫
۴۰ـ نهج البلاغه، نامه ۳۱٫
۴۱ـ همان.

ارسال نظر

درباره‌ی این وبلاگ

این پایگاه توسط تبیان گیلان برای واحد مبلغین طراحی و راه اندازی شده است. تمام حقوق آن متعلق به مرکز تحقیقات اینترنتی تبیان گیلان و اداره کل تبلیغات اسلامی استان گیلان است..

تصاویر

دسته‌ها

بایگانی

  • admin: علیک سلام نه وطن محسوب نمی شود وهرباکه می آیی قصدده روز [...]
  • admin: علیک سلام نه وطن محسوب نمی شود باید قصدده روز نمایید تو [...]
  • admin: علیک السلام اگربیش ازحدمسافت شرغی باشد مسافرمحسوب مشو [...]
  • admin: علیک السلام اصلا شماجنب نشده وان اب هم منی نیست ونجس هم [...]
  • admin: علیک السلام اصلا شماجنب نشده وان اب هم منی نیست ونجس هم [...]